Archive for آگوست, 2008
گریهی مرد
این متن را در زمانهای مختلف نوشتم. هیچ پیوستگیای ممکن است درش نبینید؛ حتی لحن حرفها.
****
دیشب قبل از میهمانی آرش که به خاطر تولدش تدارک دیده بود، داشتم به این فکر میکردم که چند سالی میشود دیگر پای هیچ دعای کمیلای ننشستهام؛ شاید مثلن شش سال. یا اگر نشسته باشم احتمالن آنقدر بهم نچسبیده که در خاطرم بماند. شاید هم داشتم دنبال آخرین باری میگشتم که برای خودِ خودم گریه کرده باشم. همین تابستان زیاد گریه کردهام؛ اما برای آنهایی که با دنیا خداحافظی کردند و رفتند. اصلن داستان از روزش شروع شد که در برنامهی آشنایی دانشجویان ورودی جدید داوطلب شده بودم تا در موقع پذیرایی، کمک کنم. کلی آدم که خیلیهاشان از گوشههای مختلف آمدهاند. همهشان خوشحال بودند اما میشد حدس زد که وقت آمدن از آن سر دنیا به این سر، چهقدر اشک ریختهاند و یا چهقدر برایشان اشک ریختهاند. در مورد ایرانیها که شک نداشتم، چون این را تجربه کردم. آن شب، دوست نداشتم وسط آن همه سر و صدا و موسیقی باشد؛ اشکام آمده بود دم دست. اگر مجالاش میدادم از بینیام هم میچکید؛ زود جای خلوتی پیدا کردم تا رهایش کنم. اما از همهی انگیزهای که پیش آمده بود تا مثل یک دگراندیش کنار مجلس شادی گریه کنم، فقط چشمان قرمزش ماند و بغضای در گلو. آنقدر آدم رفت و آمد کرد که جملهی معروف «مرد گریه نمیکند» نگذاشت خودم را بشکنم جلوی بقیه.
****
ظهر که با محسن داشتیم در برابر بادی که کمی سردی زمستانی درش بود و آدم را از اینکه با تیشرت و شلوارک رکاب میزند پشیمان میکرد به سمت بازار خرید میرفتیم، به یاد برنامهی نوروز افتادم. آن روز محسن از ساعت دو ظهر رفته بود برای تست صدا و میکروفن و قرار بود من ساعت چهار بروم. حدود سه زنگ زد و گفت پاشو بیا! جا خورد وقتی گفتم دارم تمرین آواز میکنم. یک آهنگ رپ-پاپ دانلود کرده بودم. آنقدر آهنگاش و خوانندهی رپاش (نه پاپاش) مچ بودند که آدم هوس میکرد شعرش را یادداشت کند و ادای «رپر»ها را درآورد. همینکار را کرده بودم و داشتم تمریناش میکردم برای خودم که محسن زنگ زده بود. همین شد که پشت تلفن ده دقیقهای برایاش خواندم و دوتایی خندههای هیولایی تحویل هم داده بودیم. امروز وقتی وسط خیابانی که به خاطر تعطیلیِ سهروزه پر بود از آدم با دوچرخههایمان پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم، یادمان به این آهنگ افتاد و تلاش کردیم با هم بخوانیم. دوباره ذوقزده شدیم (تیکهی رپاش را اینجا گذاشتم برای دانلود).
****
حالا چند ساعتی میشود که آمدهام خانه. دو سه فصل دیگر از «کافه پیانو» را خواندم. عدل، توی همین بخشهایی که خواندم، کلی گریه زاری داشت. اول وقتی باباش میآید در کافه و میبردش توی پیچ و خم کوه و پسره پدرش را در آغوش میکشد؛ در مورد مادرش میپرسد و اینکه وقتی پدر باباش مُرد، باباش چه احساسی داشته. بعدش هم داستان همایون که هر وقت با هماند یکیشان چیزی برای گریه کردن دارد و در روی هم اشک میریزند. و آخری، ماجرای کبوتری که دم در کافه مرده بود. تازه اون یارو که خودکشی میکند تو گاراژ را هم اضافه کنید.
****
اصلن انصاف نیست. وسط نوشتن و خواندن این مطلب بودم که «لیا» آمده، در میزند و اجازه میخواهد تا بیاید تو. چشمهایاش قرمز است مثل دیشبِ من. میگوید جایی میخواسته گریه کند اما آنقدر پدرش زار زده که این از رو رفته است. میگوید از مادرش هم شنیده که پدرش را هیچگاه این همه گریان ندیده بوده؛ حتی وقتی بابابزرگاش مرده. اینها را که میگوید دیگر صورتاش خیس خیس است. من که دستپاچه شدهام میپرسم چرا؟ کسی …؟ با تکان سر میگوید بله. میگویم یعنی مرده؟ لبخند بیروحی میزند میگوید نه. یک نفس عمیق میکشم و تا میآیم بگویم پس چه مرگش است، میگوید برادرش که سومین فرزند خانواده است راهی دانشگاه شده و دیگر با مادر و پدرش نمیتواند زندگی کند؛ باید چهار سال آینده را دور (!) از آنها در یک ساعتی خانهشان باشد. خیالم کمی راحت میشود؛ اما جرات ندارم بهش بگویم که دختر مومن! (بر وزن مرد مومن) … آرام که میگیرد و همهی لیوان بزرگاش که پرش کرده از یخ و نوشابه را با نی مینوشد، عذرخواهی میکند و میرود.
و حالا من میمانم و خاطرهی آن روز که پدرم مرا برای دانشگاه جایی پنج ساعت دورتر از شهر خودمان به خوابگاهی سپرد. و شباش که مادرم پشت تلفن نتوانست گریهاش را پنهان کند، با من حرف نزد. بعدها از برادر و خواهرم شنیدم که آن شب پدرم- که اشکاش را فقط در مراسم مذهبی و تدفین پدربزرگام دیدهام- یک ساعت در اتاقام خلوت کرده بوده و هقهق صدایاش را به بیرون اتاق راهی میکرده و نتوانسته حتی پشت تلفن حاضر شود.
****
و هنوز این بغض در گلویام است تا کی به گریه رهسپار گونههایم کنم. کسی میآید با هم زار بزنیم؟ فقط برای خودمان. برای شادی پس از گریه. آی میچسبد!
8 comments آگوست 31, 2008
صداقت یا خوب بودن؟
خودم چند هفته پیش و همخانهایم این هفته دچار مشکل زیر شدیم:
فرض کنید کسی شما را به صرف چیزی دعوت میکند به خانهاش یا رستوران. اما شما یا حالتان از یارو به هم میخورد یا به صورت پیشفرض ازش خوشتان نمیآید. این که تا حالا هم متوجه نشده به این خاطر است که شما دوست ندارید کسی از شما برنجد. حالا دعوتاش را چهگونه پاسخ میدهید؟ این راهها وجود دارد:
1- یکجوری که باز ناراحت نشود دعوتاش را موکول میکنید به آینده.
2- صاف میگذارید کف دستش که مثلن زیاد حال نمیکنم.
3- قبول میکنید و میروید و در تمام مدتی که آنجا هستید به خودتان فحش میدهید.
ما دو نفر که روش سوم را انتخاب کردیم و حالا عزا گرفتهایم که نکند یارو فکر کرده محبتاش دو طرفه است و نکند شروع کند به روابط بیشتر. من دارم به او میگویم که کارت اشتباه بود و او هم توجیه میکند. میگویم درست است تو این وسط خودت را ضایع نکردی و نگفتی ازش بیزاری؛ اما در حقاش خوبی هم نکردی چون با او صادق نبودی. میگویم صداقت از خوبی کردن واجبتر است. او میگوید خوب است کسی به تو بگوید سیاه؟ اگر بگوید دروغ نگفته؛ چون سیاهی خب. اما با این حرفاش هم توهین کرده و هم تو را آزرده. پس اینجا گفتن حرف راست دو تا ضرر دارد در صورتی که خوبی کردن (که به معنی دروغ گفتن هم نیست) ارزشمند است. میگویم حالا اگر دفعهی بعد دوباره دعوت کردند چهکار کنیم؟ آه از نهادمان بلند میشود و در خوبی و بدی ناامیدانه به هم نگاه میکنیم.
5 comments آگوست 29, 2008
بلاگفا و بیرحمی وبلاگستان فارسی
پیشتر که در وبلاگ گروهی دودکش مینوشتم، یک سرویسدهندهی رایگان و از بیخ و بن فارسیزبان داشتیم به نام بلاگفا. آغاز کارمان در این وبلاگ مصادف بود با هک شدن پرشینبلاگ و اضافهشدن دامنهی جدیدی به بلاگفا به خاطر جانِ سالم بهدر بردن از هک شدن. انتقاد و اعتراض خودم را همان موقع و در همان وبلاگ نوشتم (+). هنوز هم همان نقدها هست و شاید پیش نرفتن با امکانات روز وبلاگنویسی مشکلات دیگری باشد که میتوان به آن پرداخت. اما این موج جدید ضدیت و نه انتقاد که در وبلاگهای گردنکلفت و بیشتر آیتینویس به راه افتاده به شدت مخرب است. انگار همه دست به دست هم دادهاند که ریشهی هر چه سرویس وطنی است را بخشکانند. آخر این چه ظلمیست که این گروه سودجو دارند بر سر بلاگفا و سرویسهایی که تازه جان گرفتهاند روا میدارند؟ مثلن چه چیزی گیر «محتوی» وبلاگستان میآید اگر یکی از «بلاگفا» به «وردپرس» بیاید؟ اصلن کجای ماجرا به نفع من خواننده است اگر پالان خَرَم عوض شود؟ چرا باید انتقال پرخوانندهترین وبلاگ فارسی به وردپرس یک پیروزی محسوب شود و نوشتن در بلاگفا یک افت فرهنگی؟ مزدوری بیرحمی هم حدی دارد! (دچار خویشتنداری شد)

9 comments آگوست 23, 2008
شدیدن روزانه
نمیدانم چهقدر این وبلاگِ بیزبان پتانسیل دارد تا احساس الان من را منتقل کند. من همهی تلاشام را میکنم.
1- خواب دیدم. دیشب. شاید هم صبح؛ چون دوازده ظهر از خواب بیدار شدم. زماناش مهم نیست. دیدم که میان کلی کاغذ چند نفر نشستهایم و داریم تلاش میکنیم به چیزی مثل یک زمان تعیینشده برسیم. یعنی در آن زمان مشخص کاری باید انجام دهیم تا هم خودمان راضی باشیم هم صاحبکار. همه چیز موفقیتآمیز پیش میرفت. درست مثل زمانی که چهار پنج نفر جمع شدیم تا مجتبی به موقع بتواند از پایاننامهاش دفاع کند. شاید یک هفته. بین دانشگاه، خوابگاه، ماه رمضان، خانهی مجتبی و لای کلی کاغذ، کتاب و مقاله. و دو سه تا کامپیوتر و چاپگر.
2- دوستی داشت همهی سختیای که میکشید را در پناه آهنگ صیاد از افتخاری تحمل میکرد (پیش خودمان باشد که محسن هم هفتهی پیش دچار پناهبردن به صیاد شده بود). پیشنهاد دادم که به جای این اشعار دلگداز، پناه به این آهنگ ببرد.
3- ایرانیهای المپیکی قرار نیست انگار مدالی چیزی بگیرند. از وقتی کانادا سه تا مدال گرفته، شده مایهی شرمندگی ما! هی میآیند و میگویند فکر میکنی ایران بتواند چیزی دشت کند؟ انگار اینجا هم چیزی نداریم بگوییم بهجز حوالهدادنشان به گذشته و مدالهای رضازاده. اگر زیاد مدال گرفتنمان کش داده شود مجبورم دوباره پای کورش و داریوش و مهملات دیگر را هم وسط بکشم.
4- داشتم چت میکردم که زنگ زد: «کجایی پس؟» این علاقهی من به طراحی در این شهر کماستعداد بد چیزی هم نیست. اگر همیشه زنگ بزنند و دعوت کنند و کلی ناز بکشند و دلربایی کنند هر کسی باشد میرود. منِ ضعیفالنفسِ کمتوقع که جای خودش را دارد.
8 comments آگوست 17, 2008
عکس یادگاری
آهای اونهایی که پشتیبان و حامی جنگ برای حل مشکل همهی دنیا هستید! دوست دارین با این آمریکایی خوشتیپ عکس یادگاری بندازین؟ همین بغل گوش خودمونه ها. (منبع)

4 comments آگوست 16, 2008
like
like جزو کلماتیست که زیاد شنیده میشود. شاید معادل کلمهی «مثلن» خودمان نباشد، اما بهمانند همین کلمه در فارسی، از واژههاییست که مردم در بهکار بردناش زیادهروی میکنند. محال است در اتوبوس این واژه را در یک مسیر ده دقیقهای ده بار نشنوی (البته اگر لااقل یک نفر در اتوبوس در حال حرف زدن باشد). این تعداد وقتی گویندهاش دختری نوجوان تا جوان است خیلی هم بیشتر میشود.
آنهایی که بودن در یک مملکت انگلیسی زبان در آمریکای شمالی تجربهی اولشان است با شنیدن چندبارهی این کلمه ناخواسته در این دام میافتند تا آنها هم هنگام صحبت کردن به انگلیسی مدام این کلمه را بهکار ببرند (برای نمونه صاحب وبلاگ). اما طولی نمیکشد که متوجه میشوند این اصلن کلاس حرف زدن نیست بلکه درست شبیه این است که از «مثلن» زیاد استفاده کنی.
خانم صاحبخانه از دیروز در ساختمان مستقر شده تا هم اتاقهای دوتا طفل بیست و خوردهای سالهاش را مرتب کند و هم چند تا از اتاقها از جمله مال من را رنگ بزند. امروز که با همخانهایها داشتیم شام (که برای این قوم ساعت هفت عصر اتفاق میافتد) میخوردیم، دوبار تکرار واژهی فوقالذکر توسط «لیا» کافی بود تا آه از نهاد مادرش بلند کند. چنان چشمغرهای به دخترک بیچاره انداخت که انگار مرتکب گناه کبیره شده باشد. در ادامه هم به همگی متذکر شد که اینجور حرف زدن شبیه عناصر اناث لوس است و اگر توسط عناصر ذکور تکرار شود به مثابه گرایش به جنس موافق خواهد بود! عجب آشی است این زبان و فرهنگ. آقایون و خانوما! پیلیز تیک کر!
3 comments آگوست 12, 2008
End Breast Cancer
عنوان بالا، رویداد دو روزهای بود که در روز پایانی به صورت داوطلبانه در برپاییاش شرکت کردم. ترجمهی فارسی و کلمه به کلمهاش این میشود: «پایان هفتهای برای پایاندادن به سرطان سینه». این همایش سراسری تعدادی شرکت کننده دارد که شصت کیلومتر را در دو روز میپیمایند. از شرکتکنندگان حدود 30 دلار دریافت میشود تا صرف خدماتی نظیر مواد خوراکی، بهداشتی و پزشکی در حین راهپیمایی شود. اما مبلغ قابل توجهی را اسپانسرهای برنامه برای هر شرکتکننده پرداخت خواهند کرد که بعدن در زمینههای مربوط به آموزش و درمان بیماران هزینه میشود. حامیان مالی متعهد میشوند که در صورت پوشش مناسب تبلیغاتی به ازای هر نفر شرکتکننده که مسیر مسابقه را طی کند مبلغ دوهزار دلار بپردازند. به همین سادگی مبالغ هنگفتی سالانه در همین رویداد انباشته میشود که در طول سال خرج خواهد شد. امروز من شاهد اشکهای پر احساس آنهایی بودم که با هزار زحمت خود را به خط پایان میرساندند و دین خود را به کسانی که در ذهن داشتند ادا میکردند. من، که دوتا از نزدیکانام را به واسطهی همین بیماری از دست دادهام، امروز خودم را در شادی آدمهای بزرگی شریک کردم که از انرژیشان در راه نابودی این بیماری هزینه میکردند. کار من فقط این بود که فریاد میزدم «هورا».
پینوشت: خانمهای محترم! لطفن مراقب سلامت خود باشید. تست سلامتی هر سال یکبار نه هزینهی مالی دارد و نه زمانی. لطفن به خودتان و همهی کسانی که به شما وابستهاند رحم کنید!
دو هفته پس از نگارش: اعلام شد که در این همایش مبلغ دو ممیز یک میلیون دلار دریافت شده است.
3 comments آگوست 11, 2008
امتدادِ زمان و بخش اسفنجی
1- تابستان خیلی لذتبخش است. این تنها یک جملهی خبری نبود که مثلن در شروع یک انشا نوشته شده باشد. این جمله اصل حال کردنهای من در تابستانِ کوتاه اینجاست که اگر از دستاش بدهی باید هفت هشت ماه یخبندان را منتظر بمانی. انگار در تابستان زمان متوقف نمیماند. مثل زمستان نیست که نصف شبانهروز تعطیل است. این روزها همه به هم پیوسته. به ویژه وقتی که تا صبح بیداری. انگار روزها یکی میشوند. شب هم که میرسد تازه یادت میآید دوستات در آن گوشهی دیگر دنیا در حال گذران روز فردای توست. همین میشود که مسنجرت را آتش میکنی و ساعتها حرف میزنی تا چسبیدگی احساسات با پیوستگی روزهایت همراه شوند و تو اصلن ندانی کدام روز است که سپری شده، میشود و یا خواهد شد.
2- همان رفیق به یادم آورد که نگاهام به «زن» هرچه میگذرد متفاوتتر میشود. خیلی از آن زمان نگذشته که علت آفرینش این جنس از آدمها برایم حلنشدنی بود. هنگامی که فکر میکردم اگر آفریدگار مشکل تداوم نسل را به گونهای حل میکرد دیگر نیازی به تولید دو جنس متفاوت نبود. در آن زمان، بخشی از مخام که گمان بر اندوختن احساسات و عواطف دارد، به عنوان بخش بلوغ نیافته در نظر خودم و دیگران مجسم میشد؛ میگفتیمش بخش اسفنجی. هرچه کنجکاو میشدم تا بدانم تساوی حقوق زن و مرد که همهی عالم و آدم گرفتارش هستند چگونه با وجود این همه تفاوت شدنیست، راه به جایی نمیبرد. دوست داشتم همهی قوانین اینجوری را با برهان خلف ثابت کنم. اینها و چندین پرسش دیگر که گوش رفیق شفیق همواره آمادهی شنیدناش بود با پوزخندهای خودم و شاید او بدرقهی میشد.
زمان زیادی از آن دوران نمیگذرد؛ شاید چهار یا پنج سال. شرایط تجربهی بیشتر برایام مهیا شده اما پرسشها هنوز همانها هستند. هنوز این بحث تساوی همه چیز با همه چیز برایام حل نشده. تازه همینجا که ادعای تساوی دارند در کارش ماندهاند. انگار آدمها از یک جایی به بعد خودشان هم از قوانین خودشان پیروی نمیکنند و در رودربایستی قانون وضع کردهاند. به هر حال هنوز یکی از دغدغههای ذهنیام این چیزهاست اگرچه بخش اسفنجی مدتیست با مایعی پر شده و رفتار آرامتری به خود گرفته. از مدل رفتاری الاستیک خطی به مدل ویسکوالاستیکِ غیرخطی تغییر ماهیت داده است!
پسنوشت: در همین رابطه خواندم.
4 comments آگوست 10, 2008
ثانیههایم مثل اسب میدوند
1- الکی الکی داره این هفته تموم میشه ها! کل کار مفیدم این بود که چهارتا مقاله رو آبکش کردم. سه هفتهای که داشتم روی این مقالهها کار میکردم کاملن مخام [...] بود. مجبور شدم دو تا کتاب کنارش بخونم تا یه کم حس کنم آدمای احتمالن خرخونِ نویسندهی مقالهها چیکار کردن. نتیجه اینکه: این آقایون و خانوما هیچ [...]ی نکردن! فقط هر کدومشون هزار و یک پارامتر جدید بازتولید کردن. هرکی با سلیقهی هنری و نه علمی اومده واسه خودش کارش رو چاپ کرده. جالب اینه که همه به کار هم ارجاع دادن، اما هیشکی از پارامترهای نفر قبلی استفاده نکرده و خودش اومده یه چیز جدید تفت داده! خب، فکر کنم موشکی که من هم میخوام هوا کنم همین باشه. یه سری اراجیفِ به ظاهر جدید رو با هم ترکیب کنم و بدم بره. اون موقع نفر بعدی به جای چهار تا مقاله پنجتا داره تا بعد از مدتی بفهمه همه مثل همن! وقص علی هذا …
2- برنامهی این ماه (آگوست) از همین الان پُره و جای سوزن انداختن نداره. مثل آدمای کار درست دارم سعی میکنم تا از تقویم یاهو یا گوگل استفاده کنم. اما مگه آسونه. نصف بیشتر قرارهای من دم در دانشکده یا سر خیابون و … اتفاق میافته و یههویی میشه. تقویم و برنامهی کاری سیخی چنده؟
3- اولین بار که «رگبار» آلبوم جدید سیاوش قمیشی رو شنیدم با خودم گفتم سیاوش هم به سقفش رسید. هرچند هنوز هم خیلی متفاوت فکر نمیکنم اما دارم بهش عادت میکنم. شاید علتش این باشه که «موسیقی مزخرف» حسابی داره تولید میشه. همین که سیاوش و دار و دستهی موسیقی سنتی گاه گداری کارایی میدن بیرون جای شکرش باقیه. پیشنهاد موسیقی ندارین؟
4- «یاهو» یه سری ایمیل جدید داره میده با پسوند Ymail.com و Rocketmail.com که چون تازهس باید دوید. برای من که اسم و فامیلام تو هر زبونی و در هر جایی و مخفف هر چیزی میتونه معنیدار باشه و از اقصی نقاط گیتی در پیاش دواناند، شانس بزرگی بود. این دفعه به جای آندرلاین و اعداد نجومی در انتها، اول و وسط عنوان ایمیل، یک ایمیل آس گرفتم؛ اسمام[دات]فامیلام. جالب نیست؟ برتری سری جدید ایمیلهای یاهو نسبت به قبلیها اینه که مثل جیمیل قابلیت فرواردینگ و پاپ به صورت رایگان درش گنجونده شده.
5- تازگیها این جملهها و چیزای مشابه رو از بچهها زیاد میشنوم: «تو که وبلاگ مینویسی …»، «تو که وقت داری و وبلاگ مینویسی …»، «تو وبلاگت اعلام کن …»، «تو که تو کار ادبیاتی(!) بیا واسه ما …»، «خوش به حالت که وقت وبلاگنویسی داری!»، «تا حالا چند تا تور کردی؟ دو سالی هست مینویسی …» و دوباره قص علی هذا. نمیدونم وبلاگنویسی چه قابلیتی از آدم و یا چه جنبهای از تعالی انسانی را برملا میکنه که اینهمه دوستان به ما عنایت(!) دارند. من که خودم حال میکنم آدما گاز رو به شقیقه ربط میدن! اگه محسن بخواد جواب بده شاید اینجوری بگه: «آخی! دوست داشتی یه دست نداشتی اما وبلاگنویس بودی؟»
4 comments آگوست 7, 2008
جشنوارهی فرهنگی ادمونتون و غرفهی ایرانیان
جشنوارهی فرهنگی شهرمان -که پیشتر در موردش نوشته بودم- پس از سه روز باشکوه، به پایان رسید. آنچه من از نزدیک دیدم، تلاش چند خانوادهی ایرانی به عنوان هستهی مرکزی و کمک گروهی ایرانیان داوطلب همکاری بود که از شروع تا خاتمهی شادیآفریناش این حرکت را سامان داده بود؛ آنهایی که باعث رخنمون دوبارهی هویت ایرانی در میان همهی اقوام دوستداشتنی شهرمان شدند. از همهشان ممنونم که روزهای خوبی را برای من و دیگران رقم زدند.
به لهجهی «لاری» مادربزرگام همیشه میگفت: «چَش اَتِرسه، دَس کار اَکُن»؛ یعنی چشم میترسد، دست کار میکند. گروهی آمدند و ترسها را ریختند و همه چیز را آماده کردند برای حضور چشمگیر سالهای دیگر. حالا همهی آنهایی که فکر میکنند کباباش کم بود، بینظم بود، برای سود شخصی بود، همهی اقوام ایرانی را پوشش نمیداد، بچهبازی بود و هزاران انتقاد دیگر بیایند فکرهاشان و انرژیهای مثبتشان را روی هم بریزند تا این آبروی جمع شده را پربار کنند. امیدوارم انتقادپذیری گروه بانی و انتقادهای سازندهی گروههایی که غرفهی ایرانیان را با دقت آنالیز کردند هر دو با هم، ایرانیان را نگین جشنوارهی سال آینده کند.
یک چیز اساسی که در این جشنواره دوباره برای خودم تکرار کردم این بود: «مردم دنیا صاحبِ غذاهای خوشمزه، آدمهای دوستداشتنی، هنر منحصر به فرد، تاریخ باستان، تمدن و همهی کوفت و زهرمارهای دیگری هستند که من فکر میکنم فقط محدود به ایران است».
پینوشت: اگر خواستید محیط جشنواره را لمس کنید گزارش تصویری محسن را در سه پست بخوانید (1-2-3)
5 comments آگوست 5, 2008
