Posts filed under 'روزانه'
خوشبختانه فعلن نیازی به مردن ندارم
داشتم طول خیابان 109 را قدم میزدم که تصمیم گرفتم برای کاهش عصبانیتم کمی از مسیر را بازگردم و آبهویج بستنی بخرم. وارد مغازه که شدم از دور قفسهی خالی آبهویج را دیدم و دیگر خرید بستنی به تنهایی با آن اشتیاق اولیه مرحم مرهم مناسبای نبود. همین شد که یک بطری آب انبه خریدم و دوباره راه افتادم به سمت خانه. نگاه به ساعتم کردم و نگاهی به ساعت حرکت اتوبوس که چهقدر باید منتظر باشم. دیدم نمیارزد. فوقش سه چهار دقیقه دیرتر میرسیدم. تصمیم گرفتم پیاده گز کنم.
فکر میکنم که اگر آغوشای که درش آرام بگیری و ویا وبلاگای که درش هوار بکشی نداشته باشی، باید بری بمیری! خوشبختانه من فعلن نیازی به مردن ندارم. دارم با خودم این شعر کلاسیک که بعضی وقتها به هزار تا شعر نو میارزد را زمزمه میکنم:
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم —— به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او —— نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم —— نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست —— جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو—— چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل —— ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید —— کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
خانه که رسیدم، یکراست آمدم سراغ کامپیوتر تا این چند سطر را بنویسم. ساعت مچی دارد 12 بار زنگ میزند و هشدار میدهد که دیگر بیش از این نمیارزد خودت را به آب و آتش بزنی. تا خدا چه خواهد! اگر خواستید شعر را اینجا بشنوید.
4 comments نوامبر 17, 2009
خانه نشینی
درست سر ظهری بعد از اینکه آقای دوستِ عزیز امتحان رانندگی را قبول میشود میرسم به خانه و شروع میکنم به مرتب کردن کامپیوترم از داخلش! یعنی توش را کمی از فایلهای اضافه و آهنگهای مستهجن پاک میکنم و مشتی رسیدِ خریدهای هفتگی را در فایل اکسل ماهیانه وارد میکنم. دکمهی سهشاخهی زیگما را فشار میدهم و جمع پولهای خرج شده را تا امروز در ماه اکتبر مشاهده میکنم. سبدِ سفیدِ مستطیلی شکل را با لباسهای کثیف پر میکنم، میبرمش طبقهی منهای یک و در لباسشویی خالیشان میکنم. مایع لباسشویی را به اندازهی یک پیمانه در درگاه خودش میریزم، دگمهی آب گرم و شروع را فشار میدهم و دوباره برمیگردم طبفهی مثبتِ یک. یک ساعت دیگر باید دوباره برگردم و لباسها را از لباسشویی به خشککن منتقل کنم. «دوست خوبم» تلفن میکند و دعوت میشوم تا اگر در دانشگاه هستم برای صرف ناهار بروم همراهشان باشم. اما من الان در خانهام. در یک روز وسط هفته و در یک ساعتِ وسطِ روز دارم کارهای وسطِ پایانِ هفته را انجام میدهم. دیروز استادِ چشمآبیم را در کمتر از ده دقیقه سرِپا ملاقات کردهام و ایشان ختم همهی کارهایی که تا به امروز کردهام را اعلام کرده است؛ حالا وظیفهم شده نوشتنِ یک متن بیست سی صفحهای که کلِ حرفش این است که چه غلطی کردهام و در آینده چه چیزهایی دیگری باید اضافه بر اینها بخورم! لابد برای همین است که در خانهام و دارم وبلاگم را بهروز میکنم.
درباره هوا سرد شده است و مردم دارند میروند در لانههایشان. یعنی کلِ برنامهی آدمها به اجبار میآید زیر سقف؛ اول هفته که میشود اطلاعیهی «دورِ هم باشیم» به هر روش و حیلهای که شده از طریق شبکههای اجتماعی آنلاین، آفلاین، و نیمهلاین به گوشتان میرسد و کل زمان آخر هفته را از پیش رزرو میکند. خطوط تلفن همراه و پیامک را هم اضافه کنید. عناوین مجالس تقریبا اینهاست: «دلمون تنگ شده»، «دلمون گرفته»، «تولد»، «مناسبتهای کانادایی»، «پارتی اتوبوسی»، «پارتی خودمونی»، «قابلمه پارتی: خودتون غذا بیارین»، «فلان رستوران تازه باز شده»، «مناسبتهای مفرح ایرانی: که از قلب تاریخ یکهو شکوفه زدهاند»، «مامان بابام اومدن، بیاین خونمون»، «فلانی داره میره، بیاین باش خدافظی کنیم»، «فلانی برگشته، بیاین بهش سلام کنیم»، «فیلم ببینیم: هزار نفر همزمان فیلم رو آنالیز میکنن»، «فلانجا غذاش فلان روز ارزونه با الکل»، «انواع و اقسام سوپرایز پارتی با هزار جور برنامههای قبل و بعدش»، «فارغالتحصیلی»، «جلسات متعدد برای سفرهای پیشِ رو»، «بیاین ببینیم کی با کیه؟ (=غیبت پارتی)» و مدلهای دیگری که هر روز جدیدتر هم میشود. همهی اینها مدلهای اجتماعیاند البته. مدلهای شخصیش هم به همین اندازه وجود دارد که به خاطر کمبودِ ظرفیت(!) از نظرتان نمیگذرد.
کاهوهایی که دیشب خریدهام هنوز مانده که باید شسته شوند و بعدش احتمالن لباسها آمادهاند تا به خشککن بروند. ناهار از دیروز باقی مانده؛ و اگر پلکها بعد از غذا سنگین نشوند ممکن است بشود امروز کاری هم از پیش برد.
3 comments اکتبر 15, 2009
خودتان را گول نزنید
حالا وقتهایی میشود که وبلاگم تنها جاییست که بهم آرامش میدهد و بخشای از فضای فراموش شدهی روزانهم را به من بازمیگرداند. یک ماه ونیمای میشود که ننوشتهام؛ درستش این است که اینجا ننوشتهام. جاهای دیگر فراوان نوشتهام. زمانی فکر میکردم که این نوشتهها را میشود با همه به اشتراک گذاشت اما پای عمل که رسید نشدنی بود. یعنی نوشتههای خصوصیم دارد بیشتر از آنهایی میشود که انتشارشان در وبلاگ بلامانع است.
امروز خودم را در خانه محبوس کردم که بتوانم خیر سرم این چند کار معوقهی ماه گذشته را به سرانجام برسانم. البته روش درمان کاملن رضایتبخش است. انگار روحیهی آدمِ شبِامتحانی را نمیشود عوض کرد. باید حتمن زور بالای سر آدم باشد تا کارها خوب پیش برود. فکر کنم همهچیز خوب باشد. دارم از تمام کارهای داوطلبانهای که به شدت درگیرش بودهام انصراف میدهم. گندهترینش همین «رادیو شمال 53» است. از «کلابِ عکاسی» و احتمالن «دیجی»گری هم بیرون خواهم آمد. کلن کارهای بزرگی نیستند. اما نیاز است که برای برنامهریزییِ این سالِ به اصطلاح آخر فعلن در کار نباشند.
فعلن همینقدر باشد تا به جمعبندی ذهنی که رسیدم خبرتان کنم.
پینوشت: بعد از دو سال که از کلاس «اسکیت روی یخ» جا میماندم امسال توفیق شد که ثبتنام کنم بلکه بشود با دو تا تیغهی نازک روی یخ لیز خورد.
5 comments سپتامبر 30, 2009
وِلنامه
آدم بعضی وقتها دوست دارد همینجوری چندتا جملهی قصار ول بدهد بیرون. اما نمیداند کجا! یعنی نمیداند کجا ثبتش کند! مدتی میرفتم در سایت محترم فیسبوک ول میدادم ولی حالا فیسبوک برای ایرانیها شده «بالاتربنِ» دوم! هرکی هرچی لینکِ مربوط به «این به آن فحش داد» پیدا میکند را میگذارد آنجا تا همه از وخامت اوضاع مطلع شوند! اگر از صبح تا شب هم پایش بنشینی چهار تا مقالهی تحلیلی لابهلای اخبار بالا نمیآید؛ به لحاظ بار اطلاعاتی بهنظرم به صفرِ مطلق میل میکند. البته با همهی این حرفها و نقزدنها هنوز اولین کار پس از چککردنِ ایمیل (رایانامه) و مسنجر (پیامبر) همین وبسایت معلومالحال فیسبوک است. اندر احوالات دیگران مروری میکنیم و احتمالن چهارتا فحشِ جدید یاد میگیریم و اخبار پارگی بعضی جوارح هموطنانمان را میخوانیم. اینکه فلانی امروز در فلانجا به فلان شخصیت سیاسی بد و بیراه گفت و یا اینکه فلانی در موردِ مقعد همسایهش هم اعتراف کرد. خب ناگفته نماند که این بازتاب شبکههای اجتماعی خودمان هم هست. یعنی در واقعیت هم همین است. اما اصلن هیچکدام از این بهانهها کمکای به من نمیکند! من الان میخواهم یک جملهی قصار درکنم به این شرح:
بسمهتعالی
آقای خداوند! من شب را با هیچ چیزی معاوضه نمیکنم حتی با شما دوست عزیز! لطفن گشایشهای شبانهی ما را افزون بدار!
والسلام علیکم و رحمهالله
بیست و دوم شعبان المبارکِ سال سی بعد از هزار و چهارصد
1 comment آگوست 14, 2009
قاتی پاتی از سفر به ایران
در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و بهجز این اصلن نمیتوانستم وارد بخش مدیریت وبلاگام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه میکنم کلی تولیدات داشتهام. امروز که بهواسطهی بههم ریختن سیستم خواب کلهی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشتههایم. درست است فضای رخوت در ایران و قویتر از آن در جامعهی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی بهجز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگییِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِسبز نمیشود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای بهتری میشود؟
خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سهشنبه 4 آگوست)
چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشستهام در پیرایشگاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانهاش را بهقصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها اینجا با پیرایشگاه مردانه کارشان راه نمیافتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سیدییِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من اینکاره نیستم! حساباش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیشتر طول نمیکشد! اینها صدجور سیدی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیشنهاد بدهید! من هم از همهجا بیخبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:
توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
دعای آغاز پروژه (سهشنبه 4 آگوست)
دربارهی پروژهای که میخواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدایاش میخواهم چند دعا کنم:
خداوندا!
پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگیشان پیروز و سربلند بدار!
برای خودم اینها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگاندیشه و روح متعالی و یکچیز که نمیدانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!
در ضمن: خواهران و برادران کوچکمغز و آنهایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب میشوند را یا دکشان کن و یا مرا از جمعشان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنهانگیزان دور بدار! تفکرِ صلحجویانه و بیتعصب را در کلهی پوکِ موجوداتِ کره زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!
تویی که رحمن و رحیمی …
تنها ماندم! (یکشنبه 2 آگوست)
ابطحی با آن چهرهی بختبرگشته و دستان لرزان در رسانهی ملی برایام یک پیام بیشتر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!
متافیزیک، از نوعِ بچهپررو (شنبه 1 آگوست)
وقتی از دست خدا شاکی میشوم، انگشتم را بالا میبرم و مثل بچهای که با بزرگترش درشتی میکند حرفام را بهاش میزنم! آنوقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی میکنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی میشدم برایاش نامه مینوشتم و چون آدرس پستیاش را نداشتم، انبار میکردم در کامپیوتر. حالا مدتی میشود که با این متد جدید فورن جواب میگیرم؛ نمونهاش همین دیشب. اسم این را گذاشتهام متافیزیک. یک متافیزیکِ مندرآوردی که منطقاش زور است و تهدید. متافیزیکِ دیشب آنقدر تعجبآور بود که خودم هم باورم نمیشد به این سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر میشود بقیهاش را هم خودت مراقبت کن. قول میدهم دیگر سرت داد نکشم …
ایدهآلنگرییِ خارجنشینان
در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوعآورِ رسانهی ملی را (بهزور) میبینم، و هم بیبیسی و وبلاگهایی که قبلن میخواندم را مطالعه میکنم. البته به فیسبوک دسترسی ندارم و نمیدانم در فضای اجتماعییِ مجازی چه میگذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که اینجا هستم اضافه میشود و درکام از آنچه در میان مردم در جریان است بیشتر میشود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیکتر میشوم که جریانات فکرییِ ایرانیانِ خارجنشین چهقدر ایدهآلگرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و بهنظرم باید همینجور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارجاند و عملن با زندگی داخل ایران با همهی مشخصههای اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راهای بهجز این ندارند مگر اینکه خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را بهگونهای پرکنند.
حرفام دقیقن همینجاست. ارتباطات کنونی که بیشتر متکی بر وب و دستاوردهای جانبییِ آن است امکانِ دسترسییِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که اینجا بین گوشیهای همراه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل میشود میبینم اما برایام قدیمیست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشتهام اخبار را با شتاب خیرهکنندهای دریافت کردهام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آنها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشنفکران و مخالفان آنها و مهمتر از همه خطرپذیرییِ جامعهی بحرانزده و زیرخط فقرِ ایران چیزهاییست که هنوز وب و سایر رسانهها نتوانستهاند در انعکاساش توفیقای داشته باشند. این ضعف البته بخشی به ماهیت وب برمیگردد، بخشی به پیچیدگیهای جامعهی سنتی-تکنولوژیزدهی ایران و بخشی دیگر به محدودیتهای اعمالییِ آگاهانهی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.
این را دارم میگویم که خارجنشینانِ عزیز یا باید بهگونهای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایدهآلبینیشان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوریهای جامعهداری منجر میشود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روشهایی عملیتر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشنفکری دارد و ذاتن با میانگین بردارییِ جامعهی ایران (که به پایتخت محدود نمیشود) همسو نیست. [...]
دورهی آخرالزمان
یکی از سوالاتی که اینجا پیوسته از من پرسیده میشود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شدهاند و در آستانهی سقوطند؟» به این هم دقت کردهام که پرسشگران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همهجور آدمی را شامل میشوند. اینکه چرا مردم اینهمه به این مساله حساس شدهاند یک پاسخ بیشتر ندارد؛ تبلیغات رسانهی ملی در دورهی انسداد ارتباطات و ناآگاهییِ لایههای اصلییِ جامعه از اصول بدیهییِ ادارهی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخیست به پرسشِ «چرا وضعمان روزبهروز دارد بدتر میشود؟»
حاکمان از این هم فراتر رفتهاند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کردهاند؛ آنکه در آستانهی سقوط است از کفار و آنکه روزبهروز بر قدرتاش (ظلماش؟) افزوده میشود و خیال مدیریت جهان را دارد از صالحان! بهگمانِ من عمدهی افراد در جامعهیِ ایرانی با همهی ظلمی که برشان رفته است و میرود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث میکنند. یعنی کاملن مخشان در آستانهی ورشکستگی قرار میگیرد. انگار هنوز نمیشود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصلهی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردمفریبی» را تشخیص دهد.
پینوشت: بهخاطر کمک به نظریهپردازان دورهی آخرالزمان، بنده هم میخواهم یک نمونه اضافه کنم شاید بهکارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطهی شیوع بیمارییِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراریاند! شما چطور فکر میکنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلکزده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟
رکود در بازی BrickBreaker
این بازی تنها بازییِ تلفنِ همراهِ اینجانب میباشد که پس از یک سال که از خرید آن میگذرد تازه با آن آشنا شدهام. علت آشنایی هم برمیگردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز بهگونهایست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رختخواب طول میکشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرمکننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دیویدی و آلات دیگر لهو و لعب بهشدت توصیه میشود. به اطلاع میرساند که اینجانب روزانه چندینهزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابهجا میکنم. دارم فکر میکنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یکساعتها جهت سرایش شعر استفاده میکردهاند؛ چرا که بهیقین از این تکنولوژیها در آن زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪
پیامک (پنجشنبه 30 جولای)
مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالیست میپرسد میگویم خب معلوم است Bi. میگوید از کجا معلوم است؟ میگوید شما (منظورش آدمهای خارجنشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمیکنید؟ دهانام به اندازهی غارِ علیصدر باز میماند و همراهش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ میدهم شرمنده! یاد آن سالی میافتم که به همه گیر میدادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمتاش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.
پینوشت: شش ماهی میشود که قرار است بنشینم و نحوهی نگارشِ فارسی در وبلاگام را قاعدهمند کنم اما فرصتاش نشده (بهتر است بگویم تنبلی کردهام).
در پیتزا فروشی (سهشنبه 28 جولای)
بزنم به تخته! هر سال که به شیراز میآیم لیست بلندبالایی از رستورانهای جدید به قدیمیها اضافه میشود. مخصوصن آنهایی که در باغچههای خوش آب و هوا به مشتریانشان سرویس میدهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیقمان به هر کجا سرک میکشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمیماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که همدیگر را ندیده بودیم تقدیم یکدیگر کنیم.
در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهایشان بهگونهای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده میشد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب اینجا است که به علت بازارگردیهای چند هفتهی اخیر برای خرید کراوات، پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنهی اولیهای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن اینجانب شکل میگرفت. حتی میشد حدس زد از کجا خریداری شده. میشد حدس زد که یارو ست آمادهی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همهی عزیزان، چه آنها که دمِ در کشیک میدادند تا مبادا کسی بیمورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوشبخت شوند.
اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست میشد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموالشان را به همراه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوشبینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.
از این انشا نتیجه میگیریم که آدم از همان اول باید عقلاش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همهچیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجهی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدمهایی که میخواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط میکنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبهروی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمیشود. البته میشود این نتیجهی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کلهی ما بود یک فروند بچهی غیرممیز را همراه خود میبردیم تا ورود برایمان آزاد باشد. نگارنده در اینجا به نتیجهی چهارم هم میرسد که میگوید خانمهایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانهروز در خیابانهای کمرفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفتهاند دو حالت برایشان میشود تصور کرد؛ یکی اینکه به مهدکودک میروند تا از طرف اولیای کودک در جلسهی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر اینکه با خردسال محترم به رستوران میروند تا راهشان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برایشان آرزوی کامیابی دارد.
به یک تعبیرکنندهی خواب نیازمندیم! (شنبه 25 جولای)
یکی دو هفته پیش از آنکه عازم ایران شوم، نوع خوابهایم بهکلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط میشد که قرار بود در مدت اقامتام در ایران اتفاق بیفتد یا ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خوابها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان میکرد. تا اینجایاش نیاز به تعبیر ندارد.
اما از همان روز اول که به ایران رسیدهام ژانر خوابها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیرییِ خیابانی (از نوع بازیهای کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفتهام و با یک اسلحهی پیشرفته باید جان عدهای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلیها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا اینکه بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیریها در لابهلای ماشینهایی که در ترافیک گیر افتادهاند رخ میداد و هوا هم بهشدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک رانندهی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شدهام؛ یارو را پایین کشیدم و تا میخورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خوابها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع میشود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد بهجز لت و پار کردن همدیگر. در تازهترین خوابی که دیشب دیدم، حادثهای شبیه به کوی دانشگاه در حال وقوع بود. من در آزمایشگاهِ دانشگاه بودم که دانشگاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایشگاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همانجا بخوابیم و شبهنگام حادثهی ورودِ لباس شخصیها و درگیری اتفاق افتاد. این بار برخلاف سایر خوابها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضهی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه بهحساب میآمدم. خدا رحم کند …
این اخلاقیاتِ صاحبمردهی بیپدر (جمعه 17 جولای)
پرداختن به موضوع بیتعریفِ (یا پرتعریفِ) اخلاق و نظامهای فردی و اجتماعییِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پساش برنمیآیم یا تا حالا بهاش کاری نداشتهام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمیدهند لکن قواعدش را نمیدانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به اینجایات (یا آنجایات) میرسد، هیچ راهای برایت باقی نمیماند بهجز فریاد. چه در درونات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.
[...]
دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمهی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوتاش بخورد بر سرت!) استفاده نمیکنی، غلط میکنی دم از اخلاق میزنی! فکر میکنی حالا که چهارتا قاعده گذاشتهای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوتاش دوباره بخورد بر سرت!) را بردهای زیرمجموعهاش، دیگر شدهای اسطورهی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلولهای خاکسترییِ کلهی پوکات بیانداز! بیچارهها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارحات میفرستند با آنچه عملی میشود تناقض دیدهاند حاضرند رنگشان را با رنگِ (و چهبسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من کاری به این هم ندارم که درصد استفاده از پتانسیل فکریات چهاندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخشان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!
[...]
آقاجان! قصد جسارت به روحات را ندارم. اصلن نمیدانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتابهای اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایشهای رنگییِ دانشگاهیاش چیزی برایام بازخوانی نکنی. حتمن میدانی که من چند سالی میشود که بهجز خور و خواب و خشم (شهوتام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین میکنم. خواستم دستکم خودت را آماده کنی، لطفن!
1 comment جولای 15, 2009
اینجا آسماناش خدا ندارد
سلام
- اینجا ایران است؛ همان مهد دلیران و بیشهی شیران. هنر نزد ساکنین اینجاست و بس!
- جاییست که تحمل شبکهی جهانی معلومالحال تپش از صدا و سیمایش به شدت آسانتر است.
- جایی که در صفهای طویل ناناش، تازهترین مسایلِ سیاسییِ روزِ منطقه و جهان به بحثِ آزاد گذاشته میشود.
- اینجا چند عدد با هم برابرند: سی، دو هزار و پانصد و یکهزار و چهارصد.
- در اینجا رسیدن به آرامش و صلح حرف اول را میزند. حالا اگر چند نفری هم بیجان شوند طوری نمیشود.
- در اینجا برای محافظت از چشمانات باید با عینک جوشکاری روزنامه بخوانی. برای رسانههای صوتی تصویری هم باید مراقب گوشها بود. پنبه اکیدن توصیه میشود.
- اینجا بنیاد (بنیان؟) خانوادهها از بتنآرمه است. این را از کتاب معارفمان نقل کردم. وسیلهی ارزیابیاش هنوز اختراع نشده.
- اینجا دختران با حلقه به دنیا میآیند. بینی سربالاشان البته مادرزادی نیست؛ زحمتِ پدرانشان است.
- اینجا رعایت حقوق دیگران با ترسویی هممعنیست.
- اینجا همانجاییست که قبلن اعلام کردیم از آن پسرها نداریم؛ لطفن با چهار قلم آرایش و احیانن پاکسازی بخش زیرین ابرو کسی را زیر سوال نبردید.
- اینجا همه در مسابقهاند برای رسیدن به نفر بغل دستی و چهبسا چندین هزارتای کناری. اینجا دیوانگیست اگر با خودت مسابقه بدهی.
- اینجا زنانِ چادری هم ماتیک سرخِ گل اناری میمالند.
- اینجا همه علامهاند و بالغ بر چندصد جلد کتاب نوشتهاند. تعداد کتابهای کتابخانهشان اما به دهتا نمیرسد. به گمانم به ویرایش کاغذییِ دانشنامهی ویکیپدیا دسترسی دارند یا با سرعت بالا از شبکهی جهانی وب استفاده میکنند.
- مردمانِ اینجا آنقدر شادند که به طور متوسط هر دقیقه یک پیامک طنز تولید می کنند. گویا برای تعادل غم و شادی بهتازگی ارسالهایشان کنترل میشود. پلیس پیامک دارند.
- اینجا آدمها وقتی توی مصاحبهی مطبوعاتی میروند هول میشوند (یا هولشان میدهند؟) و مزخرف تفت میدهند.
- اینجا همه میهنپرستند؛ از تلویزیوناش معلوم است که روزی صد بار آهنگِ عشقبازی با وطن پخش میکند.
- همهچیز انگار خوب است …
- و چون مرد برای رفع دلتنگیهایش گریه نمیکند، مجبوری صبحها به بهانهی خرید نانِ داغ قدم بزنی.
- آسمان اینجا هم آبیست فقط نمیدانی چرا زود از دست خدا شاکی میشوی. مگر خدا در آسمان نیست؟
6 comments ژوئن 29, 2009
دارم پخته میشوم
خب. حالا تورنتو هستم و دارم تلاش میکنم تا متوجه شوم از کدام ناحیه دارم به پختگی میرسم. زیاد اهل سفر نیستم اما تا حالا هرچه سفر پیش آمده یا پیشنهاد شده را رد نکردهام. پس باید تاثیرش جایی مشخص شود. نه؟ حالا اگر به چیزی برخوردم که حاکی از پختگی یا سوختگی باشد خبر میکنم!
الف) آقا! هرگونه دارویی که به شما پیشنهادِ معجزه میکند را فراموش کنید.
یک روز قبل از اینکه به اینجا بیایم مریض شدم؛ بد! رفتم فروشگاه و اولین دارویی که نوشته بود «شفا در بیست و چهار ساعت» را خریدم. از قورت دادن دوتا کپسول با هم یک ساعت نگذشته بود که تب کلن از بین رفت. درد و ریزش هم نابود شد. اما عوضاش یک آدم سالم که حافظهاش کار نمیکند به جامعه تحویل داده شد. به دانشگاه که رسیدم هرچه نگاه میکردم به مانیتور نمیدانستم چهطور فلان کارِ ساده را انجام دهم. یعنی میدانستم اما آنقدر در ذهنام پیچیده به نظر میرسید که بیخیالاش میشدم. مثل این که قرصها انرژی نهفته سلولییِ بدن را صرف نابود کردن موقت ویروسها کرده باشند و الان در کار رتق و فتق امور جاریهی بدن کم آورده باشد. فرودگاه که رفته بودم احساس میکردم دارم خواب میبینم؛ از بس همهچیز با توهم همراه بود. حالا هم که اینجا آمدهام آثار بیماری برطرف که نشده هیچ، خیلی هم تخیلیتر شده! سر سخنرانی امروز یک مولکول آب هم نداشتم که دهانم را تر نگه دارم!
ب) آقا! صدای استریو خیلی کیف میده!
مثل این آدمهای [...] که [...] بعد از پرواز، جفت گوشهایم کیپ شد! یعنی دچار گرفتگی شد. کلی با سمت چپی ور رفتم تا توانستم به راهاش بیاندازم اما دومی هشت ساعت زمان برد تا راهاش را به روی عبور و مرور هوای اطراف باز کند. و منِ بیچاره که باید در همین هشت ساعت برای چند تا آدم یک چیزهایی را توضیح میدادم به بدبختی (غلط کردن) افتادم. فقط صدا را از یک طرف میشنیدم و نمیشد به سمت راستیها گفت شما بلندتر صحبت کنید. مجبور بودم از هر دلقکبازی که شده برای اینکه حرفشان را تکرار کنند استفاده کنم! وقتی ساعت دوازده شب مشکل فنی برطرف شد متوجه شدم صدای استریو چهقدر میچسبد ها! لطفن مراقب سلامتی گوش و مجرای شنوایی باشید! اکیدن توصیه میشود با جویدن آدامس، خمیازه کشیدن و کمپرس کردن گوش خودتان را مسخره نکنید! خودش باز میشود.
ج) چه حالی میدهد این تورنتو! یک شهر است که هم زیباست و هم نشانههای «خر تو خری» درش وجود دارد. هم ترافیک دارد و هم برج. هم آدمهای شیکپوش هم بدبخت کنار خیابان. احساس میکنی که در دنیایی با همهی آدمهای ممکن داری قدم میزنی. همین «سیان تور» که اصلن هم قشنگییِ بالای برج میلادِ خودمان را ندارد؛ این هم به شهر میآید. مثلن نشانهی پیشرفت تکنولوژی ساختشان است. فقط یک چیزش مزخرف است. شهر روح ندارد. مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.
تذکر: آقا! یه شبه یک شهر به این بزرگی و به این معروفی را برای آنکه فقط چیزی در وبلاگتان نوشته باشید آنالیز و قضاوت نکنید. بگذارید اول گرفتگیيِ گوشتان حل شود بعدن هم میشود در مورد شهر نظر داد.
د) همین!
6 comments می 13, 2009
میشود سه بار گریست
هوا بهمانند پشم بز بدبوست؛ بهسانِ بوی گندِ عرق بدن زنان در کافهای که روزهای چهارشنبه به مشتریاناش مییِ ارزان میفروشد؛ به مشتریانی که حاضرند شورمستی را با چند دلار معاوضه کنند. هوا بهشدت تلخ است؛ به تلخییِ بادامی که گند میزند به مزهی همهی بادامهای دیگر. میشود از دوازده تا چهارِ صبح دوبار بازی کرد و تا چهارِ بعدازظهر سه بار گریست. میشود سه بار گریست برای تمام بیچارگانِ عالم از روز اول تا روز آخر، اگر باشد. میشود با بدبختی همهشان نالید؛ برای همهی آنها که توان برخاستن ندارند. و من گریستم سه بار. دوبار قبل از طراوت و یک بار بعدِ یک پیتزای خانگی. برای «شیر» که تفاوت داشت با هرچه از قبل روی زمین بوده و خواسته که باشد. برای «دگمه» که باز شد اما چه فایده؟ و برای لباس «راه راه». آری میشود هنوز گریست. گریست و گریست و نو شد! و خانه بیگمان آنجاست که خانواده باشد.
11 comments می 5, 2009
دو ماه است که خوبِ خوب هستم
ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش، صبحانه (!) و خط شمارهی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده میشدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم زد. پیاده شدم و خیابان 109 را پیاده به سمت شمال ادامه دادم. حالا یک سینی با محتویات «جانک فود» و یک تختهی گیرهدار قدیمی که فکر کنم پنج شش سالی باشد دارماش را روبرویم گذاشتهام. روی میزهای دیگر 2 تا خانم جوان در یک گوشه، یک آقای جوان با موهای طلایییِ بلند درگوشهای دیگر و دوتا «رد نک» در جای دیگر جا خوش کردهاند. دلم میخواهد بنویسم اما هیچ کاغذ سفیدی وجود ندارد. مجبور میشوم پشت یکی از کاغذهایی بنویسم که مثلن پرینت گرفتهام تا سر فرصت بخوانم. یک مقاله بود با این عنوان: «فلسفهی دوگانگییِ حیات». فکر کنم زمانی دانلودش کردهام که کنجکاویام گل کرده بود. همان موقع که تقریبن همهی دروس فلسفهی دانشگاههای مجازی را آنلاین دنبال میکردم. احساس کردم خیلی بیخودی ژست گرفتهام. مثل این خبرنگارها. طولی نکشید که دیدم تقریبن همه رفتهاند. نصف ساندویچام را خورده بودم با کمی سیب زمینی سرخ کرده. نوشتهام اینگونه آغاز میشد :«الان شش ماه از آخرین باری که به اینجا آمدم میگذرد. دفعهی پیش ساعت شش عصر بود و اینبار چهار بعداز ظهر. دفعهی پیش فردایش جلسهی رادیو داشتیم و اینبار دیروزش در جلسه گذشته است …». داشتم فکر میکردم که مثلن کِی بود. یادم نیامد.
پنج شش سال پیش که از این تخته برای تمرین خوشنویسی استفاده میکردم، یک لایه چرم رویاش کشیده بودم که هنوز هم هست اما کارایی ندارد. بلندش که کردم دیدم همهی کاغذهایی که شش ماه پیش در همین مکان نوشته بودم زیر لایهی چرمی قایم شدهاند. کنارش نوشته بودم «چهارده نوامبر 2008» و با انگشت مقداری سس قرمز را به نشانهی امضا رویاش نشانهگذاری کرده بودم. و این شد که نشستم دوباره همهی آن متنای که برای دوستانام نوشته بودم را خواندم. و چهقدر تفاوت احساس کردم میان همان شش ماه پیش که میگوییم چه زود میگذرد و الان. برای من اصلن به سرعت نگذشته. قضیه سخت و آسانی یا تلخی و شیرینی نیست. داستان این است که اتفاقات زیادی افتاده و اصلن نمیشود گفت زود گذشت. آنقدر هست که میشود روز به روزش را روی کاغذ آورد.
نیم ساعتی درگیر این ژست خبرنگاری و یا این کاراکتر آدمهای بیخودِ رمانهای خارجی بودم. فکر کنم ساعت پنج بود که با یک لیوان «هات چاکلت» وارد آفیس شدم.
××××
ساعت دو که شد دیگر دوست نداشتم ادامه دهم. کارم به انتهای یک بخش رسیده بود و اگر کار جدیدی را شروع میکردم تا خود صبح طول میکشید. کاپشنام را از کیفام در آوردم و پوشیدم. کامپیوتر را که آمدم «شات داون» کنم یادم آمد که محتویات «آیپادم» قدیمی شده و برای امشب چیز جدید میخواهم.
××××
یک «فرنچ وانیلا» با یک «مافین» از «تیم هورتونز» خریدم اما دوباره مسیر را به سمت شمال بازگشتم تا از بالای خیابان 109 راه خانه را به سمت جنوب پیاده گز کنم. ساعت 3 شده بود. به جز چند چراغ چشمکزن و سوسوی چراغهای قورباغهای کنار خیابان، تا آنجا که چشمام کار میکرد در خیابان 109 چیزی دیده نمیشد.
××××
هیچ صدایی نمیآید به جز صدای موسیقی در هوای نسبتن شرجی که از باران چند ساعت پیش طراوات گرفته. اولین باری بود که دوست نداشتم خانهام اینقدر نزدیک باشد به دانشگاه. دوست داشتم تا آخر شهر را با خاطرههای نهفته در نت به نتِ این شعرها و آهنگها پیاده میرفتم.
پینوشت: آقا/خانم محترم! من خوب خوبام. اصلن دوماه میشود که شادِ شادم. لطفن هیچکس غصهی مرا نخورد. ممنون! درضمن به سرم زده که زودتر از موعد به ایران بروم. کسی هست که منتظرم باشد آیا؟
8 comments آوریل 21, 2009
بهار به اینجا هم رسید
چند دقیقه بیشتر وقت ندارم برای نوشتن؛ اتوبوس را از دست خواهم داد. فقط میخواهم بگویم که پنجرهها را باز کردهام و دارم به صدای شادمانی و بازیِ بچههایی گوش میدهم که بعد از یک زمستان طولانی اجازه پیدا کردهاند فضای بیرون از خانه را هم برای بازی انتخاب کنند. درست است که هنوز کلاه بهسر دارند اما دیگر برف مزاحمشان نیست. انگار بهار به اینجا هم رسیده! دیگر میشود بهار را باور کرد.
3 comments آوریل 8, 2009
