آب مایع حیات است – خداوند سبحان
ژوئن 15, 2009
حالا چند روزی میشود که کارمان شده نگاه به ایران از دریچهی کوچک مانیتور. دستمان که نمیرسد. کارمان شده لینکگذاشتن در فیسبوک، مرور انواع و اقسام وبسایتهای خبری و گوش دادن به حرفهایی که نه میشود قسم خورد راست است و نه به شایعه بودناش شک نکرد. دیگر خیلی که بخواهیم تکان بخوریم، میشود تجمع صد تا دویست نفری و سردادن یار دبستانی. از این بدتر هم نمیشود که به بهانهی کنفرانس برای یک هفته تبعید شوی به شهری در کشوری که به شدت در آرامش است؛ و دور بمانی حتی ازهمان جمع بیست سی نفره که با هم چشمهایشان را میدوزند به عکسها، اسلایدها و کلیپها. میشود این، که در هتل بنشینی و هیچ کاری از دستت برنیاید و فقط غصه بخوری که چه بلایی دارد به سر ایران و هموطن میآید. بهترینهای دنیا را هم اگر بهات بدهند کوفتات میشود وقتی در سالن شیک کنفرانس با لباس اتوکرده و کراوات قدم میزنی در حالی که مانیتورهای بزرگ، نود درصد اخبارشان را به حوادث ایران اختصاص دادهاند. زهرمارت میشود وقتی هر ثانیه یک پیامک دریافت میکنی که بدتر شدن اوضاع را گزارش میدهد. حالت بد میشود وقتی کنار پنجره نشستهای و داری به آقا و خانم همسایه که سگشان را در آغوش دارند نگاه میکنی. روزگارت تیره میشود وقتی تلفنی با کسی در ایران صحبت میکنی اما خیال میکنی با بیسیمچی عملیات خیبر داری حرف میزنی. پس کی میشود که همه بدانند «آب» جزو عناصر اولیهی حیات است و نه یکی از اجزای دموکراسی نوین؟
Entry Filed under: جامعه, دستنوشتهها در «پاتیناژ», مناسبتها, گیردادن. .
8 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. مریم | ژوئن 16, 2009 at 9:40 ق.ظ
باورم نمی شود!انگار توی خواب داریم زندگی می کنیم!فکر نمی کردم این چیزهایی که توی تلویزیون می دیدیم سر خودمان بیاید.فکر نمی کردم یک روز توی خیابان از دست باتوم پلیس در بروم و سوز گاز اشک آور بپیچد توی گلوم.که توی دانشگاه جیغ بزنیم وقتی از پشت میله ها پلیس ها را می بینیم که افتاده به جان یک خانم،فقط به این جرم که داشته از کنار دانشگاه رد می شده و به تجمع ما که حقمان را می خواهیم نیم نگاهی انداخته…باورم نمی شود هی بنشینیم و نگاه کنیم که آمار کشته شده ها بالا و پایین می رود…حوادث کوی دانشگاه شیراز را شنیده ای؟راجع به کوی دانشگاه تهران را خوانده ای؟
همه جا هم که فیلتر است،حتی یاهومسنجر را بسته اند…
تنهایمان نگذارید،پشتمان را خالی نکنید…به خدا ما خون گذاشته ایم وسط وقتی روزها از خانه می زنیم بیرون که برسیم به دانشگاه…
کاش بیدار شویم،ماش همه مان از این کابوس بیدار شویم!
2. مریم | ژوئن 16, 2009 at 9:40 ق.ظ
ماش=کاش!
3. مریم | ژوئن 16, 2009 at 9:43 ق.ظ
راستی از الله اکبر گفتنهای ساعت 9 مان شنیده ای؟اگر بدانی چه طنینی دارد!
4. Ali | ژوئن 16, 2009 at 1:11 ب.ظ
مریم جان! از اینکه میبینم تو و همهی هموطنانم در این اوضاع نابسامان گرفتارید بسیار بسیار اندوهگینام. اگر بگویم همهی اینها که گفتی را ساعتها زودتر از تو در اینترنتی که برای ما پرسرعت است دنبال میکنم اغراق نکردهام. و شرمگینام از اینکه هیچ چیزی ندارم بگویم که شاید دستکم مرحمی بشود بر ذرهای از غمهایت و غمهایمان. فقط میتوانم بگویم که مراقب خودت باش که دشمن در کمین تو و خوبانی چون تو است … به امید آن روز که مریم و مریمها دوباره از شادیهایشان بنویسند.
5. hadi | ژوئن 16, 2009 at 2:09 ب.ظ
salam ali jan
la aghal doa konim hame ke in hame harkat ha o khoonha be sar anjam beresad o natije begirim
6. Ali | ژوئن 16, 2009 at 4:32 ب.ظ
هادی جان! باشد دعا میکنیم! تو هم مراقب خودت باش … من زیاد دوستِ خوب ندارم …
7. مریم | ژوئن 23, 2009 at 1:22 ق.ظ
ما اینجا داریم کم کم شکست می خوریم و سنگرهای بغض را فتح می کنیم…آنجا چه خبر؟
8. Ali | ژوئن 23, 2009 at 1:38 ق.ظ
به مریم: من دیگر نه آنجا هستم و نه به اینجا رسیدهام. مکانی بین اینجا و اینجا منتظر نشستهام تا پرواز کنم به سویش. چند ساعتی بیشتر نمانده که به ساحل آرامشم برسم. دارم این را گوش میکنم.