تنوع فرهنگی
سپتامبر 12, 2010 at 11:39 ب.ظ. 11 دیدگاه
سه تا از دوستان غیر ایرانیم تا دو هفتهی دیگر کلن از شهر ما میروند. این سه تا اولین دوستان کاناداییم بودند و در چهار سال گذشته کم و بیش به خانهی همدیگر رفت و آمد داشتیم. اینقدر دوست بودیم تا جزو اولین کسانی باشم که در بیشتر میهمانیها دعوتم کنند. منهای سال پیش که هرکدام درگیری خودش را داشت و کمتر وقت شد درست و حسابی با هم باشیم. یکی کارش جوری بود که نمیشد وقت بگذارد، یکی درس همهی وقتش را گرفته بود، یکی باردار شد و آخری هم لابد برنامهش به بقیه که بدجور گرفتار بودند نمیخورد. خلاصه امشب جلسه وداع دوستانی بود که هر کدامشان مال یک جای دنیا بودند. به خاطر همین، دوستان متفاوتی امشب دعوت بودند. من چندتاشان که از دید من با آدمهایی که هر روز میبینم متفاوت بودند را برایتان توصیف میکنم و به خودم یادآوری میکنم که گیرکردن در یک گروه فرهنگی خاص (منظورم جامعهی ایرانیست) آدم را از دیدن تنوع فرهنگی در دو سه قدمی خودش، محروم میکند! انتخاب اسمها به سلیقهی خودم است و هرآنچه که در همین چند ساعت دریافت کردهام را مینویسم. درست و غلطش را نمیدانم:
1- آقای توماس – سن حدود سی و چند سال، اکراینیالاصل، انگلیسی را روان اما با تهلهجه حرف میزند. نقاش. اول هیچکس را تحویل نگرفت. به عقیدهی من هنرمندان کمتر اجتماعیاند و نمیشود در آنِ واحد گفت «تحویل نگرفت». مدتی نگذشته بود که دوست داشت با همه حرف بزند و خوش و بش کند. یک تیشرت سفید که روش چهار تا مربع بود و توی هرکدام بخشی از یک گیتار کشیده بود به تن داشت. کاراکتری جذاب. موهای لخت بلند و روشن. صدای پر و پیمون تو مایهی پرویز پرستویی. استاد بازی با کلمه. اولش آدمها را کم نگاه میکرد ولی یواش یواش روش باز شد. حرفهاش و حرکاتش برای خانمهای دبیرستانی، دلنواز. دو سه تا هنرکده و دانشگاه نقاشی درس میداد. عاشق «ودکا» و «زن». خودخواه. اسم هر رستورانای در جمع برده میشد، کلی خاطره داشت تعریف کند. اگر خالی بسته باشد هم در کار خالیبندی حرفهای بود.
2- خانم کِیتی – سی ساله، و پرحرف. صاحب دو تا بچه. از همان دم در هنوز وارد نشده بود با نگاهش و زبانش و هرچی دم دست داشت با آدمها ارتباط برقرار میکرد. طراح و گرافیست که در دو سه سال گذشته به خاطر بچههاش تفریبن هیچ کاری در رابطه با کارش نکرده بود. تازگیها در روزهای شنبه (که اینجا تعطیل است) در یک کالج یک واحد تخصصی درس میدهد. هرچیزی در جمع بحث میشد با بقیه همراهی میکرد، ولو اینکه همه بفهمند در این زمینه اطلاعاتی ندارد. دو تا ماشین دارند در خانه که مدام اسمشان را فراموش میکرد. عاشق شراب. تا بیست سالگی در یک روستای سرد و دورافتاده زندگی میکرده. به خاطر شغل پدرش در ارتش، هزارجای دنیا رفته است. همهی دندانهایش را ارتودنسی کرده بود. فکر کنم اگر ایران بود، در آژانس هواپیمایی کار میکرد.
3- جاناتان (باب صداش میکنند) آدم سی و خوردهای ساله که همراه خانم بیست و شش سالهش، اِیمی، وارد میشوند. هر دو مؤدب و ساکت. نمیدانم شغل جاناتان چیست ولی اِیمی در یک فروشگاه موادغذایی کار میکند. وقتی وارد میشوند به همه سالم میکنند و خودشان را معرفی میکنند. حتی اگر کسی مثل آقای توماس هم بیآید که با کسی از اول حرفی نمیزند، برمیخیزند و با سلام خودشان را معرفی میکنند. فامیل هر دوتا شان یکیست. اینجا که رسم نیست کسی با خانواده وصلت کند. به من چه اصلن. صورت هر دوتا پر از کک و مک. در شهر سه چهار تا دوست بیشتر ندارند. خودشان اینجور میخواهند. نگاهشان مظلومانه و معصومانه است. یک ساعت مانده به نیمهشب خداحافظی میکنند تا بروند یک برنامهی جشن تولد. عاشق «شرابِ قرمز». همین. زود رفتند. فرصت نشد بیشتر تو نخشان بروم.
و کلی غذای سبک (اسنک) که روی میز است و این کاناداییها که از هفت به بعد چیز زیادی نمیخورند حرص آدم را در میآورند. مگر من چند بار میتوانم تنهایی بشقابم را پر کنم. زشته!
ورودی دستهبندی شده در: جامعه, دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه. برچسبها: .
11 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1. تصویر | سپتامبر 14, 2010 در 5:32 ب.ظ.
خب غذاها رو میاوردی باش یه مهمونی شام میدادی!
2. مریم | سپتامبر 24, 2010 در 9:55 ق.ظ.
آقا این مشکل سطر آخر رو من اینجا هم دارم، ما بی شماریم خلاصه!
بعدشم چه گروه جذابی! دلم دوستی شونو خواست!
3. آرش | سپتامبر 24, 2010 در 1:00 ب.ظ.
علی جان
با اینکه مطلبت چیزی خاص و جدیدی نداشت، ولی از خوندنش لذت بردم
همیشه یه جوری قشنگ مینویسی، خوب تو هم هنرمند هستی دیگه.
شاد باشی
4. Ali | سپتامبر 24, 2010 در 3:50 ب.ظ.
تصویر: شام هم آخرش خواهیم داد …
مریم: زیاد نیستن از اینها … یعنی چون من اینکاره نیستم نمیبینم … یعنی نمیدونم راستش …
آرش: آقا! دوران حرفای خاص و جدید تموم شد. اصلن حرف جدیدی دیگه وجود نداره. ممنون که خوندی … به خوندن شما زیاد نیاز داریم استاد.
5. تصویر | اکتبر 14, 2010 در 11:39 ق.ظ.
آخه مگه ما مسخره ایم که هی میایم اینجا سر می زنیم هی هیچی نمی نویسی!
6. هادي | نوامبر 2, 2010 در 11:16 ب.ظ.
بعد مدتها نوشتم . بيا سري بزن
7. فاطمه | نوامبر 23, 2010 در 3:56 ق.ظ.
هنرمندان کمتر اجتماعی اند؟؟؟
8. فاطمه | نوامبر 23, 2010 در 4:02 ق.ظ.
ادرسم اشتباه تایپ شده بود.
9. فاطمه | نوامبر 23, 2010 در 4:05 ق.ظ.
خواستم بگم بعضی از هنرمندا کمتر اجتماعی اند.
10. Ali | نوامبر 23, 2010 در 10:20 ق.ظ.
شاید منظورم را درست نگفته باشم. شاید هم نظر من مخالف نظر شما باشد. یعنی من فکر میکنم تریپ هنرمند جماعت کمتر با همه دمخور میشوند. یعنی کمتر سعی میکنند با همه دوستی کنند. خیلی به تجربههای من ربظ دارد و شاید قاعدهی کلی نباشد.
11. كودك فهيم | ژانویه 8, 2011 در 11:34 ق.ظ.
بابا دمت گرم مثل اينكه يادتون رفته يه وبلاگي هم دارين كي خواننده هاتونو مستفيض ميكنين ودوباره مينويسيد؟