کوچک منای؟!
سپتامبر 22, 2011 at 9:46 ب.ظ. 3 دیدگاه
دارم نگاه میکنم کجا ممکن است باشی. انگار گمت کرده باشم. نمیدانم. میتوانم حدس بزنم. شاید هم حدسم همان چیزیست که دوست دارم. یعنی دوست دارم که فکرم درست از آب در بیاید.
بویت نمیآید. شاید مال این باشد که اینجا بوی همه چیز با هم قاتی پاتی شده. زیاد عرق نریختهام اینجا. ریختهام اما زیاد نه. دمِ در آخر مگر چهقدر میشود عرق ریخت. یعنی نه اینکه نشود اما زیاد جور نشده. هرچه بو هست بوی عطر و ادکلن است شاید. کمی هم شهوت. کمی هم حسرت. بگذریم. اینهمه بو اینجا مال این است که آدمها دمِ در که میرسند یا دلشان نمیآید بروند و یا چیزی جا میگذارند. همیشهی خدا بوی گمشده میدهد. باید بدهم بنویسند «شلمچه». خیلیها هم دمِ در که میرسند حرف زدنشان گل میکند و یک ساعت دمِ در معطل میکنند. هی باید هیس هیس کنم که صدایشان زیاد دور نرود. مال این هم شاید باشد که وقتی تازه وارد میشوند از آخرین حمامشان و آخرین نظافتشان چیزی نگذشته. هنوز موهایشان خیس است؛ هنوز تنشان نمِ نرمکننده دارد. از همین در میآیند تو. این میشود که دمِ در سختترین جای دنیاست برای کنکاش. همهچیز هست و هیچ چیز نیست. مثل «امام زمان» میماند. هیچ وقت سعی نکن دمِ درِ جایی سرک بکشی. جز اینکه وهم برت دارد که خودش بود یا نه، هیچ چیز دستگیرت نمیشود. البته گاهی سرکای باید کشید. مرموز بودنش دوست داشتنیست. مخصوصن وقتی شبها چراغِ بالای در خانهشان را خاموش نگه میدارد تا سایهش به ته کوچه نرسد.
اینجا را اصلن نمیگردم. اینجا فقط یک بو هست. بوی من! بوی خودم و خودم. هزارتا بوی عجیب و غریب تو در تو دارد ولی همهش را خودِ خودم میفهمم و بس. اینجا جای من است. کسای را معمولن راه نمیدهم. معمولن. تو که خودت هم برخلاف بقیه تمایلای نشان ندادی. چه بهتر و خدا میداند که چه بهتر را به زور گفتم.
آن طرفتر توی پذیرایی چون زیاد نور میبارد بویی نمیماند که بخواهی کسای یا چیزی را پیدا کنی. خدا عمرش دهد. پنجرهی بزرگ رو به جنوب همین یک حسن را داشته باشد کافیست. گفتم جنوب یاد بوشهر افتادم که مملو از بو است. چشمم را ببندند و جایی از بوشهر ولم کنند میتوانم با احتمال بالای شصت هفتاد درصد بگویم کجام. بو میدهد ولی همهش انگار یک بو است. غلظتش ولی فرق میکند؛ شب باشد یا روز، ساحل باشی یا «بهمنی»؛ زیر کولر گازی باشی یا زیر خشمِ خورشید. همهش بوی خوبای دارد. بوی خودم. بوی خودمانی میدهد لامصب.
با نشیمن کاری ندارم. اینجا همه چیز معلوم است و همه هم میدانند. چیزی نیست که قایم کنم. این دست مبل با میز وسط و سه عسلیش در آمده خدایا صد و پنجاه یا دویست هزار تومان. یافت آباد را که بلدی. تا یادم میآید سه عسلیش به هم چسبیده بودند و یک بار هم شده از هم جداشان نکردهام. آن چند پیشدستی که با این ظرف میوهخوری وسطی سِت شده و آن چند کارد و چنگال همه را هدیه آوردهاند. یک تلویزیون کوچک هم آن کنار هست که دست نخورده. باکره باکره است.

میماند این دوتا اتاق. این یکی افتضاح است. یعنی زمانی بوده. اگر ببینی باور نمیکنی دربارهش اینطور حرف بزنم. اینجا همه چیز مرتب است. هیچکس اینجا سراسیمه و دستپاچه نیست. هیچکس اینجا جلوی دهان کسای را نگرفته. دیگر هیچکس اینجا جرات ندارد جوجه کباب کند. اگر تو باشی هیچ چیزی پیدا نمیکنی. ولی من همهش را میبینم. از وقتی که اینجا آمدهاند تا وقتی همهجا آنکادر شده. بوی لجن میدهد. کاش میشد عرق پاشید.
انگار درست حدس زدهام. توی این یکی اتاق خوابای. همینجایی که با بهشت هم نمیشود عوضش کرد. در لباس راهنمایی و نه رانندگی پیچ خوردهای و کوچکِ منای! تو کوچکِ منای؟!
ورودی دستهبندی شده در: خاطره, دستنوشتهها در «پاتیناژ», عاشقانهها. برچسبها: .
3 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1. K1 | سپتامبر 23, 2011 در 12:02 ب.ظ.
بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز برای دل رهی آورد
2. Ali | سپتامبر 26, 2011 در 5:43 ب.ظ.
دوست داشتمش!
3. mahoor | اکتبر 2, 2011 در 11:40 ق.ظ.
خیلی زیبا بود.