Posts filed under 'جامعه'
اَبَرباور
تذکر: مطلب پایین به غرایز غیرانسانی نویسنده به شدت آلوده است.
این کلمهی مندرآوردی دو تا بخش دارد؛ یکی «اَبَر» و دیگری «باور». شاید انگلیسیش بشود “Super Confidence” که به باور خودم بازهم چیزی که میخواهم بگویم نیست. حالا چرا این همه مهمل دارم میبافم؟
آدم زورش میگیرد از دست این آدمهای الکی خودباور که جز صَرفکردنِ کلمهی «باور» کاری ندارند بکنند. یعنی خودشان را الکی باور دارند و تا جا دارد هِی به باورشان اضافه میکنند. بعضی وقتها که جایی نمانده هم اضافه میکنند و درست به همین خاطر است که وارد فاز «سوپر» یا «فوق اشباع» میشوند که در اینجا به اختصار «ابر» خوانده شده است. این کار البته به خودی خود مشکلای تولید نمیکند. فقط وقتی کار به جایی میرسد که برای اثبات خودباوریشان مجبورند که با آقای ایکس (بخوانید: من) رقابت کنند، هم زندگیِ خوش بر خودشان حرام میکنند و هم باعث دیگر آزاری میشوند.
مثلن تو یک ماشین بنز هستی و حال میکنی با سرعت 60 کیلومتر بر ساعت حرکت کنی (بدون نشان دادن علامت شست). ممکن است دوست داشته باشی آرام برانی تا «بنز بودن»ت را به رخ بدبخت بیچارهها بکشی. در خیابان البته کلی ماشین دیگر هم هست که هر کسی بسته به توانش و توازن فکریش سرعت و فرم حرکتش را در چارچوب مقررات جادهای تعیین کرده است. خوب معلوم است که اگر ماشین پیکانای اراده کند (بخوانید به سلامت ماشینش باور داشته باشد) میتواند با سرعت بالاتر از 60 بتازد و ماشین شیک مذکور را پشت سر بگذارد. این خودباوری تا اینجاش خوب است و همه هم راضیاند انشاالله. هم بنز و هم بقیهی ماشینها. اما در نظر بگیرید که رانندهی پیکان با شعار «با باور خود پشت استکبار را به لرزه در میآوریم»، «استعدادِ تنها کافی نیست»، «من تا حالا …»، «من با بزرگتر از تو …»، «من …»، و «من …» بخواهد موی دماغتان شود. چهکار میکنید؟ باز فرض کنید که سودی در سازش هم نصیبتان نشود -برخلاف آمریکا که دارد نصیبش میشود. چه کاری میماند جز اینکه بیایی بیرون و آرام فریاد بکشی: «آخه جوجه! من که یه فوت کنم …» و همزمان زیر پا لهش کنی؟ لطفن اگر چیزی به ذهنتان میرسد پیشنهاد دهید چون دارد یواش یواش شر میشود. البته مطمئن باشید نمیکشمش؛ فقط از مصاحبت با من محروم خواهد شد.
ممکن است پس از خواندن مطلب بالا فکر کنید که خیلی از دست کسی ناراحتم. اشتباه میکنید! من از کسی شاکی نیستم، فقط دارم تلاش میکنم که با آرامش بیشتری زندگی کنم. یعنی تا جایی که از دستم بر میآید سعی میکنم آدمهای اطرافم را انتخاب کنم تا کسی نتواند خودش را بر من تحمیل کند. راضیام از خودم!
3 comments اکتبر 27, 2009
قاتی پاتی از سفر به ایران
در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و بهجز این اصلن نمیتوانستم وارد بخش مدیریت وبلاگام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه میکنم کلی تولیدات داشتهام. امروز که بهواسطهی بههم ریختن سیستم خواب کلهی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشتههایم. درست است فضای رخوت در ایران و قویتر از آن در جامعهی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی بهجز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگییِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِسبز نمیشود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای بهتری میشود؟
خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سهشنبه 4 آگوست)
چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشستهام در پیرایشگاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانهاش را بهقصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها اینجا با پیرایشگاه مردانه کارشان راه نمیافتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سیدییِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من اینکاره نیستم! حساباش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیشتر طول نمیکشد! اینها صدجور سیدی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیشنهاد بدهید! من هم از همهجا بیخبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:
توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
دعای آغاز پروژه (سهشنبه 4 آگوست)
دربارهی پروژهای که میخواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدایاش میخواهم چند دعا کنم:
خداوندا!
پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگیشان پیروز و سربلند بدار!
برای خودم اینها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگاندیشه و روح متعالی و یکچیز که نمیدانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!
در ضمن: خواهران و برادران کوچکمغز و آنهایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب میشوند را یا دکشان کن و یا مرا از جمعشان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنهانگیزان دور بدار! تفکرِ صلحجویانه و بیتعصب را در کلهی پوکِ موجوداتِ کره زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!
تویی که رحمن و رحیمی …
تنها ماندم! (یکشنبه 2 آگوست)
ابطحی با آن چهرهی بختبرگشته و دستان لرزان در رسانهی ملی برایام یک پیام بیشتر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!
متافیزیک، از نوعِ بچهپررو (شنبه 1 آگوست)
وقتی از دست خدا شاکی میشوم، انگشتم را بالا میبرم و مثل بچهای که با بزرگترش درشتی میکند حرفام را بهاش میزنم! آنوقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی میکنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی میشدم برایاش نامه مینوشتم و چون آدرس پستیاش را نداشتم، انبار میکردم در کامپیوتر. حالا مدتی میشود که با این متد جدید فورن جواب میگیرم؛ نمونهاش همین دیشب. اسم این را گذاشتهام متافیزیک. یک متافیزیکِ مندرآوردی که منطقاش زور است و تهدید. متافیزیکِ دیشب آنقدر تعجبآور بود که خودم هم باورم نمیشد به این سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر میشود بقیهاش را هم خودت مراقبت کن. قول میدهم دیگر سرت داد نکشم …
ایدهآلنگرییِ خارجنشینان
در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوعآورِ رسانهی ملی را (بهزور) میبینم، و هم بیبیسی و وبلاگهایی که قبلن میخواندم را مطالعه میکنم. البته به فیسبوک دسترسی ندارم و نمیدانم در فضای اجتماعییِ مجازی چه میگذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که اینجا هستم اضافه میشود و درکام از آنچه در میان مردم در جریان است بیشتر میشود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیکتر میشوم که جریانات فکرییِ ایرانیانِ خارجنشین چهقدر ایدهآلگرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و بهنظرم باید همینجور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارجاند و عملن با زندگی داخل ایران با همهی مشخصههای اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راهای بهجز این ندارند مگر اینکه خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را بهگونهای پرکنند.
حرفام دقیقن همینجاست. ارتباطات کنونی که بیشتر متکی بر وب و دستاوردهای جانبییِ آن است امکانِ دسترسییِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که اینجا بین گوشیهای همراه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل میشود میبینم اما برایام قدیمیست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشتهام اخبار را با شتاب خیرهکنندهای دریافت کردهام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آنها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشنفکران و مخالفان آنها و مهمتر از همه خطرپذیرییِ جامعهی بحرانزده و زیرخط فقرِ ایران چیزهاییست که هنوز وب و سایر رسانهها نتوانستهاند در انعکاساش توفیقای داشته باشند. این ضعف البته بخشی به ماهیت وب برمیگردد، بخشی به پیچیدگیهای جامعهی سنتی-تکنولوژیزدهی ایران و بخشی دیگر به محدودیتهای اعمالییِ آگاهانهی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.
این را دارم میگویم که خارجنشینانِ عزیز یا باید بهگونهای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایدهآلبینیشان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوریهای جامعهداری منجر میشود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روشهایی عملیتر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشنفکری دارد و ذاتن با میانگین بردارییِ جامعهی ایران (که به پایتخت محدود نمیشود) همسو نیست. [...]
دورهی آخرالزمان
یکی از سوالاتی که اینجا پیوسته از من پرسیده میشود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شدهاند و در آستانهی سقوطند؟» به این هم دقت کردهام که پرسشگران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همهجور آدمی را شامل میشوند. اینکه چرا مردم اینهمه به این مساله حساس شدهاند یک پاسخ بیشتر ندارد؛ تبلیغات رسانهی ملی در دورهی انسداد ارتباطات و ناآگاهییِ لایههای اصلییِ جامعه از اصول بدیهییِ ادارهی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخیست به پرسشِ «چرا وضعمان روزبهروز دارد بدتر میشود؟»
حاکمان از این هم فراتر رفتهاند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کردهاند؛ آنکه در آستانهی سقوط است از کفار و آنکه روزبهروز بر قدرتاش (ظلماش؟) افزوده میشود و خیال مدیریت جهان را دارد از صالحان! بهگمانِ من عمدهی افراد در جامعهیِ ایرانی با همهی ظلمی که برشان رفته است و میرود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث میکنند. یعنی کاملن مخشان در آستانهی ورشکستگی قرار میگیرد. انگار هنوز نمیشود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصلهی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردمفریبی» را تشخیص دهد.
پینوشت: بهخاطر کمک به نظریهپردازان دورهی آخرالزمان، بنده هم میخواهم یک نمونه اضافه کنم شاید بهکارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطهی شیوع بیمارییِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراریاند! شما چطور فکر میکنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلکزده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟
رکود در بازی BrickBreaker
این بازی تنها بازییِ تلفنِ همراهِ اینجانب میباشد که پس از یک سال که از خرید آن میگذرد تازه با آن آشنا شدهام. علت آشنایی هم برمیگردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز بهگونهایست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رختخواب طول میکشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرمکننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دیویدی و آلات دیگر لهو و لعب بهشدت توصیه میشود. به اطلاع میرساند که اینجانب روزانه چندینهزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابهجا میکنم. دارم فکر میکنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یکساعتها جهت سرایش شعر استفاده میکردهاند؛ چرا که بهیقین از این تکنولوژیها در آن زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪
پیامک (پنجشنبه 30 جولای)
مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالیست میپرسد میگویم خب معلوم است Bi. میگوید از کجا معلوم است؟ میگوید شما (منظورش آدمهای خارجنشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمیکنید؟ دهانام به اندازهی غارِ علیصدر باز میماند و همراهش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ میدهم شرمنده! یاد آن سالی میافتم که به همه گیر میدادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمتاش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.
پینوشت: شش ماهی میشود که قرار است بنشینم و نحوهی نگارشِ فارسی در وبلاگام را قاعدهمند کنم اما فرصتاش نشده (بهتر است بگویم تنبلی کردهام).
در پیتزا فروشی (سهشنبه 28 جولای)
بزنم به تخته! هر سال که به شیراز میآیم لیست بلندبالایی از رستورانهای جدید به قدیمیها اضافه میشود. مخصوصن آنهایی که در باغچههای خوش آب و هوا به مشتریانشان سرویس میدهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیقمان به هر کجا سرک میکشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمیماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که همدیگر را ندیده بودیم تقدیم یکدیگر کنیم.
در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهایشان بهگونهای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده میشد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب اینجا است که به علت بازارگردیهای چند هفتهی اخیر برای خرید کراوات، پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنهی اولیهای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن اینجانب شکل میگرفت. حتی میشد حدس زد از کجا خریداری شده. میشد حدس زد که یارو ست آمادهی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همهی عزیزان، چه آنها که دمِ در کشیک میدادند تا مبادا کسی بیمورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوشبخت شوند.
اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست میشد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموالشان را به همراه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوشبینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.
از این انشا نتیجه میگیریم که آدم از همان اول باید عقلاش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همهچیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجهی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدمهایی که میخواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط میکنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبهروی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمیشود. البته میشود این نتیجهی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کلهی ما بود یک فروند بچهی غیرممیز را همراه خود میبردیم تا ورود برایمان آزاد باشد. نگارنده در اینجا به نتیجهی چهارم هم میرسد که میگوید خانمهایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانهروز در خیابانهای کمرفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفتهاند دو حالت برایشان میشود تصور کرد؛ یکی اینکه به مهدکودک میروند تا از طرف اولیای کودک در جلسهی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر اینکه با خردسال محترم به رستوران میروند تا راهشان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برایشان آرزوی کامیابی دارد.
به یک تعبیرکنندهی خواب نیازمندیم! (شنبه 25 جولای)
یکی دو هفته پیش از آنکه عازم ایران شوم، نوع خوابهایم بهکلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط میشد که قرار بود در مدت اقامتام در ایران اتفاق بیفتد یا ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خوابها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان میکرد. تا اینجایاش نیاز به تعبیر ندارد.
اما از همان روز اول که به ایران رسیدهام ژانر خوابها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیرییِ خیابانی (از نوع بازیهای کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفتهام و با یک اسلحهی پیشرفته باید جان عدهای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلیها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا اینکه بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیریها در لابهلای ماشینهایی که در ترافیک گیر افتادهاند رخ میداد و هوا هم بهشدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک رانندهی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شدهام؛ یارو را پایین کشیدم و تا میخورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خوابها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع میشود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد بهجز لت و پار کردن همدیگر. در تازهترین خوابی که دیشب دیدم، حادثهای شبیه به کوی دانشگاه در حال وقوع بود. من در آزمایشگاهِ دانشگاه بودم که دانشگاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایشگاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همانجا بخوابیم و شبهنگام حادثهی ورودِ لباس شخصیها و درگیری اتفاق افتاد. این بار برخلاف سایر خوابها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضهی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه بهحساب میآمدم. خدا رحم کند …
این اخلاقیاتِ صاحبمردهی بیپدر (جمعه 17 جولای)
پرداختن به موضوع بیتعریفِ (یا پرتعریفِ) اخلاق و نظامهای فردی و اجتماعییِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پساش برنمیآیم یا تا حالا بهاش کاری نداشتهام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمیدهند لکن قواعدش را نمیدانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به اینجایات (یا آنجایات) میرسد، هیچ راهای برایت باقی نمیماند بهجز فریاد. چه در درونات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.
[...]
دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمهی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوتاش بخورد بر سرت!) استفاده نمیکنی، غلط میکنی دم از اخلاق میزنی! فکر میکنی حالا که چهارتا قاعده گذاشتهای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوتاش دوباره بخورد بر سرت!) را بردهای زیرمجموعهاش، دیگر شدهای اسطورهی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلولهای خاکسترییِ کلهی پوکات بیانداز! بیچارهها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارحات میفرستند با آنچه عملی میشود تناقض دیدهاند حاضرند رنگشان را با رنگِ (و چهبسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من کاری به این هم ندارم که درصد استفاده از پتانسیل فکریات چهاندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخشان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!
[...]
آقاجان! قصد جسارت به روحات را ندارم. اصلن نمیدانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتابهای اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایشهای رنگییِ دانشگاهیاش چیزی برایام بازخوانی نکنی. حتمن میدانی که من چند سالی میشود که بهجز خور و خواب و خشم (شهوتام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین میکنم. خواستم دستکم خودت را آماده کنی، لطفن!
1 comment جولای 15, 2009
اینجا آسماناش خدا ندارد
سلام
- اینجا ایران است؛ همان مهد دلیران و بیشهی شیران. هنر نزد ساکنین اینجاست و بس!
- جاییست که تحمل شبکهی جهانی معلومالحال تپش از صدا و سیمایش به شدت آسانتر است.
- جایی که در صفهای طویل ناناش، تازهترین مسایلِ سیاسییِ روزِ منطقه و جهان به بحثِ آزاد گذاشته میشود.
- اینجا چند عدد با هم برابرند: سی، دو هزار و پانصد و یکهزار و چهارصد.
- در اینجا رسیدن به آرامش و صلح حرف اول را میزند. حالا اگر چند نفری هم بیجان شوند طوری نمیشود.
- در اینجا برای محافظت از چشمانات باید با عینک جوشکاری روزنامه بخوانی. برای رسانههای صوتی تصویری هم باید مراقب گوشها بود. پنبه اکیدن توصیه میشود.
- اینجا بنیاد (بنیان؟) خانوادهها از بتنآرمه است. این را از کتاب معارفمان نقل کردم. وسیلهی ارزیابیاش هنوز اختراع نشده.
- اینجا دختران با حلقه به دنیا میآیند. بینی سربالاشان البته مادرزادی نیست؛ زحمتِ پدرانشان است.
- اینجا رعایت حقوق دیگران با ترسویی هممعنیست.
- اینجا همانجاییست که قبلن اعلام کردیم از آن پسرها نداریم؛ لطفن با چهار قلم آرایش و احیانن پاکسازی بخش زیرین ابرو کسی را زیر سوال نبردید.
- اینجا همه در مسابقهاند برای رسیدن به نفر بغل دستی و چهبسا چندین هزارتای کناری. اینجا دیوانگیست اگر با خودت مسابقه بدهی.
- اینجا زنانِ چادری هم ماتیک سرخِ گل اناری میمالند.
- اینجا همه علامهاند و بالغ بر چندصد جلد کتاب نوشتهاند. تعداد کتابهای کتابخانهشان اما به دهتا نمیرسد. به گمانم به ویرایش کاغذییِ دانشنامهی ویکیپدیا دسترسی دارند یا با سرعت بالا از شبکهی جهانی وب استفاده میکنند.
- مردمانِ اینجا آنقدر شادند که به طور متوسط هر دقیقه یک پیامک طنز تولید می کنند. گویا برای تعادل غم و شادی بهتازگی ارسالهایشان کنترل میشود. پلیس پیامک دارند.
- اینجا آدمها وقتی توی مصاحبهی مطبوعاتی میروند هول میشوند (یا هولشان میدهند؟) و مزخرف تفت میدهند.
- اینجا همه میهنپرستند؛ از تلویزیوناش معلوم است که روزی صد بار آهنگِ عشقبازی با وطن پخش میکند.
- همهچیز انگار خوب است …
- و چون مرد برای رفع دلتنگیهایش گریه نمیکند، مجبوری صبحها به بهانهی خرید نانِ داغ قدم بزنی.
- آسمان اینجا هم آبیست فقط نمیدانی چرا زود از دست خدا شاکی میشوی. مگر خدا در آسمان نیست؟
6 comments ژوئن 29, 2009
آب مایع حیات است – خداوند سبحان
حالا چند روزی میشود که کارمان شده نگاه به ایران از دریچهی کوچک مانیتور. دستمان که نمیرسد. کارمان شده لینکگذاشتن در فیسبوک، مرور انواع و اقسام وبسایتهای خبری و گوش دادن به حرفهایی که نه میشود قسم خورد راست است و نه به شایعه بودناش شک نکرد. دیگر خیلی که بخواهیم تکان بخوریم، میشود تجمع صد تا دویست نفری و سردادن یار دبستانی. از این بدتر هم نمیشود که به بهانهی کنفرانس برای یک هفته تبعید شوی به شهری در کشوری که به شدت در آرامش است؛ و دور بمانی حتی ازهمان جمع بیست سی نفره که با هم چشمهایشان را میدوزند به عکسها، اسلایدها و کلیپها. میشود این، که در هتل بنشینی و هیچ کاری از دستت برنیاید و فقط غصه بخوری که چه بلایی دارد به سر ایران و هموطن میآید. بهترینهای دنیا را هم اگر بهات بدهند کوفتات میشود وقتی در سالن شیک کنفرانس با لباس اتوکرده و کراوات قدم میزنی در حالی که مانیتورهای بزرگ، نود درصد اخبارشان را به حوادث ایران اختصاص دادهاند. زهرمارت میشود وقتی هر ثانیه یک پیامک دریافت میکنی که بدتر شدن اوضاع را گزارش میدهد. حالت بد میشود وقتی کنار پنجره نشستهای و داری به آقا و خانم همسایه که سگشان را در آغوش دارند نگاه میکنی. روزگارت تیره میشود وقتی تلفنی با کسی در ایران صحبت میکنی اما خیال میکنی با بیسیمچی عملیات خیبر داری حرف میزنی. پس کی میشود که همه بدانند «آب» جزو عناصر اولیهی حیات است و نه یکی از اجزای دموکراسی نوین؟
8 comments ژوئن 15, 2009
دارم پخته میشوم
خب. حالا تورنتو هستم و دارم تلاش میکنم تا متوجه شوم از کدام ناحیه دارم به پختگی میرسم. زیاد اهل سفر نیستم اما تا حالا هرچه سفر پیش آمده یا پیشنهاد شده را رد نکردهام. پس باید تاثیرش جایی مشخص شود. نه؟ حالا اگر به چیزی برخوردم که حاکی از پختگی یا سوختگی باشد خبر میکنم!
الف) آقا! هرگونه دارویی که به شما پیشنهادِ معجزه میکند را فراموش کنید.
یک روز قبل از اینکه به اینجا بیایم مریض شدم؛ بد! رفتم فروشگاه و اولین دارویی که نوشته بود «شفا در بیست و چهار ساعت» را خریدم. از قورت دادن دوتا کپسول با هم یک ساعت نگذشته بود که تب کلن از بین رفت. درد و ریزش هم نابود شد. اما عوضاش یک آدم سالم که حافظهاش کار نمیکند به جامعه تحویل داده شد. به دانشگاه که رسیدم هرچه نگاه میکردم به مانیتور نمیدانستم چهطور فلان کارِ ساده را انجام دهم. یعنی میدانستم اما آنقدر در ذهنام پیچیده به نظر میرسید که بیخیالاش میشدم. مثل این که قرصها انرژی نهفته سلولییِ بدن را صرف نابود کردن موقت ویروسها کرده باشند و الان در کار رتق و فتق امور جاریهی بدن کم آورده باشد. فرودگاه که رفته بودم احساس میکردم دارم خواب میبینم؛ از بس همهچیز با توهم همراه بود. حالا هم که اینجا آمدهام آثار بیماری برطرف که نشده هیچ، خیلی هم تخیلیتر شده! سر سخنرانی امروز یک مولکول آب هم نداشتم که دهانم را تر نگه دارم!
ب) آقا! صدای استریو خیلی کیف میده!
مثل این آدمهای [...] که [...] بعد از پرواز، جفت گوشهایم کیپ شد! یعنی دچار گرفتگی شد. کلی با سمت چپی ور رفتم تا توانستم به راهاش بیاندازم اما دومی هشت ساعت زمان برد تا راهاش را به روی عبور و مرور هوای اطراف باز کند. و منِ بیچاره که باید در همین هشت ساعت برای چند تا آدم یک چیزهایی را توضیح میدادم به بدبختی (غلط کردن) افتادم. فقط صدا را از یک طرف میشنیدم و نمیشد به سمت راستیها گفت شما بلندتر صحبت کنید. مجبور بودم از هر دلقکبازی که شده برای اینکه حرفشان را تکرار کنند استفاده کنم! وقتی ساعت دوازده شب مشکل فنی برطرف شد متوجه شدم صدای استریو چهقدر میچسبد ها! لطفن مراقب سلامتی گوش و مجرای شنوایی باشید! اکیدن توصیه میشود با جویدن آدامس، خمیازه کشیدن و کمپرس کردن گوش خودتان را مسخره نکنید! خودش باز میشود.
ج) چه حالی میدهد این تورنتو! یک شهر است که هم زیباست و هم نشانههای «خر تو خری» درش وجود دارد. هم ترافیک دارد و هم برج. هم آدمهای شیکپوش هم بدبخت کنار خیابان. احساس میکنی که در دنیایی با همهی آدمهای ممکن داری قدم میزنی. همین «سیان تور» که اصلن هم قشنگییِ بالای برج میلادِ خودمان را ندارد؛ این هم به شهر میآید. مثلن نشانهی پیشرفت تکنولوژی ساختشان است. فقط یک چیزش مزخرف است. شهر روح ندارد. مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.
تذکر: آقا! یه شبه یک شهر به این بزرگی و به این معروفی را برای آنکه فقط چیزی در وبلاگتان نوشته باشید آنالیز و قضاوت نکنید. بگذارید اول گرفتگیيِ گوشتان حل شود بعدن هم میشود در مورد شهر نظر داد.
د) همین!
6 comments می 13, 2009
میشود سه بار گریست
هوا بهمانند پشم بز بدبوست؛ بهسانِ بوی گندِ عرق بدن زنان در کافهای که روزهای چهارشنبه به مشتریاناش مییِ ارزان میفروشد؛ به مشتریانی که حاضرند شورمستی را با چند دلار معاوضه کنند. هوا بهشدت تلخ است؛ به تلخییِ بادامی که گند میزند به مزهی همهی بادامهای دیگر. میشود از دوازده تا چهارِ صبح دوبار بازی کرد و تا چهارِ بعدازظهر سه بار گریست. میشود سه بار گریست برای تمام بیچارگانِ عالم از روز اول تا روز آخر، اگر باشد. میشود با بدبختی همهشان نالید؛ برای همهی آنها که توان برخاستن ندارند. و من گریستم سه بار. دوبار قبل از طراوت و یک بار بعدِ یک پیتزای خانگی. برای «شیر» که تفاوت داشت با هرچه از قبل روی زمین بوده و خواسته که باشد. برای «دگمه» که باز شد اما چه فایده؟ و برای لباس «راه راه». آری میشود هنوز گریست. گریست و گریست و نو شد! و خانه بیگمان آنجاست که خانواده باشد.
11 comments می 5, 2009
نوروز 88
1- سلام!
2- عیدتان مبارک!
3- میبینید که! اصلن وقت ندارم. این یک هفته همهاش فشار کاری و درسی بوده و الان هم چند دقیقهای بیشتر فرصت نوشتن ندارم. البته امسال زیاد اجتماعی نبودم و ترجیح دادم پیش از سال تحویل در جمع دوستانهی چندنفری باشم تا در یک جشن بزرگ صد نفری که بچهها زحمت کشیده بودند و در دانشگاه بهراه انداختند. امیدوارم همگی چه آنهایی که در جمعهای کوچک جشن گرفتند و چه آنها که به میهمانی بزرگ رفتهاند و یا میروند سال میمونی داشته باشند! به نوبهی خودم از اینکه موقع سال تحویل خواب بودم و ساعت پنج صبح پا نشدم عذرخواهی میکنم!
4- فعلن چیزی روی اعصاب اینجانب پیادهروی نمیکند! لطفن نگران نباشید چون اگر چیزی یا کسی بخواهد اینکار ناپسند را انجام دهد، قلم پایش شکسته و خرد خواهد شد.
5- چهقدر خوب است آنهایی که عارشان میشد با ما رفاقت کنند حالا به واسطهی خروجمان از کشور و احتمالن عدم رعایت اصلاحات برای تغییر الگوی مصرف از داخل ایران نامهی فدایت شوم میفرستند و جای پاسخ سلام حالا تبریک نوروزی میدهند! آدم چهقدر ابله آخر؟
6- روی پیتزایتان حتمن پیاز، کلم براکلی و قطعات آناناس بچینید! قول میدهم خوشمزه شود.
7- این آخری را حالا شاید بعدن هم بیشتر بنویسم. اما آیا ما ایرانیها هستیم که برای شادی دستهجمعی در جمعهای بالای 70 نفر بیبرنامهایم و یا اصولن این کار پیچیدهایست؟ تا حالا شده ما یک جشن دستهجمعی داشته باشیم؟ من بهجز ریختن به خیابان بعد بازیهای فوتبال ملی چیزی به ذهنام نمیرسد! شاید چهارشنبه سوری هم باشد. اما آیا بهجز خرابی چیزی به همراه دارد؟
5 comments مارس 21, 2009
خوابهای من
خوابهایم را میتوانم در دو دستهی عمده جای دهم؛ اولی آنهایی که به دوستداشتنیهایام میپردازند. رویاها، آرزوها، مکانها و زمانهایی که دوست دارم درش باشم، آدمهایی که دوستشان دارم و کلن هر چیزی که باهاشان حال میکنم. اینها را معمولن در بهترین حالت و بهترین فضایی که میتوانم تجسم کنم میبینم و حتمن وقتی متوجه میشوم که هرچه دیدهام در خواب بوده، غمگین میشوم و تلاش میکنم در شبهای بعدی ادامهی سریال را دنبال کنم اگر دنبالهدار باشند. پس اینها ذاتشان خواستنیست اما وقت برخاستن از خواب آدم را پشیمان میکند از بیداری!
دستهی دوم در عوض در تقابل با گروه اول قرار دارد؛ خوابهایی که شامل چیزهایی میشود که در بیداری ازشان فرار میکنم و یا برایام آزاردهنده هستند. نمونهاش زیاد است. آدمهایی که وقتی در کنارشان هستم با شتابدهندههای انرژی منفی مسابقه میدهند. جاهایی که بوی تعفن میدهد و هر ترکیبی از موارد حالبههمزن. اینها البته همیشه در ذات بد نیستند. نصف این بدها که در بدترین وضع ممکن در خواب با آنها مواجه میشوم ممکن است ناشی از گرههای روحی، ناپایداریهای شخصیتی و یا تجربههای بد گذشته باشد. برخاستن از خوابهایی از نوع دوم همیشه دلچسب است. اما مرا قانع نمیکند که همه چیز را فراموش کنم و بیخیال خوابام شوم. تلاش میکنم که علتاش را بیابم در روزانهام و یا درون خودم. در خودِ خودم.
دیشب خواب دیدم که با فلانی دعوایام شده. بهاش گفتم که اگر دیگر از این حرفها بزنی عصبانی میشوم و داشتم عصبانی میشدم. آنقدر فشارم بالا بود که انگار خون از بینیام روانه شد. آمده بود بر بالینام! میگفت آخر آستانهی تحملات را پیدا کردم! نامرد نمیکرد از پوزخندهای همیشگیاش کم کند! فقط و فقط عذاب میکشیدم!
حالا دارم فکر میکنم که چهکار کنم. این آدم روزانه دارد روی اعصابام پیادهروی میکند و من در رودربایستی روز اولای که خیلی لیبرال عمل کردهام و آستانهی تحملام را چسبیده به آسمان نشان دادهام دارم له میشوم! «باید کاری کرد»! دیگر در خواب هم ولام نمیکند …
8 comments مارس 16, 2009
مهندسان هنرمند
به این قسمت از یک دعوتنامه دقت کنید بیزحمت. نوشته «مهندسان هنرمند». از اینکه چرا به دست من رسیده و چرا مثلن من را هم قاتی خودشان کردهاند اصلن اصلن خبری ندارم. فکر میکنم چون در لیست ایمیل برخی از این انجمنهای مهندسی بودهام به دستم رسیده و همچین هم انتخاب شده نیست.

جوری نوشته «مهندس هنرمند» که انگار چیز عجیب و غریبایست و تجلیگاه جمع نقیضین. حتمن برای خیلیها شگفت است که یک نفر هم مهندس باشد هم هنرمند. برای من که بیشتر به لطیفه شبیه است. اینکه چهارتا هنرمند به خاطر مهندس بودنشان دور هم جمع شوند. البته اهمیتی ندارد. فقط سوالی که برایم پیش آمده این است که چرا هنرمندان جلوتر از این نگفتند «هنرمندان مهندس»؟ نمیخواهم پیچیده و یا بدبینانه نگاه کنم! فقط میخواهم بگویم که هنرمند، هنر را بالاتر از آن میداند که مهندسی را اضافه کند به عنوان هنرش. اما مهندس حتمن میداند که ضعف عمدهیاش بیارتباطی با دنیای هنر است. برای همین وقتی عنوان هنر اضافه میشود انگار گامی بزرگتر برداشته است. اما عکس قضیه صادق نیست. اصلن نگاه کنید (+ و +) برداشتهاند به «استاد همایون خرم» جایزه دادهاند. به کسی که در دنیای هنر حرف اول را زده و نه در دنیای مهندسی! پس در واقع گشتهاند در بین هنرمندان آنهایی که مدرک مهندسی داشته را آوردهاند و اسماش شده «مهندس هنرمند». این قضیه اصلاش زیر سر پزشکان محترم است (+) و مهندسان برای عقب نماندن از قافله کپی برابر اصل زده اند؛ اگر خواستید بیشتر بدانید به آدرس وبسایت موزهی دکتر سندوزی (+) سری بزنید. شاید هم چون شهرداری تهران متولی این جریان است، باید دنبال بودجهی سرگردانی بود که میبایست پیش از پایان سال خرج شود!
2 comments فوریه 20, 2009
ولنتاین
اگر نگویید خیلی غربی شدهام یا غربزده و اگر نگویید «سپندمذگان» خودمان صد برابر این تحفهها میارزد، با شادابی به شما ولنتاین را تبریک خواهم گفت. حتی اگر اینها که گفتم را بگویید، باز هم ولنتاین را به شما تبریک میگویم. نه به این خاطر که روشنفکرم و بر خودم لازم میدانم که حرف همه را بشنوم، نه! اصلن! به این علت که نه آن کلمهی چیچیمذگان در ذهنام اعتباری دارد و نه آنجایی که مولدش بوده. چهطور بگویم؟ ها … بگذارید سادهترش کنم که کسی به دردسر نیفتد. من آن روزی را دوست دارم که اندیشهی عملیاش در کنارش حاضر باشد. از سپندمذگان متنفر نیستم. اما هیچ احساس نزدیکیای بهاش ندارم. کلمهایست در انتهای تاریخ و متعلق به سرزمینای که ردی از تاریخاش برجای نمانده و آرام آرام به چهار تکه سنگ و ستوناش هم بعد این دو هزار و شاید بیشتر و شاید کمتر سال میتوان شک کرد. اصلن بگذارید جوری بگویم که به کسی برنخورد. من در چارچوب فضای واقعیت منطبق بر تجربهی خودم فارغ از زمان و مکان ولنتاین را تبریک میگویم. ولنتاین خودم را، ولنتاینای که شدنیست و ولنتاینای که پرشادیست را تبریک میگویم؛ به همهی شما، به آنها که دوستشان دارم، به آنها که عشق میورزم و به آنها که در شبها و روزهای دیگر بخشای از این تبریکگویی خواهند بود.
6 comments فوریه 14, 2009
