Archive for دسامبر, 2008

نمی‌تراود مهتاب

«… امروز روز کریسمس است و دیگر هیچ. و دیشب هم گویا شب کریسمس؛ همان شب‌ای که بابانوئل می‌آید و برای کودکان‌ ساده‌لوحِ ابله هدیه می‌آورد. هدیه می‌آورد که چه شود؟ که خوش بگذرد؟ یا آن‌که بعدها به خاطرشان بماند کودکی یعنی بی‌خبری؟ همان به‌تر که دیشب را نه ساعتِ تمام خوابیدم! بیدار نماندم که از آسمان یک ابله‌تر از خودم بیاید. بیدار نماندم و حاضر هم نیستم برای کس دیگری بیدار بمانم که قصد فریب عالم و آدم را دارد. جناب بابانوئل قرمزپوشِ لپ‌گلی! من از تو و همه‌ی آن‌هایی که به آسمان می‌نگرند حال‌ام به هم می‌خورد! من از تو، نگاه معصومانه‌ات و تبسم‌هایی که قرار است روح‌نواز باشد هیچ دل خوش‌ای ندارم. دست از سرمان بردار لطفن…»

پی‌نوشت: این نوشته مال زمانی‌ست که چهار‌ماه بیش‌تر نبود این‌جا ساکن شده بودم؛ بیست‌و پنج دسامبر 2006 میلادی. حس کردم این روزها کم‌تر با خودم رو راست هستم.

6 comments دسامبر 25, 2008

از یلدا تا یلدا

این نوشته اصلنِ اصلن مینیمال نیست. «از یلدا تا یلدا» تلاش دارد تا همه‌ی تجربه‌های پرشتاب و تازه‌ی «من» را در ریختِ کم‌توانِ کلمه به تصویر کشد؛ تجربه‌هایی متفاوت با دوره‌ی بازگشتِ تصادفی که از یلدای پارسال آغاز شده و امیدوار است تا یلدای شیش‌صد سالگی‌ام ادامه‌‌دار به پیش رود. خدا وکیلی، شب‌ِ یلدا نقطه‌ی اکسترمم است.

3 comments دسامبر 22, 2008

اعتماد

این‌که حس اعتمادِ آدم‌ها به آدم‌ها چه‌گونه شکل می‌گیرد و چه‌گونه تداوم می‌یابد شده برای‌ام سوال! امروز به کسی گفتم و برای کس دیگری نوشتم و پرسیدم که اگر چیزی که شما  دوست ندارید- نه آن‌که شما را آزرده‌خاطر می‌کند- را دوست شما انجام دهد آیا ممکن است باعث شود تا اعتمادتان را نسبت به او از دست دهید؟ روشن‌ترش این است که آیا اعتماد ریشه در دوست داشتن دارد یا ریشه در صداقت؟ اگر پاسخ دوست‌داشتن باشد ممکن است منطقی باشد که شما با آن کار دوست‌تان را کم‌تر دوست‌ داشته باشید و اعتمادتان کم می‌شود. اما اگر ریشه در صداقت دارد، مادامی که صداقت یارو به زیر سوال نرفته باید اعتماد دست‌نخورده باقی بماند! همه‌ با صداقت موافق‌اند اما انگار پای عمل که می‌رسد میزان بالای دوست‌داشتن تعیین‌گر ارزشِ اعتماد می شود! خب دیوانه‌ها! اگر اعتماد را با دوست‌داشتن اشتباه بگیرید که به همه‌ چیز شــ[...]ـــیده می‌شود به‌خدا!

7 comments دسامبر 13, 2008

شل‌شدگی شرطی یا ژنتیکی

بعضی‌ چیزها و بعضی زمان‌های خاص آدم را شرطی بار می‌آورد. مثلن «شیراز» چه برای شیرازی‌ها و چه برای غیر شیرازی‌ها یک کلمه‌ی شرطی‌ست. به محض این‌که اسم‌‌اش می‌‌‌آید آدم دوست دارد خودش را ول بدهد جایی و خواجه حافظ بخواند؛ اگر چای و بساط دیگری هم باشد که نور علی نور است. بعضی زمان‌ها هم همین‌جوری‌ست. نمونه‌اش ماهِ آخر سال است؛ در ایران می‌شود اسفندماه و برای خارجی‌ها می‌شود دسامبر. در این ماه چون همه به فکر ماس‌مالیِ روزهای آخر هستند همه‌ی کارهای جدی را موکول می‌کنند به سال بعدی!

کلی کار سرم ریخته اما انگار همین حس خوبِ تعطیلی و جشن و این‌چیزها دیگر نمی‌گذارد که محکم کار کنم! دارم به این فکر می‌کنم که برای آدمی مثلِ من  که هر دوتا عید نوروز و کریسمس را دوست دارد و در ضمن شیرازی هم است، این شل‌شدگی‌ها شرطی‌ست یا ژنتیکی؟

11 comments دسامبر 12, 2008

خریت و به‌روز رسانیِ‌ پویا

مخازن گاز و نفت‌ای که مدیران امروز برای آینده تصور می‌کنند چیزی شبیه به یک سیستم فول-اتوماتیک است که خود همه‌ی کار خودش را با کم‌ترین دخالت دستی انجام می‌دهد. فرض کنید یک سری سنسور هوشمند در مکان‌های مشخص از چاه‌های تزریق،‌ تولید و کنترل قرار داده شده و داده‌های تولیدی در کسری از ثانیه توسط ماهواره‌های مخابراتی به پایگاه‌ای که قرار است اینترنت باشد منتقل می‌شود. پس در این‌جا،‌ به‌جز سنسورهای هوشمند، جمع‌‌آوری،‌ انتقال و بعدن نگهداری داده در اولویت قرار می‌گیرند. دقت کنید که در همین پروسه‌ی ساده چندین تخصص در بالاترین رده‌های مهندسی و علوم در حال کارند.

انتقال داده‌ها تقریبن آن‌چنان با سرعت انجام می‌شود که مهندسین‌ای که در دفتر خود به طراحی مشغولند هم‌زمان در جریان آن‌چه در فیلد در حال رخ دادن است قرار می‌گیرند. حجم داده‌ها آن‌قدر زیاد است که به صورت دستی آنالیز، تفسیر و مدل‌سازی که خودش فرایند‌های زمان‌بری در حد ماه هستند نشدنی‌ست. بنابراین همه‌ی این عملیات بایستی به صورت آن‌لاین،‌ اتوماتیک و در ارتباط با گروه مدیریت انجام شود. این می‌شود «فیلدِ هوشمند» که من دارم روی‌اش کار می‌کنم.

چیزی که سعی کردم توضیح دهم خیلی پیچیدگی دارد اما راه‌حل‌اش تقریبن مشخص است. یعنی هرچه بر حجم اطلاعات اضافه می‌شود،‌ شناخت ما از سیستم بیش‌تر شده و با یک کنترلر به‌روز رسانِ پویا می‌شود به سمت هدف حرکت کرد. لااقل امیدوار بود که دارد سیستم بهینه می‌شود هرچند به صورت محلی.

حالا این پیچیدگی را با پیچیدگی روابط آدم‌ها که مقایسه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بچه‌هایی که دارند روی ربات‌ها کار می‌کنند چه کار سختی دارند. مخزن نفت و گاز همین که فکر نمی‌کند به‌تر هم هست. در الگوریتم‌های ذهنیِ من که قرار است «آدم» را مدل کنند، هرچه بر اطلاعات افزوده می‌شود‌ بر تنها چیزی که اضافه نمی‌شود انگار شناخت است نسبت به سیستم. این روزها هرچه سیستم‌های آمارگیری، خبرپراکنی، و به‌روز رسانی پویا را بیش‌تر استفاده می‌کنم سخت‌تر می‌توانم تصمیم‌گیری کنم. یعنی عملن وقتی خودم را به خریت می‌زنم جواب‌ها منطقی‌تر از آب در می‌آید. شاید هم پردازش‌گر مخ‌ام دیگر به درد این کارها نمی‌خورد. یعنی انگار هیچ الگوریتمی قابلیت مدل‌سازی آدم را ندارد! شاید هم اشتباه از من است! چون حالا که مدل‌سازی با پیش‌فرضِ خریتِ خودم دارد جواب می‌دهد، چه نیازی‌ست به سخت کردنِ ماجرا؟ پس نتیجه‌ی انشا این باشد که  «ما خودمان را به خریت می‌زنیم تا زندگی به کام باشد!»

10 comments دسامبر 6, 2008

چند خط برای دوستان‌ام و …

1- داشتم این پستِ آخر وبلاگِ «کافه‌ کاتز» را می‌خواندم؛ نویسنده شاکی‌ست که گروهی از آدم‌ها همین‌جوری الکی حرف‌های دل‌شان را تحویل‌اش می‌دهند و او باید در آخر سر پاسخ‌گو و یا ارائه‌دهنده‌ی راه‌کاری خلاقانه باشد. می‌گوید «قیافه‌ام شبیه دردِ دل است». دارم فکر می‌کنم که خب! من هم گاه‌گاه‌ای (و شاید بیش‌تر) از این‌ حرف‌ها دارم برای گفتن با آن‌هایی که به چشم‌هایشان اعتماد دارم و دوست‌شان دارم. و این‌کار را بارها و بارها کرده‌ام و به‌گمان‌ام پایانی هم ندارد. خواستم این‌جا بنویسم که ثبت شود در خاطرم و خاطره‌شان که قدرشناس محبت‌هایشان هستم و خواهم بود. لطفن اگر مثل این خانم زمان‌ای شاکی شدید نروید جای دیگر بگویید‌ ها! حلال‌تان نمی‌کنم! صاف بیایید زل بزنید در چشمان‌ام و بگویید «خفه شو!»

2- عبدالحسین مختاباد انگار دوباره افتاده به تکرار. چند سالی که راهی‌یِ لندن (یا جایی شبیه این) شده بود داشت تکانی می‌خورد. یعنی احساس من این بود که ممکن است موسیقی‌اش و مهم‌تر از آن موسیقی ایرانی را هل بدهد رو به جلو. بعد از آلبوم «بهشت من» که کار ترکیبی‌یِ جالب‌ای بود با پیانو، حالا آلبوم «سیاه و سفید» را روانه‌ی بازار متروک موسیقی‌یِ ایرانی کرده. امشب قبل از آن‌که شروع کنم به گوش دادن انتظاری بالاتر از قبلی‌اش را داشتم؛ اما انگار برای او هم باید وامصیبتا سر داد. انگار هرچه موسیقی از دهه‌ی شصت به بعد خوانده را دوباره دارد بازخوانی می‌کند! شاید او هم مانند بقیه‌ دچار توهم شده که نکند موسیقی ایرانی جایی ثبت نشود! خدا بابای قمرالملوک را رحمت کند! نباید به این‌ها دل خوش کرد!

3- شهرمان آن‌قدر کوچک هست که بشود حرف‌هایی که این‌جا زده می‌شود را راحت ردیابی کرد و به منشا تولیدش در ذهن‌ام رسید. همین می‌شود که بعضی مواقع خودم را سانسور می‌کنم. اما پست‌های سولوژن دوباره آدم را هوایی‌ می‌کند (مثل این). 4 را بخوانید!

4- سپرده به کس دیگری که به‌ام بگوید جاسوس‌ دوطرفه‌ام! معععع! جاسوس بودن‌اش بخورد توی سرت،‌ اما از کجا این‌همه با قدرت می‌گویی دوطرفه؟ یک طرف‌اش را می‌دانم کجاست اما نمی‌دانم چه‌طور سر دوم‌اش به تو رسیده!

6 comments دسامبر 1, 2008


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

دسامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« Nov   Jan »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات