Posts filed under 'مناسبت‌ها'

کی فکرش رو می‌کرد؟

1- اول از همه بگویم که با کلی بدبختی در یک اتاق سرد نشستم و همه‌ی جزوه‌هایی که پنج شش ماه پیش پرینت گرفته بودم تا تکلیف نوع نگارش‌م در وبلاگ را نهایی کنم خواندم. این صفحه را اگر ببینید متوجه می‌شوید که خدایی‌ش نشسته‌ام کار و تحقیقِ علمی کرده‌ام [آیکونِ نیش‌‌خند!]؛ هرچند آخرش باز یک کار من‌در‌آوردی شد ولی هرچه باشد قانونِ بد از بی‌قانونی به‌تر است. همین مملکت خودمان را ببینید. اگر این قانونِ مثلن اساسی‌یِ نیم‌بند اجرا می‌شد کسی خیال عوض‌کردنِ قانون هم به ‌سرش نمی‌زد چه برسد به انقلاب رنگین! می‌خواهم ازتان بخواهم تا همه‌ش را بخوانید و اگر چیز زشتی درش می‌بینید همان زیر صفحه مرقوم بفرمایید.

2- در مدتی که در ایران بودم و به خودم، به آدم‌های دور و برم و به جامعه و کشورم فکر می‌کردم به ذهن‌م رسید تا دست به نگارش یک کتاب بزنم. البته هنوز زیاد به‌ش فکر نکرده‌ام اما مطمئن‌ام که باید با یک کتابِ معمولی فرق داشته باشد. مثلن قرار نیست که یک رمان،‌ یک کار تحقیقاتی و یا یک اثر هنری خلق کنم. ممکن است این کتاب مجموعه‌ای از تصاویر به همراه توضیحات مربوطه و یا شعر باشد و یا حتی ضمیمه‌ی موسیقی هم داشته باشد. این کتاب البته قرار است چیزی را روایت کند و آن نحوه‌ی اتمام پروژه‌ای‌ست به نام «سالِ سی». چون الان در ایران نیستم و فضای دور و برم غربی‌ست، قهرمان داستان یکی‌ست به نام Mr. Freeman. این آقا مدیر اجرایی پروژه‌ای‌ست که سی سال پیش کلید خورده و الان قرار است به بهره‌برداری برسد. داستان از زنده‌گی‌ش روایت می‌کند و چون کارش با زنده‌گی‌ش گره خورده،‌ پیش‌رفت پروژه در روزانه‌ا‌ش کاملن مشهود است. آخرِ داستان را اصلن در ذهن ندارم اما اگر یک مهلت یک‌ساله برای اتمام نگارش کتاب در نظر بگیرم،‌ تا آن‌موقع به یک توافق اصولی با خودم می‌رسم. خنده‌دار این‌جاست که وقتی فکر این کار داشت توی مخ‌م رژه می‌رفت اولین کاری که می‌شد بکنم را کردم؛ طراحی جلد کتاب. این‌جا ببینید! شما چیزی به ذهن‌تان نمی‌رسد؟

پی‌نوشت: واقعن کی فکرش رو می‌کرد؟

5 comments آگوست 13, 2009

قاتی پاتی از سفر به ایران

در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و به‌جز این اصلن نمی‌توانستم وارد بخش مدیریت وبلاگ‌ام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه می‌کنم کلی تولیدات داشته‌ام. امروز که  به‌واسطه‌ی به‌هم ریختن سیستم خواب کله‌ی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشته‌هایم. درست است فضای رخوت در ایران و قوی‌تر از آن در جامعه‌ی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی به‌جز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگی‌یِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِ‌سبز نمی‌شود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای به‌تری می‌شود؟

خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سه‌شنبه 4 آگوست)

چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشسته‌ام در پیرا‌یش‌گاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانه‌اش را به‌قصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها این‌جا با پیرایش‌گاه مردانه کارشان راه نمی‌افتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سی‌دی‌یِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من این‌کاره نیستم! حساب‌اش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد! این‌ها صد‌جور سی‌دی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیش‌نهاد بدهید! من هم از همه‌جا بی‌خبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:

توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه

دعای آغاز پروژه (سه‌شنبه 4 آگوست)

درباره‌ی پروژه‌ای که می‌خواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدای‌اش می‌خواهم چند دعا کنم:

خداوندا!

پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگی‌شان پیروز و سربلند بدار!

برای خودم این‌ها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگ‌اندیشه و روح متعالی و یک‌چیز که نمی‌دانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!

در ضمن: خواهران و برادران کوچک‌مغز و آن‌هایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب می‌شوند را یا دک‌شان کن و یا مرا از جمع‌شان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنه‌انگیزان دور بدار! تفکرِ صلح‌جویانه و بی‌تعصب را در کله‌ی پوکِ موجوداتِ کره‌ زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!

تویی که رحمن و رحیمی …

تنها ماندم! (یک‌شنبه 2 آگوست)

ابطحی با آن چهره‌ی بخت‌برگشته و دستان لرزان در رسانه‌ی ملی برای‌ام یک پیام بیش‌تر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!

متافیزیک، از نوعِ بچه‌پررو (شنبه 1 آگوست)

وقتی از دست خدا شاکی می‌شوم،‌ انگشتم را بالا می‌برم و مثل بچه‌ای که با بزرگ‌ترش درشتی می‌کند حرف‌ام را به‌اش می‌زنم! آن‌وقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی می‌کنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی می‌شدم برای‌اش نامه می‌نوشتم و چون آدرس پستی‌اش را نداشتم، انبار می‌کردم در کامپیوتر. حالا مدتی می‌شود که با این متد جدید فورن جواب می‌گیرم؛ نمونه‌اش همین دی‌شب. اسم این را گذاشته‌ام متافیزیک. یک متافیزیکِ من‌درآوردی که منطق‌اش زور است و تهدید. متافیزیکِ دی‌شب آن‌قدر تعجب‌آور بود که خودم هم باورم نمی‌شد به این‌ سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر می‌شود بقیه‌اش را هم خودت مراقبت کن. قول می‌دهم دیگر سرت داد نکشم …

ایده‌آل‌نگری‌یِ خارج‌نشینان

در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوع‌آورِ رسانه‌ی ملی را (به‌زور) می‌بینم، و هم بی‌بی‌سی و وبلاگ‌هایی که قبلن می‌خواندم را مطالعه می‌کنم. البته به فیس‌بوک دسترسی ندارم و نمی‌دانم در فضای اجتماعی‌یِ مجازی چه می‌گذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که این‌جا هستم اضافه می‌شود و درک‌ام از آن‌چه در میان مردم در جریان است بیش‌تر می‌شود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیک‌تر می‌شوم که جریانات فکری‌یِ ایرانیانِ خارج‌نشین چه‌قدر ایده‌آل‌گرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و به‌نظرم باید همین‌جور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارج‌اند و عملن با زندگی داخل ایران با همه‌ی مشخصه‌های اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راه‌ای به‌جز این‌ ندارند مگر این‌‌که خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را به‌گونه‌ای پرکنند.

حرف‌ام دقیقن همین‌جاست. ارتباطات کنونی که بیش‌تر متکی بر وب و دستاورد‌های جانبی‌یِ آن است امکانِ دسترسی‌یِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپ‌ها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که این‌جا بین گوشی‌های هم‌راه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل می‌شود می‌بینم اما برای‌ام قدیمی‌ست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشته‌ام اخبار را با شتاب خیره‌کننده‌ای دریافت کرده‌ام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آن‌ها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشن‌فکران و مخالفان آن‌ها و مهم‌تر از همه خطرپذیری‌یِ جامعه‌ی بحران‌زده و زیرخط فقرِ ایران چیزهایی‌ست که هنوز وب و سایر رسانه‌ها نتوانسته‌اند در انعکاس‌‌اش توفیق‌ای داشته باشند. این ضعف البته بخشی‌ به ماهیت وب برمی‌گردد، بخشی به پیچیدگی‌های جامعه‌ی سنتی-تکنولوژی‌زده‌ی ایران و بخشی دیگر به محدودیت‌های اعمالی‌یِ آگاهانه‌ی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.

این را دارم می‌گویم که خارج‌نشینانِ عزیز یا باید به‌گونه‌ای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایده‌آل‌بینی‌شان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوری‌های جامعه‌داری منجر می‌شود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روش‌هایی عملی‌تر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشن‌فکری دارد و ذاتن با میانگین برداری‌یِ جامعه‌ی ایران (که به پای‌تخت محدود نمی‌شود) هم‌سو نیست. [...]

دوره‌ی آخرالزمان

یکی از سوالاتی که این‌جا پیوسته از من پرسیده می‌شود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شده‌اند و در آستانه‌ی سقوط‌ند؟» به این هم دقت کرده‌ام که پرسش‌گران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همه‌جور آدمی را شامل می‌شوند. این‌که چرا مردم این‌همه به این مساله حساس شده‌اند یک پاسخ بیش‌تر ندارد؛ تبلیغات رسانه‌ی ملی در دوره‌ی انسداد ارتباطات و نا‌آگاهی‌یِ لایه‌های اصلی‌یِ جامعه از اصول بدیهی‌یِ اداره‌ی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخی‌ست به پرسشِ «چرا وضع‌مان روز‌به‌روز دارد بدتر می‌شود؟»

حاکمان از این هم فراتر رفته‌اند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کرده‌اند؛ آن‌که در آستانه‌ی سقوط است از کفار و آن‌که روز‌به‌روز بر قدرت‌اش (ظلم‌اش؟) افزوده می‌شود و خیال مدیریت جهان‌ را دارد از صالحان! به‌گمانِ من عمده‌ی افراد در جامعه‌یِ ایرانی با همه‌ی ظلمی که برشان رفته است و می‌رود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث می‌کنند. یعنی کاملن مخ‌شان در آستانه‌ی ورشکستگی قرار می‌گیرد. انگار هنوز نمی‌شود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصله‌ی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردم‌فریبی» را تشخیص دهد.

پی‌نوشت: به‌خاطر کمک به نظریه‌پردازان دوره‌ی آخرالزمان، بنده هم می‌خواهم یک نمونه اضافه کنم شاید به‌کارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطه‌ی شیوع بیماری‌یِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراری‌اند! شما چطور فکر می‌کنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلک‌زده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟

رکود در بازی BrickBreaker

این بازی تنها بازی‌یِ تلفنِ همراهِ این‌جانب می‌باشد که پس از یک سال که از خرید آن می‌گذرد تازه با آن آشنا شده‌ام. علت آشنایی هم برمی‌گردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز به‌گونه‌ای‌ست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رخت‌خواب طول می‌کشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرم‌کننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دی‌وی‌دی و آلات دیگر لهو و لعب به‌شدت توصیه می‌شود. به اطلاع می‌رساند که این‌جانب روزانه چندین‌هزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابه‌جا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یک‌ساعت‌ها جهت سرایش شعر استفاده می‌کرده‌اند؛ چرا که به‌یقین از این تکنولوژی‌ها در آن‌ زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪

پیامک  (پنج‌شنبه 30 جولای)

مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi  بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالی‌ست می‌پرسد می‌گویم خب معلوم است Bi. می‌گوید از کجا معلوم است؟ می‌گوید شما (منظورش آدم‌های خارج‌نشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمی‌کنید؟ دهان‌ام به اندازه‌ی غارِ علی‌صدر باز می‌ماند و هم‌راه‌ش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ‌ می‌دهم شرمنده! یاد آن سالی می‌افتم که به همه گیر می‌دادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمت‌اش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.

پی‌نوشت: شش ماهی می‌شود که قرار است بنشینم و نحوه‌ی نگارشِ فارسی در وبلاگ‌ام را قاعده‌مند کنم اما فرصت‌اش نشده (به‌تر است بگویم تنبلی کرده‌ام).

در پیتزا فروشی (سه‌شنبه 28 جولای)

بزنم به تخته! هر سال که به شیراز می‌آیم لیست بلندبالایی از رستوران‌های جدید به قدیمی‌ها اضافه می‌شود. مخصوصن آن‌هایی که در باغچه‌های خوش آب و هوا به مشتریان‌شان سرویس می‌دهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیق‌مان به هر کجا سرک می‌کشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمی‌ماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که هم‌دیگر را ندیده بودیم تقدیم یک‌دیگر کنیم.

در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهای‌شان به‌گونه‌ای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده می‌شد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب این‌جا است که به علت بازارگردی‌های چند هفته‌ی اخیر برای خرید کراوات،‌ پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنه‌ی اولیه‌ای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن این‌جانب شکل می‌گرفت. حتی می‌شد حدس زد از کجا خریداری شده. می‌شد حدس زد که یارو ست آماده‌ی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همه‌ی عزیزان، چه آن‌ها که دمِ در کشیک می‌دادند تا مبادا کسی بی‌مورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوش‌بخت شوند.

اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست می‌شد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموال‌شان را به هم‌راه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوش‌بینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.

از این انشا نتیجه می‌گیریم که آدم از همان اول باید عقل‌اش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همه‌چیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجه‌ی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدم‌هایی که می‌خواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط می‌کنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبه‌روی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمی‌شود. البته می‌شود این نتیجه‌ی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کله‌ی ما بود یک فروند بچه‌ی غیرممیز را هم‌راه خود می‌بردیم تا ورود برای‌مان آزاد باشد. نگارنده در این‌جا به نتیجه‌ی چهارم هم می‌رسد که می‌گوید خانم‌هایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانه‌روز در خیابان‌های کم‌رفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفته‌اند دو حالت برای‌شان می‌شود تصور کرد؛ یکی این‌که به مهدکودک می‌روند تا از طرف اولیای کودک در جلسه‌ی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر این‌که با خردسال محترم به رستوران می‌روند تا راه‌شان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برای‌شان آرزوی کام‌یابی دارد.

به یک تعبیرکننده‌ی خواب نیازمندیم! (‌شنبه 25 جولای)

یکی دو هفته پیش از آن‌که عازم ایران شوم، نوع خواب‌هایم به‌کلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط می‌شد که قرار بود در مدت اقامت‌ام در ایران اتفاق بیفتد یا‌ ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خواب‌ها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان می‌کرد. تا این‌جای‌اش نیاز به تعبیر ندارد.

اما از همان روز اول که به ایران رسیده‌ام ژانر خواب‌ها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیری‌یِ خیابانی (از نوع بازی‌‌های کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفته‌ام و با یک اسلحه‌ی پیش‌رفته باید جان عده‌ای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلی‌ها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا این‌که بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیری‌ها در لابه‌لای ماشین‌هایی که در ترافیک گیر افتاده‌اند رخ می‌داد و هوا هم به‌شدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک راننده‌ی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شده‌ام؛ یارو را پایین کشیدم و تا می‌خورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خواب‌ها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع می‌شود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد به‌جز لت و پار کردن هم‌دیگر. در تازه‌ترین خوابی که دی‌شب دیدم، حادثه‌ای شبیه به کوی دانش‌گاه در حال وقوع بود. من در آزمایش‌گاهِ دانش‌گاه بودم که دانش‌گاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایش‌گاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همان‌جا بخوابیم و شب‌هنگام حادثه‌ی ورودِ لباس شخصی‌ها و درگیری اتفاق افتاد. این‌ بار برخلاف سایر خواب‌ها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضه‌ی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده‌ بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه به‌حساب می‌‌‌آمدم. خدا رحم کند …

این اخلاقیاتِ صاحب‌مرده‌ی بی‌پدر (جمعه 17 جولای)

پرداختن به موضوع بی‌تعریفِ (یا پر‌تعریفِ) اخلاق و نظام‌های فردی و اجتماعی‌یِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پس‌اش برنمی‌آیم یا تا حالا به‌اش کاری نداشته‌ام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمی‌دهند لکن قواعدش را نمی‌دانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به این‌جای‌ات (یا آن‌جای‌ات) می‌رسد، هیچ راه‌ای برایت باقی نمی‌ماند به‌جز فریاد. چه در درون‌ات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.

[...]

دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمه‌ی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوت‌اش بخورد بر سرت!) استفاده نمی‌کنی، غلط می‌کنی دم از اخلاق می‌زنی! فکر می‌کنی حالا که چهارتا قاعده گذاشته‌ای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوت‌اش دوباره بخورد بر سرت!) را برده‌ای زیرمجموعه‌اش، دیگر شده‌ای اسطوره‌ی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلول‌های خاکستری‌یِ کله‌ی پوک‌ات بیانداز! بیچاره‌ها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارح‌ات می‌فرستند با آن‌چه عملی می‌شود تناقض دیده‌اند حاضرند رنگ‌شان را با رنگِ (و چه‌بسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من‌ کاری به این هم ندارم که درصد استفاده‌ از پتانسیل فکری‌ات چه‌اندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخ‌شان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!

[...]

آقاجان! قصد جسارت به روح‌ات را ندارم. اصلن نمی‌دانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخ‌ام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتاب‌های اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایش‌های رنگی‌یِ دانش‌گاهی‌اش چیزی برای‌ام باز‌خوانی نکنی. حتمن می‌دانی که من چند سالی می‌شود که به‌جز خور و خواب و خشم (شهوت‌ام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین می‌کنم. خواستم دست‌کم خودت را آماده کنی، لطفن!

1 comment جولای 15, 2009

این‌جا آسمان‌اش خدا ندارد

سلام

  • این‌جا ایران است؛ همان مهد دلیران و بیشه‌ی شیران. هنر نزد ساکنین این‌جاست و بس!
  • جایی‌ست که تحمل شبکه‌ی جهانی‌ معلوم‌الحال تپش از صدا و سیمایش به شدت آسان‌تر است.
  • جایی که در صف‌های طویل نان‌اش، تازه‌ترین مسایلِ سیاسی‌یِ روزِ منطقه و جهان به بحثِ آزاد گذاشته می‌شود.
  • این‌جا چند عدد با هم برابرند: سی، دو هزار و پانصد و یک‌هزار و چهارصد.
  • در این‌جا رسیدن به آرامش و صلح حرف اول را می‌زند. حالا اگر چند نفری هم بی‌جان شوند طوری نمی‌شود.
  • در این‌جا برای محافظت از چشمان‌ات باید با عینک جوش‌کاری روزنامه‌ بخوانی. برای رسانه‌های صوتی تصویری هم باید مراقب گوش‌ها بود. پنبه اکیدن توصیه می‌شود.
  • این‌جا بنیاد (بنیان؟) خانواده‌‌ها از بتن‌آرمه است. این‌ را از کتاب معارف‌مان نقل کردم. وسیله‌ی ارزیابی‌اش هنوز اختراع نشده.
  • این‌جا دختران با حلقه به دنیا می‌آیند. بینی سربالاشان البته مادرزادی نیست؛ زحمتِ پدران‌شان است.
  • این‌جا رعایت حقوق دیگران با ترسویی هم‌معنی‌ست.
  • این‌جا همان‌جایی‌ست که قبلن اعلام کردیم از آن پسرها نداریم؛ لطفن با چهار قلم آرایش و احیانن پاک‌سازی بخش زیرین ابرو کسی را زیر سوال نبردید.
  • این‌جا همه در مسابقه‌اند برای رسیدن به نفر بغل دستی و چه‌بسا چندین هزار‌تای کناری. این‌جا دیوانگی‌ست اگر با خودت مسابقه بدهی.
  • این‌جا زنانِ چادری هم ماتیک سرخِ گل اناری می‌مالند.
  • این‌جا همه علامه‌اند و بالغ بر چندصد جلد کتاب نوشته‌اند. تعداد کتاب‌های کتاب‌خانه‌شان اما به ده‌تا نمی‌رسد. به گمانم به ویرایش کاغذی‌یِ دانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا دسترسی دارند یا با سرعت بالا از شبکه‌ی جهانی وب استفاده می‌کنند.
  • مردمانِ این‌جا آن‌قدر شادند که به طور متوسط هر دقیقه یک پیامک طنز تولید می کنند. گویا برای تعادل غم و شادی به‌تازگی ارسال‌های‌شان کنترل می‌شود. پلیس پیامک دارند.
  • این‌جا آدم‌ها وقتی توی مصاحبه‌ی مطبوعاتی می‌روند هول می‌شوند (یا هول‌شان می‌دهند؟) و مزخرف تفت می‌دهند.
  • این‌جا همه میهن‌پرستند؛ از تلویزیون‌اش معلوم است که روزی صد بار آهنگِ عشق‌بازی با وطن پخش می‌کند.
  • همه‌چیز انگار خوب است …
  • و چون مرد برای رفع دلتنگی‌هایش گریه نمی‌کند، مجبوری صبح‌ها به بهانه‌ی خرید نانِ‌ داغ قدم بزنی.
  • آسمان این‌جا هم آبی‌ست فقط نمی‌دانی چرا زود از دست خدا شاکی می‌شوی. مگر خدا در آسمان نیست؟

6 comments ژوئن 29, 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

5 comments ژوئن 26, 2009

آب مایع حیات است – خداوند سبحان

حالا چند روزی می‌شود که کارمان شده نگاه به ایران از دریچه‌ی کوچک مانیتور. دست‌مان که نمی‌رسد. کارمان شده لینک‌گذاشتن در فیس‌بوک، مرور انواع و اقسام وب‌سایت‌های خبری و گوش دادن به حرف‌هایی که نه می‌شود قسم خورد راست است و نه به شایعه بودن‌اش شک نکرد. دیگر خیلی که بخواهیم تکان بخوریم،‌ می‌شود تجمع صد تا دویست نفری و سردادن یار دبستانی. از این بدتر هم نمی‌شود که به بهانه‌ی کنفرانس برای یک هفته تبعید شوی به شهری در کشوری که به ‌شدت در آرامش است؛ و دور بمانی حتی ازهمان جمع بیست سی نفره که با هم چشم‌هایشان را می‌دوزند به عکس‌ها، اسلایدها و کلیپ‌‌ها. می‌شود این، ‌که در هتل بنشینی و هیچ کاری از دستت برنیاید و فقط غصه بخوری که چه بلایی دارد به سر ایران و هم‌وطن می‌آید. به‌ترین‌های دنیا را هم اگر به‌ات بدهند کوفت‌ات می‌شود وقتی در سالن شیک کنفرانس با لباس اتوکرده و کراوات قدم می‌زنی در حالی که مانیتورهای بزرگ، نود درصد اخبارشان را به حوادث ایران اختصاص داده‌اند. زهرمارت می‌شود وقتی هر ثانیه یک پیامک دریافت می‌کنی که بدتر شدن اوضاع را گزارش می‌دهد. حالت بد می‌شود وقتی کنار پنجره نشسته‌ای و داری به آقا و خانم همسایه که سگ‌شان را در آغوش دارند نگاه می‌کنی. روزگارت تیره می‌شود وقتی تلفنی با کسی در ایران صحبت می‌کنی اما خیال می‌کنی با بی‌سیم‌چی عملیات خیبر داری حرف می‌زنی. پس کی می‌شود که همه بدانند «آب» جزو عناصر اولیه‌ی حیات است و نه یکی از اجزای دموکراسی نوین؟

8 comments ژوئن 15, 2009

دارم پخته می‌شوم

خب. حالا تورنتو هستم و دارم تلاش می‌کنم تا متوجه شوم از کدام ناحیه دارم به پختگی می‌رسم. زیاد اهل سفر نیستم اما تا حالا هرچه سفر پیش آمده یا پیش‌نهاد شده را رد نکرده‌ام. پس باید تاثیرش جایی مشخص شود. نه؟ حالا اگر به چیزی برخوردم که حاکی از پختگی یا سوختگی باشد خبر می‌کنم!

الف) آقا! هرگونه دارویی که به شما پیش‌نهادِ معجزه می‌کند را فراموش کنید.

یک روز قبل از این‌که به این‌جا بیایم مریض شدم؛ بد! رفتم فروش‌گاه و اولین دارویی که نوشته بود «شفا در بیست و چهار ساعت» را خریدم. از قورت دادن دوتا کپسول با هم یک ساعت نگذشته بود که تب کلن از بین رفت. درد و ریزش هم نابود شد. اما عوض‌اش یک آدم سالم که حافظه‌اش کار نمی‌کند به جامعه تحویل داده شد. به دانش‌گاه که رسیدم هرچه نگاه می‌کردم به مانیتور نمی‌دانستم چه‌طور فلان کارِ ساده را انجام دهم. یعنی می‌دانستم اما آن‌قدر در ذهن‌ام پیچیده به نظر می‌رسید که بی‌خیال‌اش می‌شدم. مثل این که قرص‌ها انرژی نهفته سلولی‌یِ بدن را صرف نابود کردن موقت ویروس‌ها کرده باشند و الان در کار رتق و فتق امور جاریه‌ی بدن کم آورده باشد. فرودگاه که رفته بودم احساس می‌کردم دارم خواب می‌بینم؛ از بس همه‌چیز با توهم همراه بود. حالا هم که این‌جا آمده‌ام آثار بیماری برطرف که نشده هیچ، خیلی هم تخیلی‌تر شده! سر سخنرانی امروز یک مولکول آب هم نداشتم که دهانم را تر نگه دارم!

ب) آقا! صدای استریو خیلی کیف می‌ده!

مثل این آدم‌های [...] که [...] بعد از پرواز، جفت گوش‌هایم کیپ شد! یعنی دچار گرفتگی شد. کلی با سمت چپی ور رفتم تا توانستم به راه‌اش بیاندازم اما دومی هشت ساعت زمان برد تا راه‌اش را به روی عبور و مرور هوای اطراف باز کند. و منِ بی‌چاره که باید در همین هشت ساعت برای چند تا آدم یک چیزهایی را توضیح می‌دادم به بدبختی (غلط کردن) افتادم. فقط صدا را از یک طرف می‌شنیدم و نمی‌شد به سمت راستی‌ها گفت شما بلند‌تر صحبت کنید. مجبور بودم از هر دلقک‌بازی که شده برای این‌که حرف‌شان را تکرار کنند استفاده کنم! وقتی ساعت دوازده شب مشکل فنی برطرف شد متوجه شدم صدای استریو چه‌قدر می‌چسبد ها! لطفن مراقب سلامتی گوش و مجرای شنوایی باشید! اکیدن توصیه می‌شود با جویدن آدامس، خمیازه کشیدن و کمپرس کردن گوش خودتان را مسخره نکنید! خودش باز می‌شود.

ج) چه حالی می‌دهد این تورنتو! یک شهر است که هم زیباست و هم نشانه‌های «خر تو خری» درش وجود دارد. هم ترافیک دارد و هم برج. هم آدم‌های شیک‌پوش هم بدبخت کنار خیابان. احساس می‌کنی که در دنیایی با همه‌ی آدم‌های ممکن داری قدم می‌زنی. همین «سی‌ان تور» که اصلن هم قشنگی‌یِ بالای برج میلادِ خودمان را ندارد؛ این هم به شهر می‌آید. مثلن نشانه‌ی پیش‌رفت تکنولوژی ساخت‌شان است. فقط یک چیزش مزخرف است. شهر روح ندارد. مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.

تذکر: آقا! یه شبه یک شهر به این بزرگی و به این معروفی را برای آن‌که فقط چیزی در وبلاگ‌تان نوشته باشید آنالیز و قضاوت نکنید. بگذارید اول گرفتگی‌يِ گوش‌تان حل شود بعدن هم می‌شود در مورد شهر نظر داد.

د) همین!

6 comments می 13, 2009

دو تا تجربه‌ی سخت

دو تا تجربه‌ی سخت داشتم در هفته‌ای که گذشت:

1- اولی مربوط می‌شود به انجام وظیفه پشت سیستم صوتی در یک میهمانی نوروزی. بخش اول برنامه که انتخاب و پخش موسیقی متناسب با فضای برنامه و سلیقه‌ی خودم بود کاری نداشت. اما بخشی که مخاطب قرار است بسته به نوع موسیقی مورد علاقه‌اش لذت ببرد از هرکاری که فکرش را بکنی سخت‌تر است. در نظر بگیرید در یک جمع چهارصد نفره از گروه سنی همزه تا یایِ آخر چسبان موسیقی مورد علاقه‌شان را به تو سفارش بدهند. می‌شود یک آشی که هیچ‌چیزش به قاعده نیست: در لیست پخش این‌ها دیده می‌شوند: ویگن، موسیقی محلی کردی، ساسی مانکن، آرش، فتانه، پوران، علیرضا افتخاری و … بعضی‌ها هم چیزی می‌خواهند که نمی‌توانند توضیح‌اش بدهند؛ مثلن خانمی می‌گوید: موسیقی شاد می‌خواهد که بپر بپر نداشته باشد (منظورش احتمالن موسیقی غیر تکنوست) قدیمی هم نباشد و خانواده‌اش آشنا به موسیقی‌اش باشند. در خانواده‌اش از نوه‌ی هشت‌ساله که تقاضای آهنگ بیست از کامران هومن دارد دیده می‌شود تا نوجوان 18 ساله که آهنگ مورد علاقه‌اش راک است و خودش که نمی‌داند چه می‌خواهد. خلاصه‌ی کلام! کار سختی بود.

2- تجربه‌ی دوم: خرس! یک شو زنده در دانش‌گاه برگزار شد که شرکت‌کنندگان توانایی‌های خود را در زمینه‌های مختلف به نمایش می‌گذاشتند و به رای داوران، به سه نفر یا گروه برتر جایزه می‌دادند. جایزه‌ی نفر سوم آی پاد شافل، نفر دوم نانو و نفر اول آی‌پاد تاچ بود. گروه داوری شامل یک دی‌جی، یک نوازنده و یک آهنگ‌ساز همگی معروف از شهر بود، به‌علاوه‌ی من! البته به من نگفته بودند که حق رای من برابر با بقیه است، اما وقتی برنامه شروع شد این اتفاق افتاد. و عجب کار سختی بود. آدم‌ها یکی یکی بالا می‌رفتند و همه‌ی تلاش‌شان را می‌کردند که کار خوبی انجام دهند. یکی آواز می‌خواند، یکی می‌نواخت، یکی حرکت آکروباتیک می‌کرد، یکی می‌رقصید و … و آخرش زل می‌زد در چشمانت و منتظر امتیازش بود که هرکدام از ما باید اعلام می‌کرد! خب! سخت بود دیگر و کاری هم نمی‌شد کرد. یکی یکی امتیازها را دادیم تا رسید به نقطه‌ی پایانی! امتیاز نفر اول و دوم مساوی شد و ما دوباره باید رای می‌دادیم که چه کسی اول و چه کسی دوم! سه نفر اول رای دادند: دو رای به یک سیاه پوست که قدرت صدای محشری داشت و یک رای به یک سفیدپوست که اجرای‌اش پرمهارت بود و آهنگ‌ساز برنامه‌اش هم بود. همه منتظر بودند تا من رای آن سیاه پوست را به سه برسانم و همین‌طور هم شد! ولی قضاوت کار سختی‌ست. مخصوصن وقتی یک لباس عروسک خرس که نماد دانش‌گاه است را پوشیده باشی و و در آن تو شرشر عرق بریزی.

خلاصه: انتخاب آهنگ و انتخاب بین خوب و خوب‌تر به‌شدت سخت است.

14 comments مارس 28, 2009

نوروز 88

1- سلام!

2- عیدتان مبارک!

3- می‌بینید که! اصلن وقت ندارم. این یک هفته همه‌اش فشار کاری و درسی بوده و الان هم چند دقیقه‌ای بیش‌تر فرصت نوشتن ندارم. البته امسال زیاد اجتماعی نبودم و ترجیح دادم پیش از سال تحویل در جمع دوستانه‌ی چندنفری باشم تا در یک جشن بزرگ صد نفری که بچه‌ها زحمت کشیده بودند و در دانش‌گاه به‌راه انداختند. امیدوارم همگی چه آن‌هایی که در جمع‌های کوچک جشن گرفتند و چه آن‌ها که به میهمانی‌ بزرگ رفته‌اند و یا می‌روند سال میمونی داشته باشند! به نوبه‌ی خودم از این‌که موقع سال تحویل خواب بودم و ساعت پنج صبح پا نشدم عذرخواهی می‌کنم!

4- فعلن چیزی روی اعصاب این‌جانب پیاده‌روی نمی‌کند! لطفن نگران نباشید چون اگر چیزی یا کسی بخواهد این‌کار ناپسند را انجام دهد،‌ قلم پایش شکسته و خرد خواهد شد.

5- چه‌قدر خوب است آن‌هایی که عارشان می‌شد با ما رفاقت کنند حالا به واسطه‌ی خروج‌مان از کشور و احتمالن عدم رعایت اصلاحات برای تغییر الگوی مصرف از داخل ایران نامه‌ی فدایت شوم می‌فرستند و جای پاسخ سلام حالا تبریک نوروزی می‌دهند! آدم چه‌قدر ابله آخر؟

6- روی پیتزای‌تان حتمن پیاز، کلم براکلی و قطعات آناناس بچینید! قول می‌دهم خوشمزه شود.

7- این آخری را حالا شاید بعدن هم بیش‌تر بنویسم. اما آیا ما ایرانی‌ها هستیم که برای شادی دسته‌جمعی در جمع‌های بالای 70 نفر بی‌برنامه‌ایم و یا اصولن این کار پیچیده‌ای‌ست؟ تا حالا شده ما یک جشن دسته‌جمعی داشته باشیم؟ من به‌جز ریختن به خیابان بعد بازی‌های فوتبال ملی چیزی به ذهن‌ام نمی‌رسد! شاید چهارشنبه سوری هم باشد. اما آیا به‌جز خرابی چیزی به همراه دارد؟

5 comments مارس 21, 2009

بهار

این روزها هرچه می‌خوانیم به بهار ختم می‌شود. مخصوصن اگر سایت‌های فارسی را دنبال کنید؛ بوی بهار می‌دهد. به فیس‌بوک سر زدیم، دیدیم پسرعموی مهربان برداشته از شکوفه‌های نارنج خانه‌شان (در شیراز) چندتا عکسِ خوش‌رنگ گذاشته؛ دل‌مان به فغان آمد. در بابِ بی‌مرامی‌ي بهار و شیراز، پای عکس نوشتیم «دل‌مان را سوزاندی، برو حال‌اش را ببر …(اوپس اوپس) … با ما نماندی، برو حال‌اش را ببر» و لحظاتی نگریستیم به آن حال و هوای بهاری و پرکردیم خودمان را از بوی ملکوتی‌یِ بهار که در حافظه‌ی بلند مدت‌مان هنوز حضور دارد. چیزی نمانده بود تا در فضای روحانی‌اش غرق شویم که پیش‌بینی هوا متوجه‌مان نمود که دمای هوا این هفته به سی درجه خواهد رسید البته زیر صفر. همین شد که «ای‌ که دل داری» با صدای «استاد کرامتی» را برای بار اول نوشیدیم و مست شدیم و در همین مستی آمدیم سراغ «پاتیناژ» و این‌ها را نوشتیم به نشانه‌ی دل‌تنگی برای بهار که دوهفته به آمدن‌اش بیش‌تر نمانده. و فضای پارسال همین هنگام را مرور کردیم که چه تفاوت‌ها کرده‌ایم و تفاوت‌ها کرده‌اند اطراف و درونِ ما، از سیر و پیاز گرفته تا علم و حکمت و فلسفه. هرکدام تکان‌ای خورده‌است به سهم خویش. و خوش‌حالی‌اش را برداشتیم و غم‌های‌اش را سپردیم به تاریخ تا فضای بهاری‌مان بهاری‌تر شود. شما هم بروید و حال‌اش را ببرید که زمان کوتاه است …

6 comments مارس 9, 2009

سایما

1- خیلی کار داشتم آن روز؛ ساعت شش هم یک برنامه‌ی هماهنگی برای مراسم نوروز. اما چه می‌شد کرد. انگار اگر کاری از دستم برمی‌آید باید انجام‌اش دهم؛ بماند که این کار را دوست هم دارم. با چندین‌بار پیام گذاشتن در فیس‌بوک ساعت پنج عصر را نهایی کردیم. خواسته بود بروم و کمک‌اش کنم. نوشته بود اگر بخواهد خودش انجام دهد دو سه روز طول می‌کشد. چندین بار باهم کار کرده‌ایم. زمان‌های نزدیک به برگزاری مراسم، شده تا خود صبح خسته و گرسنه. از آسانسور طبقه‌ی شش که خارج شدم چندنفری را دیدم که داشتند تکه‌های یک پوستر بزرگ را کنار هم می‌چیدند تا بعدن منتقل‌اش کنند به بُرد. سلام کردم. تقریبن همه جواب دادند به‌جز یکی که انگار می‌خواست مطمئن شود به غریبه سلام نمی‌کند! حدس‌ام کاملن نادرست بود.‌ بعد از آن‌که وراندازم کرد روی‌اش را برگرداند اما در همان حالت سلام خوش‌نقش‌ای داد. برای‌ام مهم نبود این‌ها کی‌اند و چه‌کار می‌کنند. مستقیم رفتم توی اتاق صفرشانزده. در که زدم، نشسته بود و داشت با فتوشاپ که اصلن دوست‌اش ندارد ورمی‌رفت. کلی خوش‌حال شد از دیدن‌ام. یعنی همیشه همین‌جور است؛ او و دوست صمیمی‌اش «مل» به شدت پرشر و شورند و حتی اگر هر روز هم ببینی‌شان باز موقع دیدن‌ات آن‌قدر بالا و پایین می‌پرند تا مطمئن شوند تو هم همین حس را پیدا کرده‌ای. پس به‌ترین کار این بود که مثل خودش هورا بکشم و بپرم در آغوش‌اش تا زود ختم مراسم آغازین اعلام شود. خوش‌بختانه «مل» در آفیس نبود. مثل همیشه شمرده شمرده توجیه‌ام کرد که چه‌کاری باید انجام دهم. نشستم پشت کامپیوتر. چند کلمه بیش‌تر تایپ نکرده بودم که «مل» هم از راه رسید و مجبور شدم مراسم آغازین را دوباره تکرار کنم. دستِ دوست‌پسرش را گرفته بود و به من معرفی‌اش کرد. سعی کردم با نگاه پرشیطنت حالی‌اش کنم که دیدی عجله می‌کردی؟ و اگر می‌شد به‌اش می‌گفتم که من خوش‌حال‌ام از این‌که یکی هم‌زبان و هم‌انرژی با خودت را پیدا کرده‌ای، اگرچه موهای پسرک هم مثل من مشکی بود. آمدم کار را ادامه دهم که پرسیدند می‌خواهی یکی را بیاوریم برای کمک؟ به مانیتور نگاه کردم و به متنی که داده بودند تا در پوستر برنامه جای دهم. گفتم بد نیست اگر کسی تایپ‌اش سریع باشد را بیاورند تا او تایپ کند و من با فتوشاپ کار کنم.

2- روی‌ام به مانیتور بود که دیدم یکی وارد شد. لابد برای‌اش دیگر غریبه نبودم چون این‌بار اسم‌ام را صدا زد. پشت‌زمینه‌ی پوستری که سفارش داده بودند یک‌دست سیاه بود و من تازه به صورت تمام صفحه بازش کرده بودم. همین بود که هرکی دم در ایستاده بود را می‌توانستم در مانیتور ببینم. بی‌سر و صدا وارد شد و از من خواست تا متن را برای تایپ‌کردن به‌اش بدهم. صندلی را چرخاندم و خواستم بلند شوم. اما دیگر نیازی نبود؛ خودش آمده بود و نشسته بود روی میز کنار دستم،‌ لپ‌تاپ‌اش را روی پای‌اش باز کرده بود و منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید. مثل این‌که به خودش قول داده بود به کسی نگاه نکند. با دست چپ‌اش کاغذ را از دست‌ام گرفت و با انگشت اشاره‌ی دست دیگرش فرورفتگی کنار مانیتور را لمس کرد. طولی نکشید که صدای خوش‌آمدگویی ویندوز ویستا بلند شد. من هم دوباره صندلی‌ام را چرخاندم و پشت به او به کارم ادامه دادم. پرسید کی کارم تمام می‌شود. خوش‌ام نیامد! آخر به او ربطی نداشت. ضمن این‌که او باید اول تایپ را تمام می‌کرد. برگشتم بگویم مثلن یک ساعتِ دیگر که دیدم یک «فلش مموری» را از درگاه «یو-اس-بی» بیرون کشید و گرفت جلو من و گفت Done! فهمیدم حق داشته سوال بپرسد. می‌دانستم در مدت باقی‌مانده نمی‌شود کار را تمام کرد و باید بقیه‌اش را بگذارم بعد از برنامه‌ی ساعتِ شش. همین‌‌ها را که برای‌اش توضیح ‌دادم، به ساعت‌ کنار مانیتورش نگاه کردم و گفتم پانزده دقیقه‌ی دیگر می‌روم. یک عکس سیاه و سفید از دو نیمکت مقابلِ هم در یک قطار قدیمی را گذاشته بود بک‌گراند صفحه. فلشِ دوربین هم در بازتاب پنجره‌ی قطار نمایی از عکاس را نشان می‌داد. صورت «او» هم مقابل مانیتور در تصویر محو شده بود. یادآوری کرد که همه‌ی بچه‌هایی که جلوی آسانسور طبقه‌ی ششم جمع شده‌اند منتظر اتمام کار من هستند و تا پرینت نگیرند و نصب نکنند هیچ‌کس به خانه نمی‌رود …

asheghaneha

3- ساعت داشت هشت می‌شد. یک پوستر هشت فوت در هشت فوت یک فایل دو گیگابایتی تولید کرده بود. هربار که می‌خواستم «سیو» کنم حداقل پنج دقیقه طول می‌کشید و من هم کار دیگری نداشتم به‌جز این‌که در مانیتورم دقت کنم و ببینم دارد چه‌کار می‌کند. شاید علت‌اش این بود که اینترنت قطع بود و بهانه دستم می‌داد. وقتی که پنجاه شصت درصد پوستر با فونت و عکس پوشیده شده بود نمای کاملی ازش نداشتم. فقط در لابه‌لای کلمات می‌شد فرم موهای‌اش و گاهی حرکات‌اش را دید. هنوز منتظر بودم و در فضاهای تاریک و سیاه پوستر جستجو می‌کردم که دو تا دست‌اش را کنار میز مشت کرد و پرسید چه ساندویچی باید برای‌ام بخرد. وقتی فهمید ممکن است تعارف کنم، توضیح داد که هزینه‌اش از بودجه‌ی کلاب پرداخت می‌شود و اصلن دل‌اش برای‌ام نسوخته است و تازه از «مل» دستور دارد مراقب‌ام باشد…

4- اگر خوب یادم مانده باشد ساعت نه و نیم بود. ساندویچ «فوت‌لانگ» روی میزم  چشمک می‌زد. نمی‌خواستم قبل از پایانِ کار درگیر خوردن شوم . برای آخرین بار دکمه‌ی «سیو» را زدم و منتظر ماندم تا نوار آبی‌رنگ پایین صفحه پر شود. داشت نگاه‌ام می‌کرد. این‌بار بیش‌تر. پرسید تمام شدی؟ برگشتم و گفتم «یس!» انگار منتظر همین یک کلمه بود تا ذوق کند و بگوید «By the way, I’m … pleasure to meet you». فکر کردم می‌خواهد بگوید شب‌خوش؛ اما نه! منتظر مانده بود تا مزاحم من نباشد و حالا که مطمئن شده بود کارم تمام شده، خودش را معرفی کرده بود. «او» یک دو رگه‌ی شرقی-اروپایی است با موهای سیاه بلند و پیچ‌خورده. این بار که دوباره به چشمان‌اش خیره شوم به‌تان می‌گویم عنبیه‌اش چه‌رنگی‌ست. خداحافظی برای‌اش سخت‌تر از سلام بود!

5- شاید ادامه داشته باشد …

12 comments مارس 5, 2009

Previous Posts


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات