Archive for نوامبر, 2008

سپردن سر به تیغ آرایش‌گر

کیوان نوشته بود که دارد موهای سرش را تقدیم می‌کند برای حمایت از بیماران سرطانی. پارسال که از این برنامه نوشته بودم،‌ تصور نمی‌کردم کسی پیدا شود از جمع خودمان که بخواهد در این برنامه شرکت کند. قضیه از این قرار است که شما مبلغی را که می‌خواهید در این راستا هزینه کنید، به یکی از افرادی که داوطلب این‌کار شده تحویل می‌دهید و او به نشانه‌ی حمایت از بیماران سرطانی سر مبارک‌اش را تا ته کوتاه می‌کند و همه‌ی پول را راهی‌یِ موسسه‌ی برگزارکننده می‌کند. امروز کیوان به هر دری که فکر می‌کرد «ارزش»‌اش را دارد می‌زد تا بتواند با پشتوانه‌ی بیش‌تری شرکت کند. برای او و همه‌ی کسانی که او را پشتیبانی کرده‌اند و می‌کنند آرزوی سلامت و شادمانی دارم.

پی‌نوشت: متاسفم که امسال به‌خاطر هم‌زمانی با کلاس نمی‌توانم شرکت کنم. از همین‌جا فوت می‌فرستم!

3 comments نوامبر 28, 2008

کلاسِ TA من

یک هفته بیش‌تر از آمدنم نگذشته بود که یکی از استاد‌ها مرا برداشت و برد و گذاشت جلوی صد و بیست نفر آدم و گفت از الان به بعد علی شما را کمک خواهد کرد؛ هر سوال‌ای دارید ازش بپرسید و خودش رفت و پشت میز نشست. صد و بیست تا آدم بازیگوش که رنگ و زبان و فرهنگ متفاوت از آن‌چه دیده‌ بودم داشتند و درست مثل همه‌ جای دیگر منتظر بودند تا من یا استاد سوتی بدهیم تا نیش‌شان را تا بناگوش باز کنند. و ثانیه‌ای نگذشته بود که سوالات‌شان شروع شد. آن روز را به هر جان‌کندن‌ای بود تمام کردم.

حالا دو سال از آن ماجرا گذشته و دیگر آن واهمه‌ی سال اول وجود ندارد؛ شاید هنوز دایره‌ی شناختم محدود باشد و زبان این‌جا را خوب ندانم،‌ اما راحت‌تر می‌توانم مکالمه‌ی ساده‌ای را به پایان برسانم و محدودش نکنم به خوبم، خوبی!

کلاس امسال‌ام خیلی خوب است؛ لااقل با چندتایی‌شان دوست شده‌ام! بخش‌ای از زمان کلاس همیشه به سوالات شخصی از من اختصاص یافته. برای‌شان جالب است وقتی در مورد خودم برای‌شان می‌گویم یا در مورد خودشان می‌پرسم‌؛ انگار سوالات‌ام هم برای‌شان تازگی دارد. این نزدیکی به پنج شش نفر محدود می‌شود البته.

دیروز که ذهن‌ام هم‌زمان چند‌جا بود اصلن متوجه نبودم که ممکن است مثل روزهای پیش نباشم! اما آن‌ها فهمیده بودند. همان پنج شش نفر فقط! و مدام می‌پرسیدند: «چرا علی مثل همیشه Happy نیست!» تا آمدم ماس‌مالی کنم دیدم کار از کار گذشته و همه‌ی دو ساعت کلاس را زیر ذره‌بین‌شان بوده‌ام و حالا که به‌غیر از آن‌ها بقیه رفته بودند پرسش‌شان را دوباره تکرار می‌کردند و منتظر جواب‌ای شفاف بودند. برای‌شان جالب است که بدانند غم و شادی ما هم با آنِ آن‌ها دارای شباهت‌هایی‌ست یا بنیان‌اش متفاوت است. در دبیرستان چیزهایی در مورد شرق و غرب و تفاوت نگاه، اخلاق و … خوانده‌اند و دارند روی من آزمایش می‌کنند. مخصوصن «نادیا» که یک دوست‌پسر ایرانی دارد و فکر می‌کند شناخت من، به رابطه‌اش کمک می‌کند.

2 comments نوامبر 22, 2008

مراقب موسیقی متن باشید!

1- آقا! مراقب موسیقی پشت‌صحنه (متن) باشید! من عادت دارم موقع کد‌نویسی یا کلن وقتی می‌خواهم روی کاری پشت کامپیوتر تمرکز داشته باشم (بیش‌تر منظورم محل کار یا دانش‌گاه‌س) یک هدفن گنده بگذارم روی گوش‌های گنده‌ام و موسیقی گوش کنم. تزم هم تا دیروز این بود که چون ممکن است موسیقی خوب (چه به لحاظ ارزش موسیقایی و چه متن و شعر) حواس‌ام را پرت‌ِ خودش کند و مرا با خود به پرواز در آورد- کما این‌که این اتفاق می‌افتد- باید موسیقی حجیم شنید. تعریف‌ام از موسیقی حجیم نوعی از موسیقی آب‌دوغ‌خیاری‌ست که نه شعر درستی دارد و نه موسیقی مرتبی! اگر به کسی بر‌نخورد همین دوستان لس‌‌‌آنجلسی و یا انواع دیگر وطنی‌اش نمونه‌های خوبی‌اند برای بیان مفهوم موسیقی حجیم. اما با کمال ناباوری امشب متوجه شدم که دارد روی اعصاب‌ام می‌رود! وقتی شب شده و داری در خانه آشپزی می‌کنی و سکوت با نوای باد در کش‌مکش است،‌ یک‌هو می‌بینی داری پرت و پلا برای خودت می‌خوانی: «ساسی مانکن …». انگار از همان اول اول تبلیغات‌اش رفته توی کله‌‌ات و حالا دست بردار هم نیست. تو رو خدا مراقب گوش‌تان و موسیقی متن باشید!

2- برای خرید رفتم «سیف‌وی». در صفِ صندوق، یک خانم مسن جلو من تشریف داشتند که اگر نصف سن‌اش را به من می‌دادند،‌ مطمئن‌ام الان لب گور داشتم دست و پا می‌زدم. بدون هرگونه بزرگ‌نمایی، راحت می‌شد گفت که برای شش‌ماه‌اش چیزمیز خریده است. لااقل خواربار یک ماه یک خانواده‌ی پنج‌نفره را در یک قطار چرخ‌دستی داشت حمل می‌کرد. رو کرد به من و گفت مطمئن‌ای می‌خواهی تا صبح توی صف بایستی؟ گفت بروم توی صف «پانزده قلم یا کمتر». گفتم من بیش‌تر از پانزده قلم دارم! خندید؛ انگار در دل‌اش گفت ما را باش داریم یاسین توی گوش کی می‌خوانیم! حالا بماند که یک تیم ویژه ضربت آمده بودند کمک صندوق‌دار و گاری‌کش و نعل‌بند و تو‌مشماگذار و … تا با هر جون‌کندن‌ای کاروان را از گلو‌گاهِ صندوق رد کنند. حاج‌خانم مابقی پول‌هاش رو پس گرفت و رو به من کرد و گفت چون بچه‌ی خوب‌ای هستی یه جایزه می‌دهم به‌ات. دست کرد یک سنت به من داد و گفت حتمن برای‌ات شانس می‌‌آورد! دو تا کلمه‌ی حال‌به‌هم‌زن گفت: بچه‌ی خوب و شانس! آمدم با بی‌رغبتی تشکر کنم،‌ اما نگاه‌ام به چشمان‌اش که افتاد همه‌ی آن‌چه گفته بود را فراموش کردم. یک دنیا بود در همان دریچه‌ی کوچک با چین و چروک‌های پرنقش و نگار اطراف‌اش و یک دایره‌ی آبی در میان. مثل این بود که کره‌ی زمین را داری از مریخ نگاه می‌کنی. اگر فرصت بود و دو تا تاکسی منتظرش نبود حتمن آدرس‌ای، تلفن‌ای،‌ چیزی می‌دادم یا می‌گرفتم. چه‌قدر بزرگ بود این بشر! مطمئن شدم به حرف‌ای که زده اطمینان داشت.

7 comments نوامبر 14, 2008

رویای چای

صبح دوش می‌گیری با طراوت و آماده می‌شوی برای رفتن به محل کار. یک لیوان چای داغ می‌ریزی و می‌گذاری کنار کامپیوترت تا کمی سرد شود و نوش‌جان کنی. همین‌طور که داری ساعت حرکت اتوبوس و سردی هوا را از پشت مانیتور می‌بینی،‌ چای را زیرچشمی ورانداز می‌کنی که وقت‌اش رسیده بخوری‌اش یا نه!

الان که از محل کار برگشته‌ام،‌ لیوان چای صبح را می‌بینم که کنار همین کامپیوتر جا خوش کرده بدون آن‌که مولکولی از آن را نوشیده‌ باشم! آن تلفن ‌بی‌موقع همه‌ی رویای چای صبحانه‌ام را به هم ریخت!

7 comments نوامبر 5, 2008

نظرسنجی – کنترل دوست‌داشتن

سرویس‌دهنده‌ی وردپرس به تازگی خدمات جانبی برای وبلاگ‌های مجانی‌اش را کمی اضافه کرده و اجازه می‌دهد تا من با خوانندگان‌ام بیش‌تر تعامل داشته باشم. با هم‌کاری‌یِ یک شرکت دیگر، افزونه‌ی «نظرسنجی» به وبلاگ‌های وردپرسی اضافه شده است و من قصد دارم همین الان اولین نظرسنجی وبلاگی‌ام را برپاکنم. لطفن همراهی کنید.

توضیح ابتدایی: «دوست‌داشتن» و همه‌ی متعلقات خوب و بدش که خیلی از ما آدم‌های در اصل ساده اما در فرع پیچیده را به لکنت وا می‌دارد و یا مجبور می‌کند در برخورد با آن محتاط عمل کنیم،‌ بی‌هیچ شک و شبهه‌ای جزو بخش‌های فعال ذهن امروز من است. نه تنها من، که خیلی از آدم‌های اطراف‌ام، بدون توجه به رنگ،‌ نژاد،‌ زبان و حتی جنسیت‌شان، دارند روی‌اش چارچنگولی بپر بپر می‌کنند اما همیشه از این واهمه دارند که این‌ها را کلمه کنند و از دهان مبارک بیرون بپرانند. من فکر می‌کنم بیش‌تر از چارچوب‌های اخلاقی، سیاست‌گذاری و سیاست‌زدگی رفتاری‌یِ ما آدم‌ها بر این به اصطلاح خواست طبیعی سایه افکنده و نمی‌گذارد تا رفتار و منطق و طبیعت برهم‌نهاده شود. این توضیح اول‌اش بود!

اما سوال: اول از همه فرض کنید می‌شود دوست‌داشتن را در دو دسته‌ی جداگانه طبقه‌بندی کرد به دوست‌داشتن با برنامه‌ی قبلی و بدون برنامه‌ی قبلی (یک‌باره). دوست‌داشتن را حرکت به سوی داشتن یک تعامل احساسی بدون شناخت کافی از آن‌چه (آن‌که) دوست داشته می‌شود ترجمه کنید. اگر تصمیم‌گیری با برنامه باشد یعنی شما از پیش انتخاب می‌کنید و اگر بی‌برنامه باشد یعنی گرفتار یک انتخاب آنی می‌شوید. فراموش نکنید که در هر دو حالت شناخت‌تان محدود است اما ممکن است در هر حالت جنبه‌های شناخت متفاوت باشد. حالا این‌که ابراز این دوست‌داشتن چگونه باید باشد،‌ می‌شود زیرشاخه‌ی بعدی. می‌شود دوتا حالت دیگر در نظر گرفت؛ یکی ابراز علاقه به محض انتخاب و دیگری کنترل ابراز علاقه (=مترصد موقعیت مناسب شدن). باز یادآوری می‌کنم که در هریک از این موارد شناخت سطوح متفاوتی ندارد  تا تاثیرگذار باشد.

پس دوست داشتن با توجه به دسته‌بندی‌یِ من را می‌شود در چهار گروه جای داد. شما کدام‌اش را می‌پسندید؟

.

10 comments نوامبر 1, 2008


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« Oct   Dec »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات