مامان لاری
آوریل 6, 2011 at 12:46 ب.ظ. 4 دیدگاه
دیشب که داشتم در تب میسوختم، ناگاه خودم را جای مادربزرگم یافتم در بستر بیماری در واپسین روزهای حیات. یک سال و نیم میشد که ندیده بودمش. دیگر چیزی ازش نمانده بود به جز چند تکه پوست و استخوان. توانِ هیچ نداشت. نه تکان میخورد، نه ناله میکرد، و نه دیگر حتا چشمان بازش را میبست. به گمانم از آخرین باری که پرستار سرش را برگردانده بود تا ملاقات کنندهها را ببیند دیگر حرکتی نکرده بود. روبهرویش که ایستادم، مادرم در گوشش جار کشید که این که میبینی همان نوهت است که از بیرون ایران آمده. نمیشد بفهمی که بودنت را احساس کرده یا نه. داشت به خودش فشار میآورد تا کاری کند. این را از صدایی که سعی میکرد درآورد میشد حدس زد. سرم را روی گونهی داغش گذاشته بودم و بیاختیار اشک میریختم. چشمانش پر آب شد؛ نه آنقدر که جاری شود. این همهی تلاشش بود … همهی آنچه که از دستش برمیآمد … روز دیگر که برای خداحافظی رفتم دیگر چشمانش باز نبود. کارش با بیرون تمام شده بود، خودش را آماده میکرد. به هفته نکشید که از زحمت خودش و دیگران دست برداشت.
ورودی دستهبندی شده در: خاطره, دستنوشتهها در «پاتیناژ». برچسبها: .
4 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1. SoloGen | آوریل 7, 2011 در 8:28 ق.ظ.
دردناک است …
2. K1 | آوریل 9, 2011 در 1:14 ق.ظ.
خدایش بیامرزد.
3. Ali | آوریل 9, 2011 در 12:58 ب.ظ.
سولوژن و کیوان عزیز! ممنون از حضورتان …
4. تصویر | آوریل 11, 2011 در 3:30 ب.ظ.
خدا رحمتشون کنه. انگار ثانیه به ثانیه لحظه های رفتن پدربزرگم رو توصیف کردی… همشون مثل هم میرن… آروم و مطمئن…