Posts filed under 'خاطره'

قاتی پاتی از سفر به ایران

در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و به‌جز این اصلن نمی‌توانستم وارد بخش مدیریت وبلاگ‌ام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه می‌کنم کلی تولیدات داشته‌ام. امروز که  به‌واسطه‌ی به‌هم ریختن سیستم خواب کله‌ی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشته‌هایم. درست است فضای رخوت در ایران و قوی‌تر از آن در جامعه‌ی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی به‌جز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگی‌یِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِ‌سبز نمی‌شود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای به‌تری می‌شود؟

خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سه‌شنبه 4 آگوست)

چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشسته‌ام در پیرا‌یش‌گاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانه‌اش را به‌قصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها این‌جا با پیرایش‌گاه مردانه کارشان راه نمی‌افتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سی‌دی‌یِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من این‌کاره نیستم! حساب‌اش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد! این‌ها صد‌جور سی‌دی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیش‌نهاد بدهید! من هم از همه‌جا بی‌خبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:

توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه

دعای آغاز پروژه (سه‌شنبه 4 آگوست)

درباره‌ی پروژه‌ای که می‌خواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدای‌اش می‌خواهم چند دعا کنم:

خداوندا!

پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگی‌شان پیروز و سربلند بدار!

برای خودم این‌ها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگ‌اندیشه و روح متعالی و یک‌چیز که نمی‌دانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!

در ضمن: خواهران و برادران کوچک‌مغز و آن‌هایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب می‌شوند را یا دک‌شان کن و یا مرا از جمع‌شان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنه‌انگیزان دور بدار! تفکرِ صلح‌جویانه و بی‌تعصب را در کله‌ی پوکِ موجوداتِ کره‌ زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!

تویی که رحمن و رحیمی …

تنها ماندم! (یک‌شنبه 2 آگوست)

ابطحی با آن چهره‌ی بخت‌برگشته و دستان لرزان در رسانه‌ی ملی برای‌ام یک پیام بیش‌تر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!

متافیزیک، از نوعِ بچه‌پررو (شنبه 1 آگوست)

وقتی از دست خدا شاکی می‌شوم،‌ انگشتم را بالا می‌برم و مثل بچه‌ای که با بزرگ‌ترش درشتی می‌کند حرف‌ام را به‌اش می‌زنم! آن‌وقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی می‌کنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی می‌شدم برای‌اش نامه می‌نوشتم و چون آدرس پستی‌اش را نداشتم، انبار می‌کردم در کامپیوتر. حالا مدتی می‌شود که با این متد جدید فورن جواب می‌گیرم؛ نمونه‌اش همین دی‌شب. اسم این را گذاشته‌ام متافیزیک. یک متافیزیکِ من‌درآوردی که منطق‌اش زور است و تهدید. متافیزیکِ دی‌شب آن‌قدر تعجب‌آور بود که خودم هم باورم نمی‌شد به این‌ سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر می‌شود بقیه‌اش را هم خودت مراقبت کن. قول می‌دهم دیگر سرت داد نکشم …

ایده‌آل‌نگری‌یِ خارج‌نشینان

در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوع‌آورِ رسانه‌ی ملی را (به‌زور) می‌بینم، و هم بی‌بی‌سی و وبلاگ‌هایی که قبلن می‌خواندم را مطالعه می‌کنم. البته به فیس‌بوک دسترسی ندارم و نمی‌دانم در فضای اجتماعی‌یِ مجازی چه می‌گذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که این‌جا هستم اضافه می‌شود و درک‌ام از آن‌چه در میان مردم در جریان است بیش‌تر می‌شود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیک‌تر می‌شوم که جریانات فکری‌یِ ایرانیانِ خارج‌نشین چه‌قدر ایده‌آل‌گرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و به‌نظرم باید همین‌جور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارج‌اند و عملن با زندگی داخل ایران با همه‌ی مشخصه‌های اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راه‌ای به‌جز این‌ ندارند مگر این‌‌که خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را به‌گونه‌ای پرکنند.

حرف‌ام دقیقن همین‌جاست. ارتباطات کنونی که بیش‌تر متکی بر وب و دستاورد‌های جانبی‌یِ آن است امکانِ دسترسی‌یِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپ‌ها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که این‌جا بین گوشی‌های هم‌راه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل می‌شود می‌بینم اما برای‌ام قدیمی‌ست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشته‌ام اخبار را با شتاب خیره‌کننده‌ای دریافت کرده‌ام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آن‌ها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشن‌فکران و مخالفان آن‌ها و مهم‌تر از همه خطرپذیری‌یِ جامعه‌ی بحران‌زده و زیرخط فقرِ ایران چیزهایی‌ست که هنوز وب و سایر رسانه‌ها نتوانسته‌اند در انعکاس‌‌اش توفیق‌ای داشته باشند. این ضعف البته بخشی‌ به ماهیت وب برمی‌گردد، بخشی به پیچیدگی‌های جامعه‌ی سنتی-تکنولوژی‌زده‌ی ایران و بخشی دیگر به محدودیت‌های اعمالی‌یِ آگاهانه‌ی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.

این را دارم می‌گویم که خارج‌نشینانِ عزیز یا باید به‌گونه‌ای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایده‌آل‌بینی‌شان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوری‌های جامعه‌داری منجر می‌شود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روش‌هایی عملی‌تر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشن‌فکری دارد و ذاتن با میانگین برداری‌یِ جامعه‌ی ایران (که به پای‌تخت محدود نمی‌شود) هم‌سو نیست. [...]

دوره‌ی آخرالزمان

یکی از سوالاتی که این‌جا پیوسته از من پرسیده می‌شود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شده‌اند و در آستانه‌ی سقوط‌ند؟» به این هم دقت کرده‌ام که پرسش‌گران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همه‌جور آدمی را شامل می‌شوند. این‌که چرا مردم این‌همه به این مساله حساس شده‌اند یک پاسخ بیش‌تر ندارد؛ تبلیغات رسانه‌ی ملی در دوره‌ی انسداد ارتباطات و نا‌آگاهی‌یِ لایه‌های اصلی‌یِ جامعه از اصول بدیهی‌یِ اداره‌ی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخی‌ست به پرسشِ «چرا وضع‌مان روز‌به‌روز دارد بدتر می‌شود؟»

حاکمان از این هم فراتر رفته‌اند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کرده‌اند؛ آن‌که در آستانه‌ی سقوط است از کفار و آن‌که روز‌به‌روز بر قدرت‌اش (ظلم‌اش؟) افزوده می‌شود و خیال مدیریت جهان‌ را دارد از صالحان! به‌گمانِ من عمده‌ی افراد در جامعه‌یِ ایرانی با همه‌ی ظلمی که برشان رفته است و می‌رود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث می‌کنند. یعنی کاملن مخ‌شان در آستانه‌ی ورشکستگی قرار می‌گیرد. انگار هنوز نمی‌شود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصله‌ی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردم‌فریبی» را تشخیص دهد.

پی‌نوشت: به‌خاطر کمک به نظریه‌پردازان دوره‌ی آخرالزمان، بنده هم می‌خواهم یک نمونه اضافه کنم شاید به‌کارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطه‌ی شیوع بیماری‌یِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراری‌اند! شما چطور فکر می‌کنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلک‌زده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟

رکود در بازی BrickBreaker

این بازی تنها بازی‌یِ تلفنِ همراهِ این‌جانب می‌باشد که پس از یک سال که از خرید آن می‌گذرد تازه با آن آشنا شده‌ام. علت آشنایی هم برمی‌گردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز به‌گونه‌ای‌ست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رخت‌خواب طول می‌کشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرم‌کننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دی‌وی‌دی و آلات دیگر لهو و لعب به‌شدت توصیه می‌شود. به اطلاع می‌رساند که این‌جانب روزانه چندین‌هزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابه‌جا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یک‌ساعت‌ها جهت سرایش شعر استفاده می‌کرده‌اند؛ چرا که به‌یقین از این تکنولوژی‌ها در آن‌ زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪

پیامک  (پنج‌شنبه 30 جولای)

مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi  بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالی‌ست می‌پرسد می‌گویم خب معلوم است Bi. می‌گوید از کجا معلوم است؟ می‌گوید شما (منظورش آدم‌های خارج‌نشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمی‌کنید؟ دهان‌ام به اندازه‌ی غارِ علی‌صدر باز می‌ماند و هم‌راه‌ش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ‌ می‌دهم شرمنده! یاد آن سالی می‌افتم که به همه گیر می‌دادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمت‌اش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.

پی‌نوشت: شش ماهی می‌شود که قرار است بنشینم و نحوه‌ی نگارشِ فارسی در وبلاگ‌ام را قاعده‌مند کنم اما فرصت‌اش نشده (به‌تر است بگویم تنبلی کرده‌ام).

در پیتزا فروشی (سه‌شنبه 28 جولای)

بزنم به تخته! هر سال که به شیراز می‌آیم لیست بلندبالایی از رستوران‌های جدید به قدیمی‌ها اضافه می‌شود. مخصوصن آن‌هایی که در باغچه‌های خوش آب و هوا به مشتریان‌شان سرویس می‌دهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیق‌مان به هر کجا سرک می‌کشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمی‌ماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که هم‌دیگر را ندیده بودیم تقدیم یک‌دیگر کنیم.

در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهای‌شان به‌گونه‌ای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده می‌شد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب این‌جا است که به علت بازارگردی‌های چند هفته‌ی اخیر برای خرید کراوات،‌ پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنه‌ی اولیه‌ای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن این‌جانب شکل می‌گرفت. حتی می‌شد حدس زد از کجا خریداری شده. می‌شد حدس زد که یارو ست آماده‌ی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همه‌ی عزیزان، چه آن‌ها که دمِ در کشیک می‌دادند تا مبادا کسی بی‌مورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوش‌بخت شوند.

اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست می‌شد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموال‌شان را به هم‌راه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوش‌بینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.

از این انشا نتیجه می‌گیریم که آدم از همان اول باید عقل‌اش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همه‌چیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجه‌ی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدم‌هایی که می‌خواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط می‌کنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبه‌روی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمی‌شود. البته می‌شود این نتیجه‌ی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کله‌ی ما بود یک فروند بچه‌ی غیرممیز را هم‌راه خود می‌بردیم تا ورود برای‌مان آزاد باشد. نگارنده در این‌جا به نتیجه‌ی چهارم هم می‌رسد که می‌گوید خانم‌هایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانه‌روز در خیابان‌های کم‌رفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفته‌اند دو حالت برای‌شان می‌شود تصور کرد؛ یکی این‌که به مهدکودک می‌روند تا از طرف اولیای کودک در جلسه‌ی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر این‌که با خردسال محترم به رستوران می‌روند تا راه‌شان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برای‌شان آرزوی کام‌یابی دارد.

به یک تعبیرکننده‌ی خواب نیازمندیم! (‌شنبه 25 جولای)

یکی دو هفته پیش از آن‌که عازم ایران شوم، نوع خواب‌هایم به‌کلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط می‌شد که قرار بود در مدت اقامت‌ام در ایران اتفاق بیفتد یا‌ ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خواب‌ها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان می‌کرد. تا این‌جای‌اش نیاز به تعبیر ندارد.

اما از همان روز اول که به ایران رسیده‌ام ژانر خواب‌ها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیری‌یِ خیابانی (از نوع بازی‌‌های کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفته‌ام و با یک اسلحه‌ی پیش‌رفته باید جان عده‌ای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلی‌ها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا این‌که بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیری‌ها در لابه‌لای ماشین‌هایی که در ترافیک گیر افتاده‌اند رخ می‌داد و هوا هم به‌شدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک راننده‌ی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شده‌ام؛ یارو را پایین کشیدم و تا می‌خورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خواب‌ها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع می‌شود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد به‌جز لت و پار کردن هم‌دیگر. در تازه‌ترین خوابی که دی‌شب دیدم، حادثه‌ای شبیه به کوی دانش‌گاه در حال وقوع بود. من در آزمایش‌گاهِ دانش‌گاه بودم که دانش‌گاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایش‌گاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همان‌جا بخوابیم و شب‌هنگام حادثه‌ی ورودِ لباس شخصی‌ها و درگیری اتفاق افتاد. این‌ بار برخلاف سایر خواب‌ها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضه‌ی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده‌ بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه به‌حساب می‌‌‌آمدم. خدا رحم کند …

این اخلاقیاتِ صاحب‌مرده‌ی بی‌پدر (جمعه 17 جولای)

پرداختن به موضوع بی‌تعریفِ (یا پر‌تعریفِ) اخلاق و نظام‌های فردی و اجتماعی‌یِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پس‌اش برنمی‌آیم یا تا حالا به‌اش کاری نداشته‌ام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمی‌دهند لکن قواعدش را نمی‌دانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به این‌جای‌ات (یا آن‌جای‌ات) می‌رسد، هیچ راه‌ای برایت باقی نمی‌ماند به‌جز فریاد. چه در درون‌ات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.

[...]

دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمه‌ی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوت‌اش بخورد بر سرت!) استفاده نمی‌کنی، غلط می‌کنی دم از اخلاق می‌زنی! فکر می‌کنی حالا که چهارتا قاعده گذاشته‌ای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوت‌اش دوباره بخورد بر سرت!) را برده‌ای زیرمجموعه‌اش، دیگر شده‌ای اسطوره‌ی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلول‌های خاکستری‌یِ کله‌ی پوک‌ات بیانداز! بیچاره‌ها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارح‌ات می‌فرستند با آن‌چه عملی می‌شود تناقض دیده‌اند حاضرند رنگ‌شان را با رنگِ (و چه‌بسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من‌ کاری به این هم ندارم که درصد استفاده‌ از پتانسیل فکری‌ات چه‌اندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخ‌شان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!

[...]

آقاجان! قصد جسارت به روح‌ات را ندارم. اصلن نمی‌دانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخ‌ام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتاب‌های اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایش‌های رنگی‌یِ دانش‌گاهی‌اش چیزی برای‌ام باز‌خوانی نکنی. حتمن می‌دانی که من چند سالی می‌شود که به‌جز خور و خواب و خشم (شهوت‌ام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین می‌کنم. خواستم دست‌کم خودت را آماده کنی، لطفن!

1 comment جولای 15, 2009

دو ماه است که خوبِ خوب هستم

ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش،‌ صبحانه (!) و خط شماره‌ی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده می‌شدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم زد. پیاده شدم و خیابان 109 را پیاده به سمت شمال ادامه دادم. حالا یک سینی با محتویات «جانک فود» و یک تخته‌ی گیره‌دار قدیمی که فکر کنم پنج شش سالی باشد دارم‌اش را روبرویم گذاشته‌ام. روی میزهای دیگر 2 تا خانم جوان در یک گوشه، یک آقای جوان با موهای طلایی‌یِ بلند درگوشه‌ای دیگر و دوتا «رد نک» در جای دیگر جا خوش کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم اما هیچ کاغذ سفیدی وجود ندارد. مجبور می‌شوم پشت یکی از کاغذهایی بنویسم که مثلن پرینت گرفته‌‌ام تا سر فرصت بخوانم. یک مقاله بود با این عنوان: «فلسفه‌ی دوگانگی‌یِ حیات». فکر کنم زمانی دانلودش کرده‌ام که کنجکاوی‌ام گل کرده بود. همان موقع که تقریبن همه‌ی دروس فلسفه‌ی دانشگاه‌های مجازی را آنلاین دنبال می‌کردم. احساس کردم خیلی بی‌خودی ژست گرفته‌ام. مثل این خبرنگارها. طولی نکشید که دیدم تقریبن همه رفته‌اند. نصف ساندویچ‌ام را خورده بودم با کمی سیب زمینی سرخ کرده. نوشته‌ام این‌گونه‌ آغاز می‌شد :«الان شش ماه از آخرین باری که به این‌جا آمدم می‌گذرد. دفعه‌ی پیش ساعت شش عصر بود و این‌بار چهار بعداز ظهر. دفعه‌ی پیش فردایش جلسه‌ی رادیو داشتیم و این‌بار دیروزش در جلسه گذشته است …». داشتم فکر می‌کردم که مثلن کِی بود. یادم نیامد.

پنج شش سال پیش که از این تخته برای تمرین خوشنویسی استفاده می‌کردم، یک لایه چرم روی‌اش کشیده بودم که هنوز هم هست اما کارایی ندارد. بلندش که کردم دیدم همه‌ی کاغذهایی که شش ماه پیش در همین مکان نوشته بودم زیر لایه‌ی چرمی قایم شده‌اند. کنارش نوشته بودم «چهارده نوامبر 2008» و با انگشت مقداری سس قرمز را به نشانه‌ی امضا روی‌اش نشانه‌گذاری کرده بودم. و این شد که نشستم دوباره همه‌ی آن متن‌ای که برای دوستان‌ام نوشته بودم را خواندم. و چه‌قدر تفاوت احساس کردم میان همان شش ماه پیش که می‌گوییم چه زود می‌گذرد و الان. برای من اصلن به سرعت نگذشته. قضیه سخت و آسانی یا تلخی و شیرینی نیست. داستان این‌ است که اتفاقات زیادی افتاده و اصلن نمی‌شود گفت زود گذشت. آن‌قدر هست که می‌شود روز به روزش را روی کاغذ آورد.

نیم ساعتی درگیر این ژست خبرنگاری و یا این کاراکتر آدم‌های بی‌خودِ رمان‌های خارجی بودم. فکر کنم ساعت پنج بود که با یک لیوان «هات چاکلت» وارد آفیس شدم.

××××

ساعت دو که شد دیگر دوست نداشتم ادامه دهم. کارم به انتهای یک بخش رسیده بود و اگر کار جدیدی را شروع می‌کردم تا خود صبح طول می‌کشید. کاپشن‌ام را از کیف‌ام در آوردم  و پوشیدم. کامپیوتر را که آمدم «شات داون» کنم یادم آمد که محتویات «آی‌پادم» قدیمی شده و برای امشب چیز جدید می‌خواهم.

××××

یک «فرنچ وانیلا» با یک «مافین» از «تیم هورتونز» خریدم اما دوباره  مسیر را به سمت شمال بازگشتم تا از بالای خیابان 109 راه خانه را به سمت جنوب پیاده گز کنم. ساعت 3 شده بود. به جز چند چراغ چشمک‌زن و سوسوی چراغ‌های قورباغه‌ای کنار خیابان، تا آن‌جا که چشم‌ام کار می‌کرد در خیابان 109 چیزی دیده نمی‌شد.

××××

هیچ صدایی نمی‌آید به جز صدای موسیقی در هوای نسبتن شرجی که از باران چند ساعت پیش طراوات گرفته. اولین باری بود که دوست نداشتم خانه‌ام این‌قدر نزدیک باشد به دانشگاه. دوست داشتم تا آخر شهر را با خاطره‌ها‌ی نهفته در نت به نتِ این شعرها و آهنگ‌ها پیاده می‌رفتم.

پی‌نوشت: آقا/خانم محترم! من خوب خوب‌ام. اصلن دوماه می‌شود که شادِ شادم. لطفن هیچ‌کس غصه‌ی مرا نخورد. ممنون! درضمن به سرم زده که زودتر از موعد به ایران بروم. کسی هست که منتظرم باشد آیا؟

8 comments آوریل 21, 2009

خواب‌های من

خواب‌هایم را می‌توانم در دو دسته‌ی عمده جای دهم؛ اولی آن‌هایی که به دوست‌داشتنی‌های‌ام می‌پردازند. رویاها، آرزوها، مکان‌ها و زمان‌هایی که دوست دارم درش باشم، آدم‌هایی که دوست‌شان دارم و کلن هر چیزی که باهاشان حال می‌کنم. این‌ها را معمولن در به‌ترین حالت و به‌ترین فضایی که می‌توانم تجسم کنم می‌بینم و حتمن وقتی متوجه می‌شوم که هرچه دیده‌ام در خواب بوده، غمگین می‌شوم و تلاش می‌کنم در شب‌های بعدی ادامه‌ی سریال را دنبال کنم اگر دنباله‌دار باشند. پس این‌ها ذات‌شان خواستنی‌ست اما وقت برخاستن از خواب آدم را پشیمان می‌کند از بیداری!

دسته‌ی دوم در عوض در تقابل با گروه اول قرار دارد؛ خواب‌هایی که شامل چیزهایی می‌شود که در بیداری ازشان فرار می‌کنم و یا برای‌ام آزاردهنده هستند. نمونه‌اش زیاد است. آدم‌هایی که وقتی در کنارشان هستم با شتاب‌دهنده‌های انرژی منفی مسابقه می‌دهند. جاهایی که بوی تعفن می‌دهد و هر ترکیبی از موارد حال‌به‌هم‌زن. این‌ها البته همیشه در ذات بد نیستند. نصف این بدها که در بدترین وضع ممکن در خواب با آن‌ها مواجه می‌شوم ممکن است ناشی از گره‌های روحی،‌ ناپایداری‌های شخصیتی و یا تجربه‌های بد گذشته باشد. برخاستن از خواب‌هایی از نوع دوم همیشه دل‌چسب است. اما مرا قانع نمی‌کند که همه چیز را فراموش کنم و بی‌خیال خواب‌ام شوم. تلاش می‌کنم که علت‌اش را بیابم در روزانه‌ام و یا درون خودم. در خودِ خودم.

دی‌شب خواب دیدم که با فلانی دعوای‌ام شده. به‌اش گفتم که اگر دیگر از این حرف‌ها بزنی عصبانی می‌شوم و داشتم عصبانی می‌شدم. ‌آن‌قدر فشارم بالا بود که انگار خون از بینی‌ام روانه شد. آمده بود بر بالین‌ام! می‌گفت آخر آستانه‌ی تحمل‌ات را پیدا کردم! نامرد نمی‌کرد از پوزخندهای همیشگی‌اش کم کند! فقط و فقط عذاب می‌کشیدم!

حالا دارم فکر می‌کنم که چه‌کار کنم. این آدم روزانه دارد روی اعصاب‌ام پیاده‌روی می‌کند و من در رودربایستی روز اول‌ای که خیلی لیبرال عمل کرده‌ام و آستانه‌ی تحمل‌ام را چسبیده به آسمان نشان داده‌ام دارم له می‌شوم! «باید کاری کرد»! دیگر در خواب هم ول‌ام نمی‌کند …

8 comments مارس 16, 2009

سایما

1- خیلی کار داشتم آن روز؛ ساعت شش هم یک برنامه‌ی هماهنگی برای مراسم نوروز. اما چه می‌شد کرد. انگار اگر کاری از دستم برمی‌آید باید انجام‌اش دهم؛ بماند که این کار را دوست هم دارم. با چندین‌بار پیام گذاشتن در فیس‌بوک ساعت پنج عصر را نهایی کردیم. خواسته بود بروم و کمک‌اش کنم. نوشته بود اگر بخواهد خودش انجام دهد دو سه روز طول می‌کشد. چندین بار باهم کار کرده‌ایم. زمان‌های نزدیک به برگزاری مراسم، شده تا خود صبح خسته و گرسنه. از آسانسور طبقه‌ی شش که خارج شدم چندنفری را دیدم که داشتند تکه‌های یک پوستر بزرگ را کنار هم می‌چیدند تا بعدن منتقل‌اش کنند به بُرد. سلام کردم. تقریبن همه جواب دادند به‌جز یکی که انگار می‌خواست مطمئن شود به غریبه سلام نمی‌کند! حدس‌ام کاملن نادرست بود.‌ بعد از آن‌که وراندازم کرد روی‌اش را برگرداند اما در همان حالت سلام خوش‌نقش‌ای داد. برای‌ام مهم نبود این‌ها کی‌اند و چه‌کار می‌کنند. مستقیم رفتم توی اتاق صفرشانزده. در که زدم، نشسته بود و داشت با فتوشاپ که اصلن دوست‌اش ندارد ورمی‌رفت. کلی خوش‌حال شد از دیدن‌ام. یعنی همیشه همین‌جور است؛ او و دوست صمیمی‌اش «مل» به شدت پرشر و شورند و حتی اگر هر روز هم ببینی‌شان باز موقع دیدن‌ات آن‌قدر بالا و پایین می‌پرند تا مطمئن شوند تو هم همین حس را پیدا کرده‌ای. پس به‌ترین کار این بود که مثل خودش هورا بکشم و بپرم در آغوش‌اش تا زود ختم مراسم آغازین اعلام شود. خوش‌بختانه «مل» در آفیس نبود. مثل همیشه شمرده شمرده توجیه‌ام کرد که چه‌کاری باید انجام دهم. نشستم پشت کامپیوتر. چند کلمه بیش‌تر تایپ نکرده بودم که «مل» هم از راه رسید و مجبور شدم مراسم آغازین را دوباره تکرار کنم. دستِ دوست‌پسرش را گرفته بود و به من معرفی‌اش کرد. سعی کردم با نگاه پرشیطنت حالی‌اش کنم که دیدی عجله می‌کردی؟ و اگر می‌شد به‌اش می‌گفتم که من خوش‌حال‌ام از این‌که یکی هم‌زبان و هم‌انرژی با خودت را پیدا کرده‌ای، اگرچه موهای پسرک هم مثل من مشکی بود. آمدم کار را ادامه دهم که پرسیدند می‌خواهی یکی را بیاوریم برای کمک؟ به مانیتور نگاه کردم و به متنی که داده بودند تا در پوستر برنامه جای دهم. گفتم بد نیست اگر کسی تایپ‌اش سریع باشد را بیاورند تا او تایپ کند و من با فتوشاپ کار کنم.

2- روی‌ام به مانیتور بود که دیدم یکی وارد شد. لابد برای‌اش دیگر غریبه نبودم چون این‌بار اسم‌ام را صدا زد. پشت‌زمینه‌ی پوستری که سفارش داده بودند یک‌دست سیاه بود و من تازه به صورت تمام صفحه بازش کرده بودم. همین بود که هرکی دم در ایستاده بود را می‌توانستم در مانیتور ببینم. بی‌سر و صدا وارد شد و از من خواست تا متن را برای تایپ‌کردن به‌اش بدهم. صندلی را چرخاندم و خواستم بلند شوم. اما دیگر نیازی نبود؛ خودش آمده بود و نشسته بود روی میز کنار دستم،‌ لپ‌تاپ‌اش را روی پای‌اش باز کرده بود و منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید. مثل این‌که به خودش قول داده بود به کسی نگاه نکند. با دست چپ‌اش کاغذ را از دست‌ام گرفت و با انگشت اشاره‌ی دست دیگرش فرورفتگی کنار مانیتور را لمس کرد. طولی نکشید که صدای خوش‌آمدگویی ویندوز ویستا بلند شد. من هم دوباره صندلی‌ام را چرخاندم و پشت به او به کارم ادامه دادم. پرسید کی کارم تمام می‌شود. خوش‌ام نیامد! آخر به او ربطی نداشت. ضمن این‌که او باید اول تایپ را تمام می‌کرد. برگشتم بگویم مثلن یک ساعتِ دیگر که دیدم یک «فلش مموری» را از درگاه «یو-اس-بی» بیرون کشید و گرفت جلو من و گفت Done! فهمیدم حق داشته سوال بپرسد. می‌دانستم در مدت باقی‌مانده نمی‌شود کار را تمام کرد و باید بقیه‌اش را بگذارم بعد از برنامه‌ی ساعتِ شش. همین‌‌ها را که برای‌اش توضیح ‌دادم، به ساعت‌ کنار مانیتورش نگاه کردم و گفتم پانزده دقیقه‌ی دیگر می‌روم. یک عکس سیاه و سفید از دو نیمکت مقابلِ هم در یک قطار قدیمی را گذاشته بود بک‌گراند صفحه. فلشِ دوربین هم در بازتاب پنجره‌ی قطار نمایی از عکاس را نشان می‌داد. صورت «او» هم مقابل مانیتور در تصویر محو شده بود. یادآوری کرد که همه‌ی بچه‌هایی که جلوی آسانسور طبقه‌ی ششم جمع شده‌اند منتظر اتمام کار من هستند و تا پرینت نگیرند و نصب نکنند هیچ‌کس به خانه نمی‌رود …

asheghaneha

3- ساعت داشت هشت می‌شد. یک پوستر هشت فوت در هشت فوت یک فایل دو گیگابایتی تولید کرده بود. هربار که می‌خواستم «سیو» کنم حداقل پنج دقیقه طول می‌کشید و من هم کار دیگری نداشتم به‌جز این‌که در مانیتورم دقت کنم و ببینم دارد چه‌کار می‌کند. شاید علت‌اش این بود که اینترنت قطع بود و بهانه دستم می‌داد. وقتی که پنجاه شصت درصد پوستر با فونت و عکس پوشیده شده بود نمای کاملی ازش نداشتم. فقط در لابه‌لای کلمات می‌شد فرم موهای‌اش و گاهی حرکات‌اش را دید. هنوز منتظر بودم و در فضاهای تاریک و سیاه پوستر جستجو می‌کردم که دو تا دست‌اش را کنار میز مشت کرد و پرسید چه ساندویچی باید برای‌ام بخرد. وقتی فهمید ممکن است تعارف کنم، توضیح داد که هزینه‌اش از بودجه‌ی کلاب پرداخت می‌شود و اصلن دل‌اش برای‌ام نسوخته است و تازه از «مل» دستور دارد مراقب‌ام باشد…

4- اگر خوب یادم مانده باشد ساعت نه و نیم بود. ساندویچ «فوت‌لانگ» روی میزم  چشمک می‌زد. نمی‌خواستم قبل از پایانِ کار درگیر خوردن شوم . برای آخرین بار دکمه‌ی «سیو» را زدم و منتظر ماندم تا نوار آبی‌رنگ پایین صفحه پر شود. داشت نگاه‌ام می‌کرد. این‌بار بیش‌تر. پرسید تمام شدی؟ برگشتم و گفتم «یس!» انگار منتظر همین یک کلمه بود تا ذوق کند و بگوید «By the way, I’m … pleasure to meet you». فکر کردم می‌خواهد بگوید شب‌خوش؛ اما نه! منتظر مانده بود تا مزاحم من نباشد و حالا که مطمئن شده بود کارم تمام شده، خودش را معرفی کرده بود. «او» یک دو رگه‌ی شرقی-اروپایی است با موهای سیاه بلند و پیچ‌خورده. این بار که دوباره به چشمان‌اش خیره شوم به‌تان می‌گویم عنبیه‌اش چه‌رنگی‌ست. خداحافظی برای‌اش سخت‌تر از سلام بود!

5- شاید ادامه داشته باشد …

12 comments مارس 5, 2009

کفش تق‌تقی

اولین باری که به صورت جدی از این نوع کفش‌ زنانه ترسیدم، هفت یا هشت سال بیش‌تر نداشتم. از این کفش‌های پاشنه‌بلندِ زنانه که در حین خدمت‌رسانی به صاحب گرامی‌اش مقادیر هنگفت‌ای سر و صدا تولید می‌کند. در آن مجلس عروسی در همان میانه‌ی میدان که «رقص‌ای چنین» آرزوی همه است، یکی از بانوان بزرگوار چنان پا روی پای بی‌چاره‌ی من گذاشت که تا مدت‌ها جای سوراخ‌شدگی ناشی از فرورفتن پاشنه‌ی باریک در گوشت و پوست و استخوان را می‌شد دید. حادثه‌ی بعدی مدتی بعد در میهمانی دیگری اتفاق افتاد که بانوی بزرگوار دیگری از روی کفش تق‌تقی‌اش به زمین افتاد و دستِ گچ‌گرفته به خانه بازگشت و خاطر همه را تلخ کرد. و حوادث دیگر شبیه به این‌ها که هنوز هم ادامه دارد. همین شش ماه پیش بود که در یک میهمانی اگر به موقع پای‌ام را نمی‌دزدیدم به جای جوراب چهاردلاری‌ِ نازنین پایم سوراخ می‌شد و کِش می‌آمد.

امروز وقتی داشتم با بی‌رغبتی به سمت دانش‌کده می‌رفتم از پشتِ سر صدای این کفش لعنتی را می‌شنیدم که با سرعت هرچه تمام‌تر داشت به طرف‌ام می‌آمد. انگار دارند میخ توی سرم می‌کوبند. هرچه خواستم خودم را به بی‌خیالی بزنم نشد. به محض این‌که احساس کردم یارو دقیقن رسیده پشت گردن‌ام و ممکن است پای‌ام را سوراخ کند برگشتم! خانم‌ای با احترام سلام کرد و گفت می‌بخشید ترساندم‌تان! می‌دانید دانش‌کده‌ی فلان کجاست؟ و چون همان‌جایی می‌رفت که من ‌می‌رفتم یک‌دیگر را هم‌راهی کردیم. کاری ندارم که اگر از الگانس‌اش پیاده می‌شد باید خم می‌شدم تا ببینم‌اش اما حالا یک سر و گردن از من بلندتر بود …

پس از نگارش: این (+) درست است در موضوع بی ربط است اما در عنوان مرتبط است.

6 comments فوریه 19, 2009

سوم دبیرستان

پرده‌ی اول: سوم دبیرستان از معدود سال‌هایی بود که از خودِ درس خواندن لذت می‌بردم و درس را برای آن‌که «باید» نمی‌خواندم. یادم هست که مثلن معدل‌ام از همه‌ی سال‌های دیگر دبیرستان بیش‌تر شد و در درس‌هایی که شدنی نبود، بیست آوردم. این داستان دیگر تکرار نشد و درس را برای آن‌که «باید» و «گزینه‌ی دیگری نیست» خواندم. این‌ها اصلن به این معنی نیست که انگیزه‌ی کافی برای درس نداشتم. نه، مشوق‌های جنبی از درس ابزاری می‌ساخت که ممکن بود انگیزه‌ی درس خواندن را تقویت کند. می‌خواهم بگویم که درس جزو کارهایی بود (و کماکان هم) که به‌سان غذا خوردن «باید» انجام‌اش داد اما می‌شود لذت‌اش را هم برد. غذا را می‌شود هم به صورت فست‌فود، ایستاده و با عجله خورد و هم می‌شود در کمال آرامش با یک موسیقی پس‌زمینه میل کرد. یعنی در امورِ «مجبوره» هم می‌شود یادگرفت که چه‌طور جای نق‌زدن، حال‌اش را برد!

پرده‌ی دوم: چیزی که گفتم کمی به لحاظ فلسفی خطرناک است؛ این‌که خیلی چیزها را همین‌جور اله‌بختکی در ردیف کارهای «مجبوره» قرار دهیم. ساده‌اش این می‌شود که اگر من پس از کلی سال هنوز با چیزی حال نمی‌کنم چرا باید پیوسته گریبان‌گیرش باشم و او هم آویزانِ من؟ در همین مثالِ درس‌خواندن ممکن است بشود این‌گونه تفسیر کرد که کمبودِ (یا نبودِ) رشد کافیِ ابعاد دیگر که یارای مقابله با این بعد تکمیل‌یافته از توانایی‌های مرا ندارد، به تتهاترین بعدِ من اجازه می‌دهد تا خودش را به زور در زمره‌ی اعمال «مجبوره» بچپاند و فرصت ندهد که فضای انتخاب بیش از یک گزینه را تجربه کند. یعنی هیچ جنبه‌ی دیگری در من وجود نداشته که با تمرین به کیفیت‌ای در سطح توانایی درسی من رسیده باشد. و همه‌ی این‌ها یعنی تولید آدمی تک‌بعدی که اگر با عینک بدبینی ببینیم با یک موجود تک‌سلولی تفاوت عمده‌ای ندارد. فقط فرق‌اش این است که مجبور است به خاطر قالب ‌‌آدم بودن‌اش، انرژی‌ای بیش‌تر از یک تک‌سلول بسوزاند.

پرده‌ی سوم: شعارهای بالا را خودم هم رعایت نمی‌کنم؛ هرچند که خیلی وقت است دارم دست و پا می‌زنم تا از طبقه‌ی موجودات تک‌سلولی خارج شوم. شاید چند شاخه بالاتر در ردیف حشرات از خانواده‌ی «حاج زنبور عسل» جای بدی نباشد. اصلنِ اصلن دوست ندارم روی سنگ‌ِ آرام‌گاهِ ملکوتی‌ام حک شود «موجود تک‌سلولی» و مردم با محاسبه‌ی تفاضل سال‌های تولد و عروج‌ام، به دنبال مطالبه‌ی میزان انرژی مصرفی اضافه از حیات پربرکت‌ این‌ دنیایی‌ام باشند. در این پنج شش سال تلاش‌ام این شده که ابعاد تازه‌ای از خودم را کشف کنم و برای هرکدام آرزوها، شادابی‌ها و شعفِ حرکت فردی و یا اجتماعی داشته باشم.

پرده‌ی آخر، در کتاب‌خانه: دو سه روزی می‌شود که برای از بین بردن یکنواختی‌یِ محیط‌ِ کار به جای آفیس (مجبورم بگویم آفیس چون میک‌سنس نمی‌کند اگر می‌گفتم دفترِ کار) بار و بندیل‌ام را برمی‌دارم و می‌روم به کتاب‌خانه‌ی دانشگاه. این اولین باری نیست که محیط‌ را عوض می‌کنم. کتاب‌خانه از آن‌ جاهایی‌ست که وقتی تمرکز بیش‌تری می‌خواهم به سراغ‌اش می‌روم. اما این چند روز محیط جدیدی را دارم تجربه می‌کنم. محیط جدیدتری از «باید درس خواند». فکر نکنید دارم فیلم‌نامه‌ی فیلم هندی می‌نوسم اما الان لازم است فلش‌بک بزنم به سوم دبیرستان که دیگر تجربه‌اش نکرده بودم. دارم دوباره سوم دبیرستانی می‌شوم!

10 comments فوریه 7, 2009

سی درجه

بدنه‌ی قطار مترویی که از حرکت ایستاده را دنبال می‌کنم تا نزدیک‌ترین دری که می‌شود از آن وارد شد را بیابم. حوصله‌ام سر رفته از بس روز کسالت‌آوری بود. دل‌دردی گرفته بودم در نقطه‌ای بالاتر از ناف! دگمه‌‌اش را فشار می‌دهم و در باز می‌شود. به‌جز پنج شش نفری که پراکنده نشسته‌اند، بقیه‌ی فضای سی چهل نفری واگن خالی‌ست. او، روی یکی از نیمکت‌های انتهایی جوری نشسته که به محض ورود از حضور من باخبر می‌شود. یک هدفن گنده دارد که گذاشته روی گوش‌هایش و موسیقی را تا ‌آن‌جا که می‌شده زیاد کرده است. موسیقی‌اش هم چیزی شبیه پاپ دهه‌ی هشتاد است. مثل سامورایی‌ها موهای خرمایی بلند‌ش را از پشت جمع کرده و موقع بستن آن‌چنان کشیده که چشمانِ درشت‌اش کمی بادامی شود. تازه، انگار وسط سر هم بسته نشده.‌ از روبرو به نظر می‌رسد که حدود سی درجه با فرق سرش زاویه دارد. زیرچشمی داریم یک‌دیگر را می‌پاییم. نمی‌خواهم بروم در حوالی او بنشینم، اما به خودم که می‌آیم می‌بینم به او رسیده‌ام و فقط یک ردیف نیمکت باقی مانده و اگر با همین سرعت ازش عبور کنم با مخ به انتهای واگن چسبیده می‌شوم. می‌روم ردیف پشتی و روی نیمکت‌ای می‌نشینم که پشت کله‌اش، هدفن‌گنده‌اش و موهای خرمایی دم‌اسبیِ کجکی‌اش را ببینم. او انتهای نیمکت خودش و کنار پنجره نشسته و دارد سعی می‌کند به‌ترین زاویه را برای دیدن من که در اول نیمکت ‌به‌دور از پنجره جاخوش کرده‌ام پیدا کند. و یک لحظه هر دو میخ می‌شویم. همان زاویه‌ی سی درجه باید باشد چون حالا که در نور شیشه به یک‌دیگر بر و بر نگاه می کنیم، دم‌اسبی‌اش هیچ انحراف‌ای با خط قائم‌ای که از مرکز زمین می‌گذرد و طرف دیگر در‌می‌آید ندارد. فکر می‌کردم حالا شروع کند به نازکردن و یا شروع مجدد حرکات موزون سرش با موسیقی و یا هر کوفت دیگری که به واسطه‌ی دختربودن‌اش یاد گرفته است. اما اصلن این‌کارها را بلد نبود. هدفن را برداشت، روی نیمکت پلاکسی‌گلس لیز خورد و آمد درست اول نیمکت. حالا موهای دم‌اسبی خرمایی سی‌درجه‌اش روبه روی صورت من است. نکرد پلیر موسیقی‌اش را خاموش کند. صدای موسیقی بلندتر از قبل گویا به تساوی به هردوی‌مان می‌رسید. خیلی موسیقی آشنا بود، ولی به واسطه‌ی هول حلیم توان فکری نداشتم و بعدها که خودش گفت فهمیدم همان موسیقی مورد علاقه‌ام بوده. کنجکاو شده بودم و دیگر از پنجره نگاه‌اش نمی‌کردم. نمی‌دانم چه شد که دوباره تصمیم گرفت کار جدیدی (شاید هم کار جدی‌ای) بکند. حالا دیگر کاملن روی نیمکت‌اش چرخیده بود به سمت من، چانه‌اش را گذاشته بود روی زانوها و پاهایش را با هر دو دست جمع کرده بود توی سینه‌اش! داشتم قبض روح می‌شدم! نمی‌دانستم به کجا نگاه کنم. اول‌اش فکر کردم به‌تر است پنجره را نگاه کنم و خودم را به بی‌خیالی بزنم. اما فرار از این نگاه معصومانه و دوست‌داشتنی انکار زیبایی و آفریدگار زیبایی بود! گفت سلام! دیگر شک نداشتم که یا خواب‌ام و یا واقعن قبض روح شده‌ام و این هم خوش‌آمدگویی‌یِ نکیرِ عزیز و یا منکرِ محترم است؛ هرچند که مطمئن بودم هرکدام‌شان باشند، دارند هم‌زمان فتبارک‌الله هم می‌گویند! …
ممکن است ادامه‌دار باشد!

10 comments ژانویه 20, 2009

تجربه‌ی شصت و دو روزه

نموداری که در زیر می‌بینید حاصل یک تلاش شصت و دو روزه است در یک تجربه‌ی جدید. فرض کنید قرار است چیزی را تجربه کنید؛ اما این کار را انجام نمی‌دهید که فقط چیزی را بیازمایید، بل‌که قرار است آن را به سرانجام برسانید. پیش از شروع کار به شما گفته می‌شود (توسط کسانی که این تجربه را دارند) که حاصل کار ممکن است سه حالت داشته باشد؛ موفقیت کامل (صد درصد)، موفقیت (پنجاه درصد) و یا بدون پیش‌رفت (صفر درصد).

tokekheng

امروز نتیجه‌ی تلاش شصت و دو روزه‌ی من تعیین شد که می‌بینید. کار از همان حالت صفر شروع شده و طبیعی‌ست. پس از یک تلاش موفق به پنجاه رسیده که موفقیت را نشان می‌دهد، اما یک افت کوتاه و سپس دوباره رشد سریع آن را به موفقیت کامل رسانده است. تا این‌جایش حرف ندارد. اما دوباره در کمال ناباوری نزول داشته و در پایان روز شصت و دوم به ده درصد بسنده کرده است که هیچ‌کدام از حالت‌های گفته شده را نشان نمی‌دهد. کمپانی مجری این پروژه اکنون در تفسیر این مساله با مشکل روبرو شده است. دو حالت را به من پیش‌نهاد داده؛‌ یکی این‌که بنده شرایط اولیه‌ی کافی برای شرکت در این تجربه را نداشته‌ام و دوم این‌که ممکن است این تجربه برای من کمی بیش‌تر طول بکشد. در حالت دوم کمپانی باید تعداد روزهای بیش‌تری را از نتیجه‌ی تجربه (بدون شروع مجدد) مانیتور کند تا نتیجه به یکی از حالت‌های سه‌گانه منجر شود.

شانس ما رو باش به‌خدا!

4 comments ژانویه 18, 2009

هنر و اخلاق

سال اول راهنمایی، شیراز، مسابقات هنرهای تجسمیِ دانش‌آموزی:
مسابقه، یک اردوی یک‌روزه است که در بیرون شهر برگزار می‌شود. صبح زود که وارد می‌شویم دو چیز به دانش‌آموزان منتخب نواحی‌یِ‌ مختلف می‌دهند؛ شیرگرم و مشت‌ای کاغذ. از میان همه‌ی کاغذها و نوشته‌هایی که سعی شده خیلی هنرمندانه تهیه شود یک چیز در ذهن من می‌ماند. بروشوری با این عنوان: «هنر و اخلاقِ مکتبی». طبق عادت در میان همه‌ی بروشورهای رنگی و خوش‌فرم قرارشان می‌دهم تا چند سال بعد (مثلن 10 سال) که قرار بود خانه‌تکانی کنم دوباره می‌بینم‌اش و برای بار اول می‌گشایم‌. سخنرانی یک رهبر مذهبی-سیاسی مملکت است. حوصله‌ی خواندن‌اش را ندارم، با بقیه‌ی کاغذهای باطله دور انداخته می‌شود.

در من اعتقادی وجود دارد دال بر ارتباط اخلاق و هنر. اگر بخواهم ساده بگویم این می‌شود: «اخلاق، هدیه‌ی هنر است به هنرمند». همین یک جمله‌ی مسخره را هنوز هم دوست‌ دارم اما اصلن درست نیست. یعنی چندین و چند مثال نقض اساسی پیدا کرده‌ام که این برداشت ذهنی‌یِ مرا بمباران کرده است.

اول باید دوتا مفهومِ هنرمند و اخلاق را توضیح دهم. اما مگر به این سادگی‌ست؟ این‌که هنر چیست و هنرمند کیست آن‌قدر سخت است که راحت می‌شود هر ننه‌قمری را هنرمند خواند و یا برعکس‌اش می‌شود تعریف‌ای ارائه داد که هنرمند درست حسابی هم به زیر سوال برود. در حوزه‌ی اخلاق که اوضاع قمر در عقرب‌تر است. اما به صورت ساده می‌شود هنرمند را کسی دانست که قدرت خلق یک اثر هنری را دارد؛ یعنی می‌داند چه‌گونه تکنیک‌های هنر (فرض کنید هنر‌های هفت‌گانه) را در تولید یک اثر هنری به‌کار گیرد. مثلن کسی که آهنگ‌ساز است بداند چگونه از مجموعه‌ی سازهای موجود به آرایش جدیدی از آواها رسید که آهنگ جدیدی آفریده شود. پس این فرد می‌شود هنرمند. حالا اگر آدم خوبی هم باشد می‌شود هنرمند با اخلاق. خوب بودن را هم این‌گونه تعبیر می‌کنم: کسی که آزارش به دیگران نرسد، خوش برخورد و گشاده‌رو باشد.

رادیو زمانه گفت‌وگویی با گلپا،‌ خواننده‌ی قدیمی انجام داده که داشتم می‌شنیدم (+). خوش‌ام نیامد. خیلی متواضعانه نبود (تواضع را هم اضافه کنید به خوب بودن هنرمند). با این‌اش کار ندارم. در میان مصاحبه نقل قول‌ای شد از استاد تهرانی (نوازنده‌ی تنبک) با این مضمون که «مرحوم حسین تهرانی همیشه می‌گفت اول آدم باشید بعد بروید دنبال هنر، بعد موسیقیدان شوید.» البته این جمله یک‌جوری کاسب‌کارانه و از نگاه بالا به پایین است،‌ اما در مفهوم کلی درست مخالف نظر (سابق!) من است. یک جوری راست است. مثلن از فلان آقاپسر و یا خانم‌دختری که در اوقات فراغت تابستان‌اش رفته چیزی یاد گرفته و با توجه به استعدادش به سطح مطلوبی از آفرینش رسیده نمی‌توان انتظار اخلاقی هم داشت. آره؟

هرچه سعی  می‌کنم دو دوتا چارتا ‌کنم، بازهم دل‌ام با تعریف خودم همراه است؛ هنر باید چیزی به هنرمند بدهد. پس چرا نداده؟ شاید هم به ما که رسید آسمان تپید. دیووووونم کرده! می‌دانم مراتب هنر، کیفییت اثر و مزخرفات‌ای نظیر «هنرمند خلاق» و مهملات‌ای از این دست را هم می‌شود به مجموعه اضافه کرد؛ اما دوست دارم مرغ‌ام یک پا داشته باشد.

بعد از نگارش: این هم بی‌ربط نیست (+)

5 comments ژانویه 17, 2009

شبِ‌ جمعه

این‌که می‌گویم شبِ‌ جمعه منظورم معادل‌اش است در این‌جا که عوض جمعه،‌ شنبه‌ها تعطیل است؛ می‌شد گفت شب‌ِ شنبه اما به نظرم آن حس‌ مربوطه را نمی‌رساند. و دیشب، شبِ جمعه بود با همه‌ی زیبایی‌هایش که از دم‌دم‌های غروب به بعد شادی‌افزاست.

×××

سال پنجم دبستان بودم که خانه‌مان را عوض کردیم؛ رفتیم جایی خیلی دورتر از مکان قبلی. شرایط آب و هوای آن روزگار خیلی عالی بود؛ قبل از زمانی که بلای برج‌سازی بیفتد به جان ملت و یکی‌یکی شروع کنند به فروش خانه‌هاشان. یکی از خیابان‌های منشعب از خیابان اصلی‌مان که درست به نزدیک خانه‌ی ما می‌رسید،‌ یک خیابان عریض و بیش‌تر طویل بود که رمانتیک‌ترین فضای موجود در حوالی ما حساب می‌شد؛ دستِ‌کم برای من این‌جور بود. برای پدرم شاید نه. او با کوه مقابل خانه‌مان خیلی بیش‌تر صفا می‌کرد. اما گذر از کوچه‌ی دوست‌داشتنی‌ام مشکلاتی را به همراه داشت. اول این‌که اگر می‌خواستم از طریق آن کوچه به جایی در شهر بروم مسیرم کلن عوض می‌شد و راهی متفاوت مثل پیچاندن لقمه دور گردن را باید طی می‌کردم. به‌جز این، در انتهای آن خیابان ایست‌گاه اتوبوس و تاکسی هم نبود و پس از طی آن مسیر باید کمی بیشتر در یک خیابان دیگر ادامه می‌دادم. همه‌ی این‌ها به کنار! این خیابان آن‌قدر طولانی بود که آن اواخرش که می‌رسیدم جان‌ام به لب‌ام آمده بود. اما همیشه‌ی خدا همین مسیر را برای رفت و آمد انتخاب می‌کردم (یا لااقل اگر به‌لحاظ زمان‌ای و مکان‌ای حق انتخاب داشتم).

خیابان‌ای که گفتم، یک خیابان اعیان‌نشین بود با زمین‌های با قواره‌ی بالا، عمومن هزار متری. در دو  طرف خیابان درخت‌کاری شده بود و برای محله‌ی ما که نسبتن جدید بود دیدن کلی درخت در یک خیابان نوساخته عجیب بود. بعدها فهمیدم که صاحبان آن خانه‌ها نهال نکاشته‌ بودند،‌ بلکه خودِ درخت را کاشته بودند! جوی دو طرف کوچه همیشه پر بود از آب‌ای زلال و صدای طراوت جریان‌اش در خاطرم به یاد ماندنی. شاید به‌تر باشد بگویم صدای جریانِ طراوت‌اش.

درست در وسط این‌ کوچه که می‌رسیدی یک خانه‌ی دوهزار متری بود که معمولن کسی درش زندگی نمی‌کرد. اجاره‌اش می‌دادند برای مراسم عروسی و اصلن همین خانه بود که مرا به این کوچه می‌کشاند. طراحی‌ در ورودی‌اش با همه‌ی درهای آن کوچه و آن‌چه من از در خانه می‌شناختم فرق داشت. به گمان‌ام یک تصویر رویایی را با آهن ساخته بودند. می‌توانستم قسم بخورم که کار یک در و پنجره‌ساز معمولی نیست.

دیدن این خانه مخصوصن در شب‌های جمعه که یک عروسی مفصل هم درش در حال برگزاری بود بسیار دیدنی بود. همه‌ی آن فضایی که برای‌تان گفتم را اضافه کنید به این‌که بهترین ماشین‌های شهر در طول این خیابان پارک کنند. فضای معطر کوچه با بوهای متفاوت غذای ایرانی (به ویژه شکرپلو شیرازی) قاطی می‌شد. صدای موسیقی هم که از اول کوچه‌ی به آن درازی شنیده می‌شد و چون به خاطر ابعاد زمین‌ها تعداد خانه‌ها به حداقل می‌رسید احتمال شکایت همسایه‌ها کم‌تر بود. اشتیاق من وقتی از جلو درش رد می‌شدم به اوج می‌رسید چون‌که می‌توانستم یک‌ جای جدید از خانه‌ای که الان درش باز بود و ساختمان ویلایی‌اش در آن ته فضای خانه نمایان می‌شد کشف کنم. این‌ فضا آن‌قدر چیز برای دیدن داشت که فکر می‌کنم اگر هر شب‌ِ جمعه از جلوش رد می‌شدم دید‌نی‌هایش برای‌ام تمامی نداشت.

می‌خواهم بگویم که شب‌های جمعه‌ی این کوچه بی‌نظیر بود و رویایی؛ آن‌قدر رویایی که الان‌ای که دارم این‌ها را می‌نویسم شک دارم این‌ها را دیشب در خواب ندیده باشم.

×××

در جواب یکی از دوستانِ غیرهم‌وطن‌ام که نوشته بود چرا این روزها گیج و ویج‌ام،‌ نوشتم که در حال ترس به‌سر می‌برم. از این می‌ترسم که این روزمرگی که در سال سوم از این‌جا بودنم دچارش شده‌ام، جاودانه شود. البته برای‌اش نوشتم که نگران نباشد و به‌زودی راه فرار از یک‌نواختی را کشف خواهم کرد.

و دیشب کل مسیر دانش‌گاه تا خانه را پیاده گز کردم؛ شاید دنبال یک‌ کوچه‌ی دیگر می‌گشتم تا شب‌های جمعه، دیگر این‌گونه بی‌درکجا نباشم و یک‌نواختی‌ای که اسیرش شده‌ام را شکست دهم!

6 comments اکتبر 4, 2008

Previous Posts


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات