Archive for آگوست, 2009

خدا کند که شاداب بماند

این عکس فقط یک تبلیغ است. هنرمند گرافیست‌ش و صاحب ایده‌ش باید آدم خلاقی بوده باشد. این تبلیغ دارد می‌گوید که اگر از قفل‌های تولیدی ما استفاده کنید هیچ‌کس حتی خدا (به تعبیری) هم نمی‌تواند آن‌را باز کند (لینک منبع). اصلن این عکس به چیزی که می‌خواهم بگویم بی‌ربط است ولی چون دیدن این تصویر باعث شد به‌ش فکر کنم آن را آوردم!

ufo-masterlock

آقا! یکی از دوستان‌م که دوستی یک‌طرفه‌ای باهم داریم (یعنی من هواش را دارم و او بی‌اعتناست) دارد در گه دست‌وپا می‌زند و بوی تعفن‌ش هم به هوا بلند است. نه من دوست دارم این‌جوری ببینم‌ش و نه او دوست دارد منجلاب‌ای که ساخته را از دور تماشا کند. شاید هم عادت کرده باشد. من تنها کاری که می‌توانم بکنم این بوده که از خدای خودم که خیلی پاک‌تر و منزه‌تر از آنِ اوست بخواهم کمک‌ش کند؛ از من دیگر هیچ چیزی نمی‌پذیرد. این عکس را که دیدم گفتم نکند یک قفل به این هوا بسته یا بسته‌اند به پای‌ش که نمی‌تواند بیرون بیاید. ترسیدم که نکند بعدن به خودم لعنت بفرستم که چرا نرفتم قفل پای‌ش را چک کنم.

13 comments آگوست 14, 2009

وِل‌نامه

آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد همین‌جوری چندتا جمله‌ی قصار ول بدهد بیرون. اما نمی‌داند کجا!‌ یعنی نمی‌داند کجا ثبت‌‌ش کند! مدتی می‌رفتم در سایت محترم فیس‌بوک ول می‌دادم ولی حالا فیس‌بوک برای ایرانی‌ها شده «بالاتربنِ» دوم! هرکی هرچی لینکِ مربوط به «این به آن فحش داد» پیدا می‌کند را می‌گذارد آن‌جا تا همه از وخامت اوضاع مطلع شوند! اگر از صبح تا شب هم پای‌ش بنشینی چهار تا مقاله‌ی تحلیلی‌ لابه‌لای اخبار بالا نمی‌آید؛‌ به لحاظ بار اطلاعاتی به‌نظرم به صفرِ مطلق میل می‌کند. البته با همه‌ی این حرف‌ها و نق‌زدن‌ها هنوز اولین کار پس از چک‌کردنِ ایمیل (رایانامه) و مسنجر (پیام‌بر) همین وب‌سایت معلوم‌الحال فیس‌بوک است. اندر احوالات دیگران مروری می‌کنیم و احتمالن چهارتا فحشِ جدید یاد می‌گیریم و اخبار پارگی بعضی جوارح هم‌وطنان‌مان را می‌خوانیم. این‌که فلانی امروز در فلان‌جا به فلان شخصیت سیاسی بد و بی‌راه گفت و یا این‌که فلانی در موردِ مقعد همسایه‌ش هم اعتراف کرد. خب ناگفته نماند که این بازتاب شبکه‌های اجتماعی خودمان هم هست. یعنی در واقعیت هم همین است. اما اصلن هیچ‌کدام از این بهانه‌ها کمک‌ای به من نمی‌کند! من الان می‌خواهم یک جمله‌ی قصار درکنم به این شرح:

بسمه‌تعالی

آقای خداوند! من شب را با هیچ چیزی معاوضه نمی‌کنم حتی با شما دوست عزیز! لطفن گشایش‌های شبانه‌ی ما را افزون بدار!

والسلام علیکم و رحمه‌الله
بیست و دوم شعبان المبارکِ سال سی بعد از هزار و چهارصد

1 comment آگوست 14, 2009

کی فکرش رو می‌کرد؟

1- اول از همه بگویم که با کلی بدبختی در یک اتاق سرد نشستم و همه‌ی جزوه‌هایی که پنج شش ماه پیش پرینت گرفته بودم تا تکلیف نوع نگارش‌م در وبلاگ را نهایی کنم خواندم. این صفحه را اگر ببینید متوجه می‌شوید که خدایی‌ش نشسته‌ام کار و تحقیقِ علمی کرده‌ام [آیکونِ نیش‌‌خند!]؛ هرچند آخرش باز یک کار من‌در‌آوردی شد ولی هرچه باشد قانونِ بد از بی‌قانونی به‌تر است. همین مملکت خودمان را ببینید. اگر این قانونِ مثلن اساسی‌یِ نیم‌بند اجرا می‌شد کسی خیال عوض‌کردنِ قانون هم به ‌سرش نمی‌زد چه برسد به انقلاب رنگین! می‌خواهم ازتان بخواهم تا همه‌ش را بخوانید و اگر چیز زشتی درش می‌بینید همان زیر صفحه مرقوم بفرمایید.

2- در مدتی که در ایران بودم و به خودم، به آدم‌های دور و برم و به جامعه و کشورم فکر می‌کردم به ذهن‌م رسید تا دست به نگارش یک کتاب بزنم. البته هنوز زیاد به‌ش فکر نکرده‌ام اما مطمئن‌ام که باید با یک کتابِ معمولی فرق داشته باشد. مثلن قرار نیست که یک رمان،‌ یک کار تحقیقاتی و یا یک اثر هنری خلق کنم. ممکن است این کتاب مجموعه‌ای از تصاویر به همراه توضیحات مربوطه و یا شعر باشد و یا حتی ضمیمه‌ی موسیقی هم داشته باشد. این کتاب البته قرار است چیزی را روایت کند و آن نحوه‌ی اتمام پروژه‌ای‌ست به نام «سالِ سی». چون الان در ایران نیستم و فضای دور و برم غربی‌ست، قهرمان داستان یکی‌ست به نام Mr. Freeman. این آقا مدیر اجرایی پروژه‌ای‌ست که سی سال پیش کلید خورده و الان قرار است به بهره‌برداری برسد. داستان از زنده‌گی‌ش روایت می‌کند و چون کارش با زنده‌گی‌ش گره خورده،‌ پیش‌رفت پروژه در روزانه‌ا‌ش کاملن مشهود است. آخرِ داستان را اصلن در ذهن ندارم اما اگر یک مهلت یک‌ساله برای اتمام نگارش کتاب در نظر بگیرم،‌ تا آن‌موقع به یک توافق اصولی با خودم می‌رسم. خنده‌دار این‌جاست که وقتی فکر این کار داشت توی مخ‌م رژه می‌رفت اولین کاری که می‌شد بکنم را کردم؛ طراحی جلد کتاب. این‌جا ببینید! شما چیزی به ذهن‌تان نمی‌رسد؟

پی‌نوشت: واقعن کی فکرش رو می‌کرد؟

5 comments آگوست 13, 2009

جهت انبساط افکار عمومی

پارسال که برای اولین‌بار سوارِ هواپیمایی‌یِ «طیران‌الخلیج» شدم یک ترجمه‌ی شیک از انگلیسی به عربی پشت صندلی‌ دیدم که مقادیری باعثِ انبساط خاطر می‌شد. اما برای هر‌کسی تعریف می‌کردم باورش نمی‌شد. این پستِ مریم جرقه‌ی عکس‌برداری از ماجرا بود. خودتان ببینید:

under_seat

پی‌نوشت: یک چیزِ عجیب‌تر هم دیدم که نشد ازش عکس بگیرم. نقشه‌ای که روی مانیتورِ اصلی داشت مسیر حرکت هواپیما را نشان می‌داد، به خیلجِ‌فارس که رسید نوشت: «Persian Gulf». حالا این را مقایسه کنید با نام شرکت هواپیمایی که «Gulf Air» است.

5 comments آگوست 7, 2009


خوراک

من در تویتر

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

آگوست 2009
د س چ پ ج ش ی
« جولای   سپتامبر »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

RSS DelGraph

RSS Academia

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

RSS رادیو شمال53

اطلاعات