Archive for می, 2008
از اینجا
پرده اول
به هرکجا میروم، بر تعداد گزینهها افزوده میشود؛ گزینههایی برای زندگی. گزینههایی برای خواستن، بودن، ماندن، رفتن، شدن، و «افزایش». افزایش بر خود، بر دیگری. بر گذشته و بر آینده. بر آینده و بر آیندگانی اگر بیایند و اگر باشند.
رمقی نمیماند برای نگارش؛ برای نوشتن از آنچه این روزها میبینم. از آنچه بر من میگذرد و از آنچه حال و هوای لحظههایام را خوشرنگ میکند. به محلول سوسپانسیونای میمانم که زیاد قصد ندارد ذراتاش را معلق نگه دارد. شاید یک افزوننده بتواند خیلی زود به پایداری برساندش. گویا این آسمان هیچ شباهتی با آسمان دیگر ندارد. فرصت جمعبندی ندارم.
پرده دوم
تازه از تهران بازگشتهام. برای من که بیش از هشتاد درصدِ دوستانام پایتختنشیناند، سفرِ کوتاهِ کمتر از یک هفته به هیچوجه خشنودکننده نبود، که شاید ملالآور هم بود. بیشتر همقطاران پیشین که اکنون بر مرکبای به مراتب پرشتابتر و پرجلاتر سوارند را زیارت کردم. همه به صورت «ام-پی-تری». کاش اینگونه نمیشد. کاش عمده زمان را برای آنهایی نگه میداشتم که دل بزرگیتری دارند و بقیه را به بازی تلفنی میسپردم. کمتجربهگی کردم. آنها که هزینه پاسخ به پرسشهایشان را با «زمان» پرداخت میکردند فراموش کرده بودند که فناوری آی-تی سالهاست امکان پاسخگویی با سرعت بیشتر و با هزینه کمتر را فراهم آورده است.
پرده سوم
«محله» که یک گروه دوستانه است، بسیار پررونق بود. همه پرطراوت از خلاقیت و بهدور از تکرار. اولین باری بود که هویت گروهیشان بر ظرف شخصیشان میچربید. به دیدار تکتکشان رفتم اما «محله» را ملاقات کردم. به شجاعتشان آفرین میگویم.
پرده آخر
برای گرفتن امضا ساعتی مجبور بودم منتظر بمانم. این بیربطها را آنجا نوشتم:
- انگار ثانیهای پس از پرداخت حق ویزیت و تزریق، ارزش وجه پرداختی که از پول رایج کشور است به صفر میرسد. شاید هم خانم منشی فراموش میکند که همین یک ثانیه پیش اینجا را برای وقت گرفتن متر میکردیم.
- نمیدانم مردم به دردل کردن عادت کردهاند و یا اینکار یک ارزش اجتماعیست برای نشان دادن اوج نزدیکی روابط فردی. و شاید دغدغهی همگی شکایت از اوضاع و احوال اقتصادیست.
- زمزمه کردن که در نگاه آنور آبیها کار دیوانههاست، این طرف اگر خیلی خوب تلقی نشود کار بدی هم شمرده نمیشود. عصرها که خسته برمیگردم، قدم زدن با زمزمه موسیقی ایرانی دلچسبترین خلوتهاست.
پینوشت:
نویسندهی «خلوت لیلا» را دیدم اما فرصتی نشد سری به «لحظههای کاغذی» بزنم. شاید فرصتی دیگر.
Add comment می 21, 2008
و اینک شیراز
بعضیها یکجور خاص و مخالف معمول در آغوش فشارم دادند؛ یکی سفتتر و یکی شلتر. بعضیهای دیگر با لبخندهایشان، نه به من که به دیگران، میگفنتد شاکی میشوند اگر کسی بخواهد همهچیز را برایام بگوید. بین خودشان یکسانی وجود نداشت. خیلی زحمت کشیده بودند که همهچیز خوب پیش رود. خیلی طولی نکشید تا بدانم. وقتی گفتم خدا را شکر که همه سالماند؛ ساکت شدند.
نامردیست رفتن بدون بدرود. لابد همهجا اینگونه است. بیست ماه را که تقسیم بر تعدادشان کردم، شد پنجماه. یعنی هر پنجماه یکی غیبتش همیشگی شده. در هر جناح فامیل؛ یکسان تقسیم شدهاند. یک حسن بزرگ دارد و آنهم اینکه پیشبینی را راحت میکند. راحت میشود تخمین زد که هر سال غیبت من چه پیشآمدهایی دارد. نمیدانم آیا این اصل دوطرفه است یا نه. یعنی اگر من غیبت نداشته باشم، میشود آیا از رفتن آدمها جلوگیری کرد؟
پینوشت:
1- آب و هوای شیراز بهشدت خوب است و رانندگی بهشدت هولناک. تصور رانندگی برایام به کابوس میماند.
2- آرام آرام دارم خودم را بیرون میکشم از شرایط. فکر کنم آسان باشد. بهویژه وقتی دوازده ماشین به فرودگاه آمدهاند برای پیشوازت با گل و شیرینی و همه تلاش دارند تا غیبتها را موجه جلوه دهند. میگویند «راحت شدند».
3- دستکم باید به دوشهر دیگر هم سر بزنم که در برنامه نبودهاند.
4- ساعت شش صبح است. هیچ کاری برای انجام ندارم. نه قرار با کسی و نه مهلت تحویل پروژه درسی. یکی دوجا باید زنگ بزنم برای تحویل بستههایی که با خود آوردهام. و دیگر هیچ! احساس خوبی نیست وقتی فکر میکنی زیاد به درد نمیخوری.
5- جلو خانهمان یک ساختمان مثل قارچ بالا آمده و نمیگذارد تا همه کوه را ببینم. اما همین نصفاش هم از سرم زیاد است. باغچه پر از گل است؛ درختها پر از شکوفه و فضا مالامال از رایحه.
6- برای آدم شکمپرستی چون من، دیدن یخچال اضافیای که به افتخار تو روشن شده بسی شادیآور است.
7- اینترنت کارتی با دایالآپ هرچهقدر کمسرعتتر باشد بیشتر حال میدهد. نه؟
Add comment می 3, 2008
