Archive for جولای, 2008
ترکیبهای جن30
همهی همخانهایها امروز قرار ملاقات و یا بهتر بگویم مصاحبه ترتیب دادیم برای جذب نیروی جدید به عنوان همخانهاییِ سال نوی تحصیلی. این ملاقات بهجز آنکه باعث شد نیروی تازه نفس را همین امروز (بهخاطر خوشآمدن طرفین معامله از یکدیگر) دشت کنیم و چند روز خودمان را علاف آدمهای زیادتر نکنیم، مزیت دیگری هم به صورت مشخص برای من در بر داشت که به تغییر نگاهام به آدمهای بیشتر اینجایی منجر شد.
قشر روشنتر جامعهی ما -همانهایی که با سنت نسلهای پیشین مشکل دارند- معمولن منتقد سطح مجاز ارتباط میان دختر و پسر است که هم جامعه و هم قوانین حکومتی در تضادِ کامل با این عقاید قرار میگیرند. اصطکاک میان دو تفکر، بیشتر اولی که توان اجرایی ندارد را از صحنه اخراج میکند. گاهی هم این تضاد از سوی قانونگذاران عرفی و حکومتی پذیرفته میشود و با یک نرمش مختصر به سوی ساماندهی انتقادهای روبهگسترش پیش میرود. شروع این ماجرا همیشه از سمت همان قشر دانشگاهرویِ جامعه است که آزادی نسبییِ بیشتری را در محیط دانشگاه تجربه میکند.
تجربهی امروز من میگوید که ظاهرن در جامعههای غربی هم اوضاع به هماین منوال است. خواستهی دگراندیشهای ما در بالاترین درجه، شاید رسیدن به سطح کنونی ارتباط تعریف شده در جامعهی اروپایی یا آمریکاییست. آنچه امروز در چنین فرهنگهایی پذیرفته شده، آزادی کامل روابط میان دو ناهمجنس و یا دو همجنس برای شهروندان بالای هیجدهسال است. گرایش به جنس مورد علاقه اندکی پس از مرز هیجده، تقریبن مشخص شده و فرد خود را در دستهی مشخصی جای میدهد. فرهنگ سنتی و قوانین حکومتی هنگامی خود را در تقابل بروز میدهد که شخصای بخواهد در یک آن، روابطی چندگانه یا چندنفره را تجربه کند. برای روشن شدن حرفام کافیست همهی ترکیبهای دوتایی و چندتایی از عناصر زیر را محاسبه کنید؛ جنس شامل دو انتخاب: همجنس و ناهمجنس، زمان شامل دو انتخاب: همزمان و باتوالی زمانی؛ تعداد شامل یک یا بیشتر(!). این ترکیبها که هم چیزهای عجیب و غریبی درش پنهان است و هم تخیلاتتان را تکان اساسی میدهد، خواستهی دگراندیشان در زمینهی سطح ارتباط جنسی میان آدمیان این سرزمین است. اینجا قوانین عرفی و حکومتی به کسی اجازه نمیدهد که به جز چندتای اول این ترکیبات را استفاده کند، اما فضای آزادتر و بهدور از خانوادهی دانشگاه، توانایی تبدیل تخیل به واقعیت و سپس به شعارهای آزادیخواهانهی نسلهای جدید را فراهم میآورد.
حرفهای امروز دوستانام منجر به رونمایی علاقههای به شدت متغیر و دستخوش آزمایش دیگرانی شد که پیشتر از اینها میشناختام. حدود بیست سی نفر در این گفتگو شمرده شدند که گرفتار در تشخیص هویت و علاقههای خویشند. ابدن قصد ندارم که خیلی موشکافی کنم چرا که اذهان حسابگر آدمهای وبلاگخوان تا ته ماجرا را متوجه میشود.
پینوشت:
به عنوان اولین تاثیر، امروز خودم را قانع کردم علاقهمندیهایم را به صورت کاملتری در گروههای اجتماعی نظیر فیسبوک بازگو کنم تا خدای ناکرده دیگر برای آدمهای اینچنینی ذرهای شک نسبت به موضعگیریام در روابط باقی نماند؛ کما اینکه برای بعضیهایشان عدم شفافیتِ من (که به علت مثلن حیای ایرانی-اسلامی ایجاد شده) پرسشبرانگیز بوده است. یک دانه از آن شکلکهایی که آدم خواب میبیند دارد از برج میلاد به زمین پرت میشود را در این مکان نصب کنید!
4 comments جولای 31, 2008
شیوهی خطِ فارسی
شیوهی خطِ فارسی به تازگی به یکی از علاقهمندیهایام تبدیل شده. در همینکه کدام کلمه سرهم است و کدام جدا، خیلی دچار تردید میشوم. شیوهای که اکنون مینویسم را بیشتر از اینور و آنور و نه به صورت مدون یاد گرفتهام. هنوز چیز دستهبندهشدهای پیدا نکردهام که بر اساساش عمل کنم. اغلب آنچنان که دوست دارم مینویسم. اگر کسی مقالهای، کتابی و یا سخنی در این باب دارد لطفن آگاهام کند. بیشک خوشحالام میکند.
مصاحبهای میخواندم با دکتر باطنی که پیشتر از این مقالهای از او در بیبیسی خوانده بودم. با موضوع بحث کاری ندارم. این در راستای همان علاقهمندیهای جدیدم است. در کنار صفحه چشمام افتاد به وبگاه «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» و طولی نکشید که خودم را در صفحهی «اعضای پیوستهی شورا» دیدم. محاسبهی میانگین سنی اعضا با یک ماشینحساب مهندسی کار سادهای بود؛ شد 75.78 سال. یعنی میانگین سنی اعضا، آن هم به برکت حضور چندتا جوان مثل حدادعادل بالاتر از هفتاد و پنج سال است. من به شخصه نه از اساتید و بزرگان زبان فارسی اطلاع چندانی دارم و نه میخواهم به این بزرگان خدای ناکرده بیاحترامی کنم. تنها برای خودم این پرسش پیش آمد که آیا در گروههای سنی پایینتر از اینها محقق درجه یک نداریم؟ بماند که سهم خانمها در این اعضای پیوسته تنها یک نفر است. منطقیترین پاسخ شاید این باشد که از همهی گروهها و جنسیتها حاضر هستند اما پیوسته نیستند. کسی اگر میداند این را هم برایام بیزحمت روشن کند.
پینوشت: دارم سفارش میدهم از ایران چند کتاب برایام بیاورند. فعلن این یکی که خیلی معروف شده را در ذهن دارم؛ «کافه پیانو». کسی پیشنهادی ندارد؟
9 comments جولای 27, 2008
جدایش
فستیوال فرهنگی اقوام مختلف ساکن در شهرمان سالانه در ماه پایانی تابستان برگزار میشود. این فستیوال که با هدف آشنایی آداب، سنتها و … دیگر کشورها با بقیهی دیگر کشورها برگزار میشود، امسال پس از هشت یا نه سال شاهد حضور ایرانیان در جمع خود است. علت این وقفه هرچه است، خارج از موضوع بحث ماست. آنچه مهم است حضور پر رنگِ اینجانب در میان اعضای داوطلبِ گردانندگی مراسم (چیزی شبیهِ همزدن در آشپزخانه) در غرفهی ایران است. شاید سادهترین کاری که از عهدهی من به عنوان یک فرار مغزهای احساساتی برمیآید. امیدوارم اولین حضور پس از این همه سال بین حدودِ شصت کشور چیز آبرومندی باشد. اولین جلسهی آمادگی (یادم به آمادگی دفاعی افتاد) هفتهی گذشته انجام شد. حتمن در مورد این فستیوال و حواشی آن خواهم نوشت. چیزی که اکنون میخواهم بگویم «جدایش» است.
انجمن فرهنگی ایرانیان ساکن شهرمان با توجه به ثبت بودناش به عنوان یک نهاد غیردولتی فرهنگی، هدایت کنندهی غرفهی ایرانیان خواهد بود و دیگر انجمنهای ایرانی دانشجویی که تنها در دانشگاه به ثبت رسیدهاند نمیتوانند به عنوان متولی کار انجام وظیفه کنند. به همین خاطر است که تک و توک دانشجویانی که داوطلب شدهاند باید در زیرمجموعهی این انجمن که بیشتر از خانوادههایی با سن متوسط چهل سال تشکیل شده، فعالیت کنند. هفتهی پیش که اولین جلسهی آشنایی تیم با وظایف خطیرشان برگزار میشد به شدت جدایش نسل خودم با نسلی که قبل از من پا به این شهر گذاشته و مسیری کم و بیش شبیه به من را پیموده را احساس کردم. شاید جای دیگر بتوانم راجع به این گروه و ویژگیهایشان بنویسم، اما موضوع حرفهایام الان همین «جدایش» است که همیشه از آن ترس داشتهام و دارم .
منظورم از جدایش عدم تطابق اولیه بین آدمهاییست که در نسلهای متفاوتی قرار دارند. در آن جلسهی کذایی احساس به من میگفت که بالواقع (چه کلمهای!) بهجز زبان فارسی و این هیجانات ایرانی تختجمشید و این حرفها انگار نقطهی مشترکی نداریم. این را تنها اینجا و در بین این جمع خاص ندیدهام. خیلی جاها در ایران هم این حس به آدم دست میداد. نتیجه: حال نکردن با جمع و ایضن حال ندادن به جمع. به خدا من همهی حالام را جمع کرده بودم که به حراج بگذارم، اما نمیشد لامصب.
فکر میکنم بیشتر وظیفهی نسل بالاتر است که بخواهد خود را با پایینتری قاطی کند؛ که گویا با توجه به پیشینهی فرهنگی ما زیاد این قضیه شدنینیست. همیشه نسل قبلی خیال میکند نسل جدید اشتباه عمل میکند و نسل بعدی هم فکر میکند نسل قبلی در باغ نیست. این عدم تطابق البته درست است؛ نسلهای جدید تجربه بالاترهای خود را ندارند اما همچنان چیزهای نویی به همراه دارند که نسل قدیمی از آن بیخبر است.
این مشکل در میان این آدمهای خارجی که من از نزدیک احساسشان میکنم خیلی کمرنگتر است. اینها یاد گرفتهاند که باید مطالعه کرد. همه سعی میکنند از کتابهای جدید، فیلمهای نو، و حتی جینگولکبازیهای تازه آگاهی داشته باشند. اگر مادربزرگِ هفتادسالهی همخانهای من دیگر نیازی به ایمیل ندارد، همواره از نوههایاش میخواهد در باب ایمیل و بازیهای کامپیوتری برایاش کلاس توجیهی بگذارند. این کار نه تنها کمکاش کرده تا دوستان قدیمیاش را در چت ملاقات کند، بلکه در یافتن هدیهی تولد یا کریسمس برای بچههای خانواده از اینترنت به نحو شایانی بهره برده است تا پیوستگی خود را حفظ کند.
باز موضوع بحثام سایبراسپیس نیست. بهانه است تا بگویم بیشتر مراقب باشیم که در نسل بعد از خودمان برچسب «در باغ نبودن» نخوریم. در آن جلسهی یکساعت و نیمه من به شدت «جدایش»ام را از آن نسل احساس میکردم. از این ناراحت بودم که نمیتوانم با آنها به اشتراک بگذارم، اما بیشتر از آن ترسیدم که زمانی من جای آنها بنشینم و یکی مثل من در وبلاگاش اینها را به بقیه گوشزد کند. من از «جدایش» میترسم.
6 comments جولای 25, 2008
عامهپسند
چند وقت پیش یکی از پستهای وبلاگِ لحظههای کاغذی به مطلبی اختصاص داشت که میخواهم در موردش بنویسم. البته این مطالب ارتباطی با آن پستِ مریم ندارد؛ تنها باعث شد که این دغدغه را مرور کنم.
سوم راهنمایی بودم. تازه مرحلهی «خوش» خوشنویسی را قبول شده بودم. از کسانی که خطشان خوب بود، معلم ورزش و معلم هنرمان را به یاد میآورم. معلم ورزش آدمی پرشر و شور بود و البته با روحیهی مذهبی. دومی، معلم هنر، با روحیهی رمانتیک و شبیه همهی کسانی که در قالب یک هنرمندِ «خاص» میگنجند. هنگامی که مدرسه به هر علت مراسم ویژهای داشت از یکی از ما سه تا دعوت میشد تا از آنچه داریم و میتوانیم انجام دهیم، مدرسه را بینصیب نگذاریم. هر کس در «سیستم» خودش این کار را ممکن بود انجام دهد. اگر معلم ورزش قرار بود مثلن پارچه نویسی کند، آن را وسط حیات مدرسه پهن میکرد و در زنگ تفریح در هیاهوی بازی و شادی بچهها شروع به کار میکرد. من معمولن روی مقوا با ماژیک مینوشتم. آن را در یک جای خلوت پهن میکردم و دور از چشمها مینوشتم. فکر میکردم هنگام «خلق» باید تنها باشی. کمی روشنفکر بودم که مثل اساتیدم فکر نمیکردم. میگفتم هنر باید مردمی باشد اگر مکتبی نباشد. هرچند همهی آداب بزرگان را تقلید میکردم. داد و بیداد از زمانی که معلم هنر قرار بود کاری انجام دهد. حتمن این کار را در مدرسه انجام نمیداد. تنها کارهایی را انجام میداد که برایش ارزش قایل بود. هیچ وقت اطلاعیه نمینوشت. میگفت این کار، کاری نیست که بشود همه جا انجاماش داد. اصلن روی مقوا با ماژیک و یا روی پارچه خط نمینوشت؛ میگفت این کارها «عامهپسند» و «بازاری»ست و هنرمند نباید خودش را با این چیزها سرگرم کند. اینگونه میاندیشید که ارزش هنرش بیش از این است که مثل معلم ورزش با آن برخورد کند. آخر معلم ورزش، حتی به صورتِ ایستاده روی در و دیوار هم مینوشت. معلم ورزش میگفت باید چیزی که بلدی را یا به دیگری یاد بدهی یا بگذاری بقیه با آن حال کنند. اما معلم هنرمان به قول خودش کلاس و ارزش هنر را میدانست. به من هم همیشه توصیه میکرد راه او را دنبال کنم. طولی نکشید که خطم از او بهتر شد و مدیر مدرسه خیالاش از این قضیه راحت شد که چگونه با روحیهی هنری او کلنجار رود.
هر دو معلم را دوست داشتم. همین بود که شده بود دغدغهام. نمیدانستم کدام بهتر است. کمی که بزرگتر شدم دیدم در همهی زمینههای هنری و ادبی این قضیه صادق است. گروهی فکر میکنند که ارزش هنر را باید به گونهای پاس داشت و عمدتن آن را به در دسترس نبودن تعبیر میکنند. گروهی دیگر اما شبیه معلم ورزش رفتار میکنند.
اگر قرار بر انتخاب یکی از این دو شیوه باشد، من شیوهی معلم ورزش را انتخاب میکنم. عامهپسند بودن را نمیشود «بیارزش» بودن معنی کرد. فکر میکنم عامهی مردم اگر به کسانی ترجمه شوند که آشنایی با آن هنر و یا اثر ادبی ندارند اما به آن احتیاج دارند و حتی میتوانند از آنها لذت ببرند، درستتر باشد. قرار نیست عامهی مردم آثار را ارزشیابی کنند. ارزشیابی با همانها که از کم و کیف کار آگاهاند. بگذاریم مردم از هنر و ادبیات لذت خودشان را ببرند. بگذاریم هنر در همه نوعاش تولید شود. اگر این اتفاق شدنی باشد و همه کس هنرش را عرضه کند، دیگر بیهنرها مجال خودنمایی نمییابند و مجبور میشوند تا فیتیله را پایین بکشند.
Add comment جولای 24, 2008
نازنین مریم
وقتی که دیروز دمدمهای صبح خبر رفتن «خسرو شکیبایی» را حتی پیش از آنکه در خبرگزاریها اعلام شود در وبلاگها خواندم، هیچ رمقی برای نوشتن برایام باقی نماند. تمام دیالوگهای «خانهی سبز» امروز صبح ساعاتی پس از آنکه دوتا از دوستانِ وبلاگی از پیشام بروند در ذهنام انقلاب میکرد. «هامون» اصلن نبود. «خواهرانِ غریب» بود موقع ساخت آهنگ. چندتا عکس دانلود کردم که برایاش یک پوستر بزنم، اما نمیشد. حساش نبود. برایاش خواندم! خواندم: «نازنین مریم …». دوست دارم بشنوید. روحش شاد و یادش همیشهگی باد.
آنلاین گوش کنید یا همانجا دانلود کنید.
6 comments جولای 19, 2008
«ب» به نام یگانهی هستیبخش
رسم است تا در شروع هر چیزی از آفریدگارت نام ببری که بردم؛ از خودت بگویی که در صفحهی «من و پاتیــــــناژ» گفتنیها را گفتهام؛ از این بگویی که در مکان جدید چه احساسی داری که باید بگویم در اینجا یعنی وردپرس جدید نیستم. بیش از یک سال است که «دلگراف» را دارم. پس چه میماند برای گفتن؟ جز اینکه بگویم خوش آمدید به شما که تازه وارد شدهاید. من و پاتیناژ هردو از اینکه آمدهاید خوشحالیم. سپاس که میخواهید محبت کنید و دیدگاهتان را بنگارید، منتظریم.
7 comments جولای 18, 2008
اینجا و آنجا
یکی از دوستانام ایمیل زده و گفته:
« … آب و هوا چطور است؟
تهران که هوا گرم است؛
برق هم روزی دو تا سه ساعت قطع میشود؛
آب هم کم است؛
هوای شهر شما چهطور است؟
اعیاد و ایام رجب و شعبان به کامتان.»
در جواباش نوشتم اینجا هوا حرف ندارد، بییشینهاش به بیست درجه میرسد و شاید کمی بیشتر.
برق کماکان ارتباط خود را با مشتری حفظ کرده، و آب هم به اندازهی مورد نیاز داریم.
چه میشد اگر در آنجا که تو نفس هم به زور میکشی همه با هم یکجا پایکوبی میکردیم؟
میرسد آیا؟
Add comment جولای 15, 2008
گونهی جدیدِ صورتک
از زمان نوجوانی به بعد همیشه دوست داشتهام که در قالب کسانی که دوست دارم جای آنها باشم قرار بگیرم. فکر کنم این رویکردی طبیعیست. از یکجایی به بعد همزمان با تعقیب این حالت، شعارهای جانبی هم شکل گرفت؛ نظیر اینکه میگفتم من از فلانی دقیقن کپیبرداری نمیکنم، بلکه خوبیها (!) را در خودم جمع میکنم. یک نوع شکلپذیری با قالب. پس از این مرحله وارد روشناندیشی (!) شدم و گفتم من همانام که دوست دارم. یعنی همهی چیزهایی که دوست داشتم باشم را در خود رسوب دادم و دیگر برایام مهم نبود که در ترکیب با دیگران چه وجهای دارم. میخواهم اسم این مرحله را بگذارم شکلگیری بیقالب.
گونهی جدیدی از این «ادا بازی»ها را به تازگی کشف کردم؛ شاید همین چند روز و بهویژه امروز. ماجرا این است که در گونهی جدیدِ شکلگیری (اگر نگوییم رشد) همسان با علایق طرف مقابلام یک صورتک (یا نقاب و یا ماسک و یا قالب) میسازم و میگذارم روی صورت یارو. با این حرکت هم او خوشحال میشود و هم منی که نظارهگر او هستم.
این شکل جدید ظاهرا به من این باور را میدهد که درست است آن شخص کامل نیست و معایبی دارد که هم او و هم من به آن آگاهیم اما ترجیح میدهیم تا رفع مشکل با آن شادی کنیم. نوعی شکلگیری با قالب در اطراف. مثل این میماند که قالبی که تا مدتی پیش استفاده میکردم را دیگر دوست ندارم تنها برای خودم استفاده کنم. این یکجور همزیستی مسالمتآمیز و شعفآفرین است. اگر کلاهبرداری نباشد فعلن دوستاش دارم.
بیربط: هروقت اسم «نقاب» میآید، یاد دورانی میافتم که روزها در خانه بودم و روی پروژهی پایان دورهام کار میکردم و تنها یک کاست داشتم برای گوشدادن؛ «نقاب» از سیاوش قمیشی.
Add comment جولای 9, 2008
آی که همراهام گم شد!
داشتم به محسن میگفتم این سفرهای دو سه روزه چقدر میچسبد. هر دو موافق بودیم که سر و کله زدن با آدمهایی که هر کدام نمایندهی طیفِ رفتاری خاصی از جامعهاند چهقدر (به معنی زیاد!) میتواند در بالا بردن ظرفیت روانی، آشنایی با دیدگاههای مختلفِ زندگی و یادگیری مدلهای متفاوتِ آفرینش (چه از دیدگاه زیباییشناسی و چه خلق و خرقِ تکنیکهای بهروز) کمک کند.
تازه از مسافرتِ کوتاهِ پایانِ هفته آمدهام. تلفن همراهام را گم کردهام! اگر کسی پیدا کرد مژدگانی میدهم!
پینوشت:
عکس زیر که حاوی گل و بوته و مقادیری آدمِ همراهمان در سفر است توسط همان محسن فوقالذکر برداشت شده است و دارای حق کپیرایت است.

Add comment جولای 7, 2008
