خدا کند که شاداب بماند
آگوست 14, 2009
این عکس فقط یک تبلیغ است. هنرمند گرافیستش و صاحب ایدهش باید آدم خلاقی بوده باشد. این تبلیغ دارد میگوید که اگر از قفلهای تولیدی ما استفاده کنید هیچکس حتی خدا (به تعبیری) هم نمیتواند آنرا باز کند (لینک منبع). اصلن این عکس به چیزی که میخواهم بگویم بیربط است ولی چون دیدن این تصویر باعث شد بهش فکر کنم آن را آوردم!

آقا! یکی از دوستانم که دوستی یکطرفهای باهم داریم (یعنی من هواش را دارم و او بیاعتناست) دارد در گه دستوپا میزند و بوی تعفنش هم به هوا بلند است. نه من دوست دارم اینجوری ببینمش و نه او دوست دارد منجلابای که ساخته را از دور تماشا کند. شاید هم عادت کرده باشد. من تنها کاری که میتوانم بکنم این بوده که از خدای خودم که خیلی پاکتر و منزهتر از آنِ اوست بخواهم کمکش کند؛ از من دیگر هیچ چیزی نمیپذیرد. این عکس را که دیدم گفتم نکند یک قفل به این هوا بسته یا بستهاند به پایش که نمیتواند بیرون بیاید. ترسیدم که نکند بعدن به خودم لعنت بفرستم که چرا نرفتم قفل پایش را چک کنم.
Entry Filed under: دستنوشتهها در «پاتیناژ». .
13 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. ا | آگوست 16, 2009 at 5:12 ق.ظ
خوشم می آید از قلمت کاملا مختصر و مفید می نویسی
به قولی (وجیزه،عربی اصیل) می نویسی
2. میم ح میم دال | آگوست 16, 2009 at 6:41 ب.ظ
if you want to help someone you should first stop being judgmental
3. Ali | آگوست 16, 2009 at 10:16 ب.ظ
To mim-he mim-dal: You are definitely right! I’m so angry in writing but not in reality. Anyways, thanks for your professional comment! Take care
4. محسن (پسر نیک) | آگوست 17, 2009 at 11:04 ق.ظ
امیدوارم این دوستی که میگی از …. بیرون بیاد. حداقل اگر بیرون نیومد انقدر نره توش که به …. خوری بیافته. ببخشید بی ادب شدم (خنده)
5. Ali | آگوست 17, 2009 at 11:22 ق.ظ
به محسن: ایشالله!
6. مجتبی | آگوست 19, 2009 at 7:48 ق.ظ
“او”
آقا! بعد از چند روز تامل درباره این یادداشت به این نتیجه رسیدم که حس ناخوب خوانش آن را با درج انتقادهایم در انگاره ای تحلیلی، به دقت مشخص سازم.
الف- این یادداشت یک پوسته اخلاقی زمخت دارد و به گمانم هسته ای نا اخلاقی! اگر چه پوسته اخلاقی زمختش بیانگر خواستنی از خداست برای دوستی، اما هسته نا اخلاقی آن جار زدن عمومی ناراستی یک دوست است! هر چیزی حرمتی دارد و حرمت نان و نمک دوستی آن قدر هست به گمانم که حتی اگر روزگاری، دوستی میان دو نفر قطع شود اما هماره آن دو، پاسداشت حرمت نان و نمکی که با هم خورده اند را فراموش نکنند.
ب- کلامی که می گوییم برای گوینده مشروعیت مطلق دارد و برای شنونده از مشروعیت نسبی برخوردار است. مطلق دانستن کلام برای شنونده از سوی گوینده راه را برای هر گفت و شنودی می بندد. گزاره ای اینچنین ” در گه دستوپا میزند و بوی تعفنش هم به هوا بلند است. نه من دوست دارم اینجوری ببینمش و نه او دوست دارد منجلابای که ساخته را از دور تماشا کند…” بعید است که با هر درجه ای از بیان دوستی توسط گوینده فرصت شنیدن یابد.
ج- “دست گرفتن” در فارسی بار معنایی خاصی دارد چه نسبت به یک غریبه و چه درارتباط با یک دوست! من اینگونه برداشت کرده ام که در دعوی ات در هوایش را داشتن “دست گرفتن” او را مراد کرده ای. اگر این برداشت درست باشد چرا این رابطه را به سطح یک معامله تنزل می دهی و در انتظار اعتنای او هستی؟
د- بدون داوری درباره محق بودن هرکدام از طرفین که از این یادداشت قابل استنباط نیست اما فرضی را درباره موضوع دعوی می توان در نظر گرفت بدین شرح که به دایره نگرش ها و اعتقادات دو طرف رسیده است چرا که نویسنده متن، هم پای خدایش را وسط دعوی کشیده است و هم منزه و پاک تر بودن او را بیان کرده است! به فرض صحت این مدعا به گمانم این گونه دعوی راه به جایی نمی برد مگر اینکه خدایان دو طرف بر زمین آیند و ما شاهد دعوای آنها باشیم تا بدانیم کدام برتر است و پاک تر! اینگونه گویا باید گزاره نخست پاراگراف حاضر درباره محق بودن هر کدام ازطرفین را به کلی فراموش سازیم چرا که دعوا گویا جای دیگری است!
کلام آخر اینکه اگر چه پاسداشت ” آزادی” درباره انگاره هایمان را از دیگران انتظار داشتن کاملا درست و به جا هست اما “برادری” را هم باید پاس بداریم علی جان!
پی نوشت: شاید همه انتقادهایم نادرست باشد و این یادداشت را تنها به منظور قوی تر کردن صدای کوفتن بر در حصار بی اعتنایی های آن دوست – که می تواند حتی من هم باشد – با بزرگنمایی خاصی نوشته ای و تذکر چنین مساله ای در پی نوشت مطلب به سهوی جا افتاده است . اگر این گونه هست من پوزش می طلبم ازت علی جان.
7. فلورا | آگوست 22, 2009 at 10:03 ق.ظ
علی جان سلام
به گمانم این قفل به دست آقا یا خانم گاو بسته شده
——————
به فلورا: خدا نکند قفلای در کار باشد والا من خودم را چهطوری ببخشم؟
8. مریم | آگوست 29, 2009 at 6:18 ق.ظ
با عرض سلام و خسته نباشید،اوقات خوشی را برایتان آرزومند می باشیم(همینجورکی!)
9. Ali | آگوست 29, 2009 at 1:32 ب.ظ
به مریم: یادت رفت آخرش بگی: هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران، هما!
ممنون ن ن ن ن ن ن مریم جان
10. مریم | سپتامبر 5, 2009 at 6:16 ق.ظ
جی میلتون نبود این کنارها…
11. Ali | سپتامبر 8, 2009 at 3:31 ب.ظ
این کنارها نیست. در «من و پاتیناژ» دنبالش بگرد …
12. جیرجیرک | سپتامبر 9, 2009 at 1:22 ب.ظ
بی خیالی طی کن
13. جعفر | سپتامبر 22, 2009 at 7:41 ق.ظ
سلام
چند مدتي است به پاتيناژ سر مي زنم ، مطالب جديديدتو بخونم. اما …
كجايي، نيستي؟