Archive for ژانویه, 2009

عاشقانه‌ها

وقت‌هایی می‌شود که آدم دوست دارد در مورد چیزی بنویسد که بی‌شک و تردید از «عاشقانه‌ها»ست. اما تا می‌آیی بنویسی یا زبان‌ات بند می‌آید و یا سانسورچی امور داخله جملات و کلمات‌ات را با موارد ایهام‌‌آمیزش عوض می‌کند. یک چیز به‌درد‌نخور می‌شود که نه به درد خودم می‌خورد و نه به درد هیچ خواننده‌ی زبان بسته‌ای (به‌جز آن‌ها که حق‌شان را در کامنت‌دونی مطالبه می‌کنند!)

asheghaneha

خب! حالا دوکار می‌شود کرد؛ یکی این‌که وقتی موقع‌اش شد- همان وقتی که دارد عاشقانه‌ات تراوش می‌کند- بی‌خیال وبلاگ‌ات شوی و بروی برای خودت بچری و دوم این‌که بچه‌پُر‌رو‌بازی در بیاری و بیایی بنویسی. برای کسی که بچه مثبت‌بازی در می‌‌آورده تا حالا و می‌رفته می‌چریده باید شرایط را مهیا کرد. چطوری؟ خب! حالا من می‌خواهم یک کار کوچک کنم از امروز. امروز که از هرگونه تراوشات عاشقانه‌ طیب و طاهر هستم، یک قدم کوچک برداشتم. در مجموعه‌ی دسته‌های وبلاگ‌ام یک دسته‌ی جدید به راه انداختم به نام «عاشقانه‌ها». چیزی شبیه به لوگو هم ساختم که همین‌جا می‌بینید. از دوتا المان درست شده؛ یکی آن دسته موی رویایی «سی‌درجه» و دیگری عنوانِ ماجرا. یادتان نرود که آن دسته موی جادویی، یک بمب یا نارنجک در آستانه‌ی انفجار و یا قلم‌موی آفرینش هم ممکن است باشد؛ پس خیلی هم احساسی برخورد نکردم. این‌کار ممکن است باعث شود تا از حالا به بعد در مواقع فوق‌الذکر به‌جای فال حافظ بیایم و بنویسم. ممکن است گفتم‌ها! هیچ‌ چیزی توی این دنیا قطعیت ندارد. ممکن است فردا بزنم زیر حرف‌ام. پس اگر به مطالب «زرد» علاقه‌مندید منتظر باشید تا این لوگو دوباره در یک پست ظاهر شود!

8 comments ژانویه 29, 2009

وقتی نمی‌دانم چه می‌خواهم

همین الان، درست همین الانِ الان. همین‌جور الکی الکی انگار یک دل‌شوره‌ قورت داده‌ام. یک دل‌شوره‌ی بزرگ که ابعادش جوری هست که از لوزالمعده تا ته‌ حلق‌ام را انگولک می‌کند. هرچه اطراف‌ام را نگاه می‌کنم و هرچه در وقایع روزهای اخیرم سرچ می‌کنم چیزی پیدا نمی‌شود. این روزها خوبِ خوب بوده‌ام. همه‌ی نمودارهای درسی‌ام هم درست روی داده‌های آزمایش‌گاهی فیت شده‌اند. با استادم چندین لبخند و چندین ایمیلِ آدم‌وار رد و بدل کرده‌ایم… چیز دیگری نبوده! یک فیلم دیده‌ام … چند شب پیش به رستوران رفته‌ام … فکر نکنم آزارم به کسی رسیده باشد … ها … چندتا فحش ناموسی به برپاکنندگان جنگِ غزه … هم‌فکری برای میهمانی‌یِ تولد یکی از دوستان … یک فصل از کتابِ «بیوتن» که با همه‌ی روی اعصاب بودن‌اش به‌اش عادت کرده‌ام … و دیگر هیچ … کسی هست این‌جا چیزی بداند بیش‌تر از این؟ … آآآآآ … جون جدم کاری دیگر نکرده‌ام!

پی‌نوشت: نشستم که مثلن دعا کنم هر‌چی هست به‌خیر بگذره! ولی اون‌قدر موضوع الکی‌ه که گفتم خدا یه‌هو ناراحت می‌شه و می‌گه پاشو دیوونه! نصفه شبی اومدی نه خودت می‌دونی چی می‌خوای و نه می‌ذاری کسی به کارش برسه! رفتم به جاش یه لیوان آب ‌ِگریپ‌فروت خوردم و لعنت فرستادم به هرچی دل‌شوره‌ی الکی‌یِ نامرده. تو روحِ مسببین‌ش. این‌شالله که موردی نیست و اگه باشه هم خدا بزرگه!

8 comments ژانویه 26, 2009

سی درجه

بدنه‌ی قطار مترویی که از حرکت ایستاده را دنبال می‌کنم تا نزدیک‌ترین دری که می‌شود از آن وارد شد را بیابم. حوصله‌ام سر رفته از بس روز کسالت‌آوری بود. دل‌دردی گرفته بودم در نقطه‌ای بالاتر از ناف! دگمه‌‌اش را فشار می‌دهم و در باز می‌شود. به‌جز پنج شش نفری که پراکنده نشسته‌اند، بقیه‌ی فضای سی چهل نفری واگن خالی‌ست. او، روی یکی از نیمکت‌های انتهایی جوری نشسته که به محض ورود از حضور من باخبر می‌شود. یک هدفن گنده دارد که گذاشته روی گوش‌هایش و موسیقی را تا ‌آن‌جا که می‌شده زیاد کرده است. موسیقی‌اش هم چیزی شبیه پاپ دهه‌ی هشتاد است. مثل سامورایی‌ها موهای خرمایی بلند‌ش را از پشت جمع کرده و موقع بستن آن‌چنان کشیده که چشمانِ درشت‌اش کمی بادامی شود. تازه، انگار وسط سر هم بسته نشده.‌ از روبرو به نظر می‌رسد که حدود سی درجه با فرق سرش زاویه دارد. زیرچشمی داریم یک‌دیگر را می‌پاییم. نمی‌خواهم بروم در حوالی او بنشینم، اما به خودم که می‌آیم می‌بینم به او رسیده‌ام و فقط یک ردیف نیمکت باقی مانده و اگر با همین سرعت ازش عبور کنم با مخ به انتهای واگن چسبیده می‌شوم. می‌روم ردیف پشتی و روی نیمکت‌ای می‌نشینم که پشت کله‌اش، هدفن‌گنده‌اش و موهای خرمایی دم‌اسبیِ کجکی‌اش را ببینم. او انتهای نیمکت خودش و کنار پنجره نشسته و دارد سعی می‌کند به‌ترین زاویه را برای دیدن من که در اول نیمکت ‌به‌دور از پنجره جاخوش کرده‌ام پیدا کند. و یک لحظه هر دو میخ می‌شویم. همان زاویه‌ی سی درجه باید باشد چون حالا که در نور شیشه به یک‌دیگر بر و بر نگاه می کنیم، دم‌اسبی‌اش هیچ انحراف‌ای با خط قائم‌ای که از مرکز زمین می‌گذرد و طرف دیگر در‌می‌آید ندارد. فکر می‌کردم حالا شروع کند به نازکردن و یا شروع مجدد حرکات موزون سرش با موسیقی و یا هر کوفت دیگری که به واسطه‌ی دختربودن‌اش یاد گرفته است. اما اصلن این‌کارها را بلد نبود. هدفن را برداشت، روی نیمکت پلاکسی‌گلس لیز خورد و آمد درست اول نیمکت. حالا موهای دم‌اسبی خرمایی سی‌درجه‌اش روبه روی صورت من است. نکرد پلیر موسیقی‌اش را خاموش کند. صدای موسیقی بلندتر از قبل گویا به تساوی به هردوی‌مان می‌رسید. خیلی موسیقی آشنا بود، ولی به واسطه‌ی هول حلیم توان فکری نداشتم و بعدها که خودش گفت فهمیدم همان موسیقی مورد علاقه‌ام بوده. کنجکاو شده بودم و دیگر از پنجره نگاه‌اش نمی‌کردم. نمی‌دانم چه شد که دوباره تصمیم گرفت کار جدیدی (شاید هم کار جدی‌ای) بکند. حالا دیگر کاملن روی نیمکت‌اش چرخیده بود به سمت من، چانه‌اش را گذاشته بود روی زانوها و پاهایش را با هر دو دست جمع کرده بود توی سینه‌اش! داشتم قبض روح می‌شدم! نمی‌دانستم به کجا نگاه کنم. اول‌اش فکر کردم به‌تر است پنجره را نگاه کنم و خودم را به بی‌خیالی بزنم. اما فرار از این نگاه معصومانه و دوست‌داشتنی انکار زیبایی و آفریدگار زیبایی بود! گفت سلام! دیگر شک نداشتم که یا خواب‌ام و یا واقعن قبض روح شده‌ام و این هم خوش‌آمدگویی‌یِ نکیرِ عزیز و یا منکرِ محترم است؛ هرچند که مطمئن بودم هرکدام‌شان باشند، دارند هم‌زمان فتبارک‌الله هم می‌گویند! …
ممکن است ادامه‌دار باشد!

10 comments ژانویه 20, 2009

تجربه‌ی شصت و دو روزه

نموداری که در زیر می‌بینید حاصل یک تلاش شصت و دو روزه است در یک تجربه‌ی جدید. فرض کنید قرار است چیزی را تجربه کنید؛ اما این کار را انجام نمی‌دهید که فقط چیزی را بیازمایید، بل‌که قرار است آن را به سرانجام برسانید. پیش از شروع کار به شما گفته می‌شود (توسط کسانی که این تجربه را دارند) که حاصل کار ممکن است سه حالت داشته باشد؛ موفقیت کامل (صد درصد)، موفقیت (پنجاه درصد) و یا بدون پیش‌رفت (صفر درصد).

tokekheng

امروز نتیجه‌ی تلاش شصت و دو روزه‌ی من تعیین شد که می‌بینید. کار از همان حالت صفر شروع شده و طبیعی‌ست. پس از یک تلاش موفق به پنجاه رسیده که موفقیت را نشان می‌دهد، اما یک افت کوتاه و سپس دوباره رشد سریع آن را به موفقیت کامل رسانده است. تا این‌جایش حرف ندارد. اما دوباره در کمال ناباوری نزول داشته و در پایان روز شصت و دوم به ده درصد بسنده کرده است که هیچ‌کدام از حالت‌های گفته شده را نشان نمی‌دهد. کمپانی مجری این پروژه اکنون در تفسیر این مساله با مشکل روبرو شده است. دو حالت را به من پیش‌نهاد داده؛‌ یکی این‌که بنده شرایط اولیه‌ی کافی برای شرکت در این تجربه را نداشته‌ام و دوم این‌که ممکن است این تجربه برای من کمی بیش‌تر طول بکشد. در حالت دوم کمپانی باید تعداد روزهای بیش‌تری را از نتیجه‌ی تجربه (بدون شروع مجدد) مانیتور کند تا نتیجه به یکی از حالت‌های سه‌گانه منجر شود.

شانس ما رو باش به‌خدا!

4 comments ژانویه 18, 2009

هنر و اخلاق

سال اول راهنمایی، شیراز، مسابقات هنرهای تجسمیِ دانش‌آموزی:
مسابقه، یک اردوی یک‌روزه است که در بیرون شهر برگزار می‌شود. صبح زود که وارد می‌شویم دو چیز به دانش‌آموزان منتخب نواحی‌یِ‌ مختلف می‌دهند؛ شیرگرم و مشت‌ای کاغذ. از میان همه‌ی کاغذها و نوشته‌هایی که سعی شده خیلی هنرمندانه تهیه شود یک چیز در ذهن من می‌ماند. بروشوری با این عنوان: «هنر و اخلاقِ مکتبی». طبق عادت در میان همه‌ی بروشورهای رنگی و خوش‌فرم قرارشان می‌دهم تا چند سال بعد (مثلن 10 سال) که قرار بود خانه‌تکانی کنم دوباره می‌بینم‌اش و برای بار اول می‌گشایم‌. سخنرانی یک رهبر مذهبی-سیاسی مملکت است. حوصله‌ی خواندن‌اش را ندارم، با بقیه‌ی کاغذهای باطله دور انداخته می‌شود.

در من اعتقادی وجود دارد دال بر ارتباط اخلاق و هنر. اگر بخواهم ساده بگویم این می‌شود: «اخلاق، هدیه‌ی هنر است به هنرمند». همین یک جمله‌ی مسخره را هنوز هم دوست‌ دارم اما اصلن درست نیست. یعنی چندین و چند مثال نقض اساسی پیدا کرده‌ام که این برداشت ذهنی‌یِ مرا بمباران کرده است.

اول باید دوتا مفهومِ هنرمند و اخلاق را توضیح دهم. اما مگر به این سادگی‌ست؟ این‌که هنر چیست و هنرمند کیست آن‌قدر سخت است که راحت می‌شود هر ننه‌قمری را هنرمند خواند و یا برعکس‌اش می‌شود تعریف‌ای ارائه داد که هنرمند درست حسابی هم به زیر سوال برود. در حوزه‌ی اخلاق که اوضاع قمر در عقرب‌تر است. اما به صورت ساده می‌شود هنرمند را کسی دانست که قدرت خلق یک اثر هنری را دارد؛ یعنی می‌داند چه‌گونه تکنیک‌های هنر (فرض کنید هنر‌های هفت‌گانه) را در تولید یک اثر هنری به‌کار گیرد. مثلن کسی که آهنگ‌ساز است بداند چگونه از مجموعه‌ی سازهای موجود به آرایش جدیدی از آواها رسید که آهنگ جدیدی آفریده شود. پس این فرد می‌شود هنرمند. حالا اگر آدم خوبی هم باشد می‌شود هنرمند با اخلاق. خوب بودن را هم این‌گونه تعبیر می‌کنم: کسی که آزارش به دیگران نرسد، خوش برخورد و گشاده‌رو باشد.

رادیو زمانه گفت‌وگویی با گلپا،‌ خواننده‌ی قدیمی انجام داده که داشتم می‌شنیدم (+). خوش‌ام نیامد. خیلی متواضعانه نبود (تواضع را هم اضافه کنید به خوب بودن هنرمند). با این‌اش کار ندارم. در میان مصاحبه نقل قول‌ای شد از استاد تهرانی (نوازنده‌ی تنبک) با این مضمون که «مرحوم حسین تهرانی همیشه می‌گفت اول آدم باشید بعد بروید دنبال هنر، بعد موسیقیدان شوید.» البته این جمله یک‌جوری کاسب‌کارانه و از نگاه بالا به پایین است،‌ اما در مفهوم کلی درست مخالف نظر (سابق!) من است. یک جوری راست است. مثلن از فلان آقاپسر و یا خانم‌دختری که در اوقات فراغت تابستان‌اش رفته چیزی یاد گرفته و با توجه به استعدادش به سطح مطلوبی از آفرینش رسیده نمی‌توان انتظار اخلاقی هم داشت. آره؟

هرچه سعی  می‌کنم دو دوتا چارتا ‌کنم، بازهم دل‌ام با تعریف خودم همراه است؛ هنر باید چیزی به هنرمند بدهد. پس چرا نداده؟ شاید هم به ما که رسید آسمان تپید. دیووووونم کرده! می‌دانم مراتب هنر، کیفییت اثر و مزخرفات‌ای نظیر «هنرمند خلاق» و مهملات‌ای از این دست را هم می‌شود به مجموعه اضافه کرد؛ اما دوست دارم مرغ‌ام یک پا داشته باشد.

بعد از نگارش: این هم بی‌ربط نیست (+)

5 comments ژانویه 17, 2009

ترانه‌خون قصه‌ی …

جمله‌ای مثل «از وقتی این‌جا آمده‌ام» یا «در مدت اقامت‌ام در این‌جا» و یا نظیر این‌ها را گویا در نوشته‌های وبلاگ‌ام زیاد تکرار می‌کنم. خواستم جلوگیری کنم از نوشتن‌اش اما به محض این‌که آمدم دوباره چیزکی بنویسم، این‌گونه آغاز کردم:

از وقتی به این‌جا آمده‌ام خیلی کم (در حد دو سه باری که هیچ‌کس در خانه نبوده) در حمام آواز خوانده‌ام.

خب! واقعن به این‌جا آمدن‌ام مربوط می‌شود دیگر. چرا ننویسم؟ پس ادامه می‌دهم:

از وقتی به این‌جا آمده‌ام خیلی کم (در حد دو سه باری که هیچ‌کس در خانه نبوده) در حمام آواز خوانده‌ام. ایران که بودم (مخصوصن خانه‌ی بابام) حمام رفتن به‌جز اجرای دستور «النظافه من الایمان» خاصیت دیگری هم داشت؛ تمرین آواز و اجرای آخرین موسیقی روز. این مال وقتی بود که دیگر، اعضای خانواده شرطی شده بودند به شنیدن صدای انکرالاصواتِ من و کاری نداشتند به آن‌چه اجرا می‌شود. فرض بر این بود که وقتی من در حمام‌ام باید تحمل کرد. این پروسه در دوران خوابگاه کمتر شد چون با واکنش جدی دیگران روبرو می‌شد! اما هنوز می‌شد خواند. می‌شد زمان‌هایی را در طول روز تنظیم کرد که به کسی آزار نرسد. اما این‌جا انگار کسی برای خودش نمی‌خواند. در خیابان اگر برای خودت بخوانی- اگر خیلی منصفانه قضاوت کنند- جزو آن دسته از آدم‌هایی قرار می‌گیری که به حقوق دیگران احترام نمی‌گذارند. خواندن در حمام که احتمالن به مشکلات روحی روانی نسبت داده می‌شود. برای من که معمولن یک ترانه‌ی صبح‌گاهی را موقع بیرون رفتن از خانه در سر دارم و دوست دارم تکرارش کنم، و یک سمفونی شامگاهیِ دیگر (که ممکن است ساسی مانکن باشد!) برای انتهای روز دارم خیلی سخت می‌شود! مجبورم خیلی آهسته بخوانم. وقتی کسی از کنارم رد می‌شود حتمن نگاه عاقل اندر سفیه می‌اندازد. این آقایان و خانم‌ها اگر سن‌شان زیاد باشد و احیانن رنگ موهایم را هم تشخیص دهند ترس‌شان چند برابر می‌شود.

حالا در خانه‌ هم شروع کرده‌ام. اول‌اش چند موسیقی خارجی می‌خواندم که معنی‌اش را می‌فهمیدند؛ مثل تایتانیک! عادت‌شان دادم به این‌که من وقتی در آشپزخانه‌ام برای خودم می‌خوانم. بعدش یواش یواش موسیقی ایرانی هم قاتی‌اش کردم و در این لحظه کل موسیقی ایرانی‌ست. این‌ها هم عادت کرده‌اند دیگر. اول‌اش کمی برای‌شان عجیب بود ولی حالا مجبورند دل به موسیقی‌اش بسپارند! وقتی هم که کنجکاو می‌شوند بدانند چه می‌خوانم هیچ راهی ندارم جز دست‌به‌سرکردن‌شان! آخر چگونه می‌شود «نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد» و یا «غم عشق‌ات بیابون‌پرورم کرد» را ترجمه کرد؟ اگر هم ترجمه‌شدنی باشد در‌می‌آیند و می‌گویند چه‌قدر تو در تخیلاتی؟ به زندگی عادی برگرد! از همه‌ی کسانی که مرا تحمل کردند و تحمل می‌کنند سپاس‌گزاری می‌کنم!

پی‌نوشت: می‌خواهم ترانه‌های روز و شب‌ام را جایی ثبت کنم. بد نیست. شاید از روی آن بشود به چیزهایی در درونیات‌ام پی ببرم.

پس‌نوشت: فراموش کردم بگویم شب‌ها وقتی از زیر راه‌پله‌ی دانشکده بیرون می‌رویم (به اتفاق رفیق شفیق) کمتر از 10 ثانیه زمان داریم تا در آن فضایی که انعکاس صدا از حمام هم به‌تر است چه‌چه بزنیم! آن را فراموش کرده بودم. وقتی به آن‌جا می‌رسیم طبق عادت همه‌ی حرف‌ها برای همان مدت 10 ثانیه پایان می‌یابد و هرکس به فراخور حال‌اش آوازی می‌خواند و بعدش ادامه‌ی حرف‌هایمان؛ به روی خودمان هم نمی‌آوریم!

9 comments ژانویه 11, 2009

زندگی به‌کام است

برای نوشتن چه دلیل‌ای مهم‌تر از این که بخواهی اولین پست سال جدید میلادی را بنگاری و این‌که بخواهی عدد 2009 در بایگانی مطالب وبلاگ‌ات دیده شود؟ پس می‌نویسم چون هستم، چون دارم فکر می‌کنم و چون زندگی رو به راه است.

و در کنار این خودخواهی‌های شخص‌ای که زندگی را به کام می‌بینم و این حقِ من است، آدم‌ها در جایی دیگر از دنیا دارند دسته دسته از دنیای مادی به دنیای معنوی انتقال می‌یابند ولی انگار کسی کک‌اش هم نمی‌گزد! نه من و نه امثال من. همه دارند نگاه می‌کنند به ماجرایی که سال‌هاست دستی دستی به راه افتاده بر سر دیوانگی گروهی پرتعصب و پرتهی‌مغز! من که دارم از این‌جا تماشا می‌کنم و نمی‌دانم چه می‌شود. بقیه هم به‌جز حرف زدن و شعار دادن کاری از دست‌شان بر نمی‌آید. شاید به‌تر باشد همه خفه‌خون بگیریم تا خود لامصب‌شان لااقل بدانند چه‌گونه باید جنگ یا دفاع کرد. آمین!

6 comments ژانویه 7, 2009


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

ژانویه 2009
د س چ پ ج ش ی
« Dec   Feb »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات