Archive for آوریل, 2008

محشر

آخرین شبی‌ست که از این‌جا می‌نگارم و امیدوارم یادداشت‌های آینده از دیار عشق باشد،‌ شیراز. واپسین لحظاتِ بودن، که زیاد تجربه‌اش کرده‌ام. بیشتر از تعداد انگشتانم. صبح که برخلاف عادت معمول زود از خواب برخاستم، حسی متفاوت از شادی‌های این دو هفته در زیر پوستم تالاپ و تولوپ می‌کرد. حسی که می‌گفت دوست ندارد بروم. حسی که دلتنگ می‌شود اگر این‌جا را ترک کنم. این‌جایی که فکر نمی‌کردم این‌قدر به آن عادت کرده باشم. به شدت تنش‌زا شده ‌است این دقایق. فکر کنم اگر می‌خواستم امروز بلیت خریداری کنم، عمرا این‌ کار را می‌کردم.

سه میهمانی آخری که پیش از سفرم ترتیب داده بودم/بودند شاید عامل اصلی‌ای شد که بدانم چه‌ قدر دل‌بسته شده‌ام به دیاری که فکرش هم برای‌ام عجیب بود. و بی‌شک آمیخته شده‌ام با آدم‌هایی که در میان دیگران جستجوی‌شان می‌کنم. شاید تعدادشان زیاد نباشد،‌ اما حتما سختی رهایی دوباره خانواده را برای‌ام آسان‌تر خواهند کرد.

این لحظات سرشار است از تجربه. مثل این می‌ماند که همه این بیست ماه با دور تند برایم در حال نمایش است. هر از گاهی بر روی سکانس‌ای بی‌تحرک می‌ماند. در بعضی دقایقِ نمایش می‌خندم و در برخی دیگر ناشادم. می‌گریم،‌ سرخ می‌شوم و گاهی لب‌ام را گاز می‌گیرم. در حین نمایش با خودم می‌گویم که «محشر» هم همین‌گونه است؟ شدنی‌ست.

Add comment آوریل 30, 2008

سوغاتی

یکی از دردسرهای بشر امروز (از نوع ایرانی‌اش) خاله‌زنک بازی‌ست. نه این‌که دوست نداشته باشم برای کسی هدیه بخرم و یا سوغاتی ببرم،‌ اما از سرگردانی در بازار و از آن بدتر پاسخ‌دادن به سوال چه کسی از چه‌چیزی خوش‌اش می‌آید به شدت هراسان و فراری‌ام. قوز بالا قوز هنگامی‌ست که بخواهی برای آبجی محترم خرید کنی. آن‌وقت مجبور می‌شوی به فروشگاه‌هایی رجوع کنی که همیشه به محض دیدن نشانه‌های زنانگی کلا فراموش‌‌شان می‌کرده‌ای. مجبور می‌شوی بروی داخل و به جواب نکیرومنکرگونه‌ی کسانی گوش‌دهی که برای قالب‌کردن اجناس‌شان بدون هیچ‌گونه خجالت همه‌چیز از تو می‌پرسند. باید سرت را پایین بیاندازی و بگویی که من فقط یک تی‌شرت می‌خواهم نه “هرچیز”. بدبختی این‌جاست که زمان سوغات خریدن من با روز مادر این‌جا هم‌زمان است و همه فروشنده‌ها به صورت هجومی یکی پس از دیگری انواع و اقسام نیازهای زنانه را در حلق‌ات فرو می‌کنند. این ‌هم به تجربیات اضافه شد! فکر کنم سعدی هم با همین مشکل مواجه شده است. دیشب که داشتم اشعار سعدی را جستجو می‌کردم دیدم شیخ اجل فرموده «مِن‌بعد‌ازاین اگر به دیاری سفر کنم   هیچ ارمغانی نبرم جز سلام دوست». همین شد که نوشتم‌اش بر روی یک تصویر تا برای همیشه آویزه گوش‌ام کنم.

بی‌ربط نوشت:
۱- امروز که داشتم وبلاگ‌ها را می‌خواندم، متوجه شدم که به صورت کاملا تکراری ابتدا دسته وبلاگ‌های فمنیستی را می‌خوانم و سپس وبلاگ‌های تندِسیاسی و بعد از این‌ها می‌روم سراغ بقیه. فکر کنم کمی دارم علاقه‌مند به تندروی می‌شوم. تصمیم گرفتم که زین‌پس با ادبیات و فلسفه شروع کنم و در پایان سراغ دیگران.
۲- دیدم همه در مورد جدال کاندیداها در ایالات متحده دارند نظر می‌دهند. گفتم همین حد بگویم که این حاج‌حسین اوباما سخنران چیره‌دستی‌ست حیف است رئیس‌جمهور نشود؛ چرا که بعدا سخنرانی‌اش هم جنبه اطلاعات عمومی دارد و هم یک روش مفید می‌شود برای تقویت زبان. هنوز هم که به لابی اسرائیل درست‌حسابی پا نداده که بخواهد خواهر و مادر ایران را به یکدیگر پیوند دهد.
۳- یک سایت دیدم که به نظرم جالب آمد. گفتم لینک‌اش را بگذارم برای آن‌هایی که عشق خارج‌اند از نوع درسی‌اش. این‌جا را کلیک کنید.

Add comment آوریل 25, 2008

چهار پرده

پرده اول: خانم معلم مهربان

ساعت حدود دوازده ظهر بود. داشتم گزارش پروژه نهایی یکی از درس‌ها را آماده می‌کردم و قرار بود ساعت۲:۳۰ برویم پیش استاد مربوطه‌اش که ایمیل خانم معلم رسید و دستور فرمودند ساعت چهار ملاقاتی داشته باشیم. خودم خواسته بودم تا در صورت امکان در باب همکاری‌های آینده با یکدیگر مذاکره‌ کنیم. چند روزی می‌شود امتحان‌اش را داده‌ایم.

امروز از تنها چیزی که حرف نزدم نتیجه امتحان بود. اصولا بعد از این همه درس پاس کردن دیگر اهمیتی هم برایم ندارد. آنقدر در مسایل دیگر گفتمان کردیم که خودش شروع کرد و گفت تو که امتحانت را خوب داده‌ای،‌ نمی‌خواهد نگران باشی. نمره خوبی گرفتی! من یادم نیامد زمانی گفته باشم نگرانم. او خودش باز یاد‌آوری کرد که وقتی پس از امتحان از بچه‌ها پرسیده بود امتحان چه‌طور بود،‌ در پاسخ‌اش گفته‌ بودم از پارسال سخت‌تر. طفلی نمی‌دانست فرق است بین امتحان سخت است و من نگرانم! شاید یک حس به او گفته بود اگر کسی بگوید امتحان سخت است یعنی دلهره دارد. اما خب سخت بود دیگر. البته شاید می‌خواست به صورت ضمنی بگوید که نمره خوبی گرفته‌ام. وقتی دید واقعا برایم مهم نیست و حتی کنجکاو نیستم نمره‌ام را بدانم دیگر چیزی نگفت. مورد دیگری که امروز کشف کردم علاقه‌مندی حاج خانم به کیک‌شکلاتی‌ست. حرف‌های‌مان هنوز کاملا شروع نشده بود که به صورت یک جهش انقلابی و از پیش برنامه‌ریزی‌شده از اتاق بیرون رفت و از باقی‌مانده کیک‌های سمیناری که چند دقیقه‌ای از پایانش در سالن کناری‌مان نمی‌گذشت مقادیر متنابهی جارو کرد و بعدا در طول صحبت با من نوش‌جان. من هم گاهی ناخنکی می‌زدم. اما خجالت می‌کشیدم جاروبرقی‌ام را روشن کنم.

پرده دوم: سخت‌گیری ۱

وقتی می‌خواهی به زور به کسی یا کسانی مهربانی بورزی نمی‌شود که نمی‌شود. منظورم این است که نمی‌شود تنها از روشی که تو دوست داری علاقه‌ات را نشان دهی. مدتی‌ست به مامان‌ام و دیگر اعضای خانواده گیرداده‌ام که من نمی‌دانم چه‌چیزی برای‌تان هدیه بیاورم. تازه‌، مهلت زمانی هم تعیین کرده‌ام که اگر تا فلان موقع تعیین نکردید من ناراحت می‌شوم. اما نه هیچ پیشرفتی حاصل شده و نه انگار قضیه جدی گرفته می‌شود. شاید زیاده‌طلبی باشد. می‌خواهم یک لیست آماده داشته باشم و بروم یک روزه سر و ته خرید را به هم دوخت‌ودوز کنم. کمی خودخواهی‌ست. نه؟

پرده سوم: سخت‌گیری ۲

خیلی سخت‌گیری می‌کنم که قبل از رفتنم به شیراز تکلیف همه کارهای ناتمام را ظرف همین یک هفته مشخص کنم. اما مگر می‌شود. به خانه که به صورت جنازه رسیده بودم،‌ به لیا گفتم ”چک‌میل” می‌کنم و بر‌می‌گردم. اما در اتاق اتفاق دیگری افتاد. خودم را به تخت معرفی کردم و سه ساعتی را در دنیا نبودم تا این‌که با زنگ تلفن مادرجان‌ام از خواب برخاستم. شاکی شد وقتی گفتم دیگر موهایم شانه نمی‌شود!

پرده چهارم: وبلاگ

مدت زیادی نیست که جریانات وبلاگی را دنبال می‌کنم. شاید حدودا صد وبلاگ باشد که اگر به‌روز شده باشند را روزانه می‌خوانم. به‌نظر زیباست. تا الان که راضی‌ام و احساس نمی‌کنم وقت‌ام را جای بی‌خودی هزینه می‌کنم. نمی‌دانم می‌شود یک روز با بچه‌هایی که این‌جا (شهر ما) می‌نویسند قرار گذاشت و دور هم گرد آمد تا در باب وبلاگ و وبلاگ‌نویسی گفت‌وگویی ترتیب دهیم؟ اگر بشود حتما راه‌نما و راه‌گشا خواهد بود. یک پیش‌نهاد است. اگر نظرتان مثبت است باید تا قبل از سی‌ام آوریل عملی‌اش کنیم (عطف به پرده سوم).

پی‌نوشت: قاطی کرده‌ام. نمی‌دانم چه‌قدر می‌شود جدا‌ نوشت.

Add comment آوریل 17, 2008

لعنت به هرچی …

داشتم شام می‌خوردم و هم تیتر اخبار را می‌دیدم. حادثه شیراز! از خانه‌مان با ماشین تا محل حادثه پنج شش دقیقه بیشتر راه نیست. یک بار برای مراسم تاسوعا و یکی دو بار دیگر به این حسینه رفته‌ام. این خبر که به بی‌بی‌سی آمده کمی نگرانم کرد. آخر تازگی‌ها بی‌بی‌سی تنها آخبار مهم و یا جهت‌دار را پوشش می‌دهد. مجبورم کرد به سایت‌های دیگر سری بزنم. رفتم سایت انتخاب. همه اخبار ضد و نقیض. یادم آمد «کانون رهپویان وصال» یک فضای مجازی هم در اینترنت دارد. طولی نکشید که به اسامی مجروحان رسیدم؛ «روح‌اله حیدری». قلبم آمده در دهانم. نمی‌دانم چه کنم. او یکی بهترین‌های زندگی‌ام است اگر خود او باشد. یک دوست تمام‌‌عیار. او را برده‌اند درمانگاه محمد رسول‌الله. این درمانگاه نزدیک‌ترین کلینیک به محل حادثه است …

هادی‌جان! تو رو خدا خبری برایم بگیر. دستم به هیچ‌جا نمی‌رسد.

Add comment آوریل 13, 2008

دودکش دونفره شد

با رفتن مجتبی، دودکش دونفره خواهد نوشت.

Add comment آوریل 10, 2008

خبر ناگهانی

بدین‌وسیله می‌خواهم به نیمی از دلبستگی‌های‌ام، یک‌جانبه پایان دهم. نیم دیگرش اگر دوطرفه نبود راحت می‌شد قیدش را زد.

Add comment آوریل 9, 2008

اخبار

انتخابات انجمن دانشجویان ایرانی دانش‌گاه‌مان نزدیک است. اگر اشتباه نکنم و همه گمان‌ها درست باشد چندین گروه به صورت زیرزمینی و روزمینی در فکر شرکت در انتخابات‌اند. امروز موقع ناهار جلسات بحث چندتای‌شان را دیدم. از نگاه یک ناظر خارجی‌ پدیده مبارکی‌ست. امیدوارم هنگام انتخابات این‌جا باشم و در انتخاب گروه اصلح سهیم. نمی‌دانم هر کدام از این‌هایی که می‌خواهند خودشان را نامزد کنند چه در سر دارند.

دست کم یک گروه اپوزوسیون داعیه‌ی ویرایش زیربنایی اهداف و روش‌های اجرایی انجمن را در سر می‌پروراند. این گروه اگر بتواند آینده یک‌ساله تکاملی انجمن را به روش‌ای اجرایی،‌ هدف‌مند و برخواسته از نیاز اکثریت ارائه دهد،‌ شاید گزینه مناسبی باشد.

از سوی دیگر، هستند کسانی که شعار حذف گروه کنونی را دارند. یعنی تمام فشارشان بر رفتن گروه کنونی‌ست و نه حتی آمدن خودشان(!). جالب این‌جاست که برای این گروه نامزد زیاد پیدا می‌شود. راهبر گروهی از این دست کار سختی در انتخاب و چیدمان اعضا در پیش‌ رو ندارد.

و خدا کند از آسمان یک گروه هم پیدا شود که جز اعتقاد به شرکت در یک کار گروهی و به اشتراک گذاشتن داشته‌های‌اش چیز دیگری در سر نداشته باشد. یک گروه که تمام هدفش دور هم آوردن دانشجویانی باشد که ایرانی‌بودن یکی از دغدغه‌هایشان است. فکر می‌کنم همین کافی باشد. اگر این گروه پیدا شود که نه بخواهد کسی را حذف کند، نه بخواهد زمین و زمان را زیر و رو کند و نه بخواهد همه‌ی هیچ‌جا دیده نشدن‌اش را این‌جا پایان دهد، بسیاری از رای‌ها را به سمت خودش می‌کشاند و از آن مرا نیز هم.

پی‌نوشت:
- سولوژن جان! دیگر شاید یاد‌آوری نکنم، اما در انتظار یاری سبزت هستم.
- محسن گیر داده که من با همه چیز مخالف‌ام. یعنی اگر فراموش کنم که فلان حرف از آن خودم بوده، ممکن‌ست به هزار برهان آن را با خاک یک‌سان کنم.
- بی‌تابِ رفتنم. دلتنگ بوی پوشال و گِل وقتی در تابستان اولین‌بار کولر آبی‌مان را در خانه روشن می‌کنیم. دلتنگ باغ ارم‌.

Add comment آوریل 9, 2008

کودک و باران

به هیجان می‌آیم وقتی به کودک درون دوستان‌ام می‌رسم؛ نمی‌دانم این حس فضولی‌ست یا حس رفاقت. بعضی‌های‌تان، اگرچه، کودک درونتان هنوز نوزاد است و شاید هیچ‌وقت رشد نکند دیگر. وقتی باران می‌آید،‌ چرا بدون چتر بیرون قدم نمی‌زنید؟

پی‌نوشت: نمی‌دانم چیز‌ دیگری را هم می‌شد جدا نوشت سولوژن‌جان؟

Add comment آوریل 8, 2008

شیراز و خاطرات کودکی

۱- دارد این اتفاق می‌افتد که پس از ده سال، یک‌بار دیگر اردیبهشت شیراز را ببینم و ببویم. اردیبهشت، شیراز پر است از بوی بهار نارنج. تقویم را که ورق می‌زدم،‌ دیدم زمان ورودم با روز جهانی کار و کارگر یکی‌ست؛ هرچند من در شبی به آنجا می‌رسم که یک ساعت به پایان آن روز جهانی بیشتر باقی نمانده‌. پس اجازه می‌خواهم که زودتر از موعد به کارگران عزیز تبریک بگویم تا اگر پرواز تاخیر داشت و به موقع نرسیدم، چیزی از دست نداده باشم.

۲- امروز که مریم از من خواسته بود تا هفت آرزوی محالم را بشمارم، خیلی پیش خودم شرمنده شدم. مثل این‌ست که تا حالا فکر محالی نکرده‌ام و یا دنیای خیالی‌ای در ذهنم نساخته‌ام. شاید به همین خاطر است که با دنیای تخیل زیاد رابطه ندارم. اینهایی که می‌گویم هیچ‌گاه محال فرضشان نمی‌کنم. فقط فکر می‌کنم که به آسانی به‌دست نیاید. تخیلات کودکی‌ام است در شیراز. همان‌هایی‌ست که پدر و مادرم را به‌خاطر پرسش‌های بیش‌ازحدم کلافه  می‌کردم:

> روزی گارسون اصلی یک رستوران خیلی مجلل شوم. همان آقایی که یک کت و شلوار شیک به تن دارد و با مزاح و خوش‌وبش با افراد هر میز از شما سفارش غذا می‌گیرد.
> یک بار دیگر برای گل‌فروش سرکوچه‌مان یخ ببرم. بار آخر یک روز گرم تابستانی بود. آن موقع هفت ساله بودم. یک پیرمرد مهربان و خوش‌چهره که می‌گفتند تنهاست. همیشه داشت مغازه یک در دو متری‌اش را آب و جارو می‌کرد. اگر در این دنیاست،‌ دوست دارم برایش یخ ببرم.
> یک بار دیگر بچه‌های کوچه دوچرخه‌ام را گلکاری کنند و مراسم عروسی با دختر همسایه‌مان که (از بخت بدم چند سال از من بزرگتر بود!) را جشن بگیرند و در آخرسر به میهمان‌ها لواشک تعارف کنند.
> بدانم که اگر پدرم با شوهر دخترعموی پدرم کشتی بگیرد، چه کسی پیروز خواهد شد.
> با خانم معلم پرورشی کلاس سوم دبستانم ازدواج کنم (البته اگر هر روز برایم سالاد درست کند و مثل خانم معلم بهداشت بیشتر به خودش برسد!)
> تغذیه‌ی (همان خوراکی‌هایی که مامان‌ها در کیف بچه مدرسه‌ای‌ها می‌گذاشتند) باقی‌مانده در کیفم را در “سرویس” پیش از رسیدن به خانه و رسواشدن در برابر مادرم بخورم. حیف که نمی‌گذاشتند حتی آدامس بجویم.
> دارویی کشف کنم که وقتی دوستانم جوش غرور می‌زنند،‌ از دست آدم‌ها فراری نباشند.

پی‌نوشت: این‌قدر دروغ شاخ‌دار ننویسید که “برای دیدن در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید”. آخر مگر من در کامپیوتر جا می‌شوم؟

Add comment آوریل 5, 2008

شل کن،‌ سفت کن

نمی‌دانم این قضیه “شل کن،‌ سفت کن” از کجا آمده. از علوم سیاسی،‌ ادبیات، فلسفه، روانشناسی و یا مهندسی؟ هرچه هست چیز با حالی‌ست. این چند روز که سفت بودم (درگیر کارهای درسی) فرصت سرخاراندن هم نداشتم،‌ چه برسد به خواندن وبلاگ. گوگل ریدرم شده بود مجموعه‌ای از ارقام پررنگ. اما امروز کمی شل شدم، چون همه چیز را به خانم معلمم تحویل دادم. حال عجیبی‌ست پس از هر شل‌شدن. انگار همه کارهایت تمام شده و می‌توانی هر کاری که دوست داری انجام دهی. تا فردا صبح که سفت بودن بعدی منتظر است تا فشار را تا آخر وارد کند،‌ می‌خواهم از این فضای شل به‌وجودآمده استفاده کامل را ببرم. همین شد که نشستم سه قسمت ‌آخر مرد‌ هزار چهره را هم دیدم. احساس می‌کنم درون یک لامپ خلاء قرار گرفته‌ام. امان از وقتی که لامپ دوباره روشن می‌شود …

پی‌نوشت: اتوبوس هم چیز جالبی‌ست. ظاهرا همه اتفاقات یک جامعه را در آن می‌توانی به صورت کوچک و مختصر ببینی. خدا را شکر که در شهر ما وسط اتوبوس مثل تهران شلوغ نیست و همه می‌توانند یکدیگر را ببینند. دیشب دوباره یک سریال دیگر در اتوبوس اتفاق افتاد و چون مطمئن نیستم یارو ایرانی بود یا نه، تعریف نمی‌کنم …

Add comment آوریل 2, 2008


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

آوریل 2008
د س چ پ ج ش ی
« Mar   May »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات