خودتان را گول نزنید
سپتامبر 30, 2009
حالا وقتهایی میشود که وبلاگم تنها جاییست که بهم آرامش میدهد و بخشای از فضای فراموش شدهی روزانهم را به من بازمیگرداند. یک ماه ونیمای میشود که ننوشتهام؛ درستش این است که اینجا ننوشتهام. جاهای دیگر فراوان نوشتهام. زمانی فکر میکردم که این نوشتهها را میشود با همه به اشتراک گذاشت اما پای عمل که رسید نشدنی بود. یعنی نوشتههای خصوصیم دارد بیشتر از آنهایی میشود که انتشارشان در وبلاگ بلامانع است.
امروز خودم را در خانه محبوس کردم که بتوانم خیر سرم این چند کار معوقهی ماه گذشته را به سرانجام برسانم. البته روش درمان کاملن رضایتبخش است. انگار روحیهی آدمِ شبِامتحانی را نمیشود عوض کرد. باید حتمن زور بالای سر آدم باشد تا کارها خوب پیش برود. فکر کنم همهچیز خوب باشد. دارم از تمام کارهای داوطلبانهای که به شدت درگیرش بودهام انصراف میدهم. گندهترینش همین «رادیو شمال 53» است. از «کلابِ عکاسی» و احتمالن «دیجی»گری هم بیرون خواهم آمد. کلن کارهای بزرگی نیستند. اما نیاز است که برای برنامهریزییِ این سالِ به اصطلاح آخر فعلن در کار نباشند.
فعلن همینقدر باشد تا به جمعبندی ذهنی که رسیدم خبرتان کنم.
پینوشت: بعد از دو سال که از کلاس «اسکیت روی یخ» جا میماندم امسال توفیق شد که ثبتنام کنم بلکه بشود با دو تا تیغهی نازک روی یخ لیز خورد.
Entry Filed under: دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه. .
5 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. سحر | سپتامبر 30, 2009 at 8:24 ب.ظ
منم هرجی فکر می کنم، کامنتی که اینجا می خوام بنویسم خصوصی تر از اونه که بتونه منتشر بشه. در نتیجه خودم را سانسور می نمایم. به همین سادگی :د
2. مریم | اکتبر 3, 2009 at 2:39 ق.ظ
خب ما منتظر می مانیم و خودمان را گول نمی زنیم.
این پابلیش نکردن نوشته ها را هم می فهمم…فقط من آخر سر همه شان را پابلیش می کنم و بعد پشیمان می شوم!
3. Ali | اکتبر 5, 2009 at 1:02 ق.ظ
به سحر: مراد من خود سانسوری نبود. منظورم تعیین حیطهی خصوصی و عمومی بود برای خودم و دیگران …
به مریم: همانهایی که به سحر گفتم + ممنون که همچنان سر میزنی …
4. فلورا | اکتبر 6, 2009 at 6:18 ق.ظ
علی جان سلام، خدا قوت! چه خوب که بعد از مدتها نوشتی.
5. امير | اکتبر 13, 2009 at 8:08 ق.ظ
موافقم خيلي وقتها كلي حرف نگفته است كه دوست دارد در وبلاگش بنويسه اما … و باز هم نانوشته باقي مي ماند