Archive for مارس 5th, 2009
سایما
1- خیلی کار داشتم آن روز؛ ساعت شش هم یک برنامهی هماهنگی برای مراسم نوروز. اما چه میشد کرد. انگار اگر کاری از دستم برمیآید باید انجاماش دهم؛ بماند که این کار را دوست هم دارم. با چندینبار پیام گذاشتن در فیسبوک ساعت پنج عصر را نهایی کردیم. خواسته بود بروم و کمکاش کنم. نوشته بود اگر بخواهد خودش انجام دهد دو سه روز طول میکشد. چندین بار باهم کار کردهایم. زمانهای نزدیک به برگزاری مراسم، شده تا خود صبح خسته و گرسنه. از آسانسور طبقهی شش که خارج شدم چندنفری را دیدم که داشتند تکههای یک پوستر بزرگ را کنار هم میچیدند تا بعدن منتقلاش کنند به بُرد. سلام کردم. تقریبن همه جواب دادند بهجز یکی که انگار میخواست مطمئن شود به غریبه سلام نمیکند! حدسام کاملن نادرست بود. بعد از آنکه وراندازم کرد رویاش را برگرداند اما در همان حالت سلام خوشنقشای داد. برایام مهم نبود اینها کیاند و چهکار میکنند. مستقیم رفتم توی اتاق صفرشانزده. در که زدم، نشسته بود و داشت با فتوشاپ که اصلن دوستاش ندارد ورمیرفت. کلی خوشحال شد از دیدنام. یعنی همیشه همینجور است؛ او و دوست صمیمیاش «مل» به شدت پرشر و شورند و حتی اگر هر روز هم ببینیشان باز موقع دیدنات آنقدر بالا و پایین میپرند تا مطمئن شوند تو هم همین حس را پیدا کردهای. پس بهترین کار این بود که مثل خودش هورا بکشم و بپرم در آغوشاش تا زود ختم مراسم آغازین اعلام شود. خوشبختانه «مل» در آفیس نبود. مثل همیشه شمرده شمرده توجیهام کرد که چهکاری باید انجام دهم. نشستم پشت کامپیوتر. چند کلمه بیشتر تایپ نکرده بودم که «مل» هم از راه رسید و مجبور شدم مراسم آغازین را دوباره تکرار کنم. دستِ دوستپسرش را گرفته بود و به من معرفیاش کرد. سعی کردم با نگاه پرشیطنت حالیاش کنم که دیدی عجله میکردی؟ و اگر میشد بهاش میگفتم که من خوشحالام از اینکه یکی همزبان و همانرژی با خودت را پیدا کردهای، اگرچه موهای پسرک هم مثل من مشکی بود. آمدم کار را ادامه دهم که پرسیدند میخواهی یکی را بیاوریم برای کمک؟ به مانیتور نگاه کردم و به متنی که داده بودند تا در پوستر برنامه جای دهم. گفتم بد نیست اگر کسی تایپاش سریع باشد را بیاورند تا او تایپ کند و من با فتوشاپ کار کنم.
2- رویام به مانیتور بود که دیدم یکی وارد شد. لابد برایاش دیگر غریبه نبودم چون اینبار اسمام را صدا زد. پشتزمینهی پوستری که سفارش داده بودند یکدست سیاه بود و من تازه به صورت تمام صفحه بازش کرده بودم. همین بود که هرکی دم در ایستاده بود را میتوانستم در مانیتور ببینم. بیسر و صدا وارد شد و از من خواست تا متن را برای تایپکردن بهاش بدهم. صندلی را چرخاندم و خواستم بلند شوم. اما دیگر نیازی نبود؛ خودش آمده بود و نشسته بود روی میز کنار دستم، لپتاپاش را روی پایاش باز کرده بود و منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید. مثل اینکه به خودش قول داده بود به کسی نگاه نکند. با دست چپاش کاغذ را از دستام گرفت و با انگشت اشارهی دست دیگرش فرورفتگی کنار مانیتور را لمس کرد. طولی نکشید که صدای خوشآمدگویی ویندوز ویستا بلند شد. من هم دوباره صندلیام را چرخاندم و پشت به او به کارم ادامه دادم. پرسید کی کارم تمام میشود. خوشام نیامد! آخر به او ربطی نداشت. ضمن اینکه او باید اول تایپ را تمام میکرد. برگشتم بگویم مثلن یک ساعتِ دیگر که دیدم یک «فلش مموری» را از درگاه «یو-اس-بی» بیرون کشید و گرفت جلو من و گفت Done! فهمیدم حق داشته سوال بپرسد. میدانستم در مدت باقیمانده نمیشود کار را تمام کرد و باید بقیهاش را بگذارم بعد از برنامهی ساعتِ شش. همینها را که برایاش توضیح دادم، به ساعت کنار مانیتورش نگاه کردم و گفتم پانزده دقیقهی دیگر میروم. یک عکس سیاه و سفید از دو نیمکت مقابلِ هم در یک قطار قدیمی را گذاشته بود بکگراند صفحه. فلشِ دوربین هم در بازتاب پنجرهی قطار نمایی از عکاس را نشان میداد. صورت «او» هم مقابل مانیتور در تصویر محو شده بود. یادآوری کرد که همهی بچههایی که جلوی آسانسور طبقهی ششم جمع شدهاند منتظر اتمام کار من هستند و تا پرینت نگیرند و نصب نکنند هیچکس به خانه نمیرود …

3- ساعت داشت هشت میشد. یک پوستر هشت فوت در هشت فوت یک فایل دو گیگابایتی تولید کرده بود. هربار که میخواستم «سیو» کنم حداقل پنج دقیقه طول میکشید و من هم کار دیگری نداشتم بهجز اینکه در مانیتورم دقت کنم و ببینم دارد چهکار میکند. شاید علتاش این بود که اینترنت قطع بود و بهانه دستم میداد. وقتی که پنجاه شصت درصد پوستر با فونت و عکس پوشیده شده بود نمای کاملی ازش نداشتم. فقط در لابهلای کلمات میشد فرم موهایاش و گاهی حرکاتاش را دید. هنوز منتظر بودم و در فضاهای تاریک و سیاه پوستر جستجو میکردم که دو تا دستاش را کنار میز مشت کرد و پرسید چه ساندویچی باید برایام بخرد. وقتی فهمید ممکن است تعارف کنم، توضیح داد که هزینهاش از بودجهی کلاب پرداخت میشود و اصلن دلاش برایام نسوخته است و تازه از «مل» دستور دارد مراقبام باشد…
4- اگر خوب یادم مانده باشد ساعت نه و نیم بود. ساندویچ «فوتلانگ» روی میزم چشمک میزد. نمیخواستم قبل از پایانِ کار درگیر خوردن شوم . برای آخرین بار دکمهی «سیو» را زدم و منتظر ماندم تا نوار آبیرنگ پایین صفحه پر شود. داشت نگاهام میکرد. اینبار بیشتر. پرسید تمام شدی؟ برگشتم و گفتم «یس!» انگار منتظر همین یک کلمه بود تا ذوق کند و بگوید «By the way, I’m … pleasure to meet you». فکر کردم میخواهد بگوید شبخوش؛ اما نه! منتظر مانده بود تا مزاحم من نباشد و حالا که مطمئن شده بود کارم تمام شده، خودش را معرفی کرده بود. «او» یک دو رگهی شرقی-اروپایی است با موهای سیاه بلند و پیچخورده. این بار که دوباره به چشماناش خیره شوم بهتان میگویم عنبیهاش چهرنگیست. خداحافظی برایاش سختتر از سلام بود!
5- شاید ادامه داشته باشد …
12 comments مارس 5, 2009
