Posts filed under 'سرگرمی'

جهت انبساط افکار عمومی

پارسال که برای اولین‌بار سوارِ هواپیمایی‌یِ «طیران‌الخلیج» شدم یک ترجمه‌ی شیک از انگلیسی به عربی پشت صندلی‌ دیدم که مقادیری باعثِ انبساط خاطر می‌شد. اما برای هر‌کسی تعریف می‌کردم باورش نمی‌شد. این پستِ مریم جرقه‌ی عکس‌برداری از ماجرا بود. خودتان ببینید:

under_seat

پی‌نوشت: یک چیزِ عجیب‌تر هم دیدم که نشد ازش عکس بگیرم. نقشه‌ای که روی مانیتورِ اصلی داشت مسیر حرکت هواپیما را نشان می‌داد، به خیلجِ‌فارس که رسید نوشت: «Persian Gulf». حالا این را مقایسه کنید با نام شرکت هواپیمایی که «Gulf Air» است.

5 comments آگوست 7, 2009

بازی: عکس میز رایانه‌‌تان

بعد از اعلام انزجارم نسبت به بازی‌های وبلاگی،‌ حالا حسابی افتاده‌ایم توش! مثل سیگاری‌های خفن که سیگار را با سیگار قبلی روشن می‌کنند،‌ من هم دارم بازی جدیدی را بلافاصله شروع می‌کنم. ایده‌ی اصلی و کپی‌رایت این بازی از آنِ نویسنده‌ی «خلوت لیلا»ست.

ساعت یازده شب بود و بلانسبت شما مثل خر مانده بودم در گِل! به یک معادله‌ی ریاضی خفن رسیدم (حتی خفن‌تر از آنی که از مهدی برای حل‌اش کمک خواسته بودم). چند تیکه از پیتزای افطاری دانشگاه را دوستان زحمت کشیدند و آوردند به دفتر کارم. احتمالن حدس زده بودند که قضیه از چه قرار است. همان موقع دوستی عزیزتر از جان از آن سر دنیا ایمیل زده بود و با حرف‌های‌اش من را برد به ده سال پیش. خیلی نگذشته بود که این ایده‌ی تازه‌ی لیلا رسید برای بازی. عنوان‌اش این بود که «همه موظف هستند عکسی از میز کامپیوترشان بگیرند». همین شد که در یک لحظه تصمیم گرفتم از میز کارم عکس بگیرم. گفتم که شاید ده سال دیگر بشود این‌جوری یاد امروز افتاد بیش‌تر از چیزی که الان از ده سال پیش در ذهن دارم. البته این‌جا، جایی نیست که وبلاگم را آپ می‌کنم. الان ساعت 3 صبح است و بعد از یک چتِ مفصل از طریق ایمیل! با عزیزی همین کنار گوش خودمان،‌ دارم این‌ها را می‌نویسم. از خانه‌ای که همه به‌جز من دارند خواب حسن کچل می‌بینند.

حالا اگر بقیه هم حال می‌کنند یک عکس ترجیحن از محل تایپ وبلاگ‌شان آماده کنند و این بازی را ادامه دهند. آن هایی هم که وبلاگ ندارند می‌توانند عکس را برای من بفرستند تا همین‌جا کنار عکس خودم بگذارم با اسم خودشان. برای بچه‌هایی که اسم‌شان این کنار زیر عنوان «دوستان غیرمجازی» قرار داده‌ام، این بازی مثل یک تکلیف عینی (نه کفایی) می‌ماند. بسم‌الله …

——————————-

پس‌نوشت: عکس‌هایی که دیگران فرستاده‌اند

——————————-

بهرنگ

——————————-

علی شریف

——————————-

جهانگیر

13 comments سپتامبر 12, 2008

به این دل‌خوش‌ام که …

با بازی‌های وبلاگی زیاد حال نمی‌کنم؛ چرا؟ چون یک جور باندبازی را در ذهن‌ام شکل می‌دهد. این‌که کسی پست‌ای بنویسد و از چند‌تای دیگر بخواهد که این بازی را تکرار کنند؛ هرچند که به دیگران حق می‌دهم هر کاری دوست دارند بکنند. به همین خاطر است که می‌گویم حال نمی‌کنم؛ چون منطق درست و حسابی برای ادعایم ندارم. برایم شده یک جور عقده! قضیه از آن‌جا ناشی می‌شود که در اوایل وبلاگ‌نویسی خیلی منتظر ماندم تا با هزار بدبختی یکی مرا به یک بازی دعوت کند. شاید به این خاطر که همیشه از این‌که دعوت نمی‌شوم حرص خورده‌ام. حس‌اش مانند این است که دوست صمیمی نداشته باشی تا هر چه بخواهی سرش هوار بکشی. می‌شود خفقان؛ می‌شود افسردگی. مثل این می‌ماند که در یک جای ساکت فریاد بکشی ولی هیچ‌کدام از کسانی که سکوت‌شان شکسته شده،‌ متوجه تو نشوند.

بگذارید مثالی بزنم؛ وبلاگ «توکا» را خیلی وقت است می‌خوانم. مطمئن باشید که او نه پسرخاله‌ام است و نه اسطوره‌ی ذهنی‌ام. اما نوشته‌های صمیمی و نزدیکی‌اش‌ با خواننده باعث شده که او را غریبانه، «نویسنده‌ی وبلاگ توکای مقدس» ننامم. در گوگل ریدر هم او را در زیر مجموعه‌ی «دوستان» قرار داده‌ام تا جزو اولین وبلاگ‌هایی باشد که در صورت به‌روز بودن ‌می‌خوانم. اما هروقت بازی وبلاگی‌ای به راه می‌اندازد (مثل این) و از دوستان‌اش می‌خواهد ادامه‌اش دهند، حرص‌ام می‌گیرد و تا پست بعدی که دوباره بین خواننده‌هایش فرق نمی‌گذارد دوست‌اش ندارم. احساس می‌کنم مثل خیلی جاها تفاوت‌ها به زیر ذره‌بین رفته است. باز هم می‌گویم این حق هر کسی است که بخواهد با دوست‌اش بازی کند تا با کسی که نمی‌شناسد.

این مقدمه را گفتم تا بازی‌ای که به آن دعوت شده‌ام را آغاز کنم. با این تفاوت که من نه تنها از همه‌ی دوستان حقیقی‌ام که در کنار وبلاگ لیست شده‌اند،‌ که از همه‌ی آن‌هایی که حس مشترک یا صمیمیت‌ای هرچند مجازی با من دارند دعوت می‌کنم تا این بازی را پس از من ادامه دهند. اگر این‌کار را کردید با من هم به اشتراک بگذارید تا ببینم زیر‌شاخه‌هایم چگونه رشد کرده‌اند (چیزی شبیه آن گلدکوئستِ گوربه‌گور شده‌ی زهرماری که زمانی حکم قتل عاملان‌اش را صادر کرده بودم!).

عنوان بازی این است: «به چه دل‌خوش هستيد و چه وقت؟» با تشکر از لیلا که مرا به این بازی فراخوانده و نگذاشته عقده‌ی من دوباره بروز کند! اگر اشتباه نکرده باشم،‌ این بازی را همان توکای مقدس به راه انداخته اما با فراخوان عمومی (+).

اما من به چه دل‌خوش‌ام؟

به این‌که زودتر از شر هرچی درس خوندنه راحت شم.
به این‌که صبح زود ساعت یازده وقتی چک‌میل می‌کنم،‌ وردپرس یاد‌آوری کنه که کسی تو وبلاگ‌ام کامنت گذاشته.
به این‌که یه روزی هرکاری عشقمه انجام بدم بدون این‌که فکر کنم بعدش چی می‌شه.
به این‌که خواهرم زنگ بزنه و گزارش سیر تا پیاز هرچی اتفاق از آخرین تلفنش تا حالا بوده رو تو گوشم پیاده کنه.
به این‌که آخرش یه آدم پایه‌ی وقت‌نشناس پیدا کنم که فرقی بین چهار صبح و چهار بعدازظهر نذاره.
به این‌که یه جور زبان اختراع کنم که اصلن ایهام نداشته باشه.
به این‌که آخرش بفهمم «برابری» یا «تساوی حقوق» زن و مرد یعنی چی.
به این‌ دل‌خوشم که لابد خدا دوستم داره که همیشه لب پرت‌گاه به دادم رسیده.
به این‌که اگه کسی ازم بپرسه رفیق صمیمی داری چارتا خوبش رو میذارم کف دستش.
به این‌که همیشه چیزای تازه دور و برم بوده.
به این‌که اون‌قدر ظرفیت بسازم که شعاری نمونه برای گفتن.
به این‌که هم زنگی‌یِ زنگ و هم رومی‌یِ روم رو با هم دوست نداشته باشم.
به این‌که به آدم‌های دور و برم حالی کنم که من در هیچ مسابقه‌ی عمومی دیگری ثبت‌نام نکردم و دوست ندارم که من رو هم در لیست مقایسه شونده‌ها قرار بدن.
به این دل‌خوشم که تا اون‌جا که معده و روده و کلیه و وقت‌م اجازه می‌دن،‌ از خوردن لذت ببرم.
به این دل‌خوشم که موسیقی روزم رو هرجا که می‌شه زمزمه کنم.
به این‌که موسیقی راه خودش رو پیدا کرده و تا اون تهِ ته‌ام فرو می‌ره و منو حال به حال می‌کنه.

و به این دل‌خوشم که دل‌خوشی‌هایم آن‌قدر زیادند که تا فردا می‌شود نوشت،
اما به این هم دل‌خوشم که فردا آدم‌های بیش‌تری‌ بعد از من شروع به نوشتن کنند و بگویند که به چه دل‌خوش‌اند؟

5 comments سپتامبر 7, 2008


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات