Archive for اکتبر, 2008
انرژی بیشتر = سرعت استخراج کمتر
روش استخراج نفت از مخازن نفتی آلبرتای کانادا برای اعماق بیشتر از یکصد متر، که به صورت اختصاری SAGD خوانده میشود همانایست که از تابستان تا حالا مرا علاف خودش کرده است. تئوری اولیهاش مال 25 سال پیش است. این روش، ویژهی مخازن نفت سنگین است و به همین خاطر خیلی ویژهاش میکند برای کانادا و ونزوئلا و چندین کشور دیگر که این نوع نفت را دارند.
دارم یک متد جدید روی همان تئوری اولیه سوار میکنم که کمی جدیدتر باشد تا بتوانم آن را در تکنیکهای بهینهیابی و مدیریت مخازن یکجوری بچپانم. کل تابستان را خواندم و خواندم و ماه قبل روش جدید خودم را روی کاغذ آوردم. اما چند ساعت پیش که کد برنامهاش تمام شد، دیدم با کمال پررویی میگوید: «انرژی بیشتر = سرعت استخراج کمتر». حالا اینکه متد من مشکل دارد یا کدی که نوشتهام یکجایاش میلنگد و یا اینکه واقعیت همین است، میشود بدبختی روزهای آیندهی بنده که سر از کارش در بیاورم. همین!
بیربط: با این آقای رفیق رفتم از فروشگاه «سیفوی» دستگاه برطرفکنندهی بو خریدم برای اتاقام. احساس میکنم در این روزها که از شدت تابش خورشید کاسته میشود، نیاز است! طبق توصیهی رفیق شفیق عطر «وانیل» را انتخاب کردم! خدا از سر تقصیراتاش بگذرد! اتاقام شده کافهی «تیم هورتونز»! انگار همهش دارند «فرنچ وانیلا» سرو میکنند. حس خصوصی اتاقام را با حس یک مکان عمومی معاوضه کرده! شاید بهاش عادت کنم مثل خیلی چیزها و آدمهای دیگر که میتوانی دوستداشتنشان را تمرین کنی!
5 comments اکتبر 29, 2008
نقدی بر نوشتهی وبلاگ رهی
نویسندهی وبلاگ «رهی» در پستای با عنوان «[...] (+18)» نوشتهای را منتشر کرده که خواندش خالی از لطف نیست. در پایان نظر بقیه را جویا شده و گفته اگر خواستید، در وبلاگتان دربارهاش بنویسید. نوشتهی زیر تنها نظرات شخصیام است و بالتبع روی صحبتام با خود نویسندهی وبلاگ خواهد بود. به همین خاطر از «تو» استفاده کردهام بهجای «شما».
×××
اول از همه باید بگویم که پست زیبایی بود؛ به اینکه شجاعانه مینویسی آفرین میگویم. چیزهاییست که همه دوست دارند در موردش حرف بزنند یا بنویسند اما ترجیح میدهند [و میدهم] که سراغاش نروند و اگر میروند در جایی باشد که اندیشههایی همگن حضور دارد.
این دیدگاه شخصییِ من است که نوشتهات هرچند در حیطهی «زن» حرف مشترک دارد، اما چند موضوع را قاتی پاتی کرده است. در مورد «آزادی» و تعیین حدود و اینکه چه چیزی خوب است یا بد است حرفای ندارم بزنم. فقط در مورد بند اول نوشتهات میخواهم بنویسم که اگر من بودم چهگونه برداشتای داشتم.
چند شب پیش در جمع صمیمانه ای از دوستان بودم. همه پسر. ساعتی طولانی، بحث در مورد [...] بود. اینکه چطور باید مخ یک [...] را زد و چگونه باید در رقابت بر سر بدست آوردن یک [...] ناب، بر رقبا پیروز شد. به ویژه با شروع ترم دانشگاهی پاییز، [...]هایی که تازه از ایران آمده اند، بسیار مورد توجه هستند و همه پسرها در رقابتی فشرده سعی می کنند تا از غریبی آنها استفاده کنند و آنها را به اکیپ خود وارد کنند! (ظاهرا دانشجویان ایرانی، با اکیپی که به آن تعلق دارند شناخته می شوند!!!) تا مبادا کسی از اکیپ دیگر، زودتر اقدام نکند و [...] نپرد! شنیدن این حرف ها، که صادقانه بگویم، ردپایش همه جا هست، من را به شدت به فکر فرو برد و به نظرم خیلی دردناک آمد که [...] مشخصه ای باشد که دخترها با آن شناخته شوند. چرا؟
بند اول حرفهایت ترکیبایست از دو مقولهی «اخلاقیات» و «رفتارشناسی اجتماعی» آدمهایی که خیلی خاصاند. تو در این بند رفتار گروهای را گزارش کردهای و بر اساس حدسیات و یا شاید تجربهات آن را به همه بسط دادهای و گفتهای «رد پایاش همهجا هست».
از منظر «اخلاقیات» از نحوهی نگاه به «زن» در آن جامعهای که دوست دارم دوباره تکرار کنم «خاص» انتقاد کردهای. اینکه میخواهم خاصاش کنم به این معنی نیست که فقط همان چند نفر را شامل میشود؛ نه! حتی اگر دایرهی بزرگتری را هم در بر بگیرد باز صنف محدودی از یک جامعهی آماری کامل است. پس در نگاه آغازین میخواهم این تعمیم و یکسانسازی را قبول نکنم چرا که تو برای اثبات حرفات باید دلیل جامع بیاوری اما من برای رد آن نیاز به برهان خلف دارم که زیاد در دور و برم میبینم. هدف من اصلن وارد شدن به حوزهی اخلاقیات نیست. چرا که نه اعتقاد چندانای بهاش دارم و نه چارچوب مشترکای برایاش متصورم. قرار بر این ندارم که گروهی را نکوهش کنم و به گروهی دیگر آفرین بگویم. میخواهم بروم سراغ آن جناحبندیها و یا گروهبندیهایی که فرض را بر این گذاشتهای وجود دارد.
از دیدگاه تعاملات اجتماعی آدمها دو دستهاند؛ دستهی اول آدمهایی که مناسبات اجتماعی را خودشان سامان میدهند و در شکلگیریاش نقش فعال دارند و دستهی دوم آنهایی که هرچه برایشان پیش آید خوش است. البته دستهی سومای هم وجود دارد که یا تعاملات اجتماعی ندارند و یا خیلی محدود است که بهشان کاری ندارم. اگر کسی از دستهی اول باشد نمیخواهد غصهاش را خورد. او خودش را میشناسد، و پس از مدتای شناخت لازم برای انتخاب و یا ایجاد فضای اجتماعی و بعدن خصوصی مورد علاقهاش را کسب میکند. پس حتی اگر او را به گروهاش بشناسند اشکالای ندارد چون همان است که هست. اما دستهی دوم به هر علت موجه یا غیرموجه دنبالهروند؛ دنبالهرو گروه اولاند. اگر خیلی محتاط باشند سعی میکنند آنقدر آزمون و خطا کنند که دستهی مورد علاقه را بیابند (اگر قبلن تاسیس شده باشد). درست به همین علت است که تو هراسانی برایشان. هراسانی که برچسبای بخورند که نیستند. آنهایی که هوش اجتماعی بالاتری دارند پیوسته سعی میکنند اینها را به سمت خود بکشانند و در قبالاش اعتبار جمع کنند. حالا اعتبارش هرچیزی ممکن است باشد (که در اینجا اسم این پروسه را گذاشتهای مخزنی).
خب. حالا فرض کن تعدادی آدم تازه به اینجا آمدهاند. به صورت خیلی طبیعی، آنهایی که در دسته اول قرار دارند با هر هدفای که دوست داشته باشند، اجازه دارند با دسته دومیها وارد ارتباط شوند. منظورم از ارتباط به صورت خیلی ساده نمایش اهداف کوتاهمدت و بلندمدت گروهها و زیرمجموعههای اجتماعیشان است. و این خیلی خیلی طبیعی است که تلاشای برای جذب نیروی جدید و تازهنفس که حیات اجتماعیشان را ضمانت کند داشته باشند. تا اینجای کار به هیچکس نمیشود گیر داد. یعنی این روند بسیار حیاتی و طبیعیست حتی اگر به رقابت گروهها بیانجامد.
تنها و تنها گیری که میشود داد ممکن است این باشد که گروه اول بهخاطر سودجویی اهدافی که برای مخاطبشان ترسیم میکنند آنای نباشد که در سر دارند. که اتفاقن در موردی که تو راجع بهاش نوشتهای گیری از این دست فاقد اعتبار است.
برای من نه تنها این جریان «دردناک» نیست- چون تعمیم دادنات را نپذیرفتم- که خیلی روند طبیعی و نرمالای هم هست. غصهی هیچ کس و گروه و جریانای را هم نمیخورم. فقط ممکن است به این فکر کنم که کدام گروه به دردم میخورد و کدام گروه را باید ساخت.
3 comments اکتبر 26, 2008
دوستداشتن
میشود تمرین کرد که دوست داشت؟ یعنی میشود دوستای داشت که دوستیاش حاصل تمرین دوستداشتن باشد؟ میشود تمرین کرد که دوستداشتنهای جدید حاصل بیرون راندن دوستداشتنهای دیگر نباشد؟ نمیخواهم بگویم هیچ پاسخای، اما چیز مرتب و جمعوجوری که بشود نوشتاش در ذهن ندارم. دستِکم تجربهای ندارم! اگر بروم سراغ عکاسی که اگر هزینهی اولیهاش برایام زیاد نباشد کم هم نیست، میشود دوستداشتن را بهخوردش داد؟ یعنی میشود مثل چیزها یا کسان دیگر، دوستداشتنیام باشد؟
10 comments اکتبر 25, 2008
حرفهای وبلاگام
یکی آمده میپرسد که چهقدر از حرفهایی که در وبلاگات مینویسی چیزیست که خودت لمساش کردهای؟ گفتم میشود بیشتر توضیح بدهی؟ میگوید یعنی هرچیزی که در اینجا مینویسی به خودت برمیگردد؟ گفتم میشود نپیچانی؟ گفت چه بخشای از وبلاگات برای خرکردنِ مردم است؟ گفتم یعنی باید آمار عددی بگویم یا میشود به صورت کیفی هم گفتاش؟ گفت خودت هستی! گفتم یعنی وبلاگ این قابلیت را داشته و ما نمیدانستیم؟ گفت خودت را به آن راه نزن! گفت من شک ندارم! بعضی پستها و یا بعضی حرفهایت خیلی خالهزنکیست و یا برای دلخوشای بعضی آدمها! گفتم اگر شک نداری برای چه میپرسی؟ میخواهی مثل حضرت ابراهیم به یقین برسی؟ گفت نه! میخواهم تو را بشناسم! گفتم یعنی اگر بگویم هرچه مینویسم دستی در روزانهی من دارد باورت نمیشود؟ گفت نه! گفتم میتوانی ثابت کنی؟ گفت آره! مثلن [...] گفتم آخر آدم عاقل! تو فکر میکنی هرچه تو میبینی جزو روزانههای من است؟ گفت خب میشود ردیابیات کرد! یعنی با چهارتا پرسوجو میشود فهمید کجایی و چه میکنی! گفتم وقتی من دارم با آدمی آنور دنیا و یا اینسر دنیا چت میکنم، یا برای یکی ایمیل خصوصی میفرستم و ازش میخواهم بیاید جایی و یا در ذهنام به کسی فکر میکنم و هزار چیز دیگر که ممکن است رفقای صمیمیام هم ندانند، تو میتوانی قسم بخوری که بیخودی نوشتهام؟ گفت فکر نمیکردم این خیالپردازیهای احمقانه و وقت تلفکردنهای الکترونیکی را هم بلدی! گفت فکر میکردم آدم خوبای هستی!
خندهام میگیرد. نمیدانم به حماقت کداممان بخندم؛ به او که آدم خوب را «خواجهی حرمسرا» میداند و یا به خودم که به حرفهایش گوش میدهم که «مردمداری» کرده باشم. فکر میکنم باید به هر دوتامان خندید! هر دوتایی احمقیم!
این هم از روزانههای(!) این چند روز:
تجربهی نخست: روز شنبه چندتا از بچههای کلاس حل تمرین ایمیل زدند و گفتند اگر میشود قراری تنظیم کنیم تا کمکشان کنم در درس خواندن. من هم رفتم و سه ساعت از روز تعطیلام را هزینه کردم! اما با یکی آشنا شدم که میارزید همهی روز را پای حرفهایش نشست. با کسی آشنا شدم که چندین سال پیش در سن سیسالگی تصمیم گرفته بود تا تحصیلاتاش را که از دبیرستان نیمهکاره رها کرده بوده ادامه دهد؛ وقتی که نیمی از دوستاناش در زندان بودند و نیمی دیگر وکیل و مهندس! حالا او دارد سال سوم مهندسی میخواند و همهی تلاشاش را میکند تا دانشجوی تحصیلات تکمیلی شود!
تجربهی دوم: گپزدن الکترونیکی با آدمی که بیش از اسم و فامیل و چند مشخصهی سادهی دیگر چیزی از او در ذهن ندارید، آنهم وقتی در یک جای دیگر دنیا در کافهای نشسته و دارد کافی مینوشد از آن تجربیات جدیدیست که امشب نصیبام شد. وقتی که مجبوری بر اساس جملهی قبل فضای جملهی بعدی را بسازی! نمیخواهد محتاط باشی، اما حرف کم میآوری مخصوصن وقتی آخرین حرف گفته شده یک شکلک معمولی لبخند باشد. نمیدانی فضای بعدی که درش گام میگذاری چه رنگیست! درست شبیه این است که چشم و گوش بسته، فقط با حس لامسه و بدون کمک گرفتن از شامه و چشاییات بخواهی راه بروی! خیلی تجربهی قشنگای بود! ممنون از او که با من حرف زد.
تجربهی سوم: تجربهی آخر مال وقتیست که با محسن در یک کنفرانس شرکت کنی و بهازای کمکای که کردهای، بردارند و به هرکدامتان یک کارت با اعتبار بیست و پنج دلار به عنوان جایزه بدهند برای خرید از Tim Hortons (کافهی معروف زنجیرهای در کانادا). همین میشود که ساعت دو صبح که هم دکان باز است و هم دوتا آدم شبزندهدار از دانشگاه در راه خانهاند، میروند و «فرنچوانیلا»ی مفتی میزنند به شکمشان و تا از آدم و عالم برای هم تعریف نکنند دست بردار نیستند؛ ما کی میتوانیم دست از غیبتِ به این دلچسبای برداریم؟
7 comments اکتبر 21, 2008
ریشهکنی فقر
بالاخره پنج ماه کار یک گروه بیست نفره (اعضای اصلی) روی برنامهی سالانهی «فقر را ریشهکن کنیم» (Make Poverty History) دیروز به پایان رسید و تعداد زیادی (هنوز آمار ندارم) آدم را دور خودش جمع کرد. تعداد آدمهای شرکتکننده در این گردهمایی در سراسر جهان پارسال 44 میلیون نفر در کتاب رکوردهای گنس به ثبت رسیده که نسبت به سال پیشاش حدود 20 میلیون رشد داشته است.
قصد داشتم یک مرور مفصل بر تاریخچهی این فعالیت که الان حدود یکصد کشور- از جمله ایران- درگیرش هستند بنویسم؛ یعنی میخواستم این اتفاق بیافتد و بعدن در موردش بنویسم، اما حالا که همه چیز تمام شده و دیگر نه قرار ملاقاتی داریم و نه تلفنهای گاه و بیگاه، انرژی نوشتناش نیست.
سعی میکنم به صورت خلاصه آنچه در دانشگاه اتفاق افتاد را بنویسم.
با تلاش گروههای حامی برابریهای اجتماعی در سال 2005 میلادی، قرار بود تا در نشست مشترک سران کشورهای جهان در سازمان ملل چیزی شبیه به یک عهدنامه تصویب شود که کشورها متعهد به اجرای آن باشند. فرض کنید که قرار بوده چهارتا جملهی کلی در مورد ریشهکنی فقر، نابرابری اجتماعی، ایدز و نحوهی مراودات و فعالیتهای اقتصادی در آن گنجانده شود که کلی آدم پس از تصویباش عکس بگیرند و ببرند پزش را در کشور خودشان بدهند که داریم حمایت میکنیم. اما بهجز این، در همان نشست (احتمالن توسط انگلیس) پیشنهاد دیگری مطرح میشود که خواهانِ به راهاندازی یک قرار سالانه نه بین سران، که اینبار با حضور مردم بود. این اتفاق رخ میدهد و طرح تصویب میشود.
پس، قرار میشود که هر سال در یک زمان خاص همهی آدمها برای یادآوری این مساله به دولتمردان و یکدیگر دور هم جمع شوند. به همین سادگی! گردهمآیی دانشگاه ما هم جزو همان یادآوریهای سالانه بود. این قضیه از سال 2005 شروع شد و برنامهی امسال چهارمین رویدادش بود.
کل برنامه این بود؛ در ساعتای مشخص از همهی مردم دعوت شده بود تا در یکجا جمع شوند که قرار ملاقات در شهر ما، دانشگاه بود. در کنار این، چهارده کلاب (باشگاه؟) درگیر ماجرا، موسساتی که اهداف مشابه را تعقیب میکنند، نمایندهی احزاب سیاسی موافق و مخالف و همهی اسپانسرهای برنامه غرفههای خودشان را داشتند. راس ساعت مشخص چندین برنامهی سخنرانی کوتاه از اهدافی که در سال پیش رو باید دنبال شود و بیشتر طرف حساباش بازار و سیاست است خوانده شد. در انتها یک عدد کدو تنبل گنده که وزناش میتواند یک ماشین قراضه را له کند به صورت نمادین از بالا بر روی ماشین زهوار دررفتهای رها شد.
این کل ماجرا بود؛ یعنی این حرکت حاصل همکاری آدمهای زیادی در دانشگاه و خارج آن بود که همگی به نشانهی حمایت یک دستبند سفید رنگ به دستانشان دارند.
××××
امسال سال اولی بود که من به واسطهی همخانهایام در این میان بُر خوردم. تجربهی این مدت همکاری به شرح زیر است
1- کم کماش این بود که باید کلی آدم را میشناختی و اسمهایشان را که خیلی سخت است از بر میکردی!
2- چون من کار عمدهای نداشتم و پس از طراحی چند پوستر و تیشرت در همان ماه اول فقط عنوان «مسوول هماهنگی طراحی» را یدک میکشیدم، در همهی نشستها و قرارها به تنها چیزی که فکر میکردم پذیرایی حین جلسه و بعد از آن بود.
3- درست به همان علت بالا، بیشتر فکرم متمرکز به این بود که حالا آخرش چی؟ اما یواش یواش متوجه شدم که انگار حمایت از این جریان برگ برندهی کسانی دارد میشود که کاندیدای پستهای مهماند. یا به عبارتی اگر حمایت خودشان را اعلام عمومی نکنند نقطهی منفی بازیشان خواهد شد. دارم به این فکر میکنم که ممکن است این هم مثل بقیهی جریانات، یک سناریوی از پیش تعیین شدهی سیاسی باشد تا دل آدمهایی که وسط ماجرا هستند خوش بماند؛ و آنهایی که در دو سر انتهاییاند یعنی دولتمردان و سرمایهداران از یک سو و از آن طرف آدمهایی که قرار است حمایت شوند کماکان راه خود را ادامه دهند. یعنی این وسط کلی انرژی مصرف شود برای دلخوشکنک! توهم توطئه!
پینوشت: اگر خواستید بیشتر بدانید، سری به وبسایت رسمیشان بزنید.
5 comments اکتبر 18, 2008
شکرپلو شیرازی
داشتم دنبال دستور پخت «شکرپلو» میگشتم. در گوگل نوشتم «شکرپلو شیرازی»؛ چهارتا لینک پیدا کرد که اولیناش وبلاگ خودم بود. خندهام گرفته بود؛ انگار در فضای به این بزرگی کسی این ترکیب را اصلن استفاده نمیکند به غیر خودم و سهتای دیگر! از خیر شیرازیاش گذشتم و نوشتم «شکرپلو». این بار جواب داد. قابل اعتمادترین دستور پخت مربوط میشود به سایت «شهرداری شیراز» به دو علت؛ اول اینکه شهرداری شیراز است و نه تهران! و دوم اینکه لهجهی شیرازی هم در دستور آشپزی مشخص بود! یعنی خوب که گوشهایتان را تیز کنید شیرینی را بهجز در خود غذا در لابهلای کلمات هم احساس خواهید کرد.
دستور پخت را اینجا «کپی-پیست» کردم تا شما هم احساساش کنید و اگر دفعهی بعدی دنبالاش میگشتید راحت باشید. حتم دارم اگر مدتی دیگر در گوگل سرچ کنید «شکرپلوی شیرازی» صاف به اینجا منتقل میشوید. حالا کاری نداریم که ننوشته این دستور پخت چه حجمی غذا و برای چند نفر تولید میکند.
—————–
مواد لازم: برنج يک کيلو، شکر يک کيلو، روغن، زعفران، مغز پسته و بادام و خلال نارنگی.
طرز تهيه: برنج را که از چند ساعت قبل در آب خيس کردهاند، با آب در ظرفی روی اجاق گذاشته کمی زردچوبه به آن اضافه میکنند و يکی دو جوش میدهند. شکر را با دو ليوان آب جوشانده، به صورت شيره شکر در میآورند و درضمن يک قاشق چایخوری زعفران ساييده شده را در آب جوش حل کرده، به شيره شکر اضافه میکنند و دو قاشق روغن نيز به آن می افزايند. برنج را دم میکنند و قبل از دمکشيدن کامل، با کفگير به داخل سينی يا چلوصافی (ترش باله) ريخته، شيره شکر را روی آن پاشيده، با هم مخلوط میکنند. سپس برنج را دوباره در داخل ديگ يا قابلمه ريخته، روی حرارت ملايم دم می کنند. پس از دم کشيدن شکر پلو، خلال بادام پسته و خلال نارنگی را شيرين کرده را روی آن ريخته مصرف میکنند. شکر پلو را در شيراز هميشه با خورشت قيمه صرف میکنند.

پینوشت: میخواهم برای رهایی از دستِ «شعار زدگی» که این روزها درگیرش هستم، آخر هفته را به پخت غذای مورد علاقهام سپری کنم! اگر از بچههای اینجا کسی پایه باشد میشود گروهی هم به استقبالاش رفت.
6 comments اکتبر 17, 2008
تابع نرمال یا درجه سه؟
با یکی از دوستانِ تازهام داشتم چت میکردم در مورد بالا و پایین شدنِ [رفتارییِ] آدمهایی که به اینجا میآیند. میگفت بین همهی دوستاناش دیده که وقتی به اینجا میرسند به خاطر نو بودن محیط، خودشان را فراموش میکنند؛ به این معنی که بیشتر مراقب محیط اطرافاند و هوای خودشان را ندارند. منظورم هوای اینکه دارند تنها میشوند. او میگفت هرچه میگذرد حواسشان دوباره سر جای اولاش میآید و تازه میفهمند که مثلن چهقدر تنها شدهاند و یا چهقدر دور و برشان خالیست. میشود برازش یک منحنییِ نپری (توان منفی) که از اوج پس از یک نزول سریع به پایداری میرسد.
این قاعده را داشتم در خودم کنجکاوی میکردم که آخرسر رسیدم به یک نامه که پارسال برای دوستانای که ازشان دور مانده بودم نوشتم، به تاریخ سیزده دسامبر 2007. بخشی از آن را اینجا میآورم. اما خواستم این را بگویم که برای من این قاعده جور در نمیآید. برای من از یک نزول شروع شد و بعد به اوج رسید. الان درست در نوکام. یعنی از روی تغییر شیب دارم اینجوری احساس میکنم. شیب الان صفر صفر است. نمیدانم بعد این نقطه شیب چگونه است؛ اگر شیب منفی شود، میشود یک معادلهی نرمال گوسی رویاش رد کرد. بد هم نیست، گهای پشت به زین و گهای زین به پشت. اما اگر شیب دوباره مثبت شود چه میشود! یعنی نور علی نور میشود. یک معادلهی درجه سوم مامان رویاش برازش میدهم؛ ساز و ناقارهاش هم جدا. تا ببینیم چه پیش میآید.
[این نامه از 518 کلمه تشکیل شده است که در اینجا فقط 108 کلمهاش را آوردهام. مخاطب عام هم اصلن ندارد]
[...]
دارم به اینجا عادت میکنم،
دوستانام دارند زیاد میشوند،
دوستانام دلشان برایام تنگ میشود،
و من هم دوستشان دارم،
با دیدنشان خوشحال میشوم،
و اگر یکدیگر را نبینیم غمگینایم،
دارم به اینجا عادت میکنم.
[...]
زندگیام در چالشهای عمیق روزانه و بیشتر شبانه میگذرد،
چالشهایی که کمتر به خودِ من میرسند،
به سرزمینای میرسد که بیشترتان دارید درش تنفس میکنید،
به آنجایی که به من هویت داده،
به آن شهرها و آدمهایی که زیاد نمیگذارند خودمان باشیم.
[...]
پدر و مادرم را بیشتر از همیشه میخواهم،
بیشتر از همهی ده سالای که پیششان نبودم،
همهی سالهایی که مشکلاتشان را از من مخفی میکردند،
دلام میسوزد که نمیتوانم فرزند خوبای باشم.
[...]
5 comments اکتبر 16, 2008
سلام گلشیفته خانم
سلام خانم گلشیفتهی فراهانی!
امیدوارم حالتان خوب باشد. خواستم به اطلاعتان برسانم که امشب من با گروهی از ایرانیانِ اینجا رفتیم و فیلم شما را دیدیم. درست در اولین روزهای اکران. ممنون که سببِ خیر شدید تا لااقل من پس از دو سال یکبار دیگر به سینما بروم و همهاش منتظر دانلود فیلمهای جدید نباشم. خداییاش از اینکه شما هم آنجا بودید همگی خوشحال شدیم. اما لطفن از من نخواهید به همه توصیه کنم شما را در سینما ملاقات کنند. حالا اگر فیلماش روی اینترنت هم آمد میشود دیدش. آنقدر هم «پاکیزه» بود که میشود به عنوان سریال ماه رمضان پخشاش کرد؛ کاملن خانوادگی.
جدای از این، فکر کنم در حقتان کمی ظلم شده بود. یعنی اگر مدت زمان بازیتان کمی بیشتر بود چیزی کم از بقیه نداشتید که اسمتان را چهارم نوشته بودند. میخواهم بگویم بازی بقیه اصلن چنگای به دل نمیزد. بهجز «هانی» که در نقشاش خوب جا افتاده بود، بقیه بیخودی دست و پا میزدند.
امیدوارم شما را به زودی در سینمای شهرمان دوباره زیارت کنم
شب بهخیر
8 comments اکتبر 11, 2008
شبِ جمعه
اینکه میگویم شبِ جمعه منظورم معادلاش است در اینجا که عوض جمعه، شنبهها تعطیل است؛ میشد گفت شبِ شنبه اما به نظرم آن حس مربوطه را نمیرساند. و دیشب، شبِ جمعه بود با همهی زیباییهایش که از دمدمهای غروب به بعد شادیافزاست.
×××
سال پنجم دبستان بودم که خانهمان را عوض کردیم؛ رفتیم جایی خیلی دورتر از مکان قبلی. شرایط آب و هوای آن روزگار خیلی عالی بود؛ قبل از زمانی که بلای برجسازی بیفتد به جان ملت و یکییکی شروع کنند به فروش خانههاشان. یکی از خیابانهای منشعب از خیابان اصلیمان که درست به نزدیک خانهی ما میرسید، یک خیابان عریض و بیشتر طویل بود که رمانتیکترین فضای موجود در حوالی ما حساب میشد؛ دستِکم برای من اینجور بود. برای پدرم شاید نه. او با کوه مقابل خانهمان خیلی بیشتر صفا میکرد. اما گذر از کوچهی دوستداشتنیام مشکلاتی را به همراه داشت. اول اینکه اگر میخواستم از طریق آن کوچه به جایی در شهر بروم مسیرم کلن عوض میشد و راهی متفاوت مثل پیچاندن لقمه دور گردن را باید طی میکردم. بهجز این، در انتهای آن خیابان ایستگاه اتوبوس و تاکسی هم نبود و پس از طی آن مسیر باید کمی بیشتر در یک خیابان دیگر ادامه میدادم. همهی اینها به کنار! این خیابان آنقدر طولانی بود که آن اواخرش که میرسیدم جانام به لبام آمده بود. اما همیشهی خدا همین مسیر را برای رفت و آمد انتخاب میکردم (یا لااقل اگر بهلحاظ زمانای و مکانای حق انتخاب داشتم).
خیابانای که گفتم، یک خیابان اعیاننشین بود با زمینهای با قوارهی بالا، عمومن هزار متری. در دو طرف خیابان درختکاری شده بود و برای محلهی ما که نسبتن جدید بود دیدن کلی درخت در یک خیابان نوساخته عجیب بود. بعدها فهمیدم که صاحبان آن خانهها نهال نکاشته بودند، بلکه خودِ درخت را کاشته بودند! جوی دو طرف کوچه همیشه پر بود از آبای زلال و صدای طراوت جریاناش در خاطرم به یاد ماندنی. شاید بهتر باشد بگویم صدای جریانِ طراوتاش.
درست در وسط این کوچه که میرسیدی یک خانهی دوهزار متری بود که معمولن کسی درش زندگی نمیکرد. اجارهاش میدادند برای مراسم عروسی و اصلن همین خانه بود که مرا به این کوچه میکشاند. طراحی در ورودیاش با همهی درهای آن کوچه و آنچه من از در خانه میشناختم فرق داشت. به گمانام یک تصویر رویایی را با آهن ساخته بودند. میتوانستم قسم بخورم که کار یک در و پنجرهساز معمولی نیست.
دیدن این خانه مخصوصن در شبهای جمعه که یک عروسی مفصل هم درش در حال برگزاری بود بسیار دیدنی بود. همهی آن فضایی که برایتان گفتم را اضافه کنید به اینکه بهترین ماشینهای شهر در طول این خیابان پارک کنند. فضای معطر کوچه با بوهای متفاوت غذای ایرانی (به ویژه شکرپلو شیرازی) قاطی میشد. صدای موسیقی هم که از اول کوچهی به آن درازی شنیده میشد و چون به خاطر ابعاد زمینها تعداد خانهها به حداقل میرسید احتمال شکایت همسایهها کمتر بود. اشتیاق من وقتی از جلو درش رد میشدم به اوج میرسید چونکه میتوانستم یک جای جدید از خانهای که الان درش باز بود و ساختمان ویلاییاش در آن ته فضای خانه نمایان میشد کشف کنم. این فضا آنقدر چیز برای دیدن داشت که فکر میکنم اگر هر شبِ جمعه از جلوش رد میشدم دیدنیهایش برایام تمامی نداشت.
میخواهم بگویم که شبهای جمعهی این کوچه بینظیر بود و رویایی؛ آنقدر رویایی که الانای که دارم اینها را مینویسم شک دارم اینها را دیشب در خواب ندیده باشم.
×××
در جواب یکی از دوستانِ غیرهموطنام که نوشته بود چرا این روزها گیج و ویجام، نوشتم که در حال ترس بهسر میبرم. از این میترسم که این روزمرگی که در سال سوم از اینجا بودنم دچارش شدهام، جاودانه شود. البته برایاش نوشتم که نگران نباشد و بهزودی راه فرار از یکنواختی را کشف خواهم کرد.
و دیشب کل مسیر دانشگاه تا خانه را پیاده گز کردم؛ شاید دنبال یک کوچهی دیگر میگشتم تا شبهای جمعه، دیگر اینگونه بیدرکجا نباشم و یکنواختیای که اسیرش شدهام را شکست دهم!
6 comments اکتبر 4, 2008
