Posts filed under 'عاشقانه‌ها'

لحظات ملکوتی

امشب شب میلاد حضرت کریسمس است! چه قدر با مرام بوده است که چند روزی پیش از سال تحویل میلادی به دنیا آمده تا کلن برای همه خوب باشد. همه با هم تعطیل می‌شوند و عید مذهبی و غیرمذهبی و ضد‌مذهبی را جشن می‌گیرند. گل و بلبل است؛ حالا کاری نداریم کل ماجرای کریسمس و پاگذاشتن‌ش به عرصه‌ی هستی با هماهنگی قبلی و شاید بعدی بوده است که این‌قدر به سال نو جور در می‌آید.  هرچه هست ما را مدتی از خانه زندگی می‌اندازد. تعطیلی خوب است اما وقتی که به‌جا و به‌موقع باشد، نه این‌که توی سرما و برف و بدبختی. بابا! شما که همه‌چی را نتظیم کردید. می‌گذاشتید هوا گرم بشود و بعد خبر ظهور کریسمس را می‌دادید. چطور این‌همه صبر کردید که به سال نو نزدیک شود، می‌گذاشتید هوا گرم‌تر می‌شد و یک جشن تابستانی می‌گرفتید. آن‌وقت همه می‌رفتند بیچ! ما هم یک ماه قبل‌ش می‌رفتیم ایران که هم نوروز خودمان را جشن بگیریم و هم سبزه گره بزنیم به دست‌مان و عکس بگیریم و راه‌پیمایی برویم. حالا من نشسته‌ام در خانه و به مار و گل و گیاه همسایه‌ها آب می‌دهم.

از پست قبلی یک موضوع دیگر را هم به پرونده‌های مفتوحه اضافه کنم و آن «حس مالکیتِ دوستان بر دوستان» است. یک شعر را هم اضافه کنم و بروم: «گل از رخ بهشتیان نشانه دارد — تو را از آن جهان جان نشانه آرد». اگر خواستید این‌جا بشنوید.

Add comment دسامبر 24, 2009

دو ماه است که خوبِ خوب هستم

ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش،‌ صبحانه (!) و خط شماره‌ی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده می‌شدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم زد. پیاده شدم و خیابان 109 را پیاده به سمت شمال ادامه دادم. حالا یک سینی با محتویات «جانک فود» و یک تخته‌ی گیره‌دار قدیمی که فکر کنم پنج شش سالی باشد دارم‌اش را روبرویم گذاشته‌ام. روی میزهای دیگر 2 تا خانم جوان در یک گوشه، یک آقای جوان با موهای طلایی‌یِ بلند درگوشه‌ای دیگر و دوتا «رد نک» در جای دیگر جا خوش کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم اما هیچ کاغذ سفیدی وجود ندارد. مجبور می‌شوم پشت یکی از کاغذهایی بنویسم که مثلن پرینت گرفته‌‌ام تا سر فرصت بخوانم. یک مقاله بود با این عنوان: «فلسفه‌ی دوگانگی‌یِ حیات». فکر کنم زمانی دانلودش کرده‌ام که کنجکاوی‌ام گل کرده بود. همان موقع که تقریبن همه‌ی دروس فلسفه‌ی دانشگاه‌های مجازی را آنلاین دنبال می‌کردم. احساس کردم خیلی بی‌خودی ژست گرفته‌ام. مثل این خبرنگارها. طولی نکشید که دیدم تقریبن همه رفته‌اند. نصف ساندویچ‌ام را خورده بودم با کمی سیب زمینی سرخ کرده. نوشته‌ام این‌گونه‌ آغاز می‌شد :«الان شش ماه از آخرین باری که به این‌جا آمدم می‌گذرد. دفعه‌ی پیش ساعت شش عصر بود و این‌بار چهار بعداز ظهر. دفعه‌ی پیش فردایش جلسه‌ی رادیو داشتیم و این‌بار دیروزش در جلسه گذشته است …». داشتم فکر می‌کردم که مثلن کِی بود. یادم نیامد.

پنج شش سال پیش که از این تخته برای تمرین خوشنویسی استفاده می‌کردم، یک لایه چرم روی‌اش کشیده بودم که هنوز هم هست اما کارایی ندارد. بلندش که کردم دیدم همه‌ی کاغذهایی که شش ماه پیش در همین مکان نوشته بودم زیر لایه‌ی چرمی قایم شده‌اند. کنارش نوشته بودم «چهارده نوامبر 2008» و با انگشت مقداری سس قرمز را به نشانه‌ی امضا روی‌اش نشانه‌گذاری کرده بودم. و این شد که نشستم دوباره همه‌ی آن متن‌ای که برای دوستان‌ام نوشته بودم را خواندم. و چه‌قدر تفاوت احساس کردم میان همان شش ماه پیش که می‌گوییم چه زود می‌گذرد و الان. برای من اصلن به سرعت نگذشته. قضیه سخت و آسانی یا تلخی و شیرینی نیست. داستان این‌ است که اتفاقات زیادی افتاده و اصلن نمی‌شود گفت زود گذشت. آن‌قدر هست که می‌شود روز به روزش را روی کاغذ آورد.

نیم ساعتی درگیر این ژست خبرنگاری و یا این کاراکتر آدم‌های بی‌خودِ رمان‌های خارجی بودم. فکر کنم ساعت پنج بود که با یک لیوان «هات چاکلت» وارد آفیس شدم.

××××

ساعت دو که شد دیگر دوست نداشتم ادامه دهم. کارم به انتهای یک بخش رسیده بود و اگر کار جدیدی را شروع می‌کردم تا خود صبح طول می‌کشید. کاپشن‌ام را از کیف‌ام در آوردم  و پوشیدم. کامپیوتر را که آمدم «شات داون» کنم یادم آمد که محتویات «آی‌پادم» قدیمی شده و برای امشب چیز جدید می‌خواهم.

××××

یک «فرنچ وانیلا» با یک «مافین» از «تیم هورتونز» خریدم اما دوباره  مسیر را به سمت شمال بازگشتم تا از بالای خیابان 109 راه خانه را به سمت جنوب پیاده گز کنم. ساعت 3 شده بود. به جز چند چراغ چشمک‌زن و سوسوی چراغ‌های قورباغه‌ای کنار خیابان، تا آن‌جا که چشم‌ام کار می‌کرد در خیابان 109 چیزی دیده نمی‌شد.

××××

هیچ صدایی نمی‌آید به جز صدای موسیقی در هوای نسبتن شرجی که از باران چند ساعت پیش طراوات گرفته. اولین باری بود که دوست نداشتم خانه‌ام این‌قدر نزدیک باشد به دانشگاه. دوست داشتم تا آخر شهر را با خاطره‌ها‌ی نهفته در نت به نتِ این شعرها و آهنگ‌ها پیاده می‌رفتم.

پی‌نوشت: آقا/خانم محترم! من خوب خوب‌ام. اصلن دوماه می‌شود که شادِ شادم. لطفن هیچ‌کس غصه‌ی مرا نخورد. ممنون! درضمن به سرم زده که زودتر از موعد به ایران بروم. کسی هست که منتظرم باشد آیا؟

8 comments آوریل 21, 2009

سایما

1- خیلی کار داشتم آن روز؛ ساعت شش هم یک برنامه‌ی هماهنگی برای مراسم نوروز. اما چه می‌شد کرد. انگار اگر کاری از دستم برمی‌آید باید انجام‌اش دهم؛ بماند که این کار را دوست هم دارم. با چندین‌بار پیام گذاشتن در فیس‌بوک ساعت پنج عصر را نهایی کردیم. خواسته بود بروم و کمک‌اش کنم. نوشته بود اگر بخواهد خودش انجام دهد دو سه روز طول می‌کشد. چندین بار باهم کار کرده‌ایم. زمان‌های نزدیک به برگزاری مراسم، شده تا خود صبح خسته و گرسنه. از آسانسور طبقه‌ی شش که خارج شدم چندنفری را دیدم که داشتند تکه‌های یک پوستر بزرگ را کنار هم می‌چیدند تا بعدن منتقل‌اش کنند به بُرد. سلام کردم. تقریبن همه جواب دادند به‌جز یکی که انگار می‌خواست مطمئن شود به غریبه سلام نمی‌کند! حدس‌ام کاملن نادرست بود.‌ بعد از آن‌که وراندازم کرد روی‌اش را برگرداند اما در همان حالت سلام خوش‌نقش‌ای داد. برای‌ام مهم نبود این‌ها کی‌اند و چه‌کار می‌کنند. مستقیم رفتم توی اتاق صفرشانزده. در که زدم، نشسته بود و داشت با فتوشاپ که اصلن دوست‌اش ندارد ورمی‌رفت. کلی خوش‌حال شد از دیدن‌ام. یعنی همیشه همین‌جور است؛ او و دوست صمیمی‌اش «مل» به شدت پرشر و شورند و حتی اگر هر روز هم ببینی‌شان باز موقع دیدن‌ات آن‌قدر بالا و پایین می‌پرند تا مطمئن شوند تو هم همین حس را پیدا کرده‌ای. پس به‌ترین کار این بود که مثل خودش هورا بکشم و بپرم در آغوش‌اش تا زود ختم مراسم آغازین اعلام شود. خوش‌بختانه «مل» در آفیس نبود. مثل همیشه شمرده شمرده توجیه‌ام کرد که چه‌کاری باید انجام دهم. نشستم پشت کامپیوتر. چند کلمه بیش‌تر تایپ نکرده بودم که «مل» هم از راه رسید و مجبور شدم مراسم آغازین را دوباره تکرار کنم. دستِ دوست‌پسرش را گرفته بود و به من معرفی‌اش کرد. سعی کردم با نگاه پرشیطنت حالی‌اش کنم که دیدی عجله می‌کردی؟ و اگر می‌شد به‌اش می‌گفتم که من خوش‌حال‌ام از این‌که یکی هم‌زبان و هم‌انرژی با خودت را پیدا کرده‌ای، اگرچه موهای پسرک هم مثل من مشکی بود. آمدم کار را ادامه دهم که پرسیدند می‌خواهی یکی را بیاوریم برای کمک؟ به مانیتور نگاه کردم و به متنی که داده بودند تا در پوستر برنامه جای دهم. گفتم بد نیست اگر کسی تایپ‌اش سریع باشد را بیاورند تا او تایپ کند و من با فتوشاپ کار کنم.

2- روی‌ام به مانیتور بود که دیدم یکی وارد شد. لابد برای‌اش دیگر غریبه نبودم چون این‌بار اسم‌ام را صدا زد. پشت‌زمینه‌ی پوستری که سفارش داده بودند یک‌دست سیاه بود و من تازه به صورت تمام صفحه بازش کرده بودم. همین بود که هرکی دم در ایستاده بود را می‌توانستم در مانیتور ببینم. بی‌سر و صدا وارد شد و از من خواست تا متن را برای تایپ‌کردن به‌اش بدهم. صندلی را چرخاندم و خواستم بلند شوم. اما دیگر نیازی نبود؛ خودش آمده بود و نشسته بود روی میز کنار دستم،‌ لپ‌تاپ‌اش را روی پای‌اش باز کرده بود و منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید. مثل این‌که به خودش قول داده بود به کسی نگاه نکند. با دست چپ‌اش کاغذ را از دست‌ام گرفت و با انگشت اشاره‌ی دست دیگرش فرورفتگی کنار مانیتور را لمس کرد. طولی نکشید که صدای خوش‌آمدگویی ویندوز ویستا بلند شد. من هم دوباره صندلی‌ام را چرخاندم و پشت به او به کارم ادامه دادم. پرسید کی کارم تمام می‌شود. خوش‌ام نیامد! آخر به او ربطی نداشت. ضمن این‌که او باید اول تایپ را تمام می‌کرد. برگشتم بگویم مثلن یک ساعتِ دیگر که دیدم یک «فلش مموری» را از درگاه «یو-اس-بی» بیرون کشید و گرفت جلو من و گفت Done! فهمیدم حق داشته سوال بپرسد. می‌دانستم در مدت باقی‌مانده نمی‌شود کار را تمام کرد و باید بقیه‌اش را بگذارم بعد از برنامه‌ی ساعتِ شش. همین‌‌ها را که برای‌اش توضیح ‌دادم، به ساعت‌ کنار مانیتورش نگاه کردم و گفتم پانزده دقیقه‌ی دیگر می‌روم. یک عکس سیاه و سفید از دو نیمکت مقابلِ هم در یک قطار قدیمی را گذاشته بود بک‌گراند صفحه. فلشِ دوربین هم در بازتاب پنجره‌ی قطار نمایی از عکاس را نشان می‌داد. صورت «او» هم مقابل مانیتور در تصویر محو شده بود. یادآوری کرد که همه‌ی بچه‌هایی که جلوی آسانسور طبقه‌ی ششم جمع شده‌اند منتظر اتمام کار من هستند و تا پرینت نگیرند و نصب نکنند هیچ‌کس به خانه نمی‌رود …

asheghaneha

3- ساعت داشت هشت می‌شد. یک پوستر هشت فوت در هشت فوت یک فایل دو گیگابایتی تولید کرده بود. هربار که می‌خواستم «سیو» کنم حداقل پنج دقیقه طول می‌کشید و من هم کار دیگری نداشتم به‌جز این‌که در مانیتورم دقت کنم و ببینم دارد چه‌کار می‌کند. شاید علت‌اش این بود که اینترنت قطع بود و بهانه دستم می‌داد. وقتی که پنجاه شصت درصد پوستر با فونت و عکس پوشیده شده بود نمای کاملی ازش نداشتم. فقط در لابه‌لای کلمات می‌شد فرم موهای‌اش و گاهی حرکات‌اش را دید. هنوز منتظر بودم و در فضاهای تاریک و سیاه پوستر جستجو می‌کردم که دو تا دست‌اش را کنار میز مشت کرد و پرسید چه ساندویچی باید برای‌ام بخرد. وقتی فهمید ممکن است تعارف کنم، توضیح داد که هزینه‌اش از بودجه‌ی کلاب پرداخت می‌شود و اصلن دل‌اش برای‌ام نسوخته است و تازه از «مل» دستور دارد مراقب‌ام باشد…

4- اگر خوب یادم مانده باشد ساعت نه و نیم بود. ساندویچ «فوت‌لانگ» روی میزم  چشمک می‌زد. نمی‌خواستم قبل از پایانِ کار درگیر خوردن شوم . برای آخرین بار دکمه‌ی «سیو» را زدم و منتظر ماندم تا نوار آبی‌رنگ پایین صفحه پر شود. داشت نگاه‌ام می‌کرد. این‌بار بیش‌تر. پرسید تمام شدی؟ برگشتم و گفتم «یس!» انگار منتظر همین یک کلمه بود تا ذوق کند و بگوید «By the way, I’m … pleasure to meet you». فکر کردم می‌خواهد بگوید شب‌خوش؛ اما نه! منتظر مانده بود تا مزاحم من نباشد و حالا که مطمئن شده بود کارم تمام شده، خودش را معرفی کرده بود. «او» یک دو رگه‌ی شرقی-اروپایی است با موهای سیاه بلند و پیچ‌خورده. این بار که دوباره به چشمان‌اش خیره شوم به‌تان می‌گویم عنبیه‌اش چه‌رنگی‌ست. خداحافظی برای‌اش سخت‌تر از سلام بود!

5- شاید ادامه داشته باشد …

12 comments مارس 5, 2009

ولنتاین

اگر نگویید خیلی غربی شده‌ام یا غرب‌زده و اگر نگویید «سپندمذگان» خودمان صد برابر این تحفه‌ها می‌ارزد، با شادابی به شما ولنتاین را تبریک خواهم گفت. حتی اگر این‌ها که گفتم را بگویید،‌ باز هم ولنتاین را به شما تبریک می‌گویم. نه به این خاطر که روشن‌فکرم و بر خودم لازم می‌دانم که حرف همه را بشنوم،‌ نه! اصلن! به این علت که نه آن کلمه‌ی چی‌چی‌مذگان در ذهن‌ام اعتباری دارد و نه آن‌جایی که مولدش بوده. چه‌طور بگویم؟ ها … بگذارید ساده‌ترش کنم که کسی به دردسر نیفتد. من آن روزی را دوست دارم که اندیشه‌ی عملی‌اش در کنارش حاضر باشد. از سپندمذگان متنفر نیستم. اما هیچ احساس نزدیکی‌ای به‌اش ندارم. کلمه‌ای‌ست در انتهای تاریخ و متعلق به سرزمین‌ای که ردی از تاریخ‌اش برجای نمانده و آرام آرام به چهار تکه سنگ و ستون‌اش هم بعد این دو هزار و شاید بیش‌تر و شاید کمتر سال می‌توان شک کرد. اصلن بگذارید جوری بگویم که به کسی برنخورد. من در چارچوب فضای واقعیت منطبق بر تجربه‌ی خودم فارغ از زمان و مکان ولنتاین را تبریک می‌‌گویم. ولنتاین خودم را، ولنتاین‌ای که شدنی‌ست و ولنتاین‌ای که پرشادی‌ست را تبریک می‌گویم؛ به همه‌ی شما، به آن‌ها که دوست‌شان دارم، به آن‌ها که عشق می‌ورزم و به آن‌ها که در شب‌ها و روزهای دیگر بخش‌ای از این تبریک‌گویی خواهند بود.

6 comments فوریه 14, 2009

عاشقانه‌ها

وقت‌هایی می‌شود که آدم دوست دارد در مورد چیزی بنویسد که بی‌شک و تردید از «عاشقانه‌ها»ست. اما تا می‌آیی بنویسی یا زبان‌ات بند می‌آید و یا سانسورچی امور داخله جملات و کلمات‌ات را با موارد ایهام‌‌آمیزش عوض می‌کند. یک چیز به‌درد‌نخور می‌شود که نه به درد خودم می‌خورد و نه به درد هیچ خواننده‌ی زبان بسته‌ای (به‌جز آن‌ها که حق‌شان را در کامنت‌دونی مطالبه می‌کنند!)

asheghaneha

خب! حالا دوکار می‌شود کرد؛ یکی این‌که وقتی موقع‌اش شد- همان وقتی که دارد عاشقانه‌ات تراوش می‌کند- بی‌خیال وبلاگ‌ات شوی و بروی برای خودت بچری و دوم این‌که بچه‌پُر‌رو‌بازی در بیاری و بیایی بنویسی. برای کسی که بچه مثبت‌بازی در می‌‌آورده تا حالا و می‌رفته می‌چریده باید شرایط را مهیا کرد. چطوری؟ خب! حالا من می‌خواهم یک کار کوچک کنم از امروز. امروز که از هرگونه تراوشات عاشقانه‌ طیب و طاهر هستم، یک قدم کوچک برداشتم. در مجموعه‌ی دسته‌های وبلاگ‌ام یک دسته‌ی جدید به راه انداختم به نام «عاشقانه‌ها». چیزی شبیه به لوگو هم ساختم که همین‌جا می‌بینید. از دوتا المان درست شده؛ یکی آن دسته موی رویایی «سی‌درجه» و دیگری عنوانِ ماجرا. یادتان نرود که آن دسته موی جادویی، یک بمب یا نارنجک در آستانه‌ی انفجار و یا قلم‌موی آفرینش هم ممکن است باشد؛ پس خیلی هم احساسی برخورد نکردم. این‌کار ممکن است باعث شود تا از حالا به بعد در مواقع فوق‌الذکر به‌جای فال حافظ بیایم و بنویسم. ممکن است گفتم‌ها! هیچ‌ چیزی توی این دنیا قطعیت ندارد. ممکن است فردا بزنم زیر حرف‌ام. پس اگر به مطالب «زرد» علاقه‌مندید منتظر باشید تا این لوگو دوباره در یک پست ظاهر شود!

8 comments ژانویه 29, 2009

سی درجه

بدنه‌ی قطار مترویی که از حرکت ایستاده را دنبال می‌کنم تا نزدیک‌ترین دری که می‌شود از آن وارد شد را بیابم. حوصله‌ام سر رفته از بس روز کسالت‌آوری بود. دل‌دردی گرفته بودم در نقطه‌ای بالاتر از ناف! دگمه‌‌اش را فشار می‌دهم و در باز می‌شود. به‌جز پنج شش نفری که پراکنده نشسته‌اند، بقیه‌ی فضای سی چهل نفری واگن خالی‌ست. او، روی یکی از نیمکت‌های انتهایی جوری نشسته که به محض ورود از حضور من باخبر می‌شود. یک هدفن گنده دارد که گذاشته روی گوش‌هایش و موسیقی را تا ‌آن‌جا که می‌شده زیاد کرده است. موسیقی‌اش هم چیزی شبیه پاپ دهه‌ی هشتاد است. مثل سامورایی‌ها موهای خرمایی بلند‌ش را از پشت جمع کرده و موقع بستن آن‌چنان کشیده که چشمانِ درشت‌اش کمی بادامی شود. تازه، انگار وسط سر هم بسته نشده.‌ از روبرو به نظر می‌رسد که حدود سی درجه با فرق سرش زاویه دارد. زیرچشمی داریم یک‌دیگر را می‌پاییم. نمی‌خواهم بروم در حوالی او بنشینم، اما به خودم که می‌آیم می‌بینم به او رسیده‌ام و فقط یک ردیف نیمکت باقی مانده و اگر با همین سرعت ازش عبور کنم با مخ به انتهای واگن چسبیده می‌شوم. می‌روم ردیف پشتی و روی نیمکت‌ای می‌نشینم که پشت کله‌اش، هدفن‌گنده‌اش و موهای خرمایی دم‌اسبیِ کجکی‌اش را ببینم. او انتهای نیمکت خودش و کنار پنجره نشسته و دارد سعی می‌کند به‌ترین زاویه را برای دیدن من که در اول نیمکت ‌به‌دور از پنجره جاخوش کرده‌ام پیدا کند. و یک لحظه هر دو میخ می‌شویم. همان زاویه‌ی سی درجه باید باشد چون حالا که در نور شیشه به یک‌دیگر بر و بر نگاه می کنیم، دم‌اسبی‌اش هیچ انحراف‌ای با خط قائم‌ای که از مرکز زمین می‌گذرد و طرف دیگر در‌می‌آید ندارد. فکر می‌کردم حالا شروع کند به نازکردن و یا شروع مجدد حرکات موزون سرش با موسیقی و یا هر کوفت دیگری که به واسطه‌ی دختربودن‌اش یاد گرفته است. اما اصلن این‌کارها را بلد نبود. هدفن را برداشت، روی نیمکت پلاکسی‌گلس لیز خورد و آمد درست اول نیمکت. حالا موهای دم‌اسبی خرمایی سی‌درجه‌اش روبه روی صورت من است. نکرد پلیر موسیقی‌اش را خاموش کند. صدای موسیقی بلندتر از قبل گویا به تساوی به هردوی‌مان می‌رسید. خیلی موسیقی آشنا بود، ولی به واسطه‌ی هول حلیم توان فکری نداشتم و بعدها که خودش گفت فهمیدم همان موسیقی مورد علاقه‌ام بوده. کنجکاو شده بودم و دیگر از پنجره نگاه‌اش نمی‌کردم. نمی‌دانم چه شد که دوباره تصمیم گرفت کار جدیدی (شاید هم کار جدی‌ای) بکند. حالا دیگر کاملن روی نیمکت‌اش چرخیده بود به سمت من، چانه‌اش را گذاشته بود روی زانوها و پاهایش را با هر دو دست جمع کرده بود توی سینه‌اش! داشتم قبض روح می‌شدم! نمی‌دانستم به کجا نگاه کنم. اول‌اش فکر کردم به‌تر است پنجره را نگاه کنم و خودم را به بی‌خیالی بزنم. اما فرار از این نگاه معصومانه و دوست‌داشتنی انکار زیبایی و آفریدگار زیبایی بود! گفت سلام! دیگر شک نداشتم که یا خواب‌ام و یا واقعن قبض روح شده‌ام و این هم خوش‌آمدگویی‌یِ نکیرِ عزیز و یا منکرِ محترم است؛ هرچند که مطمئن بودم هرکدام‌شان باشند، دارند هم‌زمان فتبارک‌الله هم می‌گویند! …
ممکن است ادامه‌دار باشد!

10 comments ژانویه 20, 2009


خوراک

من در تویتر

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

دسامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« نوامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  

RSS DelGraph

RSS Academia

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

RSS رادیو شمال53

اطلاعات