قاتی پاتی از سفر به ایران
جولای 15, 2009
در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و بهجز این اصلن نمیتوانستم وارد بخش مدیریت وبلاگام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه میکنم کلی تولیدات داشتهام. امروز که بهواسطهی بههم ریختن سیستم خواب کلهی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشتههایم. درست است فضای رخوت در ایران و قویتر از آن در جامعهی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی بهجز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگییِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِسبز نمیشود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای بهتری میشود؟
خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سهشنبه 4 آگوست)
چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشستهام در پیرایشگاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانهاش را بهقصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها اینجا با پیرایشگاه مردانه کارشان راه نمیافتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سیدییِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من اینکاره نیستم! حساباش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیشتر طول نمیکشد! اینها صدجور سیدی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیشنهاد بدهید! من هم از همهجا بیخبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:
توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
دعای آغاز پروژه (سهشنبه 4 آگوست)
دربارهی پروژهای که میخواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدایاش میخواهم چند دعا کنم:
خداوندا!
پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگیشان پیروز و سربلند بدار!
برای خودم اینها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگاندیشه و روح متعالی و یکچیز که نمیدانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!
در ضمن: خواهران و برادران کوچکمغز و آنهایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب میشوند را یا دکشان کن و یا مرا از جمعشان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنهانگیزان دور بدار! تفکرِ صلحجویانه و بیتعصب را در کلهی پوکِ موجوداتِ کره زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!
تویی که رحمن و رحیمی …
تنها ماندم! (یکشنبه 2 آگوست)
ابطحی با آن چهرهی بختبرگشته و دستان لرزان در رسانهی ملی برایام یک پیام بیشتر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!
متافیزیک، از نوعِ بچهپررو (شنبه 1 آگوست)
وقتی از دست خدا شاکی میشوم، انگشتم را بالا میبرم و مثل بچهای که با بزرگترش درشتی میکند حرفام را بهاش میزنم! آنوقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی میکنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی میشدم برایاش نامه مینوشتم و چون آدرس پستیاش را نداشتم، انبار میکردم در کامپیوتر. حالا مدتی میشود که با این متد جدید فورن جواب میگیرم؛ نمونهاش همین دیشب. اسم این را گذاشتهام متافیزیک. یک متافیزیکِ مندرآوردی که منطقاش زور است و تهدید. متافیزیکِ دیشب آنقدر تعجبآور بود که خودم هم باورم نمیشد به این سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر میشود بقیهاش را هم خودت مراقبت کن. قول میدهم دیگر سرت داد نکشم …
ایدهآلنگرییِ خارجنشینان
در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوعآورِ رسانهی ملی را (بهزور) میبینم، و هم بیبیسی و وبلاگهایی که قبلن میخواندم را مطالعه میکنم. البته به فیسبوک دسترسی ندارم و نمیدانم در فضای اجتماعییِ مجازی چه میگذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که اینجا هستم اضافه میشود و درکام از آنچه در میان مردم در جریان است بیشتر میشود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیکتر میشوم که جریانات فکرییِ ایرانیانِ خارجنشین چهقدر ایدهآلگرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و بهنظرم باید همینجور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارجاند و عملن با زندگی داخل ایران با همهی مشخصههای اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راهای بهجز این ندارند مگر اینکه خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را بهگونهای پرکنند.
حرفام دقیقن همینجاست. ارتباطات کنونی که بیشتر متکی بر وب و دستاوردهای جانبییِ آن است امکانِ دسترسییِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که اینجا بین گوشیهای همراه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل میشود میبینم اما برایام قدیمیست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشتهام اخبار را با شتاب خیرهکنندهای دریافت کردهام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آنها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشنفکران و مخالفان آنها و مهمتر از همه خطرپذیرییِ جامعهی بحرانزده و زیرخط فقرِ ایران چیزهاییست که هنوز وب و سایر رسانهها نتوانستهاند در انعکاساش توفیقای داشته باشند. این ضعف البته بخشی به ماهیت وب برمیگردد، بخشی به پیچیدگیهای جامعهی سنتی-تکنولوژیزدهی ایران و بخشی دیگر به محدودیتهای اعمالییِ آگاهانهی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.
این را دارم میگویم که خارجنشینانِ عزیز یا باید بهگونهای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایدهآلبینیشان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوریهای جامعهداری منجر میشود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روشهایی عملیتر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشنفکری دارد و ذاتن با میانگین بردارییِ جامعهی ایران (که به پایتخت محدود نمیشود) همسو نیست. [...]
دورهی آخرالزمان
یکی از سوالاتی که اینجا پیوسته از من پرسیده میشود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شدهاند و در آستانهی سقوطند؟» به این هم دقت کردهام که پرسشگران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همهجور آدمی را شامل میشوند. اینکه چرا مردم اینهمه به این مساله حساس شدهاند یک پاسخ بیشتر ندارد؛ تبلیغات رسانهی ملی در دورهی انسداد ارتباطات و ناآگاهییِ لایههای اصلییِ جامعه از اصول بدیهییِ ادارهی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخیست به پرسشِ «چرا وضعمان روزبهروز دارد بدتر میشود؟»
حاکمان از این هم فراتر رفتهاند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کردهاند؛ آنکه در آستانهی سقوط است از کفار و آنکه روزبهروز بر قدرتاش (ظلماش؟) افزوده میشود و خیال مدیریت جهان را دارد از صالحان! بهگمانِ من عمدهی افراد در جامعهیِ ایرانی با همهی ظلمی که برشان رفته است و میرود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث میکنند. یعنی کاملن مخشان در آستانهی ورشکستگی قرار میگیرد. انگار هنوز نمیشود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصلهی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردمفریبی» را تشخیص دهد.
پینوشت: بهخاطر کمک به نظریهپردازان دورهی آخرالزمان، بنده هم میخواهم یک نمونه اضافه کنم شاید بهکارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطهی شیوع بیمارییِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراریاند! شما چطور فکر میکنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلکزده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟
رکود در بازی BrickBreaker
این بازی تنها بازییِ تلفنِ همراهِ اینجانب میباشد که پس از یک سال که از خرید آن میگذرد تازه با آن آشنا شدهام. علت آشنایی هم برمیگردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز بهگونهایست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رختخواب طول میکشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرمکننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دیویدی و آلات دیگر لهو و لعب بهشدت توصیه میشود. به اطلاع میرساند که اینجانب روزانه چندینهزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابهجا میکنم. دارم فکر میکنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یکساعتها جهت سرایش شعر استفاده میکردهاند؛ چرا که بهیقین از این تکنولوژیها در آن زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪
پیامک (پنجشنبه 30 جولای)
مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالیست میپرسد میگویم خب معلوم است Bi. میگوید از کجا معلوم است؟ میگوید شما (منظورش آدمهای خارجنشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمیکنید؟ دهانام به اندازهی غارِ علیصدر باز میماند و همراهش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ میدهم شرمنده! یاد آن سالی میافتم که به همه گیر میدادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمتاش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.
پینوشت: شش ماهی میشود که قرار است بنشینم و نحوهی نگارشِ فارسی در وبلاگام را قاعدهمند کنم اما فرصتاش نشده (بهتر است بگویم تنبلی کردهام).
در پیتزا فروشی (سهشنبه 28 جولای)
بزنم به تخته! هر سال که به شیراز میآیم لیست بلندبالایی از رستورانهای جدید به قدیمیها اضافه میشود. مخصوصن آنهایی که در باغچههای خوش آب و هوا به مشتریانشان سرویس میدهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیقمان به هر کجا سرک میکشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمیماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که همدیگر را ندیده بودیم تقدیم یکدیگر کنیم.
در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهایشان بهگونهای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده میشد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب اینجا است که به علت بازارگردیهای چند هفتهی اخیر برای خرید کراوات، پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنهی اولیهای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن اینجانب شکل میگرفت. حتی میشد حدس زد از کجا خریداری شده. میشد حدس زد که یارو ست آمادهی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همهی عزیزان، چه آنها که دمِ در کشیک میدادند تا مبادا کسی بیمورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوشبخت شوند.
اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست میشد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموالشان را به همراه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوشبینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.
از این انشا نتیجه میگیریم که آدم از همان اول باید عقلاش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همهچیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجهی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدمهایی که میخواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط میکنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبهروی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمیشود. البته میشود این نتیجهی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کلهی ما بود یک فروند بچهی غیرممیز را همراه خود میبردیم تا ورود برایمان آزاد باشد. نگارنده در اینجا به نتیجهی چهارم هم میرسد که میگوید خانمهایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانهروز در خیابانهای کمرفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفتهاند دو حالت برایشان میشود تصور کرد؛ یکی اینکه به مهدکودک میروند تا از طرف اولیای کودک در جلسهی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر اینکه با خردسال محترم به رستوران میروند تا راهشان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برایشان آرزوی کامیابی دارد.
به یک تعبیرکنندهی خواب نیازمندیم! (شنبه 25 جولای)
یکی دو هفته پیش از آنکه عازم ایران شوم، نوع خوابهایم بهکلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط میشد که قرار بود در مدت اقامتام در ایران اتفاق بیفتد یا ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خوابها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان میکرد. تا اینجایاش نیاز به تعبیر ندارد.
اما از همان روز اول که به ایران رسیدهام ژانر خوابها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیرییِ خیابانی (از نوع بازیهای کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفتهام و با یک اسلحهی پیشرفته باید جان عدهای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلیها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا اینکه بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیریها در لابهلای ماشینهایی که در ترافیک گیر افتادهاند رخ میداد و هوا هم بهشدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک رانندهی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شدهام؛ یارو را پایین کشیدم و تا میخورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خوابها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع میشود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد بهجز لت و پار کردن همدیگر. در تازهترین خوابی که دیشب دیدم، حادثهای شبیه به کوی دانشگاه در حال وقوع بود. من در آزمایشگاهِ دانشگاه بودم که دانشگاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایشگاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همانجا بخوابیم و شبهنگام حادثهی ورودِ لباس شخصیها و درگیری اتفاق افتاد. این بار برخلاف سایر خوابها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضهی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه بهحساب میآمدم. خدا رحم کند …
این اخلاقیاتِ صاحبمردهی بیپدر (جمعه 17 جولای)
پرداختن به موضوع بیتعریفِ (یا پرتعریفِ) اخلاق و نظامهای فردی و اجتماعییِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پساش برنمیآیم یا تا حالا بهاش کاری نداشتهام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمیدهند لکن قواعدش را نمیدانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به اینجایات (یا آنجایات) میرسد، هیچ راهای برایت باقی نمیماند بهجز فریاد. چه در درونات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.
[...]
دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمهی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوتاش بخورد بر سرت!) استفاده نمیکنی، غلط میکنی دم از اخلاق میزنی! فکر میکنی حالا که چهارتا قاعده گذاشتهای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوتاش دوباره بخورد بر سرت!) را بردهای زیرمجموعهاش، دیگر شدهای اسطورهی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلولهای خاکسترییِ کلهی پوکات بیانداز! بیچارهها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارحات میفرستند با آنچه عملی میشود تناقض دیدهاند حاضرند رنگشان را با رنگِ (و چهبسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من کاری به این هم ندارم که درصد استفاده از پتانسیل فکریات چهاندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخشان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!
[...]
آقاجان! قصد جسارت به روحات را ندارم. اصلن نمیدانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتابهای اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایشهای رنگییِ دانشگاهیاش چیزی برایام بازخوانی نکنی. حتمن میدانی که من چند سالی میشود که بهجز خور و خواب و خشم (شهوتام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین میکنم. خواستم دستکم خودت را آماده کنی، لطفن!
Entry Filed under: جامعه, خاطره, دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه, مناسبتها, گیردادن. .
1 Comment Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. reza | نوامبر 7, 2009 at 5:02 ب.ظ
من همیشه فکر میکردم لپ تاپم مشکل در كه نمیتونم توی وردپرس مطلب بنویسم
بدن به این نتیجه رسیدم كه نه بابا این یابو سواران فیلترش کردن
الان دیگه تقریبا مطمئن شدم
بلاگت رو از گوگل ریدرم پی میگیرم
موفق باشی