اَبَرباور

اکتبر 27, 2009

تذکر: مطلب پایین به غرایز غیرانسانی نویسنده به شدت آلوده است.

این کلمه‌ی من‌در‌آوردی دو تا بخش دارد؛ یکی «اَبَر» و دیگری «باور». شاید انگلیسی‌ش بشود “Super Confidence”  که به باور خودم بازهم چیزی که می‌خواهم بگویم نیست. حالا چرا این همه مهمل دارم می‌بافم؟

آدم زورش می‌گیرد از دست این آدم‌های الکی خودباور که جز صَرف‌کردنِ کلمه‌ی «باور» کاری ندارند بکنند. یعنی خودشان را الکی باور دارند و تا جا دارد هِی به باورشان اضافه می‌کنند. بعضی وقت‌ها که جایی نمانده هم اضافه می‌کنند و درست به همین خاطر است که وارد فاز «سوپر» یا «فوق اشباع» می‌شوند که در این‌جا به اختصار «ابر» خوانده شده است. این کار البته به خودی خود مشکل‌ای تولید نمی‌کند. فقط وقتی کار به جایی می‌رسد که برای اثبات خودباوری‌شان مجبورند که با آقای ایکس (بخوانید: من) رقابت کنند، هم زندگیِ خوش بر خودشان حرام می‌کنند و هم باعث دیگر آزاری می‌شوند.

مثلن تو یک ماشین بنز هستی و حال می‌کنی با سرعت 60 کیلومتر بر ساعت حرکت کنی (بدون نشان دادن علامت شست). ممکن است دوست داشته باشی آرام برانی تا «بنز بودن‌»ت را به رخ بدبخت بی‌چاره‌ها بکشی. در خیابان البته کلی ماشین دیگر هم هست که هر کسی بسته به توان‌ش و توازن فکری‌ش سرعت و فرم حرکت‌ش را در چارچوب مقررات جاده‌ای تعیین کرده است. خوب معلوم است که اگر ماشین پیکان‌ای اراده کند (بخوانید به سلامت ماشین‌ش باور داشته باشد) می‌تواند با سرعت بالاتر از 60 بتازد و ماشین شیک مذکور را پشت سر بگذارد. این خودباوری تا این‌جاش خوب است و همه هم راضی‌اند ان‌شاالله. هم بنز و هم بقیه‌ی ماشین‌ها. اما در نظر بگیرید که راننده‌ی پیکان با شعار «با باور خود پشت استکبار را به لرزه در می‌آوریم»، «استعدادِ تنها کافی نیست»، «من تا حالا …»، «من با بزرگتر از تو …»، «من …»، و «من …» بخواهد موی دماغ‌تان شود. چه‌کار می‌کنید؟ باز فرض کنید که سودی در سازش هم نصیب‌تان نشود -برخلاف آمریکا که دارد نصیب‌ش می‌شود. چه کاری می‌ماند جز این‌که بیایی بیرون و آرام فریاد بکشی: «آخه جوجه! من که یه فوت کنم …» و هم‌زمان زیر پا له‌ش کنی؟ لطفن اگر چیزی به ذهن‌تان می‌رسد پیش‌نهاد دهید چون دارد یواش یواش شر می‌شود. البته مطمئن باشید نمی‌کشم‌‌ش؛ فقط  از مصاحبت با من محروم خواهد شد.

ممکن است پس از خواندن مطلب بالا فکر کنید که خیلی از دست کسی ناراحتم. اشتباه می‌کنید! من از کسی شاکی نیستم، فقط دارم تلاش می‌کنم که با آرامش بیش‌تری زندگی کنم. یعنی تا جایی که از دستم بر می‌‌آید سعی می‌کنم آدم‌های اطراف‌م را انتخاب کنم تا کسی نتواند خودش را بر من تحمیل کند. راضی‌ام از خودم!

Entry Filed under: جامعه, دست‌نوشته‌ها در «پاتیناژ», گیردادن. .

3 Comments Add your own

  • 1. میم ح میم دال  |  اکتبر 29, 2009 at 1:58 ق.ظ

    با این آرامشه خیلی موافقم و همین راهی هم که گفتی بهترین راهه به نظر من.

    پاسخ
  • 2. کیوان  |  نوامبر 1, 2009 at 1:34 ق.ظ

    بدخواه داری علی؟ خبر کن اگر لازم بود از منکر نهی بشه!

    پاسخ
  • 3. هادي  |  نوامبر 3, 2009 at 10:45 ب.ظ

    بابا مخترع!
    ضمنا ما هم هستيم.

    پاسخ

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

اکتبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Sep   Nov »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات