می‌شود سه بار گریست

می 5, 2009

هوا به‌مانند پشم بز بدبوست؛ به‌سانِ بوی گندِ عرق بدن زنان در کافه‌‌ای که روزهای چهارشنبه به مشتریان‌اش می‌یِ ارزان می‌فروشد؛ به مشتریانی که حاضرند شورمستی را با چند دلار معاوضه کنند. هوا به‌شدت تلخ است؛ به تلخی‌یِ بادامی که گند می‌زند به مزه‌ی همه‌ی بادام‌های دیگر. می‌شود از دوازده تا چهارِ صبح دوبار بازی کرد و تا چهارِ بعدازظهر سه بار گریست. می‌شود سه بار گریست برای تمام بیچارگانِ عالم از روز اول تا روز آخر، اگر باشد. می‌شود با بدبختی همه‌شان نالید؛ برای همه‌ی آن‌ها که توان برخاستن ندارند. و من گریستم سه بار. دوبار قبل از طراوت و یک بار بعدِ یک پیتزای خانگی. برای «شیر» که تفاوت داشت با هرچه از قبل روی زمین بوده و خواسته که باشد. برای «دگمه» که باز شد اما چه فایده؟ و برای لباس «راه راه». آری می‌شود هنوز گریست. گریست و گریست و نو شد! و خانه بی‌گمان آن‌جاست که خانواده باشد.

Entry Filed under: ادب و هنر, جامعه, دست‌نوشته‌ها در «پاتیناژ», روزانه. .

11 Comments Add your own

  • 1. bad-day  |  می 5, 2009 at 5:53 ب.ظ

    بوی گندِ عرق بدن زنان!!
    تا حالا همینو نشنیده بودیم که خدارو شکر شنیدیم!

    پاسخ
    • 2. Ali  |  می 5, 2009 at 6:11 ب.ظ

      به بد-دی: یعنی تا حالا فقط بدن مردان بوی گندِ عرق می‌داد؟

      پاسخ
  • 3. بهرنگ  |  می 5, 2009 at 8:27 ب.ظ

    خانه بی‌گمان آن‌جاست که خانواده باشد.

    چقدر ما بى خانمانیم.

    پاسخ
  • 4. تصویر  |  می 5, 2009 at 8:42 ب.ظ

    نه علی جان… خانه آنجاست که دل گرفته نباشد…

    پاسخ
  • 5. Ali  |  می 5, 2009 at 9:08 ب.ظ

    به بهرنگ: نه! زیاد منظورم این‌جوری نبود. این بخشی از دیالوگ یه فیلم بود؛ برای فرزند کوچک یک خانواده‌ی 4 نفره و برای شرایط جنگی. زیاد به من و این‌جا تعمیم‌اش نده!

    به تصویر: چیزهایی که بالا گفتم + با حال و احوال دل و ربطش به خانه موافقم؛ اما باز هم کلی نیست. مطلب این پست من برای ثانیه‌های نگارش و دقیقه‌های پیش از آن جور در می‌امد (به نظرم).

    پاسخ
  • 6. فلورا  |  می 6, 2009 at 1:45 ق.ظ

    علی جان سلام . من که نفهمیدم باید اخمو تصورت کنم یا غمگین و یا بی خیال این حرفها فقط حس یک لحظه ی خاص بوده. اما به هر جهت ، دلت شاد و لبت خندان باد. شنیدم که آمدنت به تاخیر افتاده ، در هر صورت مشتاق دیدارم.
    ( جواب من به سئوالت از بد-دی، حتمن مثبته:) )

    پاسخ
  • 7. Ali  |  می 6, 2009 at 8:15 ق.ظ

    به فلورا: دقیقن همین بود که گفتی! یک ثانیه‌ی خاص. هرچقدر تو از متن فهمیدی من هم از احساس خودم درک کرده بودم. می‌خوام بگم خودم هم نمی‌دونم چی بود!

    در مورد جوابت حالا بعدن مذاکره می‌کنیم (:

    پاسخ
  • 8. کیوان  |  می 6, 2009 at 6:53 ب.ظ

    اوه اوه! چه تلخ! اما گرفتم چی میگی!

    پاسخ
  • 9. Ali  |  می 7, 2009 at 2:48 ق.ظ

    به کیوان: حالا بعدن بهم بگو چی ازش دریافت کردی!

    پاسخ
  • 10. هادی  |  می 12, 2009 at 11:27 ق.ظ

    من که چیزی نفهمیدم. اگه منظورت نفهماندن بود که موفق شدی!
    اما اگه منظورت معصومیت از دست رفته و طراوت بخشیده شده از سر سادگی است شاید گریستن واجب باشد!
    ——————
    علی: کاش یک گزینه هم می‌گذاشتی به نام هیچ‌کدام! من از نوشتن هیچ قصدی نداشتم به‌جز تبدیل آن‌چه در ذهن‌ام بود به کلمه؛ شاید موفق نبودم!

    پاسخ
    • 11. هادی  |  می 13, 2009 at 12:38 ب.ظ

      هادی : هیچکدام!!!!(لبخند)

      پاسخ

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

می 2009
د س چ پ ج ش ی
« Apr   Jun »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات