Archive for آوریل 21st, 2009

دو ماه است که خوبِ خوب هستم

ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش،‌ صبحانه (!) و خط شماره‌ی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده می‌شدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم زد. پیاده شدم و خیابان 109 را پیاده به سمت شمال ادامه دادم. حالا یک سینی با محتویات «جانک فود» و یک تخته‌ی گیره‌دار قدیمی که فکر کنم پنج شش سالی باشد دارم‌اش را روبرویم گذاشته‌ام. روی میزهای دیگر 2 تا خانم جوان در یک گوشه، یک آقای جوان با موهای طلایی‌یِ بلند درگوشه‌ای دیگر و دوتا «رد نک» در جای دیگر جا خوش کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم اما هیچ کاغذ سفیدی وجود ندارد. مجبور می‌شوم پشت یکی از کاغذهایی بنویسم که مثلن پرینت گرفته‌‌ام تا سر فرصت بخوانم. یک مقاله بود با این عنوان: «فلسفه‌ی دوگانگی‌یِ حیات». فکر کنم زمانی دانلودش کرده‌ام که کنجکاوی‌ام گل کرده بود. همان موقع که تقریبن همه‌ی دروس فلسفه‌ی دانشگاه‌های مجازی را آنلاین دنبال می‌کردم. احساس کردم خیلی بی‌خودی ژست گرفته‌ام. مثل این خبرنگارها. طولی نکشید که دیدم تقریبن همه رفته‌اند. نصف ساندویچ‌ام را خورده بودم با کمی سیب زمینی سرخ کرده. نوشته‌ام این‌گونه‌ آغاز می‌شد :«الان شش ماه از آخرین باری که به این‌جا آمدم می‌گذرد. دفعه‌ی پیش ساعت شش عصر بود و این‌بار چهار بعداز ظهر. دفعه‌ی پیش فردایش جلسه‌ی رادیو داشتیم و این‌بار دیروزش در جلسه گذشته است …». داشتم فکر می‌کردم که مثلن کِی بود. یادم نیامد.

پنج شش سال پیش که از این تخته برای تمرین خوشنویسی استفاده می‌کردم، یک لایه چرم روی‌اش کشیده بودم که هنوز هم هست اما کارایی ندارد. بلندش که کردم دیدم همه‌ی کاغذهایی که شش ماه پیش در همین مکان نوشته بودم زیر لایه‌ی چرمی قایم شده‌اند. کنارش نوشته بودم «چهارده نوامبر 2008» و با انگشت مقداری سس قرمز را به نشانه‌ی امضا روی‌اش نشانه‌گذاری کرده بودم. و این شد که نشستم دوباره همه‌ی آن متن‌ای که برای دوستان‌ام نوشته بودم را خواندم. و چه‌قدر تفاوت احساس کردم میان همان شش ماه پیش که می‌گوییم چه زود می‌گذرد و الان. برای من اصلن به سرعت نگذشته. قضیه سخت و آسانی یا تلخی و شیرینی نیست. داستان این‌ است که اتفاقات زیادی افتاده و اصلن نمی‌شود گفت زود گذشت. آن‌قدر هست که می‌شود روز به روزش را روی کاغذ آورد.

نیم ساعتی درگیر این ژست خبرنگاری و یا این کاراکتر آدم‌های بی‌خودِ رمان‌های خارجی بودم. فکر کنم ساعت پنج بود که با یک لیوان «هات چاکلت» وارد آفیس شدم.

××××

ساعت دو که شد دیگر دوست نداشتم ادامه دهم. کارم به انتهای یک بخش رسیده بود و اگر کار جدیدی را شروع می‌کردم تا خود صبح طول می‌کشید. کاپشن‌ام را از کیف‌ام در آوردم  و پوشیدم. کامپیوتر را که آمدم «شات داون» کنم یادم آمد که محتویات «آی‌پادم» قدیمی شده و برای امشب چیز جدید می‌خواهم.

××××

یک «فرنچ وانیلا» با یک «مافین» از «تیم هورتونز» خریدم اما دوباره  مسیر را به سمت شمال بازگشتم تا از بالای خیابان 109 راه خانه را به سمت جنوب پیاده گز کنم. ساعت 3 شده بود. به جز چند چراغ چشمک‌زن و سوسوی چراغ‌های قورباغه‌ای کنار خیابان، تا آن‌جا که چشم‌ام کار می‌کرد در خیابان 109 چیزی دیده نمی‌شد.

××××

هیچ صدایی نمی‌آید به جز صدای موسیقی در هوای نسبتن شرجی که از باران چند ساعت پیش طراوات گرفته. اولین باری بود که دوست نداشتم خانه‌ام این‌قدر نزدیک باشد به دانشگاه. دوست داشتم تا آخر شهر را با خاطره‌ها‌ی نهفته در نت به نتِ این شعرها و آهنگ‌ها پیاده می‌رفتم.

پی‌نوشت: آقا/خانم محترم! من خوب خوب‌ام. اصلن دوماه می‌شود که شادِ شادم. لطفن هیچ‌کس غصه‌ی مرا نخورد. ممنون! درضمن به سرم زده که زودتر از موعد به ایران بروم. کسی هست که منتظرم باشد آیا؟

8 comments آوریل 21, 2009


خوراک

من در تویتر

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

آوریل 2009
د س چ پ ج ش ی
« مارچ   می »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

RSS DelGraph

RSS Academia

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

RSS رادیو شمال53

اطلاعات