سگلرز
ژانویه 21, 2012 at 12:50 ق.ظ. بیان دیدگاه
شالم را توی خانه دور گردنم میپیچم. کاپشن را تا آخرین دکمه میبندم. کفش را تا آخرین سوراخ محکم میکنم و میزنم بیرون از خانه. در را قفل میکنم. کلید را توی جیب کیفم ول میکنم و دکمهی آسانسور را میزنم. حالا وقت دارم دستکشها را بپوشم. به طبقهی همکف که میرسم، ملت جلوی در یکییکی خودشان را آماده میکنند که بیرون بروند. من تقریبا آمادهام. از دور که نگاه کنی، فکر میکنی دارند خداحافظی میکنند تا بروند خط مقدم جبهه. شالم را کمی بالاتر میکشم که دهان و بینیم را هم بپوشاند. کلاهم را سر میکنم و با کلاه کاپشن کلهم را دوپوسته میکنم. در را باز میکنم و میروم بیرون. میروم توی بزرگترین یخچال طبیعیای که تا حالا دیدهام. فکر نمیکنم جایی از آدم باشد که یخ نزند. بخار از دهانم به مژهها میخورد و همانجا یخ میزند. چشمهایم را نمیتوانم زیاد باز و بسته کنم. هوا مثل سگ سرد است و ما برای یک هفته داریم سگلرز میزنیم! سرما جرات نمیدهد حتی یک لحظه هم به بدن برهنهی گلشیفته فکر کنیم.
ورودی دستهبندی شده در: گیردادن, دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه. برچسبها: .

این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید