خوابهای من
مارس 16, 2009
خوابهایم را میتوانم در دو دستهی عمده جای دهم؛ اولی آنهایی که به دوستداشتنیهایام میپردازند. رویاها، آرزوها، مکانها و زمانهایی که دوست دارم درش باشم، آدمهایی که دوستشان دارم و کلن هر چیزی که باهاشان حال میکنم. اینها را معمولن در بهترین حالت و بهترین فضایی که میتوانم تجسم کنم میبینم و حتمن وقتی متوجه میشوم که هرچه دیدهام در خواب بوده، غمگین میشوم و تلاش میکنم در شبهای بعدی ادامهی سریال را دنبال کنم اگر دنبالهدار باشند. پس اینها ذاتشان خواستنیست اما وقت برخاستن از خواب آدم را پشیمان میکند از بیداری!
دستهی دوم در عوض در تقابل با گروه اول قرار دارد؛ خوابهایی که شامل چیزهایی میشود که در بیداری ازشان فرار میکنم و یا برایام آزاردهنده هستند. نمونهاش زیاد است. آدمهایی که وقتی در کنارشان هستم با شتابدهندههای انرژی منفی مسابقه میدهند. جاهایی که بوی تعفن میدهد و هر ترکیبی از موارد حالبههمزن. اینها البته همیشه در ذات بد نیستند. نصف این بدها که در بدترین وضع ممکن در خواب با آنها مواجه میشوم ممکن است ناشی از گرههای روحی، ناپایداریهای شخصیتی و یا تجربههای بد گذشته باشد. برخاستن از خوابهایی از نوع دوم همیشه دلچسب است. اما مرا قانع نمیکند که همه چیز را فراموش کنم و بیخیال خوابام شوم. تلاش میکنم که علتاش را بیابم در روزانهام و یا درون خودم. در خودِ خودم.
دیشب خواب دیدم که با فلانی دعوایام شده. بهاش گفتم که اگر دیگر از این حرفها بزنی عصبانی میشوم و داشتم عصبانی میشدم. آنقدر فشارم بالا بود که انگار خون از بینیام روانه شد. آمده بود بر بالینام! میگفت آخر آستانهی تحملات را پیدا کردم! نامرد نمیکرد از پوزخندهای همیشگیاش کم کند! فقط و فقط عذاب میکشیدم!
حالا دارم فکر میکنم که چهکار کنم. این آدم روزانه دارد روی اعصابام پیادهروی میکند و من در رودربایستی روز اولای که خیلی لیبرال عمل کردهام و آستانهی تحملام را چسبیده به آسمان نشان دادهام دارم له میشوم! «باید کاری کرد»! دیگر در خواب هم ولام نمیکند …
Entry Filed under: جامعه, خاطره, دستنوشتهها در «پاتیناژ», روزانه, گیردادن. .
8 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. فلورا | مارس 16, 2009 at 4:14 ق.ظ
خیر انشاالله. علی جان! زمانیکه کسی به راحتی می تونه رو اعصابمون راهپیمایی کنه، یعنی یک نقطه ضعف کوچولوی نا شناخته داریم که باید بشناسیمش.
و باور کن که بهترین راه مبارزه با این گونه اشخاص تکرار مداوم این جمله است که” جواب ابلهان خاموشیست…”
پیشاپیش ” عیدت مبارک” و بی خیاله این تنش ها…
2. Ali | مارس 16, 2009 at 11:00 ق.ظ
به فلورا: آره! تا الان هم سعی کردم همین کار رو انجام بدم. اما شاید کمی باید دور از شتر بخوابم تا خواب آشفته نبینم. ممنون و عید تو هم مبارک …
3. خلوت ليلا | مارس 16, 2009 at 9:25 ب.ظ
خوابها بيان كننده مشكلاتمان هستند و با معني كردن آنها خيلي از آن موارد را ميتوانيم حل كنيم. اما براي اين كار بايد خوابهايمان را بنويسيم. معمولا صبحها كه بيدار ميشويم چيزي از خواب شب قبل به ياد نميآوريم و خيلي از مواقع فكر ميكنيم خواب نديديم. من معمولاً يك دفترچه و قلم كنار تختم ميگذارم تا هر وقت از خواب بيدار شدم خوابم را بنويسم.
بعد از مدتي مثلاً يك سال نگاه كن ببين چه چيزي را بيشتر در خواب ميبيني.
اگر از يونگ سردر ميآوري يا اينكه دور و برت دوستي داريي كه روانشناسي يونگ ميداند و تو را هم خوب ميشناسد او خواهد توانست خيلي خوب خوابت را معني كند.
4. محسن (پسر نیک) | مارس 16, 2009 at 11:25 ب.ظ
همیشه و در همه مراحل زندگی افرادی هستند که فرار از اونها ممکن نیست. شاید درست نباشه استفاده از این کلمه ولی بهتره بگم مجبوری از روی اجبار مثلا هر روز ببینیش اما گاهی مامانم حرف جالبی می زد می گفت سیاسیت دو گوش رو استفاده کن + یه لبخند یعنی یکی در یکی دروازه و وقتی می بینی طرف هرچی تو می گی خر خودشو سواره بگو آره تو درست می گی و اون حرف رو به ورطه فراموشی بسپر!
شاید راهکاری ارائه نشه داد به این صورت که ازش دوری کنی یا پیشش باشی چون یه جورایی خودت رو شرطی می کنی که تا طرف رو دیدی نزدیکت آمپر بزنی! پس دوتا گوش رو یکی در یکی دروازه چون پند گفتن با جهول خوابناک ….. تخم افکندن بود در شوره خاک
5. Ali | مارس 18, 2009 at 12:29 ق.ظ
به لیلا: یونگ تا حالا نخواندهام و دوست روانشناس هم ندارم. اما کلن خوابهایم را فراموش نمیکنم و حاقظهای که این چیزها را برایم نگه میدارد خوب کار میکند. ضمن اینکه به خوابهایم ایمان دارم یه جورایی … ممنون از پیشنهادت؛ فکر کنم پاسخ من اصلن ربطی به حرفهای تو نداشت … این هم اثرات دیر آمدن از دانشگاست …
به محسن: اکی! یعنی تا حدی میشه از سیستم دو گوش + یه لبخند استفاده کرد؛ این همون غیرفعال شدن در همان جمع کذاییست دیگر… باز به علت دیر بودن و تعطیل بودن مغزم فکر کنم برای تو هم دریوری نوشتم. آره؟ سو ساری …
6. جعفر | مارس 18, 2009 at 5:27 ق.ظ
سلام علی جان.
انشاالله خیر است.
سال نو پیشاپیش مبارک.
7. Ali | مارس 18, 2009 at 10:51 ق.ظ
آره جعفرجان! خیر است! سال نو تو هم مبارک و امیدوارم بهترین روزها رو پیش رو داشته باشی.
8. فلورا | مارس 20, 2009 at 7:44 ق.ظ
علی جان سلامی دوباره .
عیدت مبارک!
———————————
علی: سلامی به وسعت نگاهت که هربار اینجا مینویسی هدیهای پرخاطره میشود برای من! سال نو شما هم مبارک و سپاس از محبتات. شاد باشی فلورا جان!