Archive for سپتامبر, 2008

سیاست‌زدگی

1- هفته‌ی پیش برای تنظیم زمانِ کلاس‌های حل تمرین به اتاق استادِ مربوطه رفته‌ بودم. قرار بود در همان زمان فرد دیگری هم در آن‌جا باشد،‌ اما نیامده بود و مجبور شدیم به مدت یک‌ ساعت منتظرش بمانیم؛‌ که این‌جا زمان زیادی‌ست برای معطل نگه داشتن دانشجو و استاد. حالا به این‌اش کاری ندارم. استاد عزیز که ظاهرن به بنده محبت دارند همیشه،‌ از من خواست که موضوعی را بگویم تا با هم در موردش حرف بزنیم. من گفتم خودتان انتخاب کنید؛‌ ایشان هم برداشت رفت سراغ چیزی که هیچ خلاقیت‌ای درش ندارم؛ سیاست! اولین سوال هم حتمن حضور جناب رئیس‌جمهور است در آمریکای جنایت‌خوار! تنها چیزی که گفتم این بود که هر دوتا دیوانه‌اند. منظورم هر دو رئیس‌جمهور آمریکا و ایران بود. دیدم می‌گوید نه! داشتم فکر می‌کردم که از آن جمهوری‌خواهان عوضی باید باشد که دیدم می‌گوید نه! بوش … (نقطه‌چین را با کلمات رکیک پر کنید).

القصه،‌ زود پریدم وسط حرف‌اش که ببین دکترجان! من اصلن از سیاست بدم می‌آید. برویم سراغ چیز دیگری. گفت مثلن؟ گفتم هنر! دیدم دارد چپ چپ نگاه می‌کند! گفت باهاش رابطه ندارم؛‌ یعنی دوست‌اش دارم اما او مرا دوست ندارد. اگر  سراغ موسیقی هم برویم که تو زیاد از موسیقی ما سر در نمی‌آوری. خودش پیش‌نهاد داد ورزش! گفتم خوب است. بدون این‌که بپرسد از چه چیز خوش‌ام می‌‌‌‌آید گفت یک فیلم دارم از مسابقات ماشین‌سواری که تابستانِ امسال پسرِ دوست دخترم در آن شرکت کرده و من هم آن‌جا بودم. فیلم را گذاشت و شروع کرد توضیح دادن. من هم مجبور بودم با اشتیاق دنبال کنم چون یک بار موضوع را عوض کرده بودم و دل‌ام نمی‌آمد دوباره ضد‌حال بزنم. به‌تر از سیاست بود. نبود؟

2- امروز یکی به نمایندگی از چند کلاب دانش‌گاه زنگ زد و گفت که اگر مایل باشم یک کار پوستر برای یک گردهمایی سیاسی طراحی کنم. در آمدم و گفتم شرمنده! من نه شهروند این‌جا هستم که حق رای داشته باشم،‌ و نه اصولن به سیاست علاقه‌مندم. یارو هم انگار خوش‌اش آمده باشد گفت اتفاقن من هم برای همین زنگ زده‌ام. توضیح داد که یک برنامه ترتیب داده‌اند که تمام نمایندگانی که برای انتخابات پارلمانی اخیر کاندید شده‌اند (پنج نفر از پنج حزب) در آن دعوت‌اند. این برنامه را سه گروه عمده‌ی طرف‌دارانِ محیط زیست، عدالت اجتماعی و حمایت برای ریشه‌کنی فقر به راه انداخته‌اند که رای‌دهندگان را دعوت کنند به کسانی رای بدهند که به این موارد علاقه‌ی بیش‌تری نشان می‌دهند. یعنی کاندیداها تک‌تک به سوالاتی پاسخ می‌دهند که از سوی این سه گروه پرسیده خواهد شد. دیدم راست می‌گوید طفلک. ساعت پنج که شد رفتم سر قرار.

3- ساعت یازده شب که از دانش‌گاه برمی‌گشتم یک نان باگت یک متری خریدم تا با هات داگ‌هایی که از گشنگی در طول مسیر بازگشت به خانه در ذهن‌ام سرخ‌شان می‌کردم بخورم. وقتی تمام شد تازه به این فکر افتادم که این یک متر کجای شکم‌ام جا شده‌ است. شاید هم علت‌اش این بود که وقتی نشستم جلو تلویزیون تا شام‌ام را بخورم، مناظره‌ی تلویزیونی اوباما و مک‌کین داشت پخش می‌شد و درست وقتی بر سر ایران داشتند دعوا می‌کردند که بدون پیش‌شرط یا با پیش‌شرط مذاکره کنیم من رسیده بودم. درست است گفتم خلاقیت ندارم اما لااقل می‌توانم بگویم جان‌ مک‌کین بیش‌تر شبیه سیاست‌مداران خودمان حرف می‌زند که جواب همه‌چیز را با ننه من غریب‌ام بازی،‌ و هوچی‌گری و تحریک احساسات می‌دهند. زود هم از سن‌اش مایه می‌گذاشت که من تجربه دارم! اوباما برعکس مجبور بود و مجبور خواهد بود که منطقی‌تر حرف بزند و جوان‌پسند‌تر. هر دو فقط در یک‌جا تپق زدند؛ آن هم وقتی به اسم رئیس‌جمهور محبوب‌مان می‌رسیدند جان‌شان درمی‌‌آمد تا بگویند، انگار داشتند بالا می‌آوردند!

6 comments سپتامبر 27, 2008

داروی خواب‌آور و خواجه‌ی راز، حافظِ شیراز

وقتی زیاد ورزش می‌کنید، خسته می‌شوید، و یا به هر علت‌ای انرژی‌تان تحلیل می‌رود به سطحی از انرژی نزدیک می‌شوید که پایداری بیش‌تر سیستم فیزیکی بدن‌تان را به همراه دارد. همین می‌شود که مثلن دراز می‌کشید و رمقی ندارید برای انجام کاری به‌جز نوشیدن یک لیوان چایِ داغ و یا یک نوشیدنی سرد بسته به شرایط محیطی‌تان. هم‌زمان فضایی را تجربه می‌کنید که با آرامش،‌ بی‌تحرکی و یک خواب عمیق آرام‌آرام دنبال می‌شود.

حالا فرض کنید همه‌ی اتفاقات لازم برای رسیدن به سطح انرژی کمینه بیفتد اما شرایط گفته شده را به دنبال نداشته باشد. یعنی بی‌رمق افتاده باشید اما خواب‌تان نبرد. در عمده‌ی موارد پردازش‌گر ذهن شماست که مانع از تحقق پروسه‌ی بالا می‌شود. چه می‌کنید؟ از یک تا هزار می‌شمارید؟ ستاره‌ها را تک‌تک نگاه می‌کنید تا خواب‌تان بگیرد (البته اگر این‌جا نباشید که برای شمردن آن‌ها اول باید درجه سرما و نه حرارت را چک کنید که مبادا به محض خروج دچار یخ‌زدگی در چند ناحیه شوید). و یا سراغ کتاب می‌روید که چشمان‌تان را خسته کند؟ شاید هم به موسیقی پناه ببرید. پاسخ شما هرکدام از این‌ها که باشد همان کاری نیست که من انجام دادم.

آمدم پشت (جلو) کامپیوترم نشستم و اول از همه بی‌بی‌سی را چک کردم. در گوگل‌ریدر همه‌ی خوراک‌های جدید را خواندم (خوردم). از این نوشته خوش‌ام آمد. سری به فیس‌بوک زدم؛ سه نفر مرا اضافه کرده بودند به لیست دوستان‌شان. چک که کردم دیدم نه می‌شناسم و نه دوست دارم بشناسم! هرکدام مشتی آدم از سراسر گیتی بالغ بر هزار نفر در لیست دوستان‌شان دارند و دارند هنوز چنگ می‌زنند برای دوست‌یابی! با شرمندگی برای‌‌شان فاتحه فرستادم! از یکی از کلاب‌های دانش‌گاه (که ممکن است مفصل در موردش وقتی دیگر بنویسم) چند نفری در همان فیس‌بوک آن‌لاین بودند، شروع کردم به مذاکره اما زود خسته شدم و شب بخیر گفتم. برای چند نفری پیام خصوصی گذاشتم. فیس‌بوک را بستم و جناب یاهو را بازکردم. در مسنجر چند نفری آن‌لاین بودند از جاهای دیگر دنیا. آمدم شروع کنم اما با خودم گفتم آن‌ها در سطوح دیگری از انرژی در وسط روز هستند و نمی‌شود پابه‌پا‌ی‌شان چت کرد؛ بی‌خیال شدم. چند تا ایمیل فرواردی آمده بود تا ته‌ِته‌ِشان را خواندم. در موتور جست‌جوی وب نوشتم «فالِ حافظ». بین همان چندتای اول یکی را زدم و جنابِ آقای هم‌شهری این‌ها را به خوردمان دادند:

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی / اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگانِ حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی / بازِ ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را / در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا / بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل / کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت / وان را فدای طره ی یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک / و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت / گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

به عنوانِ یک آدم معمولی (و نه حافظ‌ شناس) که هیچ‌گونه خویشاوندی و یا دشمنی با خواجه ندارد و تنها به سبب سکونت به مدت کمتر از دو دهه در محل اقامتِ این‌ بزرگوار نزدیکی‌ای عرفانی با ایشان احساس می‌کند، به اطلاع دوستان می‌رسانم که از مصرف هرگونه داروی خواب‌‌آور در شب‌هایی که انرژی کمینه دارید اما خواب‌تان نمی‌گیرد پرهیز کنید؛ بی‌شک جلوگیری از مصرف دارو به‌جز کمک به حفظ سلامتی شما،‌ باعث رشد چشم‌گیر انتشار دیوان خواجه در فضای مجازی وب و افزایش شمارگان این کتاب ارزش‌مند در بازار کم‌رونق کتاب‌های فارسی خواهد شد. اجرکم عندالله.

4 comments سپتامبر 24, 2008

پاسخ به همان بخش از نامه

دیروز بخش‌ای از نامه‌ای که برای‌ دوست‌ای نوشته بودم را در این‌جا منتشر کردم. امروز او پاسخ‌ای کوتاه تنها برای همان بخش از نامه برای‌ام ارسال کرده و خواسته تا در این‌جا منتشرش کنم. بخوانیدش:

علی جان! می‌دانم و خوب می‌دانم که شمارِ دوستانِ نزدیک‌ات آن‌قدرها بالاست که سه و چهار شاید رقم آخرین دهگان یا صدگانِ آن عدد باشد. من به مقیاس خودم که آدم کوچک‌ای هستم این عدد بزرگ آمده‌ و نوشته‌ام. هنوز آن دقایق زیباست؛ در خاطرم هست که «ما برای تکثیر خوبی‌ها به این دنیا آمده‌ایم». و اکنون با بزرگ‌نمایی درد این‌که چرا نزدیکای دوستی رخت بربسته است این‌گونه نوشته‌ای که شاید در نگاه نخست متن‌ای با نویسنده‌ای که نگاه‌اش یک‌سر سیاه و سفیدِ مطلق است به نظر آید. اما می‌فهمم که خواسته‌ای با این بزرگ‌نمایی چشمان‌ام را باز کنی به دیگرگونه دیدن. ممنون‌ام؛ بار دیگر درس‌ای بزرگ به من آموختی.

پی‌نوشت: از این‌که گفته درس آموختی زیاد خوش‌ام نیامد، چرا که هدف دردِ دل بود و نه آموزش اخلاق. اما از این ‌بابت که خواننده‌ها‌یم را از نگاه تند و تیز حرف‌ها‌یم در آن نوشته دور نگه می‌دارد، خواستم که منتشرش کنم. شاید پاسخی باشد به کامنت‌هایی که دیگران در پای آن نوشته گذاشته‌اند و من بی‌پاسخ گذاشتم‌شان.

2 comments سپتامبر 22, 2008

بخش‌ای از یک نامه

این پاراگراف بخشی از یک نامه‌ی دو سه صفحه‌ای‌ست که برای یکی از دوستان‌ام در جواب «حالت چطور است؟» نوشتم:

…و الان دارم با یک عالمه آدم رفت و آمد می‌کنم. در این دو سال یاد گرفتم که به هیچ‌کدام‌شان نزدیک نشوم به‌جز سه چهارتا و با بقیه فقط کافی‌ست با احترام رفتار کنم تا چیزی که نمی‌شد،‌ شدنی شود. هرچند هنوز حال‌ام به هم می‌خورد وقتی می‌خواهم روی کسی [...] کنم، اما نگه‌اش می‌دارم توی خودم تا چشمان‌ام به‌جای او زرد شود. هنوز فلسفه‌ی خودم را دوست دارم،‌ اما این آشغالِ «مردم‌داری» دارد بیش‌تر جواب می‌دهد! البته نه به من،‌ که به دلِ مردم [...] بیش‌تر می‌چسبد که در چشمان‌شان زل بزنی و مشتی اراجیف به اسم احترام تحویل‌شان بدهی و راحت نباشی باهاشان. اصلن کسی دوست ندارد رفیق صمیمی داشته باشد که هر وقت خواستی بروی خانه‌اش مثل [...] و یا نصف شب بیدارش کنی برای رفتن به دریا مثل [...]. و کسی پایه نیست مثل [...] که باهاش بروی همه‌ی تهران را برای آب‌هندوانه دور بزنی! آدم‌ها لبخند الکی را دوست دارند! در نگاه‌شان می‌خوانی که نزدیک نیا والا گازت می‌گیرم!

11 comments سپتامبر 21, 2008

بازی: عکس میز رایانه‌‌تان

بعد از اعلام انزجارم نسبت به بازی‌های وبلاگی،‌ حالا حسابی افتاده‌ایم توش! مثل سیگاری‌های خفن که سیگار را با سیگار قبلی روشن می‌کنند،‌ من هم دارم بازی جدیدی را بلافاصله شروع می‌کنم. ایده‌ی اصلی و کپی‌رایت این بازی از آنِ نویسنده‌ی «خلوت لیلا»ست.

ساعت یازده شب بود و بلانسبت شما مثل خر مانده بودم در گِل! به یک معادله‌ی ریاضی خفن رسیدم (حتی خفن‌تر از آنی که از مهدی برای حل‌اش کمک خواسته بودم). چند تیکه از پیتزای افطاری دانشگاه را دوستان زحمت کشیدند و آوردند به دفتر کارم. احتمالن حدس زده بودند که قضیه از چه قرار است. همان موقع دوستی عزیزتر از جان از آن سر دنیا ایمیل زده بود و با حرف‌های‌اش من را برد به ده سال پیش. خیلی نگذشته بود که این ایده‌ی تازه‌ی لیلا رسید برای بازی. عنوان‌اش این بود که «همه موظف هستند عکسی از میز کامپیوترشان بگیرند». همین شد که در یک لحظه تصمیم گرفتم از میز کارم عکس بگیرم. گفتم که شاید ده سال دیگر بشود این‌جوری یاد امروز افتاد بیش‌تر از چیزی که الان از ده سال پیش در ذهن دارم. البته این‌جا، جایی نیست که وبلاگم را آپ می‌کنم. الان ساعت 3 صبح است و بعد از یک چتِ مفصل از طریق ایمیل! با عزیزی همین کنار گوش خودمان،‌ دارم این‌ها را می‌نویسم. از خانه‌ای که همه به‌جز من دارند خواب حسن کچل می‌بینند.

حالا اگر بقیه هم حال می‌کنند یک عکس ترجیحن از محل تایپ وبلاگ‌شان آماده کنند و این بازی را ادامه دهند. آن هایی هم که وبلاگ ندارند می‌توانند عکس را برای من بفرستند تا همین‌جا کنار عکس خودم بگذارم با اسم خودشان. برای بچه‌هایی که اسم‌شان این کنار زیر عنوان «دوستان غیرمجازی» قرار داده‌ام، این بازی مثل یک تکلیف عینی (نه کفایی) می‌ماند. بسم‌الله …

——————————-

پس‌نوشت: عکس‌هایی که دیگران فرستاده‌اند

——————————-

بهرنگ

——————————-

علی شریف

——————————-

جهانگیر

13 comments سپتامبر 12, 2008

شب و روز

اگر شب آفریده نمی‌شد،‌ یک روز هم زنده نمی‌ماندم.

5 comments سپتامبر 7, 2008

به این دل‌خوش‌ام که …

با بازی‌های وبلاگی زیاد حال نمی‌کنم؛ چرا؟ چون یک جور باندبازی را در ذهن‌ام شکل می‌دهد. این‌که کسی پست‌ای بنویسد و از چند‌تای دیگر بخواهد که این بازی را تکرار کنند؛ هرچند که به دیگران حق می‌دهم هر کاری دوست دارند بکنند. به همین خاطر است که می‌گویم حال نمی‌کنم؛ چون منطق درست و حسابی برای ادعایم ندارم. برایم شده یک جور عقده! قضیه از آن‌جا ناشی می‌شود که در اوایل وبلاگ‌نویسی خیلی منتظر ماندم تا با هزار بدبختی یکی مرا به یک بازی دعوت کند. شاید به این خاطر که همیشه از این‌که دعوت نمی‌شوم حرص خورده‌ام. حس‌اش مانند این است که دوست صمیمی نداشته باشی تا هر چه بخواهی سرش هوار بکشی. می‌شود خفقان؛ می‌شود افسردگی. مثل این می‌ماند که در یک جای ساکت فریاد بکشی ولی هیچ‌کدام از کسانی که سکوت‌شان شکسته شده،‌ متوجه تو نشوند.

بگذارید مثالی بزنم؛ وبلاگ «توکا» را خیلی وقت است می‌خوانم. مطمئن باشید که او نه پسرخاله‌ام است و نه اسطوره‌ی ذهنی‌ام. اما نوشته‌های صمیمی و نزدیکی‌اش‌ با خواننده باعث شده که او را غریبانه، «نویسنده‌ی وبلاگ توکای مقدس» ننامم. در گوگل ریدر هم او را در زیر مجموعه‌ی «دوستان» قرار داده‌ام تا جزو اولین وبلاگ‌هایی باشد که در صورت به‌روز بودن ‌می‌خوانم. اما هروقت بازی وبلاگی‌ای به راه می‌اندازد (مثل این) و از دوستان‌اش می‌خواهد ادامه‌اش دهند، حرص‌ام می‌گیرد و تا پست بعدی که دوباره بین خواننده‌هایش فرق نمی‌گذارد دوست‌اش ندارم. احساس می‌کنم مثل خیلی جاها تفاوت‌ها به زیر ذره‌بین رفته است. باز هم می‌گویم این حق هر کسی است که بخواهد با دوست‌اش بازی کند تا با کسی که نمی‌شناسد.

این مقدمه را گفتم تا بازی‌ای که به آن دعوت شده‌ام را آغاز کنم. با این تفاوت که من نه تنها از همه‌ی دوستان حقیقی‌ام که در کنار وبلاگ لیست شده‌اند،‌ که از همه‌ی آن‌هایی که حس مشترک یا صمیمیت‌ای هرچند مجازی با من دارند دعوت می‌کنم تا این بازی را پس از من ادامه دهند. اگر این‌کار را کردید با من هم به اشتراک بگذارید تا ببینم زیر‌شاخه‌هایم چگونه رشد کرده‌اند (چیزی شبیه آن گلدکوئستِ گوربه‌گور شده‌ی زهرماری که زمانی حکم قتل عاملان‌اش را صادر کرده بودم!).

عنوان بازی این است: «به چه دل‌خوش هستيد و چه وقت؟» با تشکر از لیلا که مرا به این بازی فراخوانده و نگذاشته عقده‌ی من دوباره بروز کند! اگر اشتباه نکرده باشم،‌ این بازی را همان توکای مقدس به راه انداخته اما با فراخوان عمومی (+).

اما من به چه دل‌خوش‌ام؟

به این‌که زودتر از شر هرچی درس خوندنه راحت شم.
به این‌که صبح زود ساعت یازده وقتی چک‌میل می‌کنم،‌ وردپرس یاد‌آوری کنه که کسی تو وبلاگ‌ام کامنت گذاشته.
به این‌که یه روزی هرکاری عشقمه انجام بدم بدون این‌که فکر کنم بعدش چی می‌شه.
به این‌که خواهرم زنگ بزنه و گزارش سیر تا پیاز هرچی اتفاق از آخرین تلفنش تا حالا بوده رو تو گوشم پیاده کنه.
به این‌که آخرش یه آدم پایه‌ی وقت‌نشناس پیدا کنم که فرقی بین چهار صبح و چهار بعدازظهر نذاره.
به این‌که یه جور زبان اختراع کنم که اصلن ایهام نداشته باشه.
به این‌که آخرش بفهمم «برابری» یا «تساوی حقوق» زن و مرد یعنی چی.
به این‌ دل‌خوشم که لابد خدا دوستم داره که همیشه لب پرت‌گاه به دادم رسیده.
به این‌که اگه کسی ازم بپرسه رفیق صمیمی داری چارتا خوبش رو میذارم کف دستش.
به این‌که همیشه چیزای تازه دور و برم بوده.
به این‌که اون‌قدر ظرفیت بسازم که شعاری نمونه برای گفتن.
به این‌که هم زنگی‌یِ زنگ و هم رومی‌یِ روم رو با هم دوست نداشته باشم.
به این‌که به آدم‌های دور و برم حالی کنم که من در هیچ مسابقه‌ی عمومی دیگری ثبت‌نام نکردم و دوست ندارم که من رو هم در لیست مقایسه شونده‌ها قرار بدن.
به این دل‌خوشم که تا اون‌جا که معده و روده و کلیه و وقت‌م اجازه می‌دن،‌ از خوردن لذت ببرم.
به این دل‌خوشم که موسیقی روزم رو هرجا که می‌شه زمزمه کنم.
به این‌که موسیقی راه خودش رو پیدا کرده و تا اون تهِ ته‌ام فرو می‌ره و منو حال به حال می‌کنه.

و به این دل‌خوشم که دل‌خوشی‌هایم آن‌قدر زیادند که تا فردا می‌شود نوشت،
اما به این هم دل‌خوشم که فردا آدم‌های بیش‌تری‌ بعد از من شروع به نوشتن کنند و بگویند که به چه دل‌خوش‌اند؟

5 comments سپتامبر 7, 2008

رمضان هم آمد

نغمه‌ی ملکوتی استاد شجریان دوباره پیام‌آور رمضان شد. رمضان‌ای که امسال برای‌ام مثل سال‌های گذشته نیست؛ حتی با سال پیش تفاوت فاحش دارد. آدم فکر نمی‌کند که این‌قدر چیزها در عرض یک سال عوض شود. شکل‌ای که حدس‌ هم نمی‌شد زد. تفاوت‌اش تنها این نیست که ده دوازده سال گذشته هر چند سال‌اش را جایی بوده‌ام. شاید این هم باشد، اما حتمن تنها عامل‌اش نیست. هرچه هست امسال هم رمضان آمده و کاری ندارند که من کجایم و چه‌طور نگاه‌اش می‌کنم. رمضان آمده و فرصتی داده که دوباره شجریان ما را با خود به آسمان هفتم ببرد و در ثانیه‌ها رها کند. رمضان اگر هست و اگر نیست،‌ من این‌جایم و از همین‌جا برش سلام می‌فرستم که دقیقه‌های رنگینی از تاریخ‌ام را رقم زده و شاید دوباره کاری برای‌ام کند. چیز زیادی ازش نمی‌خواهم جز این‌که دوباره الهام‌بخش باشد برایم. الهام تولد دوباره اگر شدنی باشد. و شدنی‌ست چون یک بار شد. من آفریده شدم. دوباره هم شد؛ بار سوم و بعدی هم هست؟ خدا کند.

5 comments سپتامبر 3, 2008


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

سپتامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« Aug   Oct »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات