Posts filed under 'دستنوشتهها در«نشیب و فراز»'
زندگی زیباست؟
(با اندکی تغییر)
خیلی دلم میخواست میگفتم که آری آری زندگی زیباست. آن ته دلم همین را پیدا میکنم. همه جا همین واقعیت را مردم شعار می دهند. اما کمی ابرازش با اعتقاد کامل سخت است. نمونه نقض حرفهایم در اثبات زیبایی زندگی کم نیست. خوب که می نگری و وجه تشابه همه کسانی که این اعتقاد را در عمل به اثبات رسانده اند می یابی، یک چیز می یابی. نمی دانم کدام خصیصه انسانیست، اما می خواهم “بزرگی” را برایش انتخاب کنم. آنچه باعث شده که همه چیز زیبا باشد. هر کس از نگاه خود و ایستاده بر پذیرفته هایش، گویی می تواند همه چیز را از فیلتر وجودش عبور دهد و رنگ آمیزیش کند، البته اگر او خود بزرگ باشد. بزرگی یاد گرفتنی است. چیزی که به تو می آموزد که زاویه نگاهت را به منشور دوار زندگی به گونه ای انتخاب کنی که شکست هر نوری را به اجزایش ببینی و خوشرنگ ترین پرتو را که همان زیبایی ست انتخاب کنی و لذت ببری. همان پرتویی که باید از میان انبوه دیگر پرتوهای ناخوشایند تفکیک کنی تا به حقیقت زیبایش پی ببری. اگر زیبایی درون مایه شود آنگاه ست که تو جلوه گاه زیبایی می شوی و مالامال از روشنی.
Add comment دسامبر 15, 2006
رمضان مبارک است اگر مبارک بداریماش
خداوندگار بخشنده است و مهربان و یاریگر ما در درک پدیده رمضان. آرامش میگیرد قلب همه مومنین با ذکر نامش و یاری می جوییم از او در کنکاشهای هرروزه مان.
****
شما در رمضان کدام کلمات را در هر دسته به هم وصل کردید؟
ر : ریاضت رضایت – رنج رحمت رهایی رنجوری
م : مشقت مهربانی محنت محبت مساوات – مقاومت
ض : ضیافت ضرر – ضلالت ظلم – ظن
الف : احساس افتادگی امنیت آرامش ایستادگی اجر ایمان ایثار
ن : نویدبخش نوین – نیایش نمایش نهایت
خدا کند مثل من جزو کسانی نباشید که می خواهم توصیفشان کنم. شاید این توصیف نه مربوط به شخص که گریبانگیر بسیاری از مومنینی است که در پناه رحمانیت آفریدگار تنها حضور در فضای مجازی رمضان را به منزله درک “انفجار” رمضان می دانند. کسانی که برکات رمضان را در مقایسه با حقیقت عظیم آن به سخره گرفته و خواسته یا ناخواسته رمضانی بی رنگ را به فروش گذاشته اند. آن چه ما امروز ساخته ایم فضای مجازی به نام رمضان است که یک ماه طول می کشد. زمزمه “ربنا” عرفان عملی این ماه است که دلهای (البته خالی از طعام) را پر می دهد به سوی افطار و مجالس شبهای احیا ابزار نهایی جاروب همه ثوابها و پیرایش همه گناهان که اگر با ختم کامل قرآن همراه شود دیگر دارای ثواب توان دار خواهد بود. اعدادی نجومی که دوباره بیکرانگی خداوندگار توجیه گر آن است! فراموش کرده ایم که ما ظرف ثوابیم و خداوند کریم جاری کننده آن. شاید در دنیایی از کلمات گیجیم؟ رمضان صحنه بازیگری انسان در نقش انسانی گرسنه و تشته و همیشه خسته است یا نقش جستجوگر برازنده اوست؟ آنچه در زیر آمده گزیده ای است از هنجارهای اجتماعی ما که در آیینه رمضان هر سال هویداست.
*****
پاشو دیگه! ده دقیقه بیشتر نمونده!
شاید این تنها جمله ای باشه که باهاش می شه هر خفته ای رو مثل فشفشه از زیر لحاف به پای سفره سحری نشوند. و شاید هیچ ساعت شماته داری نتونه این قابلیت رو داشته باشه که به محض زنگ زدن صاحبش رو از خواب نوشین بامداد رحیل بپرونه. این واقعا از برکات این ماهه!
افطار کجا افتادیم؟
ما که امسال هم مثل همیشه یه جا پیدا کردیم و تلپ شدیم. شما هم حتما یا چتر باز بودید و یا دست کم از شله زرد در و همسایه بی بهره نبودین. به هر تقدیر راه رسیدن به خدا رو که کم هم نیست پیدا کردین. منظورم رو که میفهمین؟ خداییش نعمت تو این ماه زیاده. بی خود نیست میگن ضیافه الله!
شبهای قدر
من فکر کنم شب قدر امسال واقعا به اون چیزی که می خواستم رسیدم. گناهام رو احساس می کردم که مثل برگ خزون دارن می ریزن! همش از برکت حاج … بود. عجب صدای گرمی داشت. باور کن بدون اکو هم شور می شد گرفت. امسال یه آمپلی فایر توپ هم داشتن با میکروفن بی سیم. حاجی همش بین جمعیت بود. الله و اکبر. حتی تونستم چند بار دستم رو بهش برسونم . بعد از اینکه همه جوشن کبیر و صغیر و ابوحمزه و دعای سمات و سحر و فرازهایی از مناجات خمسه عشر رو خوند گریزی هم به صحیفه سجادیه زد. اینجوری بگم از بعد افطار که شروع کرد درست راس ساعت تموم کرد. کمرم داشت میشکست اما خدا توفیق داد تا آخرش نشستم. حتی چند بار که داشتم چرت می زدم خداخیرشون بده شربت دادن که پاک فراموش کردم من کجام!؟ بعد از کتاب خوندن(!) هم سینه زدیم اساسی. همه نوحه های اون شب واسم خاطره انگیز بود. یاد خدا بیامرز حاج عباس افتادم کلی گریه کردم. به حاجی گفتم اگه بشه اون نوحه قدیمه رو هم بخونه! آهنگش رو عوض کرده بود اما حال و هوای خودش رو داشت. واقعا حال داد. یعنی یه مروری بر مداحی های جدید و قدیم شد. حال و هوایی بود. بعدشم که یه لقمه سحری دادن که البته مثل هرسال زیاد نبود. سالاد هم به ما نرسید. از بس که جمعیت مخلص اومده بود مگه میشد پذیرایی کرد.
تعطیلی پشت تعطیلی
امسال که ماشااله سنگ تموم گذاشتیم. به غیر اون یه ساعتهای روزانه قبل نماز ظهر واسه مقدمات و یه ساعتهای بعد نماز واسه تعقیبات که دو در میکنیم و اون دیر اومدن های صبح به واسطه راز و نیازهای شب گذشته یه چیز اساسی دیگه هم داشیتم. یه صیغه جدید از فعل ماضی قمری اخباری و اونم به وزن تعطیلات بین التعطیلین. خدا خیرشون بده! واقعا مزه این ماه رمضون دو چندان شد. اصلا عید امسال یه چیز دیگه بود. تو نماز عید فطر مثل سالهای پیش چرت نمی زدم. آقا یه حالی بود …!!!!
و عید فطر که هاله ای از گمان و تردید را به دورش دوخته ایم تا مراسم شوخی و خنده آخر ماه باشد…
Add comment نوامبر 15, 2006
مگر آداب غیر سنتی هم داریم؟
شاید منظورتان از سنت کهنگی است؟ و شاید سنت به معنی رسم و رسوم. آنچه که دیگران انجام می داده اند. یعنی به چیزی میگویید که مرسوم باشد؟ آیا عرف به همین معناست؟ آیا آداب جمع ادب است و یا مجموعه ای از قوانین؟ هر چه باشد مبارک است که تعیین درستی و پلیدیش بر دوش نگارندگان نشیب وفراز!
آداب و رسوم! منظور گروهی از قوانین و هنجارهای اجتماعی است که پیروی از آنها نشانگر حفظ شان و حریم فردی بوده و در کنش با دیگران آفرینش ادب به زبان قابل درک همان افراد است. نوعی رضایتمندی را در فرد و مجموعه مومنینش جاری می سازد. به نظر می رسد که حضور این پدیده باعث همبستگی میان انسانها خواهد شد و اشتراکاتشان را بیشتر می کند. داشتنش شادی آفرین است و خود تاریخ نانوشته ایست بر آن قوم. ساختارش تعیین کننده روحیات پیروانش است و فراوانیش تاثیر شگرفش را در جامعه نشان می دهد. پس مجال گلایه ای باقی نمی ماند. اما آیا زنده به گور کردن دختران آداب و رسوم جامعه عصر پیامبر نبود؟ که اگر همو نبود همچنان ادامه داشت (و شاید بهانه امروز دنیای غرب می شد برای گسترش آزادیخواهی و سلطه طلبی!). این آداب همه شرایط گفته های بالا را دارد. و این سوال پاسخ داده می شود که هر آدابی ممکن است پیش از انقضایش شروعی پایانی داشته باشد هر چند که مدتها بزیید وتا زور نباشد نرود. همه آنچه گفته شد در پی رسیدن به این نکته بود که آداب خود فساد پذیر است و افزودن پارامتر دوم به آن جهت ارزیابی صحتش تنها شرایط را پیچیده می کند. اصلا آیا می توان گفت که آداب غیر سنتی وجود دارد؟
شاید به نظر بیاید که اینها بازی با کلمات است اما واقعیست و این بر ماست که آنچه پذیرفته ایم را پالایش کنیم. هیچ آدابی به صرف سنتی بودنش نه خوب است و نه بد! نه غلط است و نه درست. تنها صلبیت در عناصر جامعه و آداب پذیرفته شده آنهاست که مانع می شود بازنگری در ابزاری کنیم که برای بازیافت انسان تولید شده و نه بازیافت آداب دیگر.
Add comment اکتبر 15, 2006
دوست ، برکت سبز آفریدگار
موضوع این سطور ، دوست، پر معنی و پر میمون است. بی شک تا کنون مطالب و کتابهای زیادی پیرامون دوست و دوستیابی، دوست و انسان، دوست از نگاه روانشناسی اجتماعی، دوست در آیینه اسلام و صدها عنوان دیگر به رشته تحریر در آمده است. تنها همین نشانه کافیست تا روشن سازد که این موضوع در جامعه در حال پیگیریست و قطعا نیاز آن در انسان جدی.
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
و اکنون در کنار همه آن پژوهشها بی مایه نگاشتن مشکل است و اگر با پررویی چشم بر آنها ببندیم کاری بیهوده. اما منطق این وبگاه بهانه خوبی برای دل به دریا زدن و گفتن آنچه که برخود افزوده ایم، خواهد بود که “نگاشتن آنچه در ذهن داری با تمام سختی اش به جهت یابی و شناخت اندیشه تو ولو بی حضور مخاطب یاری می رساند”.
و سپاس حضرت دوست، خداوندگار بی مانند و بزرگ مهربان که شیرینی درک درگاه دوستان مبارک را بر من چشانیده است و تنها یاد اوست که آرامش بخش دلهاست.
*****
آیا تا کنون اندیشیده اید که دوست، رفیق و آشنایانتان از کجا آمده اند؟ آیا شما در شکل گیریشان نقش داشته اید و یا تقدیر زمانه حکم بر آن داده است؟ آیا نقطه شروع و روند استحکامش را مرور کرده اید؟ آیا تجربیات گذشته را در آغازی دیگر به کار بسته اید؟ فکر می کنید که دوستانتان را در گذر زندگی و تصادفی یافته اید؟ نه! اینگونه نیست. لااقل در بیشتر موارد صاحب انتخاب و نقش موثر بوده اید، اگر چه این موارد را به صورت خودکار انجام داده باشید و در تجربیات تازه تر هم از آن بهره مند نشده باشید. چیزی درون شما این مسیر را دنبال کرده است.
اساس هر دوستی، اشتراک است. داشتن نمودی مشترک، هدفی همسان و یا جنبه ای همگون نقطه آغاز این حرکت است. وجه اساسی این همسانی ملموس بودن است. به عبارتی شما هیچ نیازی به جستجو و تلاش در یافتن و کشف آن ندارید. اگر همکلاس، همسایه، همکار، هم تیمی و … هستید این اشتراک کاملا روشن است. اگر یک حادثه مشترک مانند تصادف رانندگی، شرکت در جشن عروسی و یا مناظره با راننده و مسافران تاکسی برایتان رخ داده، به آسانی وجوه یکسان قابل تشخیص است. حتی کسانی که در عرض و طول پیاده رو خیابانها به دنبال گمشده خود میگردند غایتی مشترک را ترسیم کرده اند؛ چرا که مجبور به نصب علائم و پلاکاردهای اضافه بر شخصیت خود هستند تا سختی جستجو را کمرنگ کنند. بنابر این اولین قدم، ساده ترین قدم است. اگر چه این قدم رکن دوستی است و کیفیت آن را تعیین می کند. قوام دهنده دوستی است اما چیزی را تضمین نمی کند. و ارزش گذاری طرفین بر همین نقطه اشتراک است که درجه دوستی را بازتولید می کند. سنگ اول گر نهد معمار کج … ؟
پس از اشتراک اولیه که نقش ریشه گیاه را دارد قطعا ساقه و سپس برگها بایستی شکل داده شود. همانند قدم اول، قدمهای بعدی نیز یکی پس از دیگری ولی این بار در میان دریایی از علاقه مندی ها، اشتراک ها و ناهمگونی ها برداشته می شود. این مسیر سیکل بسته ای است که تا انتهای دوستی ادامه دارد و ساکن ناشدنیست مگر آنکه دوستی متوقف بماند. به عبارت روشن تر انسانها پس از به اشتراک گذاری اساسی اولیه، اشتراکهای بعدی را دنبال می کنند که ممکن است در طرفین بالفعل نباشد و این، استخراج آن را مشکل می کند. تلاش زیادی می طلبد. هرچه بیشتر بیابی ساقه تنومندتری تولید می کنی.
پس از ساقه در زیر سیکلهای بعدی تاثیر پذیری و تاثیرگذاری آغاز می شود که بسان برگهای پرنشاط نویدبخش رسیدن بهار و شکفتن شکوفه های پرطراوت است. همه چیز نو و جدیدتر بر اساس همین دوستی “آفریده” می شوند. و این “خلقت” که نمایشگر آفرینش انسان و آفریدگار دانایش است تا حضور دوستی ادامه دارد. آسمانی شدن دوست، دوستی را از بین نمی برد و این رمز توجه انسان به دوست و دوست یابی است.
اکنون در میان دوستانتان مسیر بالا را دنبال کنید. گیاهانی را که پرورش داده اید همگی یکسان نیستند. هرکدام دارای قدمت و ارزش ويژه خودند و این ارزش گذاری شماست که آنها را گروه بندی کرده است. ارزشهایی که جامعه و فطرت شما در آن موثر بوده اند. ممکن است در نظر شما تحصیل و یا ثروت ارزشهای اولیه باشند. ممکن است دوستانی را که در دنیای مجازی یافته اید در گروه کم ارزش جای دهید هرچند که تفاوتی با بقیه نداشته باشند. به گیاهانی که کاشتید و هیچگاه رشد نکردند دقت کنید. و یا به آنهایی که قبل از دادن برگ و گل خشکیده اند و تنها آثاری از آنها در دوردست مزرعه هویداست. هر یک از قدمها در دوست یابی دارای حساسیتها و آفاتی است و مراقبت از آن کلید موفقیت. خدا قسمت کند!
*****
اما آنچه در خلال ثبت ذهنیاتم یافتم بد نیست بازگو کنم:
“دوستی از نقطه ای با اشتراک اولیه آغاز می شود و هرچه ارزش وجه اشتراک بیشتر باشد، دوستی قوام بیشتری دارد”. بنابر این جمله می توان گفت:
(الف) انسان و جوامع انسانی به فضاهای اجتماعی که نقطه و نه لزوما نقاط مشترکی دارند نیازمند است. شاید این کوچکترین عملکرد گروه های اجتماعی در دوستیابی های موثر جامعه باشد. تنوع گروهها اگرچه باید آنقدر باشد که وجه اشتراک های زیادی را پوشش دهد.
(ب) دوست یقینا می تواند انتخاب شود. یعنی او را می توان جستجو کرد. منتظر یک حادثه تاریخی نباشید. منتظر نمانید که شما را کشف کنند و یا روزی دوست شفیقی بر روی نیمکت پارک بر شما نازل شود! در اولین گروه با مشترکات یکسان و ارزشمند از دید شما که قرار گرفتید مطمئن باشید که می توانید روی مخ یکی شروع به کار کنید! اما عجله نکنید! یک دوست خوب از هزار تا ….
(ج) احتیاط شدید هنگامی لازم است که دوستی را در گروه کم ارزش بنا کرده باشید اما اکنون انتظار گلهای رنگارنگ دارید. می خواهید به هر قیمتی شده ریشه را تقویت و خاک را اصلاح کنید. آیا شدنیست؟ به عنوان مثال از سر تفریح و کنجکاوی در فضای مجازی و در اتاقهای گفتگو دوستی یافته اید. اما پس از مدتی آنقدر محو او می شوید که ناچار به زانو زدنید. چه می کنید؟ پا روی ارزش می گذارید؟ و یا ارزشگذاری را به روز میکنید؟ پاسخ این سوال ممکن است یک تز دکترا باشد! پس آن را به متخصصش واگذار می کنیم. شاید شما بدانید.
Add comment سپتامبر 15, 2006
گزارشی از یک ملاقات
دیشب مهمون داشتیم. دوست بابا و خانوادش. تقریبا 6 بعدازظهر بود که بابا زودتر از همیشه اومد خونه و گفت آقای مهندس اینا رو دعوت کرده. شانس آورد که واسه شام نمی خواستن بیان و الا مجبور بود شام رو هم مثل اون همه میوه و شیرینی از بیرون سفارش بده. طفلی هم کلی از حقوقش رو داده بود و هم باید نق نق مامانم رو که می گفت:”چرا بی خبر مهمون دعوت کردی؟ من آمادگیش رو ندارم! یه کلفت هم می گرفتی واسه مهمونیات!” تحمل کنه. واسه من که بد نشده بود. نون خامه ای گرفته بود این هوا. نارگیلی با یه اسلایس کیوی.
رفتم پیش مامانم:
- مامان شام چی داریم؟
- اه! تو هم که همش به فکر شیکمتی پسر. همین حالا کلی کولوچه خوردی.
- کولوچه که جای شامو نمی گیره.
- من که چیزی درست نکردم. مگه بابات میزاره آدم به زندگیش برسه. برو ازش پول بگیر سرکوچه یه چیزی کوفت کن دیگه.
از خونه که اومدم بیرون با پولی که بابا داده بود 3500 تومنی تو جیبم بود. می شد امشب رو عروسی گرفت. خواستم برم دنبال رضا که با هم باشیم اما گفتم شاید باباش پول نده آویزون من شه. بی خیالش شدم. سر کوچه که رسیدم پنچ شیش نفری تو صف بودن. اصلا حوصله نداشتم. پشت صندوق آقا مهدی نشسته بود. از دور انگشت اشاره رو بالا بردم وبی صدا گفتم “یه همبر”! مثل همیشه داد زد: “پسر برو تو آشپزخونه دیگه”. اینجوری می رفتم تو آشپزخونه هر چی میخواستم سفارش می دادم. کسی هم شاکی نمی شد. در آشپزخونه رو نیم باز کرده بودم که برم تو. دیدم بزرگ رو در نوشته: “ADSL شش ماهه”. یهو یادم اومد که کارت اینترنتم تموم شده. امشب هم که کار داشتم. باید اینترنت ردیف باشه. اومدم در رو ببندم که از تو یکی داد زد: “آقا از اینجا سفارش نمی گیریم.” متوجه نشده بود که منم. منم از خدا خواسته در رو بستم و یه راست رفتم دو مغازه پایین تر. هایپر مارکت آیلار. یه مغازه 2در 3 بر خلاف اسمش.
- سلام. یه کارت 10 ساعته لطفا.
- کارت تلفن یا اینترنت؟
- اینترنت. سرعتش خوب باشه.
- 10 ساعتمون تموم شده. 20 ساعته داریم 2500. 50 ساعته هم با تخفیف میشه…
با ماشین حساب ور رفت و گفت:” میشه 3350، 30 ساعت روزانه 20 ساعت شبانه”.
هر چی حساب کتاب کردم 50 ساعته به نفع بود اما شیکم صاب مرده رو چی کارش کنم؟
- همون 50 ساعته رو بدین لطفا. بفرمایید.
- بیا! چک کن بعدن پس نمی گیریما.
150تومن رو گرفتم و اومدم بیرون. یه نگاه به ساندویچی انداختم. آقا مهدی هنوز سرش شلوغ بود. نمی دونم چی کار می کنه که مغازش همیشه شلوغه. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت خونه حرکت کردم. یک ساعت بیشتر نمونده بود. باید یه جوری برنامه ریزی می کردم که ساعت 9 دو در کنم و تو اتاقم باشم.
خونه که رسیدم بابام داشت گلدونا رو آب می داد. مامانم هم جلو آینه بود. سرش رو بیگودی پیچیده بود.
- نیما! مامان اومدی؟ خوردی؟
- اره.
- واسه ما چی؟
- اوووه. مگه میشه با 2000 تومن هیات غذا داد؟ خودم هم روش گذاشتم.
مستقیم رفتم تو اتاق. یه نگاه به کامپیوتر کردم. سر حال بود. لنز وب کم رو تمیز کردم. یه جوری ستش کرده بودم که اگه هر کی میدید فکر میکرد خونمون بالاشهره. همه چیز آماده بود.
- نیما. کجایی؟
از اتاق اومدم بیرون. مامانم تو اتاق آرش بود. از وقتی که آرش رفته سربازی کمتر پیش اومده که بره اونجا. آخه نمی خواد جای خالیش رو ببینه.
- مامان اینجا چی می خوای؟
- بیا ببین داداشت بیل بیلش رو کجا گذاشته؟
- بیل بیل چیه دیگه؟
- همونی که باهاش آهنگ گوش می ده. رفیقش امشب میاد میگیره. مثل اینکه شبا موقع نگهبانی یواشکی گوش می کنه. خدا خیرشون نده. ببین بچمو به چه روزی انداختن!
- مامان MP3 Playerش دست منه. الان میارمش.
- گفتش تو سوراخ کامپیوترشه.
- آره راست گفته. از USB جداش کردم.
- خراب نشه مامان؟
- نه بابا. آخه شما که از کامپیوتر سر در نمیارین. سالمه. بیا گوش کن. DJ Aligator !
- اه خاموش کن سرم رفت. آرش گفت دوستش حدود 9 میاد میگیردش. دستت باشه. من مهمونا اومدن هی نخوام بلندشما.
حال حرف زدن نداشتم. شکمم داشت قار و قور میکرد. یواشکی رفتم سراغ یخچال. نون خامه ای ها داشتن چشمک می زدن. اگه از روش بر می داشتم ضایع بود. از وسطش یکی کشیدم بیرون. اصلا معلوم نبود وسطش خالی شده. کاش اینجا بود و میدید به خاطرش چه مصیبتی دارم میکشم. صاف گذاشتمش تو دهنم. در یخچال رو که بستم چپکی رفتم تو هوا. مامانم گوش چپم رو داشت می کشید.
- میگم شیکمت سوراخه نگو نه! مگه تو الان ساندویچ نخوردی؟ یه کاری میکنی که اگه کسی ندونه فکر میکنه تو این خونه هیچی گیرت نمیاد بخوری. هر چی آرش بیچارم آروم بود این یکی جاش تلافی کرده.
- مامان تو رو خدا ول کن. غلط کردم.
خواستم بگم که نخوردم اما دور دهنم پر از خامه بود. البته مامانم خیلی محکم نمی کشه. دلش نمیاد. آخرین بار آقای جلیلی معلم حرفه و فن یه جوری کشید که فکر کردم دیگه گوش ندارم. اونم حق داشت. بند کفشش رو از زیر نیمکت بسته بودم به میز. کم مونده بود با مخ پهن شه رو زمین.
بابام رو دیدم داره شیرجه میره به سمت آیفون.
- کیه؟ بله! شمایید آقای مهندس؟ بفرمایید طبقه 4. دگمه 3 آسانسور رو بزنید. یه طبقه رو زحمت بکشید از پله ها بیایید.
همگی صف کشیدیم جلو در. صدای در آسانسور از طبقه 3 که اومد پریدم از لابلای پله ها نگاه کردم. یه کله دیدم که برق می زد. مثل اینکه بابا میگرده چار تا مثل خودش پیدا میکنه. بابامه دیگه.
- سلام اقای مهندس. بفرمایید. قدم رنجه کردید. منت گذاشتید. خانمم و نیما پسرم.
خواستم بگم بابا حالا مگه این طرف کیه که اینجوری دولا و راس میشی. بعدا فهمیدم که آقا از اون بساز بفروشای تیره. اگه امسال سعی کنم و شانس بیارم قبول شم باهاش از لحاظ سطح تحصیلات عالیه همتراز میشم! خونشون هم طبقه آخره یه برج. مثل اینکه خونشون اسم هم داره. فکر کنم اسمش رو گذاشتن پن هاس.. پنت هاوس.. اصلا چه می دونم…
از اون ور مامانم همچون لبخند می زد که انگار نه انگار از اومدنشون ناراضی بوده.
مهندس با خانمش و با اون دختره بی ریختش وارد شدن. دختره انگاری که از خرطوم فیل سر خورده تو طبقه 3 و یه طبقه هم با کلی افاده اومده بالا. منم اون کفشای مسخره پام بود صد بار تو پله زمین می خوردم. نمی دونم چی جوری خودش رو بالا رسونده بود. لباساش هم که اونقده از چار طرف کش اومده بود که همه منتظر انفجارش بودن. کاش منفجر می شد. نه! فکر بد نمی کنم!
همگی رفتیم تو پذیرایی نشستیم. هنوز هوای تو مبل کامل خارج نشده بود که با صدای مامان مجبور شدم پاشم.
- مامان جون بیا باهام تو آشپزخونه کارت دارم…
حرفاش تموم نشده بود که خانم مهندس جفت پا اومد تو حرفاش
- آقا نیما کلاس چندمن؟
اصلا به تو چه که کلاس چندمم. مگه کسی ازت پرسید که چرا ماتیکت اینقده سیاهه؟ یا اقای مهندس از این رنگ خوشش میاد یا مد روزه. دومی البته احتمالش بیشتره.
- پسرم کلاس سوم راهنمایی. می خواد مهندس کامپیوتر شه. عشقشه و کامپیوتر.
خواستم بگم مادر من. آخه کی گفته عشق من کامپیوتره؟ عشقه من… . مامانم ادامه داد: ” داداشم میگه اگه خوب درس بخونه و تو کنکور حقش رو نخورن یه چیزی میشه. میخوام بزارمش فنی حرفه ای. میگن اونجا زودتر مهندس می شن. نمی دونید خانم. شبا تا دیر وقت با کامپیوتر در حال مطالعس. تازه نصب هم می کنه. هیچ موقع نشده که واسه کسی نصب بکنه و ناراضی باشه. همه همسایه ها واسه نصب میان پیشش. نمی دونم دقیقا چی کار می کنه اما کارش تو کامپیوتر تکه”. صد بار به مامانم گفتم نگو نصب. فکر میکنن در و پنجره نصب میکنم. البته ویندوز هم همینه دیگه! همین جوری که منو داشت میکشید تو بغلش و سرم رو می بوسید گفت: ” خدا رو شکر از بچه شانس آوردم.” من که اون لحظه تو بغل مامان بودم اما حس کردم داره به بابام داره نگاه می کنه.
خانم مهندس گفت: “ای خانم! این میترای من 2 ساله که داره کنکور میده. البته نه اینکه قبول نشه ها. نمی خوام بفرستمش شهرستان. حیفه. پارسال چند جا قبول شد. کاردانی علوم تربیتی نمی دونم کجا بود اما طرفای استان فارس بود. خودش میگه فقط پزشکی تهران. اما مگه میزارن. اونقده حق کشیه. هر سال سوالا لو میره. اینا ضرر میکنن دیگه. البته مهم نیس. مهندس میگه اگه امسال نشد میفرستمش دانشگاه اکسفرد تو دبی.”
پشت سر مامانم حرکت می کردم. اون چای تعارف می کرد. منم نون خامه ای. یه بار مامان می گفت بفرمایید یه بار هم من. البته مامانم 100 بار دیگه هم میگفت. تا بر نمی داشتن بی خیال نمی شد. به دختره که رسیدم گفتم:”بفرمایید”. اونقده دور و بر چشماش و مژه هاش چیز مالیده بود که تا اومد نگام کنه ده پونزده بار پلک زد. نون خامه ای رو که دید چشماش برق زد. اومد همون گنده وسطی رو برداره که یهو افتاد تو همون سوراخی که سر یخچال درست کرده بودم. کلی حال کردم. اینجوری که شد گفت:”نه، مرسی. من امشب نباید شیرینی گروه چرب بخورم. …” باز خانم مهندس پرید تو حرفش گفت:” میترا یه رژیم غذایی بلژیکی گرفته که به سلامت اندام سوم کمک میکنه. دکتر …”
این بار صدای زنگ آیفون بود که صحبت همه رو قطع کرد. ظرف شیرینی رو دادم بابام. رفتم به سمت آیفون.
- بله؟
- سلام. من دوست آرشم. منزل آقای ایرانی اینجاس؟
- بله بفرمایید. نه! الان میام. الان میارم.
بیل بیل رو برداشتم برم که دیدم مامان با یه ظرف پر از شیرینی و میوه داره میاد.
- اون سره کیسه رو بگیر تا بریزمشون توش. بده بهش بگو با آرش دوتایی بخورین.
دم در که رسیدم یه کبریت کچل دیدم. بیچاره شده بود نی قلیون. کچل هم کرده بود دیگه بدتر.
- سلام. شما همونی نیستید که با آرش می رفتیم استخر؟
- سلام. آره. تو نیمایی؟ چقدر بزرگ شدی. ماشالا.
- مرسی. بفرمایید. این بی…. این Mp3 player. این رو هم با آرش بخورین. مامانم داد.
- دستشون درد نکنه. کاری نداری؟
- نه. فقط به آرش بگو دوست دارم کله کچلت رو ببینم. همه ژل هات اینجا خشک شدن.
- باشه میگم. خدافظ
- به سلامت.
اوه. ساعت 8:50 بود. دیگه آفتابی نشدم. رفتم تو اتاق. قبل از اینکه روکشش رو بردارم کامپیوتر رو روشن کردم. کارت 50 ساعته رو برداشتم. یهو یادم اومد که هنوز از قبلی یه ربعی مونده. اما واسه احتیاط بهتر بود یه اکانت جدید بسازم. پنجرش رو که باز کردم مامانم هم در زد هم وارد شد. اون دختره هم همراش بود.
- مامان نیما. میترا خانم میخواد تو اینترنت یه سوال بپرسه از دانشگاه. مربوط به کنکورشه. کارش واجبه.
میترا همینجور که به کارت زل زده بود گفت:
- آقا نیما، شما اینترنت دارین؟ یکی از دوستام یه فایل سوالات کنکور قراره بفرسته. اگه ممکنه می خوام چک میل کنم ببینم رسیده یا نه.
- آره. اما …
- زیاد طول نمی کشه.
پنجره اکانت رو بستم. چاره ای نبود. گفتم بفرمایید. خواستم بگم آخه دختر عاقل. حالا اومدیم و من اینترنت نداشتم. چی کار می کردی؟ دیگه نمیشد کاریش کرد. دوشاخه تلفن رو به پریز زدم. صدای مودم که در اومد با مامان از اتاق اومدیم بیرون. به مامان یه اخم کردم. اونم با یه اخم دیگه جواب داد. حرف دل جفتمون یکی بود. همینجور که با کارت بازی می کردم نگاهم افتاد به اتاق آرش.
رفتم تو. چراغ رو روشن نکردم که دیگه مزاحم پیداش نشه. باید کامپیوتر رو جابجا می کردم. چون آرش کابل اینترنت رو قایم کرده بود. با هر مصیبتی که بود کامپیوتر رو با میزش کشیدم وسط اتاق. چند بار پام رفت زیر میز. اشکم در اومد اما صدام رو نمی تونستم در بیارم. از اون میترسیدم که هر لحظه مامانم سر برسه. تو یه چشم بهم زدن کامپیوتر رو راه انداختم. سیم تلفن رو مجبور بودم تو هوا نگه دارم. چون خیلی کوتاه بود. اگه دستم می لرزید سیم پاره میشد یا از جاش در می اومد. خودم هم یادم نیست اما از وقتی که Id رو تو مسنجر وارد کردم چراغش روشن بود. Mi_love_2000. روش کلیک کردم.
- سلام مهربونم.
- سلام. کجایی؟
- Sorry. دیر شد. کامپیوترم بالا نمی اومد. منتظرما. امشب دیگه وقتشه. هستی خوشکل؟
- می دونم. اما به خدا نمی شه. هر کاری کردم بابام نگذاشت که تو خونه تنها بمونم. امشب رو بی خیال شو. فردا شب حتما وب میدم. الانم خیلی وقت ندارم. باید برم.
- آخه اینجوری که نمی شه. می دونی من امشب به خاطر تو چی کشیدم. اگه ویس داشتم حتما صدای نالش رو میشنیدی!
- چی میگی. نمی فهمم. پس قرارمون باشه فردا شب ساعت 9.
دو ماهی میشد که رو مخش داشتم کار میکردم. دختر خوبیه. یه سال از من بزرگتره. اشکالی که نداره. مهم تفاهمه. نمی دونم چزا اما می دونم که خیلی دوسش دارم. نمی دونم امشب چرا اینجوری شد. ضد حال اساسی بود.
- صبر کن. کجا با این عجله؟
-الو؟
- رفتی؟
- دل منو چی؟ نمیبریش؟
-الو؟
نه. واقعا رفته بود. آه سردی کشیدم. اصلا نمی خواستم از اتاق بیرون برم. اما گوشم رو دوست داشتم. با بی رقبتی میز رو کشیدم سر جاش. ماس مالی کردم دیگه. بیرون که اومدم دیدم میترا داره دم در اتاق با کیفش ور میره.
- میترا خانم. چک کردید.
- آره. مرسی. فایل رو فرستاده بود. تا دانلود کردم طول کشید. ببخشید.
نمیدونم اون لحظه چرا مهربون شده بودم.
- خواهش می کنم. می خواید بزنم واستون رو سی دی؟
- ممنونم. مرسی. ریختم روی فلش.
نمی دونم کی خوابم برده بود. چراغا خاموش بود. گرمم شده بود. بیدار شدم که آب بخورم. میز رو ندیدم. محکم خوردم بهش. گفتم عشق من اینم اضافه کن به بدبختیای امروز. میزارم پای دوستیمون. با ضربه من مانیتور روشن شد. خانم یادشون رفته بود بعد از استفاده کامپیتر رو خاموش کنن. منم که اونموقع حواس نداشتم . صفحه که واضح شد دیدم مسنجر هم تو صفحس. گفتم ای دختره ی خنگ. اگه می دونستم می خوای مسنجرت رو چک کنی عمرا می گذاشتم از کامپیوترم استفاده کنی. کار واجب دارم!
به سرم زد هکش کنم که دیگه حالیش شه. الکی نیست به من میگن نیما! Idش رو که از تو regedit خوندم انگار آب یخ رو سرم ریختن. اون خود احمقش بود. Mi_love_2000.
1 comment آگوست 15, 2006
فضای مجازی، بهانه ی تازه ما
انسان از آغاز تا کنون به بهانه های مختلف زندگی اجتماعی را تجربه کرده است. بهانه هایی که به لحاظ تنوع آنقدر گسترده و متفاوتند که بیشتر به بهانه گیری های کودکانه شبیه است تا منطقی کاملا حساب شده. اما هر چه باشد رضایتمندی حاصل از روابط اجتماعی خواسته یا ناخواسته او را به این سمت سوق داده تا حدی که پیوسته ارضای یکی از نیازهای فطری و تا حدی ناشناخته خود را در این ارتباط یافته است. اگرچه موضوع کاملا برایش روشن نباشد.
برهمین اساس در هر عصری از حیات باید به دنبال شکل تازه و متفاوتی از این نوع روابط باشیم که انسان با زیرکیش آن را بازتولید کرده باشد.
اما دنیای کنونی. دوره ای از تاریخ که انسان بیش از آنکه به شکست دادن محدودیت هایی که در پیش رویش قرار کرفته بیندیشد ، به دور زدن مسایلی می اندیشد که اتفاقا خود آن را تولید کرده و بر آن اصرار هم دارد. عصری که انسان با هدف پیشرفت و آسودگی بیشتر مسایلی را در جلوی پایش ساخته است که کنکاش درباره چرایی آن را به بعد از حل مشکل و آن هم با دور زدن خود موکول کرده است. درست شبیه اینست که بر مانعی سرپوش بگذاری و بپذیری که مانع برداشتنی نیست. مسیری را دنبال می کند که تناقضات را نبیند و خود را راضی نگه دارد؛ وآنقدر حرفه ایست که از گول زدن خود هم دریغ نمی کند.
و اکنون پرسش اساسی اینست که این انسان زیرک! با جهان کنونی خود چگونه کنار آمده است. در جهانی که به سبب نوع خواسته های جدیدش، ارتباط چهره به چهره کمتری با دیگران دارد و مجبور به انزوای فردیست.
پاسخ این سوال اگر فضای مجازی باشد کاملا بر اصل انتخاب ساه ترین راهکار منطبق است و جدای از کیفیت، به طور کمی امکان ارتباط را فراهم می آورد. از دیگر سو اینگونه نیز می توان دید که تقاضای ارتباط آنقدر بالا رفته که دیگر روابط چهره به چهره معمول و متعارف پاسخگوی رضایت انسان نیست و روشهای نوتر و حتی شاید پیچیده تر را جستجو می کند. هر کدام از نگاه های بالا بر اساس فرضیات خود قابل تامل است. یکی علت را کم بودن روابط می داند و دیگری اشباع ارتباط. در هر حال انسان زیرک! امروزی نیز میخواهد تا همانند گذشتگان رسالتش در بهانه گیری هایش را به پایان برده باشد.
فضای مجازی چیزی میان فضای حقیقی و تخیل است. شاید بخشی از طرفدارانش به علت نو بودن به استقبالش آمده اند. یعنی می خواهیم هر دو نگاه عنوان شده را بپذیریم. گروهی به خاطر نوگرایی و دیگری درست به خاطر سنت گرایی آن را می پسندند. فضای مجازی که شبکه جهانی وب سنگ بنای آنست هم درش ارتباط اجتماعیست هم تجاری. هم درش نامه نگاری سنتی رواج دارد و هم میزگردهای گفتگو و تبادل نظر. هم گروه های روزمینی حضور دارند و هم زیرزمینی.هم میتوانی خودت باشی هم دیگری. هم نشیب دارد و هم فراز.
Add comment جولای 15, 2006
مرزهای غبارآلود ، گذرگاه بهشتیان
واژههای فراوانی را میشناسیم که در ناخداگاه ذهنمان تبلوری از آزادی، زندگی آسوده و حیات آرامند. “بهشت” قطعا آرمانی ترین آنهاست. قرارمان بر آن است که مرزهای این جهانی را بگذریم و پا به دنیایی شگفت بگذاریم و صد البته که شگفتی ممکن است از نوع غیرمطلوبش یعنی جایگاه زشتی ها و پلیدی ها نیز باشد. از همین روست که بهشت معنی می یابد و مطلوب انسان را منعکس می کند و آدمیان را به دنبال خود می کشاند.
اگرچه بهشت در نگاهمان خواسته ای دست یافتنیست، اما سهل انگاری، سهل اندیشی و آسان طلبی ما حتی در کوتاه ثانیه های زندگی، ما را وادار به جستجوی بهشتی اینجایی و سهل الوصول میکند. جدای از این، فطرت آدمی خود یاریگر این خواسته است برای جهشی پرفراز و بی نشیب.
“هجرت” شاید به این خاطر که شباهت زیادی با این جریان دارد نوعی حرکت سازنده، خشنود کننده و در برخی ادیان به عنوان وظیفه نیز قلمداد شود. همین شباهت کافیست تا هجرت هم قطار ورود به بهشت-خواسته فطری ما- معنی شود و وجه ناخوشایندش در انتهای ذهنمان در بستری از تاریکی مدفون شود. به دیگر کلام هجرت به معنی عبور از بحران و آغشته شدن به آسودگی خواهد بود. بهشتی که اگر بهشت واقعی نباشد از هیچ بهتر است!
اگر در دنیای خود به دنبال واژگانی از این دست باشیم، فراوان خواهیم یافت. کلماتی که حلول آسودگی را به ساده ترین روش و در دسترس ترین راه متجلی میکنند. شاید “خارج” در زمره همین ها باشد. پیش از آنکه به مکان خاصی اشاره کند، توصیفگر است و به هر جای خوب، البته غیر از اینجا! اتلاق می شود. مکانی که اگر دلت را به سویش منعطف کنی، تو را بی نصیب نمی گذارد و در کنارش به آنچه می خواهی میرسی. در یک کلام آرامش با توست و مگر نه اینست که به دنبال آرامشیم؟
بیایید اینجا را بکاوییم. در اتاقی بی مرز نشسته ایم. آنچه امروز آن را فریاد می زنیم. همه بسیج شده اند تا مرزها از بین برود و پیوندهای ارتباطی مستحکمی برقرار شود. بنابراین “هجرت” تنها انتقال فیزیکی از نقطه ای با مشخصات معین با دقت هزارم میلی متر است به نقطه ی دوم در “خارج”. دیگر ادعای بی خبری بی اساس است. شبکه جهانی وب، سریعترین امکانات ارتباطی و هرچه که در همان تازگیش به شدت به استقبالش می رویم از آن ماست و به کمک ما آمده اند تا مرزها را بی معنی کنند. مرزها شده اند تنها خطوطی از غبار. جلو آمد و شد را نمی گیرند. بسیار زیبایند و دلفیریب و بی خطر. اگرچه محوند و بی نور اما نیازی به شفافیت نداریم. همه اطلاعات و حساب کتابهایمان بر اساس دسترسی های ساده و سریعمان به هرجایی از آن سوی مرز درست است. اگر پست الکترونیک را هم اضافه کنیم دیگر نیاز به دیده بوسی شاهدان آنسوی مرز هم از بین می رود. دیگر سلطه حاکمان هم بی معنی شده. اگر این ارتباط بسته شود دومی قارچ گونه در حال رویش است. اما درست در همینجا باید توقف کرد. در همین عجولانگی مان در تحلیل ریسک و خطر پذیری. در بین این همه سر و صدا و انفجار داده ها یک لحظه توقف کنید. چیزی شبیه به تلنگری به بلور ذهن. صحنه تنها دارای یک بازیگر است و آنهم من و یک گارگردان و آن هم آنچه ارتباط نام گرفته. نه؟ یعنی من بازیگر و او بازیگردان. نه! اینست صحنه بازی ما در دنیای کنونی. ارتباطی یکسویه که مفهوم ارتباط را لکه دار میکند.
نگرشی یک جانبه به آنسوی مرز در کنار ساده اندیشی ها و بی خبر هایمان قطعا دو دسته عمده موافقین و مخالفین را پدید خواهد آورد؛ دو گروه که ذهنیتهایشان تنها دو گزینه صفر و یک را در برابرشان پدیدار می سازد و بی هیچ استدلالی راهی ندارند جز پذیرش یا نفی آن. این باور نه به لحاظ رویکرد جامعه، که به خاطر منطق دو دو تا چارتا واقعیت دارد. اگر روزنه های بیشتری از آنچه در آنسوی مرز جریان دارد گشوده شود، در برخورد با این مساله دیگر در تصمیمی دوقطبی معطل نمی مانیم و بی شک طیفی از صفر تا یک را تولید می کنیم.
آنچه امروز در جامعه ما رواج دارد نه غربزدگیست و نه سیاست زدگی. نه فرار مغزهاست و نه تهاجم فرهنگی. آنچه هست ماییم و تاریخی در انتهای گذشته و انفجار تبلیغات قرن. تبلیغاتی که نه واقعیست و نه غیر واقعی. نمایشی غیر واقعی از واقعیت. نمایشی غیر واقعی در عین سادگی. شاید گزارشی نابخردانه و ناشیانه از آن چه هست. گزارشی که لبخندهای پر از حماقت اما از نوع خواستنیش را شکوفا می کند. لبخند می زنیم به واقعیتهای غیر واقعی که در پرتگاه بی خبری ایستاده ایم و هیچ نداریم در دفاع چه برسد به قدرتنمایی. همه چیز روشن است و کنش ها و واکنش ها روشن تر. در جریان رودی قرار گرفته ایم. در مسیر ما را با خود می برد و ما آسوده که این مسیر آرام و بی تلاطم جاودانه است. دست و پایی نمی زنیم. تنها همانند مدیران ارشد که گویا اولین تصمیمشان به محض انعقاد عملی خواهد شد به این فکریم که چگونه روشنفکرانه با توجیه مناسبی خود را در یکی از دو گروه موافق و بالتبع مخالف! هم جای دهیم. فارق از آن که جریان ادامه دارد و ما صبوریم و بی حرکت. پس مساله درست اینست که برای ما مساله ای وجود ندارد. مساله این نیست که در باب نگاه به آنسوی مرزها بنگاریم و صد البته که ما نگاشتیم و شد و هزاران دیگر هم نگاشته اند و خواهند نگاشت. و من چگونه خواهم توانست که این جهل را توجیه کنم که نادانم؟ امید که اعتراف به نادانی بستری باشد برای تعریف مساله.
Add comment ژوئن 15, 2006
لبیک اللهم لبیک
فریاد می زنم تو را و تو می شنوی صدایم را آیا؟
آغوشت پذیرای من است یا مرا رها کرده ای در وادی خود بودنم و روی پاهای از آن تو ایستادنم؟
آنچه می نگارم را مراقبم و روزی هزاران بار در ذهنم جاریست؛ تو هم آیا چون منی که آفریده ات را نگاهبان باشی؟
اندیشه ام را میفشرم و می افکنمش به سویت که بیابمت. پس چرا نمیخواهیم؟
مگر تو نگفتی که از آبراه آن رنگین به من نزدیکتری؟ پس کجایی در این قایمباشک خیال؟ زهی خیال.
قایمباشک.
آخرمی یابمت و ناچاری از پذیرفتنم.
چشمهایم را بسته ام. تو رفته ای و مرا از دور می نگری. اما چه دور که همین جایی و نیستی.
من خود خواسته ام که نباشی.
چرا که زیاد دور نمیشوی از من. مرا میپایی و آماده فرصت.
عطر نفسهایت پر از احساسم میکند و امیدوار که همین جایی.
همین نزدیکی. اما نیستی.
می یابم. این را و او را.
این یکی و آن یکی را.
تو کجا پنهان شده ای که ناتوانم در یافتنت؟ هر چه دارم را در طلبت بسیج کرده ام تا تو را نیز در زیر چتر خود آورم.
دیگر بازی تمام شده. همه کس و چیز را یافتم جز تو. آنها همه رفتند و تو هنوز.
تو پیروز میدانی.
فریادم را بشنو که تسلیمم . باید بیایی که بتوانم ادامه دهم. سودای بازی دیگر دارم.
در این مقابله پیروزگشتی اما خوشحالم از این.
چشمهایم را بستم که نبینمت. اشتیاقم را دو چندان کرد.
اما تو مرا مینگری و اشتیاقم را نتوانی آموخت. چه که چون تویی دیگر نیست که شکستت دهد تا بر اشتیاقت افزون کند. پس خوشا به حالم.
بیا که سخت میخواهمت و سخت مشتاقم به دیدارت.
و بی تو نتوانم شدن که من به خود نامدم اینجا.
تو بودی و تو کردی و تو سوختی و تو ساختی.
لبیک اللهم لبیک
خواستم و رسیدم.
میخواهم و میرسم.
این خط و این نشان.
1 comment می 15, 2006
هر صد متر دو نفر کافیست
لحظهای را میجستم که بیابم افتخار به وطن و ایرانی بودن چگونه در پشت زمینه ذهنم شکل گرفته است. چیزی مشخص به جز سرود ملی و چند شعر در کتابهای فارسی دبستان تا دبیرستان نظرم را جلب نمیکرد. اما نه. کمی هم از لشکرکشیهای پادشاهان هخامنشی و تا همین اواخر نادرشاه افشار. براستی غرورآفرین است. نه فقط برای گسترش ایران، که برای شهامت و دلیری و زیرکی ایرانیان و یا دفاع از ایران. به این مجموعه رشادتهای ایرانیان در جبهههای عراق را هم میتوان افزود که خیلی نزدیک است. اما مگر ما به تنهایی در کل تاریخ و پهنای جهان از خود دفاع کرده و یا جنگیدهایم؟ شاید این وظیفه هر ملت باشد و مگر نه اینست که هر جنگ مشکلات و مصیبتهای خاص خود را دارد و چه بسا شرش بیشتر از نفعش باشد؟
اما هر چه هست در همین تاریخ نهفته شده. نمیتوانم این را کتمان کنم که کلاس درس تاریخ همیشه با غمها و شادیهایی از ایران همراه بود. اگرچه برخورد حفظی با آن ما را از الفت و صمیمیت تصاعدی بازمیداشت اما چیز دیگری بود. به ویژه وقتی که ایران در آرامش بود و مردمان در زندگی اندیشمندانهتر وارد میشدند. همانجا که شخصیتهایی غیرجنگی متولد میشدند و ایران به برتری غیرنظامی میرسید. شاید نام بردن از آنها کار سختی باشد اما امیرکبیر را نمیتوان نادیده گرفت.
در شعر و شاعری و اختراع و اکتشاف هم کم نداریم. از قرن چهارم هجری میسرودهایم تا الان. از کشف الکل و کتاب حکمت و قانون داریم تا همین جشنوارههای اخیر خوارزمی که دنیایی نوآوری دارد. تازه، المپیادهای کامپيوتر و ریاضی و شیمی. اما اینها در جاهای دیگر دنیا هم هست. پس اینها کافی نیست.
در کوچه و بازار هم مردم برخی مواقع کلی ایران ایران میکنند. تعصبشان آنقدر شدید است که حتی اسلام هم مصونیت ندارد.”جشن مهرگان و نوروز را داشتیم. ما 2500 سال پیش قانون داشتیم. تخت جمشید و … داشتیم. اولین قانون بشر را داشتیم… و هزار داشتیم دیگر”. کارت پستال، نمیدانم فارسیش چیست، اما پر است از همین داشتنها و نه، داریمها. شاید نمیدانیم که ایران شکفته از بارورسازی خرده فرهنگها و کلان اندیشههای داخلی و خارجی که شهد اندیشه را در کالبد صمیمی اما اصیل آن تزریق کرده و هيچ گاه آفت بیگانه را در کنارش رشد نداده است. چرا که تخت جمشید را ایرانیان خواستند و با خارجیان ساختند. خاک ایران به خودی خود چنین هوشمند است یا هوشمندی از آن کسانیست که آن را معنی میکنند؟
****
در ترافیک گیر کردهایم. جلوتر در جاده تصادف شده است. در ماشین همه عصبی اند. پوست نازنین صورتشان را پر کردهاند از خطوط موازی. هر ماشینی میکوشد تا از کنار دیگری و یا جای آن جلوتر حرکت کند. گویی حق تقدم ویژه سرنشینان مریخ است. من هم ناراحت و پژمرده به انتقال پایم از پدال گاز به ترمز و بالعکس ادامه میدهم. هرچند شیطنتم میخواهد مجبورم کند که از شانه خاکی کنار جاده در آن، سی چهل ماشین را یکی کنم اما تلاش زیادی دارم تا در خط خود ادامه دهم. فکر میکنم سرنشینان هم با من هم عقیدهاند. پیکان سبز رنگ را از آینه عقب ميپایم. هیچ چیز جز سر سلطان جنگل ممکن نیست وادارش کند که بین ماشینها ویراژ بدهد و جلو بزند. خوب لابد جایی از دنیا سر شیر نیاز دارند. پشت ما که میرسد چون جا کم است از آسفالت خارج میشود و باگرد و خاک به کنارما میآید. همه ایستاده اند. منتظر فرصت است تا ما را هم پشت سر بگذارد. اگر کمی اینطرف تر بیاید آینه بغلم را میتواند به مواد اولیه اش تفکیک و سپس با عبور از روی آن تجزیه کند. از ترس شیشه را پایین میآورم.
-آقا شما بفرمایید جلو. من منتظر میمانم.
حوصله اش را ندارم. منتظرم تا برود. ماشینهای جلویی حرکت کردهاند. این را ماشینهای پشتی با بوق به بیکران ها هم اعلام میکنند. اما مثل اینکه راننده جوان پیکان فهمیده من خیلی هم از سر بزرگواری منتظر نیستم. حتما توی دلش میگوید “خودتی”. از لبخندش معلوم است. مثل آن خانوم محترم که اثر یک نقاش شهیر است. حوصلهام را سر برد. اه.
جوری گاز میدهم که برای توقف مجبورم چارچنگولی ترمز و کلاچ و ترمز دستی و هر چیزی که به ایستادن مربوط است را بکشم و یا فشاردهم. همه داخل ماشین نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکنند. پیکان هم آمده پشت ماشین آرام گرفته است. هیچ چیزی غیر از بینظمی حالم را نگرفته است. از دور یک پلیس و او هم جوان را میبینم که مشغول بازیهای معمول ترافیک است. “تو از این طرف و تو از آن طرف”. طفلکی بین آن همه ماشین گیج زده است. ماشینها هم یکی در میان حرفش را بر در کوزه گذاردهاند و ممکن است به هنگام تشنگی از آن سیراب شوند. به او که میرسم فکر میکنم که مرجع تمام تقصیرات است. مشتی ستاره و موارد مربوطه روی دوش و کول و سینه دارد اما نمیدانم که چه درجهایست.
-سلام جناب سروان
انگار در گوشش یک من پنبه که از محصولات شمال ایران است و در ساخت لحاف ایرانی به وفور به کار میرود تپانده باشند. شاید هم سمعک باشد. معلوم است سلام برایش تکراری شده است.
- دکتر! واقعا پلیس تو این وضع گل کاشته ها!
فکر کنم اگه با ملات ساروج که مخلوطی از آب و سیمان و شن و ماسه و آهک است هم گوشش را پر کرده باشند این جمله را نمیتواند بی پاسخ بگذارد.
-همینه دیگه. اینجا ایرانه. من و تو هم ایرانی.
طرف واقعا پلیس بود. چون همه نقاط بدنم را مثل رگبار سوراخ سوراخ کرد. درست مثل آرنولد! توقع هر جوابی داشتم غیر همین. شاید حرف من این جواب رو نیاز داشت. اما اسم ایران و ایرانی که اومد انگار به تمام جوابهای توی ذهنم پاسخ داده بود. شیشه رو بالا میکشم. همه با عصبانیت من را محکوم میکنند که کدام انسان عاقل برای خارش سرش به پلیس مراجعه میکند؟ و من این بار مطمئنم که به مکان درستی انتقاد کردهام. میگویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. هرچند که آن بیچاره عدو نبود. “اینجا ایرانه. من و تو هم ایرانی”. من و او یک نقطه اشتراک داشتیم. هر دو وفادار به قانون و البته منتقد به آن. اگر چه که مورد بی مهری قرار گرفته بودیم. اما حتما ما دو تا تنها نبودیم. هر 100 متر یک پلیس بود و لابد به ازای هر پلیس یکی مثل من که بوی قرمه سبزی از سرش به آسمان است.
درونم ترافیک تاریخ است. کلاس تاریخ ایران. یک لحظه تاریخ و انسان و کلاس و امیرکبیر و قائم مقام فراهانی که روزی دو بار خیابانش را میپیمایم و همه و همه ساکن میشوند. شهریست شلوغ و بی انتها و تاریک. اما هر 100 متر دو نفر و شاید بیشتر نورافشانی میکنند. نورشان فضای تاریک را یواش یواش روشن میکند. اصلا انگار هیچ وقت تاریک نبوده است. وه چه بهشتیست این ایران زمین. خیابانهایش آذین بندی شده با دو گلدسته که هر کدام سهم خود را در پهندشت ایران به رخ ایرانیان میکشد. به ایران افتخار کنیم یا ایرانی باشیم؟
2 comments آوریل 15, 2006
انسان – حرکت – انسان
انسان پیوسته در این خیال است که به پیش رود. کمتر کسی را خواهید یافت که میل به سکون و یا بازگشت داشته باشد. این پیشروی دارای وجوه مشخصی است که هر فرد در ذهن خود پرورده و بسته به تلاشش در این راه به آن معیارها و اهداف بعدیش قوام می بخشد.
اما شاید کمتر به آنچه در طول مسیر با آن مواجه است در ابتدای راه اندیشیده باشد. آیا تا کنون به این موضوع اندیشیده است که ممکن است منظور از برخورد، چیزی به جز اندرکنش میان دو هم نوع به نام انسان هدفمند با جهت های مختلف نباشد؟ آیا حرکت رو به جلو درمیدان نبردیست که پیشروی سپاه را برآیند پیشروی و پسروی می سازد و یا میدان رزمی که شوالیه اش با نابودی دیگری طعم موفقیت را میچشد؟ و آیا اصولا نیازی به تصوراتی از این دست می باشد؟ آیا زندگی میدان زرم است یا عرصه ای برای به اشتراک گذاردن توانایی ها؟ و هزاران آیای دیگر…
پاسخ پرسشهای بالا هرچه باشد، تقابل انسان و انسان اولین و اصلی ترین مولفه اش است. به دیگر کلام، بدون توجه به سمت و سوی حرکت و شتاب فردیمان در راه رسیدن به آنچه ترسیم می کنیم و یا در راه ترسیمش دوانیم، برخورد با همنوعی دیگر اما ناهمگون با او حقیقتی غیر قابل انکار است؛ که انکارش به منزله انصراف از حرکت است. شاید استخراج شتابزده چنین حکمی مشکوک به نظر برسد، اما از جنسیست که قبولش بدون برهان چندان هم دور از ذهن نیست.
به هرحال، بنا برهمین اصل مسلم است که چنین وبگاهی شکل گرفته و قبول چنین واقعیتی است که نیاز به نوشتن، سخن گفتن، به اشتراک گذاشتن، پرسیدن و تعامل با “تو” را در ذهنم جاری ساخته است. اگر چه اینجا حروف در قالب کلمات است که با تو سخن میگوید، و آن هم از نوع فارسیش، اما بی تردید پژواکش در این چارچوب محدود نمی گنجد و تو باید بپذیری که بی تو حرکت مرده است. پس بیا تا تکانی بخوریم … سلام بر تو
Add comment مارس 2, 2006
