دارم پخته میشوم
می 13, 2009
خب. حالا تورنتو هستم و دارم تلاش میکنم تا متوجه شوم از کدام ناحیه دارم به پختگی میرسم. زیاد اهل سفر نیستم اما تا حالا هرچه سفر پیش آمده یا پیشنهاد شده را رد نکردهام. پس باید تاثیرش جایی مشخص شود. نه؟ حالا اگر به چیزی برخوردم که حاکی از پختگی یا سوختگی باشد خبر میکنم!
الف) آقا! هرگونه دارویی که به شما پیشنهادِ معجزه میکند را فراموش کنید.
یک روز قبل از اینکه به اینجا بیایم مریض شدم؛ بد! رفتم فروشگاه و اولین دارویی که نوشته بود «شفا در بیست و چهار ساعت» را خریدم. از قورت دادن دوتا کپسول با هم یک ساعت نگذشته بود که تب کلن از بین رفت. درد و ریزش هم نابود شد. اما عوضاش یک آدم سالم که حافظهاش کار نمیکند به جامعه تحویل داده شد. به دانشگاه که رسیدم هرچه نگاه میکردم به مانیتور نمیدانستم چهطور فلان کارِ ساده را انجام دهم. یعنی میدانستم اما آنقدر در ذهنام پیچیده به نظر میرسید که بیخیالاش میشدم. مثل این که قرصها انرژی نهفته سلولییِ بدن را صرف نابود کردن موقت ویروسها کرده باشند و الان در کار رتق و فتق امور جاریهی بدن کم آورده باشد. فرودگاه که رفته بودم احساس میکردم دارم خواب میبینم؛ از بس همهچیز با توهم همراه بود. حالا هم که اینجا آمدهام آثار بیماری برطرف که نشده هیچ، خیلی هم تخیلیتر شده! سر سخنرانی امروز یک مولکول آب هم نداشتم که دهانم را تر نگه دارم!
ب) آقا! صدای استریو خیلی کیف میده!
مثل این آدمهای [...] که [...] بعد از پرواز، جفت گوشهایم کیپ شد! یعنی دچار گرفتگی شد. کلی با سمت چپی ور رفتم تا توانستم به راهاش بیاندازم اما دومی هشت ساعت زمان برد تا راهاش را به روی عبور و مرور هوای اطراف باز کند. و منِ بیچاره که باید در همین هشت ساعت برای چند تا آدم یک چیزهایی را توضیح میدادم به بدبختی (غلط کردن) افتادم. فقط صدا را از یک طرف میشنیدم و نمیشد به سمت راستیها گفت شما بلندتر صحبت کنید. مجبور بودم از هر دلقکبازی که شده برای اینکه حرفشان را تکرار کنند استفاده کنم! وقتی ساعت دوازده شب مشکل فنی برطرف شد متوجه شدم صدای استریو چهقدر میچسبد ها! لطفن مراقب سلامتی گوش و مجرای شنوایی باشید! اکیدن توصیه میشود با جویدن آدامس، خمیازه کشیدن و کمپرس کردن گوش خودتان را مسخره نکنید! خودش باز میشود.
ج) چه حالی میدهد این تورنتو! یک شهر است که هم زیباست و هم نشانههای «خر تو خری» درش وجود دارد. هم ترافیک دارد و هم برج. هم آدمهای شیکپوش هم بدبخت کنار خیابان. احساس میکنی که در دنیایی با همهی آدمهای ممکن داری قدم میزنی. همین «سیان تور» که اصلن هم قشنگییِ بالای برج میلادِ خودمان را ندارد؛ این هم به شهر میآید. مثلن نشانهی پیشرفت تکنولوژی ساختشان است. فقط یک چیزش مزخرف است. شهر روح ندارد. مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.
تذکر: آقا! یه شبه یک شهر به این بزرگی و به این معروفی را برای آنکه فقط چیزی در وبلاگتان نوشته باشید آنالیز و قضاوت نکنید. بگذارید اول گرفتگیيِ گوشتان حل شود بعدن هم میشود در مورد شهر نظر داد.
د) همین!
Entry Filed under: جامعه, دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه, مناسبتها. .
6 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. هادی | می 13, 2009 at 12:39 ب.ظ
!!!
2. لیلی | می 13, 2009 at 4:07 ب.ظ
چی بودن مگه این کپسولها؟!
3. Nastaran | می 13, 2009 at 8:36 ب.ظ
مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.
what can be those ” aan”? safa? gol o bolbol
4. Ali | می 14, 2009 at 12:20 ب.ظ
به هادی: !!!
به لیلی: نمیدونم والا! رسیدم اونجا یه نمونهش رو بهت میدهم تو آزمایشگاه «میم مهندسی کمستری» چک کن ببین چی توشه؟
به نسترن: همهی اینهایی که گفتی بهعلاوه آن چیزی که توصیف نشدنیست و من اسمش را «آن» گذاشتهام. تو دوست داشتی مثلن میتوانی بگویی «چیز».
5. مریم | می 14, 2009 at 11:47 ب.ظ
*رفته بودم دکتر دانشگاه برای گلودرد،رانیتیدین داد!وای به حال شما که خود درمانی کردید…
*خب البته که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی…
——————-
علی: سفر باید! واقعن سفر باید!
6. مریم | ژوئن 5, 2009 at 12:25 ق.ظ
سوختی که!نمی نویسی؟
—————
علی: نه! مینویسم … شایدم وقتی اومدم ایران … تا خدا چی بخواد