Posts filed under 'دست‌نوشته‌ها در «دودکش»'

این‌جا و آن‌جا

یکی از دوستان‌ام ایمیل زده و گفته:

« … آب و هوا چطور است؟
تهران که هوا گرم است؛
برق هم روزی دو تا سه ساعت قطع می‌شود؛
آب هم کم است؛
هوای شهر شما چه‌طور است؟
اعیاد و ایام رجب و شعبان به کامتان.»

در جواب‌اش نوشتم این‌جا هوا حرف ندارد، بییشینه‌اش به بیست درجه می‌رسد و شاید کمی بیش‌تر.
برق کماکان ارتباط‌ خود را با مشتری حفظ کرده،‌ و آب هم به اندازه‌ی مورد نیاز داریم.
چه می‌شد اگر در آن‌جا که تو نفس هم به زور می‌کشی همه با هم یک‌جا پای‌کوبی می‌کردیم؟
می‌رسد آیا؟

Add comment جولای 15, 2008

گونه‌ی جدیدِ صورتک

از زمان‌ نوجوانی به بعد همیشه دوست داشته‌ام که در قالب کسانی که دوست دارم جای آن‌ها باشم قرار بگیرم. فکر کنم این روی‌کردی طبیعی‌ست. از یک‌جایی به بعد همزمان با تعقیب این حالت،‌ شعارهای جانبی هم شکل گرفت؛ نظیر این‌که می‌گفتم من از فلانی دقیقن کپی‌برداری نمی‌کنم،‌ بلکه خوبی‌ها (!) را در خودم جمع می‌کنم. یک نوع شکل‌پذیری با قالب. پس از این مرحله وارد روشن‌اندیشی (!) شدم و گفتم من همان‌ام که دوست دارم. یعنی همه‌ی چیزهایی که دوست داشتم باشم را در خود رسوب دادم و دیگر برای‌ام مهم نبود که در ترکیب با دیگران چه وجه‌ای دارم. می‌خواهم اسم این مرحله را بگذارم شکل‌گیری بی‌قالب.

گونه‌ی جدیدی از این «ادا بازی»‌ها را به تازگی کشف کردم؛ شاید همین چند روز و به‌ویژه امروز. ماجرا این است که در گونه‌ی جدیدِ شکل‌گیری (اگر نگوییم رشد) هم‌سان با علایق طرف مقابل‌ام یک صورتک (یا نقاب و یا ماسک و یا قالب) می‌سازم و می‌گذارم روی صورت یارو. با این حرکت هم او خوشحال می‌شود و هم منی که نظاره‌گر او هستم.

این شکل جدید ظاهرا به من این باور را می‌دهد که درست است آن شخص کامل نیست و معایبی دارد که هم او و هم من به آن آگاهیم اما ترجیح می‌دهیم تا رفع مشکل با آن شادی کنیم. نوعی شکل‌گیری با قالب در اطراف. مثل این می‌ماند که قالبی که تا مدتی پیش استفاده می‌کردم را دیگر دوست ندارم تنها برای خودم استفاده کنم. این یک‌جور هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و شعف‌آفرین است. اگر کلاه‌برداری نباشد فعلن دوست‌اش دارم.

بی‌‌ربط: هروقت اسم «نقاب» می‌آید،‌ یاد دورانی می‌افتم که روزها در خانه بودم و روی پروژه‌ی پایان دوره‌ام کار می‌کردم و تنها یک کاست داشتم برای گوش‌دادن؛ «نقاب» از سیاوش قمیشی.

Add comment جولای 9, 2008

آی که همراه‌ام گم شد!

داشتم به محسن می‌گفتم این سفرهای دو سه روزه چقدر می‌چسبد. هر دو موافق بودیم که سر و کله زدن با آدم‌هایی که هر کدام نماینده‌ی طیفِ رفتاری خاصی از جامعه‌اند چه‌قدر (به معنی زیاد!) می‌تواند در بالا بردن ظرفیت روانی، آشنایی با دیدگاه‌های مختلفِ زندگی و یادگیری مدل‌های متفاوتِ آفرینش (چه از دیدگاه زیبایی‌شناسی و چه خلق و خرقِ تکنیک‌های به‌روز) کمک کند.

تازه از مسافرتِ کوتاهِ پایانِ هفته آمده‌ام. تلفن همراه‌ام را گم کرده‌ام! اگر کسی پیدا کرد مژدگانی می‌دهم!

پی‌نوشت:
عکس زیر که حاوی گل و بوته و مقادیری آدمِ همراه‌مان در سفر است توسط همان محسن فوق‌الذکر برداشت شده است و دارای حق کپی‌رایت است.

Add comment جولای 7, 2008

اسپانیا و دراگون

امروز جزو گرم‌ترین روزهای شهرمان است. به صورت وحشتناکی (در مقیاس آب و هوای قالب) هوا گرم شده. شاید خود مردم این‌جا این هوا را زیاد دوست نداشته‌ باشند،‌ اما برای من این یک نعمت بزرگ است که دوباره خاطرات بوشهر را مرور کنم. خدا را شکر که امتحان مالیده شد و امروز توانستم فوتبال ببینم. اصلن دوست نداشتم آلمان پیروز شود و اسپانیا هم نگذاشت این اتفاق بیافتد. درست مثل وقتی که نمی‌خواستیم ناطق رئیس‌جمهور شود. صحنه‌های بازی را که مرور می‌کردم چشم‌ام افتاد به این عکس که خیلی آخی دارد. البته واقعن دلم سوخت. باستین شوان اشتاینگرِ بیست و سه ساله و بازیکن بایرن‌مونیخ خیلی تلاش کرد تا بتواند جام را در همین سنین بالای سر ببرد. یکی نیست بگوید آدم به این درازی که گریه نمی‌کند (یک متر و هشتاد و سه سانتی‌متر). امسال نشد سال بعد (سال بعد که نه چهار سال بعد).

مسابقه که تمام شد زمان تمرین قایق‌سواری در رودخانه‌ی شهر بود. این نوع قایق‌سواری که قرار است در قالب یک تیم از دانشگاه در مسابقات امسال‌اش شرکت کنیم از این چیزها ساخته شده است؛ یک قایق اتوبوسی، یعنی یک قایق دراز که در دو ردیف به تعداد مورد نیاز آدم بر روی نیمکت‌هایش می‌نشیند و هرکس مسوول پارو زدن در سمت خود است و نه هر دو طرف. یک آدم چینی (نه الزاما) که در انتهای قایق یک پاروی دراز دارد و فکر می‌کنم کار مهمی در هدایت و تغییر جهت قایق انجام می‌دهد. چون آدم مورد بحث، لهجه‌ی هنگ‌کنگی خفنی داشته و صدای گوش‌خراشی او را از بقیه متمایز می‌کند، کسی دقت نمی‌کند که چه کاری انجام می‌دهد. یک بانوی درشت‌هیکل هم مسوول آموزش و هدایت تیم است و با تکرارهای آهنگین‌اش به یکسان‌سازی زمان پارو زدن افراد کمک می‌کند. نام این قایق به خاطر پیشینه‌اش دراگون (به معنی اژدها) است،‌ اما ما هنوز هیچ نشانه‌ای از دراگون ندیده‌ایم. همین!‌ یک ساعت پارو زدیم و روی هم آب پاشیدیم. این بود برنامه‌ی امروز من در تابستانی که دارد می‌گذرد.

Add comment ژوئن 29, 2008

عنوان‌بندی‌ها

نمی‌دونم «عنوان‌بندی» رو درست گفتم یا نه. می‌خوام بگم بابا! وقتی یه چیزی رو موردِ خطاب قرار می‌دین، ببینین مخالفِ اون کلمه چیز ناجوری نباشه که به کسی بر بخوره. برای نمونه، یارو اومده می‌گه ببخشین! این گوشتی که می‌خورین حلاله؟ اون یکی هم بهش برخورد و با این‌که حلال بود گفتش نه!حرومه! حالا می‌خوری یا می‌بری؟ خب بهتر نبود به‌جاش بگه ضبح‌ اسلامی؟ یا مثلن اومده میگه این گروهی که درش فعالیت می‌کنی بچه‌‌های مسلمونِ ایرانی هستن؟ اگه بگی آره خب بقیه میگن، نه! کی گفته همه مسلمونن؟ گه بگی نه، به بعضی ممکنه بر بخوره که پس مثلن نامسلمونن؟ نامسلمون هم که از صدتا حرف ناجور تو زیون عامه بدتره؟ خیلی بی‌رحمه این زبون فارسی! تو رو خدا مراقب باشین. یکی نیست به خودم بگه هی آقای گر! چرا طبابت را برای سر خودت استفاده نمی‌کنی؟

Add comment ژوئن 26, 2008

این نسیم خاک شیراز است؟

اول این‌که: لطفا فکر نکنید چون شیرازی‌ام عنوان پستم را این‌‌گونه انتخاب کرده‌ام. نه! خیلی دوست داشتم این آلبوم جدید افتخاری با عنوان «نوای اساتید» چیزی، حرفی و یا حتی یک طرح جلد مناسب برای تعریف کردن داشته باشد تا در موردش بنویسم. به‌جز صدای نازنین‌اش که همیشه دلنشین است،‌ هیچ ندارد تا دستِ‌کم در حد یک نقد ارزشمند برای عنوان این پست انتخاب کنم. اصلن کاری به تکرار چندباره‌ی آهنگ‌های اثر از عهد قاجار تا پهلوی ندارم که به گمان‌ام عنوان آلبوم‌اش را برای توجیه آن انتخاب کرده (چیزی شبیه «یادِ استاد»). به این هم کاری ندارم که اگر این یک اثر هنری در عرصه موسیقی سنتی‌ست،‌ پس آوازش کجاست و یا این موسیقی پاپ وسطش دیگر چیست. این‌ها را موسیقی‌دانان اگر کمی وقت داشته باشند گیر خواهند داد. فقط می‌خواهم بگویم که جناب آقای افتخاری عزیز! لطفا کمی به فکر این خراب-‌آبادِ موسیقی سنتی باشید. ما هم دل داریم!

دوم این‌که: پس از آن اثر ارزشی فوق رفتم سراغ آلبوم «سنتی‌ها»ی محسن نامجو که بعید نیست دست‌گل همین سایت‌های اینترنتی باشد که خودشان چند آهنگ سرهم می‌کنند و به شکل آلبوم منتشرش می‌کنند. هرچه بود خوب بود. تعدادی از قطعات موسیقی نامجو بود که با اندکی تغییرات از نوع خودش به صورت سنتی (!) اجرا کرده بود. می‌شود گفت خوب بود و گوش‌دادنی.

سوم: اما این جوان رعنای موسیقی سنتی و یا بهتر بگوییم موسیقی ایرانی،‌ سالارخانِ عقیلی،‌ دلربایی شدیدی کرد امشب. داشتم آلبوم «سعدی»اش را گوش می‌دادم. عنوان پستم را از تصنیف ابتدایی‌اش با عنوان  «نرگس مست» گرفتم: «این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مشک ختن؟ ….. یا نگار من پریشان کرده مشک عنبرین؟»

دست‌‌ِ‌آخر این‌که: سولوِژن امروز حرف جالبی نوشته بود که با وجود آن‌که همیشه گفته می‌شود اما مثل همیشه جدی هم گرفته نمی‌شود. حرف حسابش این بود که بیاییم از کسانی که اطرافمان هستند و با آن‌ها دورانِ خوبی می‌گذرانیم،‌ کمی تقدیر کنیم. با هم بودن‌مان،‌ خاطرات‌مان و ‌آفرینش‌مان را بازگو کنیم. و این‌که منتظر مرگ و دورشدن از کسی نباشیم تا آن‌وقت برای‌اش زار بزنیم. طولی نکشید که توکا هم همین را تکرار کرد. بد نیست این دو پست را با هم بخوانید. اول این و سپس این. باید شروع کرد به نوشتن. زیاد فرصت نداریم ها! کسی منتظر ما نخواهد ماند.

Add comment ژوئن 26, 2008

«همایش کانون‌های فرهنگی» و «خوش‌نویسی»

شرکت در همایش کانون‌های فرهنگی دانشجویان سراسر کشور در تهران یک رویداد فرهنگی خوب در دوره دانش‌جویی‌ام بود. فکر کنم معمول باشد که وقتی می‌خواهند یک عده را جایی بفرستند عنوانی برای‌اش درست می‌کنند تا حساب و کتاب‌های‌شان درست در بیاید. پست من در تیم ارسالی از دانش‌گاه‌مان چیزی شبیه این بود: «معاون دبیر کانون هنر‌های تجمسی و مسوول حوزه‌ی خوش‌نویسی». شاید هم اشتباه می‌کنم. اما معنی کلی‌اش همین بود. یعنی مثلن من نماینده‌ی دانش‌جویان بودم در بخش خوش‌نویسی. زرشک!

برای آن‌که شرایط آن‌جا را کمی لمس کنید کافی‌ست در نظر بگیرید که تعداد زیادی دانشجو (مثلا سی نفر از هر دانشگاه) از همه‌ی کشور با عناوینی کمابیش شبیه به من ولی با احساسات لطیف هنری و فرهنگی بیست و چهار ساعت ضرب در پنج روز فرصت داشتند با یکدیگر در باب چگونگی پیشبردِ فعالیت‌های هنری،‌ فرهنگی و ارزشی میانِ دانش‌گاه‌ها، میانِ رشته‌ها و حتی میانِ انسان‌ها به گفتگو بنشینند. در نظر آورید که این فضا، یک باغ بزرگ (بخشی جدا شده از کاخ نیاوران) در اواسط اردی‌بهشت‌ماهِ باطراوت باشد و رایحه‌ی گل‌های رنگارنگ در کنارِ طنینِ موسیقی هنرمندان در گوشه کنارِ اردوگاه شما را به آسمان ببرد. این مجموعه را اگر با برنامه‌ی منظم پذیرایی بین وعده‌های اصلی، پخش فیلم‌های سینمایی،‌ حضور هنرمندان شاخص در بین برنامه‌ها و از همه مهم‌تر معافیت از تمام امتحانات میان‌ترم یکی کنید شاید بتوانید کمی حال و هوای موجود در این گردهمایی را احساس کنید. به هر حال به من که خیلی خوش گذشت و کلی آدم دیدم که همگی تاثیرگذار بودند؛ بعضی‌ها درجا و بعضی دیگر در طی همین سال‌ها که از آن می‌گذرد.

یادم رفت بگویم  هر دانش‌گاه در نمایش‌گاهی که در اردوگاه مستقر بود صاحب غرفه‌ای بود و آثاری از دانش‌جویان همان دانش‌گاه در آن به نمایش در می‌آمد. من هم خیر سرم چند کار در نمایش‌گاه داشتم که مایه‌ی دعوا شد. یکی از روزها که مسوول پایش غرفه بودم (از فعل پاییدن به معنی نگهبانی دادن!) یکی از اساتید نقاشی در حال بازدید از نمایش‌گاه بود. به غرفه ما که رسید، به من و دو نفر از دوستان‌ام از دانش‌گاه شریف و مشهد سلام کرد و سپس بدون هیچ مقدمه‌ای به یکی از تابلو‌ها که کار من بود میخ شد چه میخ شدنی! رو کرد به من و گفت فکر می‌کنی اگر گل و بوته‌ی اطراف این اثر خوش‌نویسی و آن طراحی پشت‌زمینه‌اش را حذف کنی چیزی از هنر باقی می‌ماند؟ من اصلن معنی حرف‌اش را نفهمیدم و با کمال پررویی تبسمی کردم. فکر کردم چون یارو هنرمند است باید با لبخند پاسخ‌اش را داد. آن دوتای دیگر که هر کدام از اساتید خوش‌نویسی بودند و هستند ناگهان به ظاهری سرخ و عصبانی و با نگاهی که فواره‌های خون درش موج می‌زد فریادِ «وا خوش‌نویسی» بر‌آوردند و آن‌چه نباید در آن فضای روحانی روی می‌داد، اتفاق افتاد. کل حرف آن بابا این بود که خو‌ش‌نویسی را نمی‌توان در جرگه‌ی هنر جای داد. طفلک برای این اساتید دلیل هم می‌‌آورد. می‌گفت اگر روزی برسد که این حروف خوش‌نویسی شما را بشود فونت کرد،‌ دیگر هیچ نیازی به شما نیست. استدلال می‌کرد که اساتید خط تنها شیوه نگارش را ‌آموزش می‌دهند. او می‌گفت که کار شما با طراحی طراوت و معنی می‌گیرد؛ چه طراحی اطراف و چه چینش حروف. بنابراین خوش‌نویسی چیزی بر هنرهای دیگر اضافه نمی‌کند.

در آن صحنه من هیچ‌کاره بودم. چرا که دوتا از بزرگان داشتند تیشه به ریشه‌ی هم می‌زدند. اما امروز من هم تا حدود زیادی با آن استاد نقاشی هم‌عقیده‌ام؛ اگرچه او روش مناسب ابراز عقیده را بکار نبرد و بقیه هم به اندازه کافی سعه صدر نداشتند. امروز که چند نرم‌افزارِ خوش‌نویسی بر روی رایانه‌ی شخصی‌ام نصب کرده‌ام و همه‌ی وسواسم را صرف گل و بوته اطرافِ کار و چینشِ حروف می‌کنم یادم به آن یارو افتاد که آن روز داشت همین‌ها را می‌گفت؛ اگرچه نمی‌توان طراوت و پاکیِ خطِ مرکبی را با نگاه بی‌روح و جانِ خوش‌نویسی رایانه‌ای یکی دانست.

بی‌ربط نوشت:
به تازگی متوجه شده‌ام که از «فکر می‌کنم» در جمله‌هایم زیاد استفاده می‌کنم. هرچه «فکر می‌کنم» یادم نمی‌آید که چه زمانی این‌ همه «فکر کرده‌ام».

Add comment ژوئن 25, 2008

ماییم و موج سودا

همه‌ی سیستم دهان و دندان‌ام دچار یک سرویس اساسی شد وقتی می‌خواستم عنوان این پست‌ام را بنویسم. عناوین متفاوت و قطعا باربط دیگر بدین شرح‌اند:

- خوب شد دیروز یه‌کم سرگرم شدما!
- خدا سلامتی بده!
- وقتی دلگیری و تنها
- خدا فیس‌بوک را از ما نگیرد!
- این استادِ ما هم گیر داده‌ها!
- گل‌عذاری زگلستان جهان ما را بس
و …
تازه داشتم شام‌ام (نمایی از آن در تصویر منعکس شده)  را تمام می‌کردم که «ماییم و موج سودا» به ذهن سودا زده‌ام رسید.

 

از وقتی رایانه‌ی تازه‌ام را دریافت کرده‌ام تلاش دارم تا خودم را به اوجِ دوران وبلاگ‌نویسی بازگردانم! اما گویا تمام عوامل از مجری و نویسنده گرفته تا نودال و امپکس دست‌شان را به هم نمی‌دهند که این مهم محقق شود. حتی تشکر از خانواده‌ی محترم رجبی (به رسمِ همه‌ی سریال‌های جعبه‌ی جادویی) دردی دوا نمی‌کند. همان مَثلِ معروفِ «قیف و قیر» ظاهرا این‌جا هم صادق است. دیشب که داشتم مطلب‌ام را می‌نوشتم قبل از ‌آن‌که تصویر بالا را بچسبانم، تصاویر آلبالو و گیلاس در جلو چشما‌ن‌ام ظاهر شد و به فارسی برگردانِ مفهومِ  «Shut Down» را به صورت عملی متجلی ساخت به گونه‌ای که خود کارگردان هم لحظه‌ی معرفی بازیگر به بستر را به خاطر ندارد. بنابراین بین دو مطلب که در دو شب متفاوت نگاشته شده خطی به نشانه‌ی خماری رسم شده است. در نظر داشته باشیم که نویسنده در شب نخست تنها توانسته بود عنوان پست‌اش را انتخاب کند.

 


تا آنجا که به یاد دارم بیشتر آدم‌هایی که در جامعه‌ی نوجوانی‌ام خطوط زندگی را برای‌مان ترسیم می‌کردند، معنی زندگی را با هدف‌مندی آن یکی می‌دانستند. یعنی زندگی هنگامی معنی می‌دهد که هدف‌مند باشد. این آدم‌ها هم بزرگان خانواده را شامل می‌شوند و هم بزرگان جامعه که اجازه راهبری آدم‌ها را به هر عنوان و با هر اعتباری کسب کرده‌اند. جدای از بحث درستی و نادرستی این گزاره، به نظر می‌رسد که این برداشت با همه زیبایی‌اش،‌ ذهن را از یک پرسش متوجه پرسش‌ دیگری می‌کند که پاسخ به آن بیشتر آدم‌ها را دچار زایمان‌ کرده است؛ زایمان‌هایی که نه طبیعی قابل انجام است و نه راه غیرطبیعی‌اش تا کنون پیشنهاد شده است. بنابراین اگر به جای اندیشیدن در مفاهیمی قراردادی به اصل موضوع بنگریم راحت‌تر می‌توانیم به پاسخ برسیم.

شاید راه حل پیشنهادی‌ام خنده‌دار، مسخره،‌ غیرکارشناسی و یا بی‌پشتوانه‌ی فکری به نظر بیاید اما این دقیقا همانی‌ست که این روزها در ذهن دارم. مهم‌ترین پرسش همین «زایمان»ی‌ست که من و امثال من هنگام تلاش در تعریفِ زندگی متحمل شده‌ایم. اگر ما تنها در تعریف یک مساله می‌توانیم دچار زایش شویم،‌ چگونه است که در خود زندگی نمی‌توانیم بر خود بیافزاییم؟ و این پاسخی‌ست که من یافته‌ام.  «زایش» در زندگی! باید پیوسته در زندگی زایش داشت. بیافرینیم و بیافزاییم بر خود،‌ بر دیگری و بر هر‌ آن‌چه شایسته‌ی آفرینش است.

پی‌نوشت:
۱- اگر شب اول عنوان پست را انتخاب نکرده بودم، عنوانی با محوریت «زایمان» برمی‌گزیدم.
۲- رفت و آمدِ دوستان در این ماه‌ها از پایدارسازی زندگیِ رفیق‌محورِ دانشجویی می‌کاهد. لطفا این‌قدر مسافرت نکنید تا بتوانیم به آرامش نسبی برسیم!
۳- در فاصله شبِ اول و الان، استادِ عزیز حالی اساسی داده و به گناه خود اعتراف کرده است.
۴- خداکند که بیایی!

Add comment ژوئن 22, 2008

پررنگ‌تر

هنگامی می رسد که دیگر، نبود رایانه هم بهانه‌ی لازم و کافی نمی‌شود که از نوشتن بپرهیزی. اکنون همان زمان فرا رسیده و مرا تکان می‌دهد که آغازی دوباره باید؛ مرا که در انبوهی از پرسش‌های با پاسخ و بی‌پاسخ بازروانه‌ی جهان رویاییِ آدم‌هایِ زیادی شده‌ام.

 

دوست‌داشتنی‌های‌ام به روشنی دسته‌بندی شدند. شاید این بزرگ‌ترین دستاورد سفر به میهن بود. ژرفای هر کدام از دسته‌ها تعیین شد و حالا که شب‌ها زودتر از معمول به خواب می‌روم و آفرینش صبحگاهی را از ابتدای بامدادان نظاره‌گرم، دنیایی پررنگ‌تر دارم. خوب شد دوست‌داشتنی‌هایی این‌جا ساخته‌ام وگرنه بازگشت مقدور نبود!

 

پی‌نوشت:

1- چشم انتظار آقای پست‌چی هستم تا رایانه پرتابلی که به تازگی سفارش داده‌ام را با خود بیاورد. بدون او (رایانه نه پست‌چی!) بی‌خوابی شبانه به سرم نمی‌زند.

2- دارم درگیر دو تا کار داوطلبانه و یک کار پول ساز طراحی پوستر می‌شوم.

3- برای سفرهای کوتاه درون شهری اتومبیل کوچک قابل حمل (دوچرخه) گرفتم! نارنجی قناری!

Add comment ژوئن 16, 2008

از این‌جا

پرده اول

به هرکجا می‌روم، بر تعداد گزینه‌ها افزوده می‌شود؛ گزینه‌هایی برای زندگی. گزینه‌هایی برای خواستن، بودن، ماندن، رفتن، شدن، و «افزایش». افزایش بر خود، بر دیگری. بر گذشته و بر آینده. بر آینده و بر آیندگانی اگر بیایند و اگر باشند.

رمقی نمی‌ماند برای نگارش؛ برای نوشتن از آن‌چه این روزها می‌بینم. از آن‌چه بر من می‌گذرد و از آن‌چه حال و هوای لحظه‌های‌ام را خوش‌‌رنگ می‌کند. به محلول سوسپانسیون‌ای می‌مانم که زیاد قصد ندارد ذرات‌اش را معلق نگه دارد. شاید یک افزوننده بتواند خیلی زود به پایداری برساندش. گویا این آسمان هیچ شباهتی با آسمان دیگر ندارد.  فرصت جمع‌بندی ندارم.

 

پرده دوم

تازه از تهران بازگشته‌ام. برای من‌ که بیش از هشتاد درصدِ دوستان‌ام پایتخت‌نشین‌اند، سفرِ کوتاهِ کمتر از یک هفته‌ به هیچ‌وجه خشنودکننده نبود، که شاید ملال‌آور هم بود. بیشتر هم‌قطاران پیشین که اکنون بر مرکب‌ای به مراتب پرشتاب‌تر و پرجلاتر سوارند را زیارت کردم. همه به صورت «ام-پی-تری». کاش این‌گونه نمی‌شد. کاش عمده زمان را برای آن‌هایی نگه می‌داشتم که دل بزرگی‌تری دارند و بقیه را به بازی تلفنی می‌سپردم. کم‌تجربه‌گی کردم. آنها که هزینه پاسخ به پرسش‌های‌شان را با «زمان» پرداخت می‌کردند فراموش کرده بودند که فناوری آی-تی سال‌هاست امکان پاسخگویی با سرعت بیش‌تر و با هزینه کم‌تر را فراهم آورده است.

 

پرده سوم

«محله» که یک گروه دوستانه است، بسیار پر‌رونق بود. همه پرطراوت از خلاقیت و به‌دور از تکرار. اولین باری بود که هویت گروهی‌شان بر ظرف شخصی‌شان می‌چربید. به دیدار تک‌تک‌شان رفتم اما «محله» را ملاقات کردم. به شجاعت‌شان آفرین می‌گویم.

 

پرده آخر

برای گرفتن امضا ساعتی مجبور بودم منتظر بمانم. این بی‌ربط‌ها را آنجا نوشتم:

- انگار ثانیه‌ای پس از پرداخت حق‌ ویزیت و تزریق، ارزش وجه پرداختی که از پول رایج کشور است به صفر می‌رسد. شاید هم خانم منشی فراموش می‌کند که همین یک ثانیه پیش این‌جا را برای وقت گرفتن متر می‌کردیم.

- نمی‌دانم مردم به دردل کردن عادت کرده‌اند و یا این‌کار یک ارزش اجتماعی‌ست برای نشان دادن اوج نزدیکی روابط فردی. و شاید دغدغه‌ی همگی شکایت از اوضاع و احوال اقتصادی‌ست.

- زمزمه کردن که در نگاه آن‌ور آبی‌ها کار دیوانه‌هاست، این طرف اگر خیلی خوب تلقی نشود کار بدی هم شمرده نمی‌شود. عصر‌ها که خسته بر‌می‌گردم، قدم زدن با زمزمه موسیقی ایرانی دل‌چسب‌ترین خلوت‌هاست.

 

پی‌نوشت:

نویسنده‌ی «خلوت لیلا» را دیدم اما فرصتی نشد سری به «لحظه‌های کاغذی» بزنم. شاید فرصتی دیگر.

Add comment می 21, 2008

Previous Posts


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات