Posts filed under 'ادب و هنر'

می‌شود سه بار گریست

هوا به‌مانند پشم بز بدبوست؛ به‌سانِ بوی گندِ عرق بدن زنان در کافه‌‌ای که روزهای چهارشنبه به مشتریان‌اش می‌یِ ارزان می‌فروشد؛ به مشتریانی که حاضرند شورمستی را با چند دلار معاوضه کنند. هوا به‌شدت تلخ است؛ به تلخی‌یِ بادامی که گند می‌زند به مزه‌ی همه‌ی بادام‌های دیگر. می‌شود از دوازده تا چهارِ صبح دوبار بازی کرد و تا چهارِ بعدازظهر سه بار گریست. می‌شود سه بار گریست برای تمام بیچارگانِ عالم از روز اول تا روز آخر، اگر باشد. می‌شود با بدبختی همه‌شان نالید؛ برای همه‌ی آن‌ها که توان برخاستن ندارند. و من گریستم سه بار. دوبار قبل از طراوت و یک بار بعدِ یک پیتزای خانگی. برای «شیر» که تفاوت داشت با هرچه از قبل روی زمین بوده و خواسته که باشد. برای «دگمه» که باز شد اما چه فایده؟ و برای لباس «راه راه». آری می‌شود هنوز گریست. گریست و گریست و نو شد! و خانه بی‌گمان آن‌جاست که خانواده باشد.

11 comments می 5, 2009

مهندسان هنرمند

به این قسمت از یک دعوت‌نامه دقت کنید بی‌زحمت. نوشته «مهندسان هنرمند». از این‌که چرا به دست من رسیده و چرا مثلن من را هم قاتی خودشان کرده‌اند اصلن اصلن خبری ندارم. فکر می‌کنم چون در لیست ایمیل برخی از این انجمن‌های مهندسی بوده‌ام به دستم رسیده و هم‌چین هم انتخاب شده نیست.

artist_engineer

جوری نوشته «مهندس هنرمند» که انگار چیز عجیب و غریب‌ای‌ست و تجلی‌گاه جمع نقیضین. حتمن برای خیلی‌ها شگفت است که یک نفر هم مهندس باشد هم هنرمند. برای من که بیش‌تر به لطیفه شبیه است. این‌که چهارتا هنرمند به خاطر مهندس بودن‌شان دور هم جمع شوند. البته اهمیتی ندارد. فقط سوالی که برایم پیش آمده این است که چرا هنرمندان جلوتر از این نگفتند «هنرمندان مهندس»؟ نمی‌خواهم پیچیده و یا بدبینانه نگاه کنم! فقط می‌خواهم بگویم که هنرمند، هنر را بالاتر از آن می‌داند که مهندسی را اضافه کند به عنوان هنرش. اما مهندس حتمن می‌داند که ضعف عمده‌ی‌اش بی‌ارتباطی‌ با دنیای هنر است. برای همین وقتی عنوان هنر اضافه می‌شود انگار گامی بزرگ‌تر برداشته است. اما عکس قضیه صادق نیست. اصلن نگاه کنید (+ و +) برداشته‌اند به «استاد همایون خرم» جایزه داده‌اند. به کسی که در دنیای هنر حرف اول را زده و نه در دنیای مهندسی! پس در واقع گشته‌اند در بین هنرمندان آن‌هایی که مدرک مهندسی داشته را آورده‌اند و اسم‌اش شده «مهندس هنرمند». این قضیه اصل‌اش زیر سر پزشکان محترم است (+) و مهندسان برای عقب نماندن از قافله کپی برابر اصل زده اند؛ اگر خواستید بیش‌تر بدانید به آدرس وب‌سایت موزه‌ی دکتر سندوزی (+) سری بزنید. شاید هم چون شهرداری تهران متولی این جریان است،‌ باید دنبال بودجه‌ی سرگردانی بود که می‌بایست پیش از پایان سال خرج شود!

2 comments فوریه 20, 2009

سی درجه

بدنه‌ی قطار مترویی که از حرکت ایستاده را دنبال می‌کنم تا نزدیک‌ترین دری که می‌شود از آن وارد شد را بیابم. حوصله‌ام سر رفته از بس روز کسالت‌آوری بود. دل‌دردی گرفته بودم در نقطه‌ای بالاتر از ناف! دگمه‌‌اش را فشار می‌دهم و در باز می‌شود. به‌جز پنج شش نفری که پراکنده نشسته‌اند، بقیه‌ی فضای سی چهل نفری واگن خالی‌ست. او، روی یکی از نیمکت‌های انتهایی جوری نشسته که به محض ورود از حضور من باخبر می‌شود. یک هدفن گنده دارد که گذاشته روی گوش‌هایش و موسیقی را تا ‌آن‌جا که می‌شده زیاد کرده است. موسیقی‌اش هم چیزی شبیه پاپ دهه‌ی هشتاد است. مثل سامورایی‌ها موهای خرمایی بلند‌ش را از پشت جمع کرده و موقع بستن آن‌چنان کشیده که چشمانِ درشت‌اش کمی بادامی شود. تازه، انگار وسط سر هم بسته نشده.‌ از روبرو به نظر می‌رسد که حدود سی درجه با فرق سرش زاویه دارد. زیرچشمی داریم یک‌دیگر را می‌پاییم. نمی‌خواهم بروم در حوالی او بنشینم، اما به خودم که می‌آیم می‌بینم به او رسیده‌ام و فقط یک ردیف نیمکت باقی مانده و اگر با همین سرعت ازش عبور کنم با مخ به انتهای واگن چسبیده می‌شوم. می‌روم ردیف پشتی و روی نیمکت‌ای می‌نشینم که پشت کله‌اش، هدفن‌گنده‌اش و موهای خرمایی دم‌اسبیِ کجکی‌اش را ببینم. او انتهای نیمکت خودش و کنار پنجره نشسته و دارد سعی می‌کند به‌ترین زاویه را برای دیدن من که در اول نیمکت ‌به‌دور از پنجره جاخوش کرده‌ام پیدا کند. و یک لحظه هر دو میخ می‌شویم. همان زاویه‌ی سی درجه باید باشد چون حالا که در نور شیشه به یک‌دیگر بر و بر نگاه می کنیم، دم‌اسبی‌اش هیچ انحراف‌ای با خط قائم‌ای که از مرکز زمین می‌گذرد و طرف دیگر در‌می‌آید ندارد. فکر می‌کردم حالا شروع کند به نازکردن و یا شروع مجدد حرکات موزون سرش با موسیقی و یا هر کوفت دیگری که به واسطه‌ی دختربودن‌اش یاد گرفته است. اما اصلن این‌کارها را بلد نبود. هدفن را برداشت، روی نیمکت پلاکسی‌گلس لیز خورد و آمد درست اول نیمکت. حالا موهای دم‌اسبی خرمایی سی‌درجه‌اش روبه روی صورت من است. نکرد پلیر موسیقی‌اش را خاموش کند. صدای موسیقی بلندتر از قبل گویا به تساوی به هردوی‌مان می‌رسید. خیلی موسیقی آشنا بود، ولی به واسطه‌ی هول حلیم توان فکری نداشتم و بعدها که خودش گفت فهمیدم همان موسیقی مورد علاقه‌ام بوده. کنجکاو شده بودم و دیگر از پنجره نگاه‌اش نمی‌کردم. نمی‌دانم چه شد که دوباره تصمیم گرفت کار جدیدی (شاید هم کار جدی‌ای) بکند. حالا دیگر کاملن روی نیمکت‌اش چرخیده بود به سمت من، چانه‌اش را گذاشته بود روی زانوها و پاهایش را با هر دو دست جمع کرده بود توی سینه‌اش! داشتم قبض روح می‌شدم! نمی‌دانستم به کجا نگاه کنم. اول‌اش فکر کردم به‌تر است پنجره را نگاه کنم و خودم را به بی‌خیالی بزنم. اما فرار از این نگاه معصومانه و دوست‌داشتنی انکار زیبایی و آفریدگار زیبایی بود! گفت سلام! دیگر شک نداشتم که یا خواب‌ام و یا واقعن قبض روح شده‌ام و این هم خوش‌آمدگویی‌یِ نکیرِ عزیز و یا منکرِ محترم است؛ هرچند که مطمئن بودم هرکدام‌شان باشند، دارند هم‌زمان فتبارک‌الله هم می‌گویند! …
ممکن است ادامه‌دار باشد!

10 comments ژانویه 20, 2009

هنر و اخلاق

سال اول راهنمایی، شیراز، مسابقات هنرهای تجسمیِ دانش‌آموزی:
مسابقه، یک اردوی یک‌روزه است که در بیرون شهر برگزار می‌شود. صبح زود که وارد می‌شویم دو چیز به دانش‌آموزان منتخب نواحی‌یِ‌ مختلف می‌دهند؛ شیرگرم و مشت‌ای کاغذ. از میان همه‌ی کاغذها و نوشته‌هایی که سعی شده خیلی هنرمندانه تهیه شود یک چیز در ذهن من می‌ماند. بروشوری با این عنوان: «هنر و اخلاقِ مکتبی». طبق عادت در میان همه‌ی بروشورهای رنگی و خوش‌فرم قرارشان می‌دهم تا چند سال بعد (مثلن 10 سال) که قرار بود خانه‌تکانی کنم دوباره می‌بینم‌اش و برای بار اول می‌گشایم‌. سخنرانی یک رهبر مذهبی-سیاسی مملکت است. حوصله‌ی خواندن‌اش را ندارم، با بقیه‌ی کاغذهای باطله دور انداخته می‌شود.

در من اعتقادی وجود دارد دال بر ارتباط اخلاق و هنر. اگر بخواهم ساده بگویم این می‌شود: «اخلاق، هدیه‌ی هنر است به هنرمند». همین یک جمله‌ی مسخره را هنوز هم دوست‌ دارم اما اصلن درست نیست. یعنی چندین و چند مثال نقض اساسی پیدا کرده‌ام که این برداشت ذهنی‌یِ مرا بمباران کرده است.

اول باید دوتا مفهومِ هنرمند و اخلاق را توضیح دهم. اما مگر به این سادگی‌ست؟ این‌که هنر چیست و هنرمند کیست آن‌قدر سخت است که راحت می‌شود هر ننه‌قمری را هنرمند خواند و یا برعکس‌اش می‌شود تعریف‌ای ارائه داد که هنرمند درست حسابی هم به زیر سوال برود. در حوزه‌ی اخلاق که اوضاع قمر در عقرب‌تر است. اما به صورت ساده می‌شود هنرمند را کسی دانست که قدرت خلق یک اثر هنری را دارد؛ یعنی می‌داند چه‌گونه تکنیک‌های هنر (فرض کنید هنر‌های هفت‌گانه) را در تولید یک اثر هنری به‌کار گیرد. مثلن کسی که آهنگ‌ساز است بداند چگونه از مجموعه‌ی سازهای موجود به آرایش جدیدی از آواها رسید که آهنگ جدیدی آفریده شود. پس این فرد می‌شود هنرمند. حالا اگر آدم خوبی هم باشد می‌شود هنرمند با اخلاق. خوب بودن را هم این‌گونه تعبیر می‌کنم: کسی که آزارش به دیگران نرسد، خوش برخورد و گشاده‌رو باشد.

رادیو زمانه گفت‌وگویی با گلپا،‌ خواننده‌ی قدیمی انجام داده که داشتم می‌شنیدم (+). خوش‌ام نیامد. خیلی متواضعانه نبود (تواضع را هم اضافه کنید به خوب بودن هنرمند). با این‌اش کار ندارم. در میان مصاحبه نقل قول‌ای شد از استاد تهرانی (نوازنده‌ی تنبک) با این مضمون که «مرحوم حسین تهرانی همیشه می‌گفت اول آدم باشید بعد بروید دنبال هنر، بعد موسیقیدان شوید.» البته این جمله یک‌جوری کاسب‌کارانه و از نگاه بالا به پایین است،‌ اما در مفهوم کلی درست مخالف نظر (سابق!) من است. یک جوری راست است. مثلن از فلان آقاپسر و یا خانم‌دختری که در اوقات فراغت تابستان‌اش رفته چیزی یاد گرفته و با توجه به استعدادش به سطح مطلوبی از آفرینش رسیده نمی‌توان انتظار اخلاقی هم داشت. آره؟

هرچه سعی  می‌کنم دو دوتا چارتا ‌کنم، بازهم دل‌ام با تعریف خودم همراه است؛ هنر باید چیزی به هنرمند بدهد. پس چرا نداده؟ شاید هم به ما که رسید آسمان تپید. دیووووونم کرده! می‌دانم مراتب هنر، کیفییت اثر و مزخرفات‌ای نظیر «هنرمند خلاق» و مهملات‌ای از این دست را هم می‌شود به مجموعه اضافه کرد؛ اما دوست دارم مرغ‌ام یک پا داشته باشد.

بعد از نگارش: این هم بی‌ربط نیست (+)

5 comments ژانویه 17, 2009

شیوه‌ی خطِ فارسی

شیوه‌ی خطِ فارسی به تازگی به یکی از علاقه‌مندی‌های‌ام تبدیل شده. در همین‌که کدام کلمه سرهم است و کدام جدا،‌ خیلی دچار تردید می‌شوم. شیوه‌ای که اکنون می‌نویسم را بیش‌تر از این‌ور و آن‌ور و نه به صورت مدون یاد گرفته‌ام. هنوز چیز دسته‌بنده‌شده‌ای پیدا نکرده‌ام که بر اساس‌اش عمل کنم. اغلب آن‌چنان که دوست دارم می‌نویسم. اگر کسی مقاله‌ای،‌ کتابی و یا سخنی در این باب دارد لطفن آگاه‌ام کند. بی‌شک خوشحال‌ام می‌کند.

مصاحبه‌ای می‌خواندم با دکتر باطنی که پیش‌تر از این مقاله‌ای از او در بی‌بی‌سی خوانده بودم. با موضوع بحث کاری ندارم. این در راستای همان علاقه‌مندی‌های جدیدم است. در کنار صفحه چشم‌ام افتاد به وب‌گاه «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» و طولی نکشید که خودم را در صفحه‌ی «اعضای پیوسته‌ی شورا» دیدم. محاسبه‌ی میانگین سنی اعضا با یک ماشین‌حساب مهندسی کار ساده‌ای بود؛ شد 75.78 سال. یعنی میانگین سنی اعضا، آن هم به برکت حضور چندتا جوان مثل حدادعادل بالاتر از هفتاد و پنج سال است. من به شخصه نه از اساتید و بزرگان زبان فارسی اطلاع چندانی دارم و نه می‌خواهم به این بزرگان خدای ناکرده بی‌احترامی کنم. تنها برای خودم این پرسش پیش آمد که آیا در گروه‌های سنی پایین‌تر از این‌ها محقق درجه یک نداریم؟ بماند که سهم خانم‌ها در این اعضای پیوسته تنها یک نفر است. منطقی‌ترین پاسخ شاید این باشد که از همه‌ی گروه‌ها و جنسیت‌ها حاضر هستند اما پیوسته نیستند. کسی اگر می‌داند این را هم برای‌ام بی‌زحمت روشن کند.

پی‌نوشت: دارم سفارش می‌دهم از ایران چند کتاب برای‌ام بیاورند. فعلن این یکی که خیلی معروف شده را در ذهن دارم؛ «کافه پیانو». کسی پیشنهادی ندارد؟

9 comments جولای 27, 2008

عامه‌پسند

چند وقت پیش یکی از پست‌های وبلاگِ لحظه‌های کاغذی به مطلبی اختصاص داشت که می‌خواهم در موردش بنویسم. البته این مطالب ارتباطی با آن پستِ مریم ندارد؛ تنها باعث شد که این دغدغه را‌ مرور کنم.

سوم راهنمایی بودم. تازه مرحله‌ی «خوش» خوشنویسی را قبول شده بودم. از کسانی که خط‌شان خوب بود،‌ معلم ورزش و معلم هنرمان را به یاد می‌آورم. معلم ورزش آدمی پرشر و شور بود و البته با روحیه‌ی مذهبی. دومی، معلم هنر، با روحیه‌ی رمانتیک و شبیه همه‌ی کسانی که در قالب یک هنرمندِ «خاص» می‌گنجند. هنگامی که مدرسه به هر علت مراسم ویژه‌ای داشت از یکی از ما سه تا دعوت می‌شد تا از آن‌چه داریم و می‌توانیم انجام دهیم، مدرسه را بی‌نصیب نگذاریم. هر کس در «سیستم» خودش این کار را ممکن بود انجام دهد. اگر معلم ورزش قرار بود مثلن پارچه نویسی کند،‌ آن را وسط حیات مدرسه پهن می‌کرد و در زنگ تفریح در هیاهوی بازی و شادی بچه‌ها شروع به‌ کار می‌کرد. من معمولن روی مقوا با ماژیک می‌نوشتم. آن را در یک جای خلوت پهن می‌کردم و دور از چشم‌ها می‌نوشتم. فکر می‌کردم هنگام «خلق» باید تنها باشی. کمی روشن‌فکر بودم که مثل اساتیدم فکر نمی‌کردم. می‌گفتم هنر باید مردمی باشد اگر مکتبی نباشد. هرچند همه‌ی آداب بزرگان را تقلید می‌کردم. داد و بیداد از زمانی که معلم هنر قرار بود کاری انجام دهد. حتمن این کار را در مدرسه انجام نمی‌داد. تنها کارهایی را انجام می‌داد که برایش ارزش قایل بود. هیچ وقت اطلاعیه نمی‌نوشت. می‌گفت این کار، کاری نیست که بشود همه جا انجام‌اش داد. اصلن روی مقوا با ماژیک و یا روی پارچه خط نمی‌نوشت؛ می‌گفت این کارها «عامه‌پسند» و «بازاری»ست و  هنرمند نباید خودش را با این چیزها سرگرم کند. این‌گونه می‌اندیشید که ارزش هنرش بیش از این است که مثل معلم ورزش با آن برخورد کند. آخر معلم ورزش،‌ حتی به صورتِ ایستاده روی در و دیوار هم می‌نوشت. معلم ورزش می‌گفت باید چیزی که بلدی را یا به دیگری یاد بدهی یا بگذاری بقیه با آن حال کنند. اما معلم هنرمان به قول خودش کلاس و ارزش هنر را می‌دانست. به من هم همیشه توصیه‌ می‌کرد راه او را دنبال کنم. طولی نکشید که خطم از او بهتر شد و مدیر مدرسه خیال‌اش از این قضیه راحت شد که چگونه با روحیه‌ی هنری او کلنجار رود.

هر دو معلم را دوست داشتم. همین بود که شده بود دغدغه‌ام. نمی‌دانستم کدام بهتر است. کمی که بزرگ‌تر شدم دیدم در همه‌ی زمینه‌های هنری و ادبی این قضیه صادق است. گروهی فکر می‌کنند که ارزش هنر را باید به گونه‌ای پاس داشت و عمدتن آن را به در دسترس نبودن تعبیر می‌کنند.  گروهی دیگر اما شبیه معلم ورزش رفتار می‌کنند.

اگر قرار بر انتخاب یکی از این دو شیوه باشد، من شیوه‌ی معلم ورزش را انتخاب می‌کنم. عامه‌پسند بودن را نمی‌شود «بی‌ارزش» بودن معنی کرد. فکر می‌کنم عامه‌ی مردم اگر به کسانی ترجمه شوند که آشنایی با آن هنر و یا اثر ادبی ندارند اما به آن احتیاج دارند و حتی می‌توانند از آن‌ها لذت ببرند،‌ درست‌تر باشد. قرار نیست عامه‌ی مردم آثار را ارزشیابی کنند. ارزشیابی با همان‌ها که از کم و کیف کار آگاه‌اند. بگذاریم مردم از هنر و ادبیات لذت خودشان را ببرند. بگذاریم هنر در همه نوع‌اش تولید شود. اگر این اتفاق شدنی باشد و همه کس هنرش را عرضه کند، دیگر بی‌هنرها مجال خودنمایی نمی‌یابند و مجبور می‌شوند تا فیتیله را پایین بکشند.

Add comment جولای 24, 2008


خوراک

دسته

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات