به این دل‌خوش‌ام که …

سپتامبر 7, 2008

با بازی‌های وبلاگی زیاد حال نمی‌کنم؛ چرا؟ چون یک جور باندبازی را در ذهن‌ام شکل می‌دهد. این‌که کسی پست‌ای بنویسد و از چند‌تای دیگر بخواهد که این بازی را تکرار کنند؛ هرچند که به دیگران حق می‌دهم هر کاری دوست دارند بکنند. به همین خاطر است که می‌گویم حال نمی‌کنم؛ چون منطق درست و حسابی برای ادعایم ندارم. برایم شده یک جور عقده! قضیه از آن‌جا ناشی می‌شود که در اوایل وبلاگ‌نویسی خیلی منتظر ماندم تا با هزار بدبختی یکی مرا به یک بازی دعوت کند. شاید به این خاطر که همیشه از این‌که دعوت نمی‌شوم حرص خورده‌ام. حس‌اش مانند این است که دوست صمیمی نداشته باشی تا هر چه بخواهی سرش هوار بکشی. می‌شود خفقان؛ می‌شود افسردگی. مثل این می‌ماند که در یک جای ساکت فریاد بکشی ولی هیچ‌کدام از کسانی که سکوت‌شان شکسته شده،‌ متوجه تو نشوند.

بگذارید مثالی بزنم؛ وبلاگ «توکا» را خیلی وقت است می‌خوانم. مطمئن باشید که او نه پسرخاله‌ام است و نه اسطوره‌ی ذهنی‌ام. اما نوشته‌های صمیمی و نزدیکی‌اش‌ با خواننده باعث شده که او را غریبانه، «نویسنده‌ی وبلاگ توکای مقدس» ننامم. در گوگل ریدر هم او را در زیر مجموعه‌ی «دوستان» قرار داده‌ام تا جزو اولین وبلاگ‌هایی باشد که در صورت به‌روز بودن ‌می‌خوانم. اما هروقت بازی وبلاگی‌ای به راه می‌اندازد (مثل این) و از دوستان‌اش می‌خواهد ادامه‌اش دهند، حرص‌ام می‌گیرد و تا پست بعدی که دوباره بین خواننده‌هایش فرق نمی‌گذارد دوست‌اش ندارم. احساس می‌کنم مثل خیلی جاها تفاوت‌ها به زیر ذره‌بین رفته است. باز هم می‌گویم این حق هر کسی است که بخواهد با دوست‌اش بازی کند تا با کسی که نمی‌شناسد.

این مقدمه را گفتم تا بازی‌ای که به آن دعوت شده‌ام را آغاز کنم. با این تفاوت که من نه تنها از همه‌ی دوستان حقیقی‌ام که در کنار وبلاگ لیست شده‌اند،‌ که از همه‌ی آن‌هایی که حس مشترک یا صمیمیت‌ای هرچند مجازی با من دارند دعوت می‌کنم تا این بازی را پس از من ادامه دهند. اگر این‌کار را کردید با من هم به اشتراک بگذارید تا ببینم زیر‌شاخه‌هایم چگونه رشد کرده‌اند (چیزی شبیه آن گلدکوئستِ گوربه‌گور شده‌ی زهرماری که زمانی حکم قتل عاملان‌اش را صادر کرده بودم!).

عنوان بازی این است: «به چه دل‌خوش هستيد و چه وقت؟» با تشکر از لیلا که مرا به این بازی فراخوانده و نگذاشته عقده‌ی من دوباره بروز کند! اگر اشتباه نکرده باشم،‌ این بازی را همان توکای مقدس به راه انداخته اما با فراخوان عمومی (+).

اما من به چه دل‌خوش‌ام؟

به این‌که زودتر از شر هرچی درس خوندنه راحت شم.
به این‌که صبح زود ساعت یازده وقتی چک‌میل می‌کنم،‌ وردپرس یاد‌آوری کنه که کسی تو وبلاگ‌ام کامنت گذاشته.
به این‌که یه روزی هرکاری عشقمه انجام بدم بدون این‌که فکر کنم بعدش چی می‌شه.
به این‌که خواهرم زنگ بزنه و گزارش سیر تا پیاز هرچی اتفاق از آخرین تلفنش تا حالا بوده رو تو گوشم پیاده کنه.
به این‌که آخرش یه آدم پایه‌ی وقت‌نشناس پیدا کنم که فرقی بین چهار صبح و چهار بعدازظهر نذاره.
به این‌که یه جور زبان اختراع کنم که اصلن ایهام نداشته باشه.
به این‌که آخرش بفهمم «برابری» یا «تساوی حقوق» زن و مرد یعنی چی.
به این‌ دل‌خوشم که لابد خدا دوستم داره که همیشه لب پرت‌گاه به دادم رسیده.
به این‌که اگه کسی ازم بپرسه رفیق صمیمی داری چارتا خوبش رو میذارم کف دستش.
به این‌که همیشه چیزای تازه دور و برم بوده.
به این‌که اون‌قدر ظرفیت بسازم که شعاری نمونه برای گفتن.
به این‌که هم زنگی‌یِ زنگ و هم رومی‌یِ روم رو با هم دوست نداشته باشم.
به این‌که به آدم‌های دور و برم حالی کنم که من در هیچ مسابقه‌ی عمومی دیگری ثبت‌نام نکردم و دوست ندارم که من رو هم در لیست مقایسه شونده‌ها قرار بدن.
به این دل‌خوشم که تا اون‌جا که معده و روده و کلیه و وقت‌م اجازه می‌دن،‌ از خوردن لذت ببرم.
به این دل‌خوشم که موسیقی روزم رو هرجا که می‌شه زمزمه کنم.
به این‌که موسیقی راه خودش رو پیدا کرده و تا اون تهِ ته‌ام فرو می‌ره و منو حال به حال می‌کنه.

و به این دل‌خوشم که دل‌خوشی‌هایم آن‌قدر زیادند که تا فردا می‌شود نوشت،
اما به این هم دل‌خوشم که فردا آدم‌های بیش‌تری‌ بعد از من شروع به نوشتن کنند و بگویند که به چه دل‌خوش‌اند؟

Entry Filed under: دست‌نوشته‌ها در «پاتیناژ», سرگرمی, گیردادن. .

5 Comments Add your own

  • 1. ليلا  |  سپتامبر 7, 2008 at 7:11 ق.ظ

    تا آنجا كه مي‌دونم توكا اين بازي را شروع نكرده. چون اگر او شروع كرده بود من اصلا شركت نمي‌كردم.
    ——————————–
    علی: چه موضع سرسختانه‌ای!

    پاسخ
  • 2. هادی  |  سپتامبر 7, 2008 at 12:28 ب.ظ

    جالب و جدید بود. نظری ندارم.
    —————————-
    علی: نظر ندادنت را هم دوست داریم.

    پاسخ
  • 3. محسن (پسر نیک)  |  سپتامبر 7, 2008 at 2:09 ب.ظ

    منم بازی!!!!!!!
    —————–
    علی: بسم الله.

    پاسخ
  • 4. فلورا  |  سپتامبر 7, 2008 at 10:29 ب.ظ

    به این دلخوشم که:
    بن بست برام معنا نداره . همه جا کوچه باغی است که باید حکمتش رو فهمید.
    و … دوستانی، بهتر از آب روان
    و… خدایی که در این نزدیکی است…
    ———————————-
    علی: ممنون فلورا جان!

    پاسخ
  • 5. Jahangir  |  سپتامبر 10, 2008 at 10:01 ق.ظ

    بالاخره یکی هم پیدا شد خوانندگانش رو آدم حساب کرد !‌
    - دلخوشم به اینکه صدای دوستی رو بشنوم و یا ایمیلش رو ببینم ….
    -دلخوشم به چیزای جدیدی که میتونم یادشون بگیرم …
    - دلخوشم به اینکه بچه هام بهتر از خودم بشن …
    - دلخوشم به دیدن کارهای زیبای هنرمند از نقاش و عکاس و موسیقیدان و…
    - دلخوشم به ساختن کاری از چوب و خلقت از هیچ …
    و بیشتر از همه دلخوشم به آوردن لبخند بر لبان دیگران با دوست داشتنشون .
    —————————
    علی: ممنون که نوشتی.

    پاسخ

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


خوراک

من در تویتر

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

سپتامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« آگوست   اکتبر »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

RSS DelGraph

RSS Academia

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

RSS رادیو شمال53

اطلاعات