Archive for فوریه, 2009

مهندسان هنرمند

به این قسمت از یک دعوت‌نامه دقت کنید بی‌زحمت. نوشته «مهندسان هنرمند». از این‌که چرا به دست من رسیده و چرا مثلن من را هم قاتی خودشان کرده‌اند اصلن اصلن خبری ندارم. فکر می‌کنم چون در لیست ایمیل برخی از این انجمن‌های مهندسی بوده‌ام به دستم رسیده و هم‌چین هم انتخاب شده نیست.

artist_engineer

جوری نوشته «مهندس هنرمند» که انگار چیز عجیب و غریب‌ای‌ست و تجلی‌گاه جمع نقیضین. حتمن برای خیلی‌ها شگفت است که یک نفر هم مهندس باشد هم هنرمند. برای من که بیش‌تر به لطیفه شبیه است. این‌که چهارتا هنرمند به خاطر مهندس بودن‌شان دور هم جمع شوند. البته اهمیتی ندارد. فقط سوالی که برایم پیش آمده این است که چرا هنرمندان جلوتر از این نگفتند «هنرمندان مهندس»؟ نمی‌خواهم پیچیده و یا بدبینانه نگاه کنم! فقط می‌خواهم بگویم که هنرمند، هنر را بالاتر از آن می‌داند که مهندسی را اضافه کند به عنوان هنرش. اما مهندس حتمن می‌داند که ضعف عمده‌ی‌اش بی‌ارتباطی‌ با دنیای هنر است. برای همین وقتی عنوان هنر اضافه می‌شود انگار گامی بزرگ‌تر برداشته است. اما عکس قضیه صادق نیست. اصلن نگاه کنید (+ و +) برداشته‌اند به «استاد همایون خرم» جایزه داده‌اند. به کسی که در دنیای هنر حرف اول را زده و نه در دنیای مهندسی! پس در واقع گشته‌اند در بین هنرمندان آن‌هایی که مدرک مهندسی داشته را آورده‌اند و اسم‌اش شده «مهندس هنرمند». این قضیه اصل‌اش زیر سر پزشکان محترم است (+) و مهندسان برای عقب نماندن از قافله کپی برابر اصل زده اند؛ اگر خواستید بیش‌تر بدانید به آدرس وب‌سایت موزه‌ی دکتر سندوزی (+) سری بزنید. شاید هم چون شهرداری تهران متولی این جریان است،‌ باید دنبال بودجه‌ی سرگردانی بود که می‌بایست پیش از پایان سال خرج شود!

2 comments فوریه 20, 2009

کفش تق‌تقی

اولین باری که به صورت جدی از این نوع کفش‌ زنانه ترسیدم، هفت یا هشت سال بیش‌تر نداشتم. از این کفش‌های پاشنه‌بلندِ زنانه که در حین خدمت‌رسانی به صاحب گرامی‌اش مقادیر هنگفت‌ای سر و صدا تولید می‌کند. در آن مجلس عروسی در همان میانه‌ی میدان که «رقص‌ای چنین» آرزوی همه است، یکی از بانوان بزرگوار چنان پا روی پای بی‌چاره‌ی من گذاشت که تا مدت‌ها جای سوراخ‌شدگی ناشی از فرورفتن پاشنه‌ی باریک در گوشت و پوست و استخوان را می‌شد دید. حادثه‌ی بعدی مدتی بعد در میهمانی دیگری اتفاق افتاد که بانوی بزرگوار دیگری از روی کفش تق‌تقی‌اش به زمین افتاد و دستِ گچ‌گرفته به خانه بازگشت و خاطر همه را تلخ کرد. و حوادث دیگر شبیه به این‌ها که هنوز هم ادامه دارد. همین شش ماه پیش بود که در یک میهمانی اگر به موقع پای‌ام را نمی‌دزدیدم به جای جوراب چهاردلاری‌ِ نازنین پایم سوراخ می‌شد و کِش می‌آمد.

امروز وقتی داشتم با بی‌رغبتی به سمت دانش‌کده می‌رفتم از پشتِ سر صدای این کفش لعنتی را می‌شنیدم که با سرعت هرچه تمام‌تر داشت به طرف‌ام می‌آمد. انگار دارند میخ توی سرم می‌کوبند. هرچه خواستم خودم را به بی‌خیالی بزنم نشد. به محض این‌که احساس کردم یارو دقیقن رسیده پشت گردن‌ام و ممکن است پای‌ام را سوراخ کند برگشتم! خانم‌ای با احترام سلام کرد و گفت می‌بخشید ترساندم‌تان! می‌دانید دانش‌کده‌ی فلان کجاست؟ و چون همان‌جایی می‌رفت که من ‌می‌رفتم یک‌دیگر را هم‌راهی کردیم. کاری ندارم که اگر از الگانس‌اش پیاده می‌شد باید خم می‌شدم تا ببینم‌اش اما حالا یک سر و گردن از من بلندتر بود …

پس از نگارش: این (+) درست است در موضوع بی ربط است اما در عنوان مرتبط است.

6 comments فوریه 19, 2009

ولنتاین

اگر نگویید خیلی غربی شده‌ام یا غرب‌زده و اگر نگویید «سپندمذگان» خودمان صد برابر این تحفه‌ها می‌ارزد، با شادابی به شما ولنتاین را تبریک خواهم گفت. حتی اگر این‌ها که گفتم را بگویید،‌ باز هم ولنتاین را به شما تبریک می‌گویم. نه به این خاطر که روشن‌فکرم و بر خودم لازم می‌دانم که حرف همه را بشنوم،‌ نه! اصلن! به این علت که نه آن کلمه‌ی چی‌چی‌مذگان در ذهن‌ام اعتباری دارد و نه آن‌جایی که مولدش بوده. چه‌طور بگویم؟ ها … بگذارید ساده‌ترش کنم که کسی به دردسر نیفتد. من آن روزی را دوست دارم که اندیشه‌ی عملی‌اش در کنارش حاضر باشد. از سپندمذگان متنفر نیستم. اما هیچ احساس نزدیکی‌ای به‌اش ندارم. کلمه‌ای‌ست در انتهای تاریخ و متعلق به سرزمین‌ای که ردی از تاریخ‌اش برجای نمانده و آرام آرام به چهار تکه سنگ و ستون‌اش هم بعد این دو هزار و شاید بیش‌تر و شاید کمتر سال می‌توان شک کرد. اصلن بگذارید جوری بگویم که به کسی برنخورد. من در چارچوب فضای واقعیت منطبق بر تجربه‌ی خودم فارغ از زمان و مکان ولنتاین را تبریک می‌‌گویم. ولنتاین خودم را، ولنتاین‌ای که شدنی‌ست و ولنتاین‌ای که پرشادی‌ست را تبریک می‌گویم؛ به همه‌ی شما، به آن‌ها که دوست‌شان دارم، به آن‌ها که عشق می‌ورزم و به آن‌ها که در شب‌ها و روزهای دیگر بخش‌ای از این تبریک‌گویی خواهند بود.

6 comments فوریه 14, 2009

سوم دبیرستان

پرده‌ی اول: سوم دبیرستان از معدود سال‌هایی بود که از خودِ درس خواندن لذت می‌بردم و درس را برای آن‌که «باید» نمی‌خواندم. یادم هست که مثلن معدل‌ام از همه‌ی سال‌های دیگر دبیرستان بیش‌تر شد و در درس‌هایی که شدنی نبود، بیست آوردم. این داستان دیگر تکرار نشد و درس را برای آن‌که «باید» و «گزینه‌ی دیگری نیست» خواندم. این‌ها اصلن به این معنی نیست که انگیزه‌ی کافی برای درس نداشتم. نه، مشوق‌های جنبی از درس ابزاری می‌ساخت که ممکن بود انگیزه‌ی درس خواندن را تقویت کند. می‌خواهم بگویم که درس جزو کارهایی بود (و کماکان هم) که به‌سان غذا خوردن «باید» انجام‌اش داد اما می‌شود لذت‌اش را هم برد. غذا را می‌شود هم به صورت فست‌فود، ایستاده و با عجله خورد و هم می‌شود در کمال آرامش با یک موسیقی پس‌زمینه میل کرد. یعنی در امورِ «مجبوره» هم می‌شود یادگرفت که چه‌طور جای نق‌زدن، حال‌اش را برد!

پرده‌ی دوم: چیزی که گفتم کمی به لحاظ فلسفی خطرناک است؛ این‌که خیلی چیزها را همین‌جور اله‌بختکی در ردیف کارهای «مجبوره» قرار دهیم. ساده‌اش این می‌شود که اگر من پس از کلی سال هنوز با چیزی حال نمی‌کنم چرا باید پیوسته گریبان‌گیرش باشم و او هم آویزانِ من؟ در همین مثالِ درس‌خواندن ممکن است بشود این‌گونه تفسیر کرد که کمبودِ (یا نبودِ) رشد کافیِ ابعاد دیگر که یارای مقابله با این بعد تکمیل‌یافته از توانایی‌های مرا ندارد، به تتهاترین بعدِ من اجازه می‌دهد تا خودش را به زور در زمره‌ی اعمال «مجبوره» بچپاند و فرصت ندهد که فضای انتخاب بیش از یک گزینه را تجربه کند. یعنی هیچ جنبه‌ی دیگری در من وجود نداشته که با تمرین به کیفیت‌ای در سطح توانایی درسی من رسیده باشد. و همه‌ی این‌ها یعنی تولید آدمی تک‌بعدی که اگر با عینک بدبینی ببینیم با یک موجود تک‌سلولی تفاوت عمده‌ای ندارد. فقط فرق‌اش این است که مجبور است به خاطر قالب ‌‌آدم بودن‌اش، انرژی‌ای بیش‌تر از یک تک‌سلول بسوزاند.

پرده‌ی سوم: شعارهای بالا را خودم هم رعایت نمی‌کنم؛ هرچند که خیلی وقت است دارم دست و پا می‌زنم تا از طبقه‌ی موجودات تک‌سلولی خارج شوم. شاید چند شاخه بالاتر در ردیف حشرات از خانواده‌ی «حاج زنبور عسل» جای بدی نباشد. اصلنِ اصلن دوست ندارم روی سنگ‌ِ آرام‌گاهِ ملکوتی‌ام حک شود «موجود تک‌سلولی» و مردم با محاسبه‌ی تفاضل سال‌های تولد و عروج‌ام، به دنبال مطالبه‌ی میزان انرژی مصرفی اضافه از حیات پربرکت‌ این‌ دنیایی‌ام باشند. در این پنج شش سال تلاش‌ام این شده که ابعاد تازه‌ای از خودم را کشف کنم و برای هرکدام آرزوها، شادابی‌ها و شعفِ حرکت فردی و یا اجتماعی داشته باشم.

پرده‌ی آخر، در کتاب‌خانه: دو سه روزی می‌شود که برای از بین بردن یکنواختی‌یِ محیط‌ِ کار به جای آفیس (مجبورم بگویم آفیس چون میک‌سنس نمی‌کند اگر می‌گفتم دفترِ کار) بار و بندیل‌ام را برمی‌دارم و می‌روم به کتاب‌خانه‌ی دانشگاه. این اولین باری نیست که محیط‌ را عوض می‌کنم. کتاب‌خانه از آن‌ جاهایی‌ست که وقتی تمرکز بیش‌تری می‌خواهم به سراغ‌اش می‌روم. اما این چند روز محیط جدیدی را دارم تجربه می‌کنم. محیط جدیدتری از «باید درس خواند». فکر نکنید دارم فیلم‌نامه‌ی فیلم هندی می‌نوسم اما الان لازم است فلش‌بک بزنم به سوم دبیرستان که دیگر تجربه‌اش نکرده بودم. دارم دوباره سوم دبیرستانی می‌شوم!

10 comments فوریه 7, 2009


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

فوریه 2009
د س چ پ ج ش ی
« Jan   Mar »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
232425262728  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات