Archive for مارس, 2008
کوچ
دودکشیها مدتیست در مورد “کوچ” فکر میکنند. عناوینش از این قرار است:
- کوچ دلها
- فرار مغزها
- مهاجرت عامه
و شاید بتوان هر کدام را از از زوایای زیر دید:
- فردی
- خانوادگی
- ملی
- جهانی
دغدغههایمان را به اشتراک گذااشتم تا نویسندگان میهمان را تشویق به نوشتن کنم.
حرفهای مجتبی پس از نگارش: فکر ميکنم اگر بخش عناوين را کاملا عمومي کنيم بدور از هر بار ارزشي که خودمان (تصريح ميکنم خودمان! يعني امثال بنده!) بدان مينگريم دريافت انديشههاي ديگران و انشالله همراهيشان براي نوشتن در دودکش هم بيشتر ميشود. بنابراين من پيشنهاد ميکنم با عنوان مهاجرت پيش برويم.
Add comment مارس 26, 2008
فنآوری نوین و فراپیشرفته ارزشگذاری علمی
دیشب مطلبی نوشتم از صحبت آدمهایی که در اتوبوس بودند. بر اساس ناشناس بودنشان. اما حیف شد که مبنای “ناشناس بودن” بحث از میان رفت و مرا مجبور کرد از اینجا بردارمش. از حالا سعی میکنم در اتوبوس به حرف غیرایرانیهایی که فارسی نمیدانند گوش دهم! چون که هیچگاه برملا نمیشود!
پینوشت: یاسینجان. بقیه حرفا ظاهرا جالبتر بوده. حیف که زود پیاده شدم. سر فرصت باید برام تعریف کنی.
چندین ساعت پس از نگارش:
خیلی مشتاقانه، دوستانی که به هر نوعی در پست سانسورشدهام شریکند را دعوت میکنم که با هم گپ و گفتگویی داشته باشیم. شاید پنجشنبه بعدازظهر برای یک قهوه در ساب. اگر شدنیست لطفا خبرم کنید.
————————–
پستی که حذفش کرده بودم:
امشب از دانشگاه که برمیگشتم در اتوبوس صدای چند ایرانی بهگوشم میرسید. چند نفری که در انتهای اتوبوس به صحبت نشسته بودند. چون صداها آشنا نبود، اصلا نگاهم را به عقب برنگرداندم که چه جماعتیاند. اما مسلم بود که مهندسین عمران نیستند. همه حرفهایشان حول “گلابی” بودن این رشته مادر مرده بود. از برآیند بحثهایشان اینگونه برداشت کردم که این رشته کذایی چیزیست که این روزها دیگر به صورت اتوماتیک انجام میشود و دیگر نیازی به تربیت متخصص در این رشته نیست. به گفته یکیشان که حاذق گروه بود، رشته مهندسی عمران در یک دفترچه خلاصه میشود که در آن به “کاربر” این امکان را میدهد تا ابعاد و مشخصات ستون مورد نیاز هر ساختمان را با توجه به تعداد طبقات آن انتخاب کند. ظاهرا با پیشرفت تکنولوژی رایانه، همین کار جانفرسا هم دیگر به صورت خودکار با الگوریتمهای بهینهیابی قابل انجام است و همه میتوانند با خرید نرمافزار (احتمالا در میدان انقلاب به صورت قفلشکسته!) از پس طراحی ساختمان بربیایند. یکی دیگر از دانشمندان گروه هم در میان بحث خودنمایی کرد و با نقل خاطرهای از دوستش، شباهت زیاد رشته عمران با کشتیسازی را یادآوری کرد که ظاهرا آنها هم دفترچه جداگانهای برای طراحی کشتی با طول و عرض و ارتفاع متفاوت دارند. یعنی درجه آزادی طراحی در کشتیسازی بیشتر است و نرمافزارش خفنتر. ولی چهباک! همه آنها هم در یک بسته نرمافزار طراحی با دفترچه راهنما برای احمقها (برگردانِ Dummies) قابل دسترسی است. فکر میکنم اگر زود پیاده نمیشدم کار به جایی میرسید که همه رشتههای مهندسی را احتمالا در رشته خودشان (که متوجه نشدم چه بود) خلاصه میکردند.
از اواسط بحث که رودههایم داشت قلقلکم میداد تا به مسخرگی بحث بخندم، به یاد کمی پیشترها افتادم که به صورت کاملا جدی این بحث بین بچههای رشتههای مختلف مهندسی در میگرفت. دانشجویان کارشناسی که عموما از دبیرستان و میان کلی کتاب و تست کنکور و قربان صدقه فامیل یکهو پریدهاند در دانشگاه. چه بحثهای شیرینی بود. بعضی وقتها برای دوستانم تعریف میکنم و با هم میخندیم.
اما این دیگر نوبر بود. یقین دارم دوستانی که احتمالا اگر نگاهی میانداختم چندتاییشان را میشناختم دورههای تکمیلی را طی میکنند و بهصورت پیشفرض (در ذهن من) دورند از این بحثهای بچهگانه. از اینکه مرا به شدت به تحریکات رودوی و ایضا ماهیچههای صورت و ایضا لب و دندان وادار کردند بسیار سپاسگزارم. خاطرات زنده شد و بچهگیهایمان برملا.
خانه که رسیدم از صدقه سر اینترنت سریال “مرد هزار چهره” قسمت چهارم را تماشا کردم. احساس بسیار مشترکی داشتم. آنجا هم سکنات و وجنات تعدادی دکتر و دانشجوی پزشکی را بزرگنمایی کرده که چطور بعضیهاشان بچهگی دوران “انترنی” را تا انتها حفظ کردهاند.
نمیدانم! اما فکر کنم اینها اگر واقعی باشد (و نه از سر شوخی)، بدجوری بحرانساز میشود برایمان. میگویم برایمان، چرا که همین آدمها بخشی از الیت جامعهای خواهند شد که قرار است یکدیگر را تحمل کنند. اگر این نگرشهای برتریجویانه حضور جدی داشته باشد (کما اینکه دارد)، دانشگاههایمان میشود ویترین اساتیدی که همین سیستم ارزشگذاری مزخرف، حجم باد سینهشان را تعیین میکند. همان آدمهای عصا قورت دادهای که اگر عنوان دانشگاه و معدلشان را ازشان برداری، مشتی پوست و استخوان میشوند که اداره پست هم حاضر به برگشت دادن این محموله بیصاحب نمیشود.
بیربط:
راستی! من از علوم سینمایی سر در نمیارم. اما لطفا میشه به من بگین کِی موضوع تکراری “ازدواج” که محور اصلی فیلمها و سریالهامونه، بیخیالمون میشه؟ یعنی دیگه هیچ موضوعی پیدا نمیّشه؟ البته شاید هم آمارگیریها نشون داده که این سریالهای بلانسبت کشککی مشکل ازدواج جوانان را حل میکند. الله اعلم.
Add comment مارس 24, 2008
بهار آمد …
ثانیههای انتظار به سر آمد و در انتهای یک روز عادی کاری، همزمان با آغاز صبحگاهی نوروز در ایران، سال نو به رویمان تحویل شد. حس خوش عید و سال نو کودکی که چند روزیست باعث کندی و اختلال در امور روزانهام شده و همه انرژیام را صرف این ور و آن ور شدن میکند در وجودم وول میزند و شاید با جشن پایان هفته ایرانیان پایان یابد. برای همه آنهایی که قلبشان در این روزهای بهاری پرطپش است و برای همه آنهایی که دوستشان دارم، سالی پر سلامت و پررضایت آرزو میکنم.
به خواهرم سبدسبد گل خوشبوی سفید پیشکش میکنم، شادیش افزون باد.

پینوشت:
۰۱- شادیآفرین است، هنگامی که بعضی از دوستانت را پس از یک سال ببینی آن هم لحظه تحویل سال.
۰۲- با اینکه این چند روز خیلی حرف میزنم (همان تئوری علی فتحی که میگوید هر انسان در روز دستکم ۲۰۰۰ کلمه باید تراوش کند!)، باز امشب آنقدر مخ این بیچاره، محسن، را در راه بازگشت به خانه بهکار گرفتم که وقتی در انتها داشتیم سرتیتر موضوعاتی که بهخوردش داده بودم را مرور میکردیم، آنقدر خندهدار بود که اشک هردویمان درآمد. آنقدر حواسش را پرت کردم که راه نیم ساعته دانشگاه تا خانه را دو ساعته طی کردیم. چرا که پس از مدتها راه رفتن فهمیدیم دوباره رسیدهایم پشت دانشگاه. اما پیادهروی با مشتی چرندیات در بیراهه باز میچسبید. هوا بوی سبزه میداد.
۰۳- امشب سنت حسنه سبزی پلو با ماهی را این دو دوست خوبم، علیگرجی و وحید، بهپا داشتند و ما هم با ماهیپلو دستپخت محسن به بزمشان اضافه شدیم. یادم رفت از محسن تشکر کنم و از کارت تبریک فرزانه هم. جای مژده هم خالی بود.
۰۴- خوب شد بهرنگ، علی را آورد. با این حساب از وبلاگنویسان فقط لیلی و یاسین ماندهاند که هنوز ندیدهامشان.
۰۵- چند نفر هم هستند که میخواهم اسمشان را هرجور شده بیاورم. اولی سعید، که خیلیدوست داشتنیست (ٱنهایی که نمیشناسند: اصفهانی، ساکن “آیهوس”، م.شیمی، خندههایش زیباست!). و همه آنهایی که تاثیر میگذارند در من، مثل فرشید. و چندنفری که نگاهم در نگاهشان خیره میماند.
۰۶- از حالا گفته باشم که جمعه هفته آینده در دانشگاه کنسرت داریم. این هم پوسترش. هرکسی مایل است بسمالله. باید ۱۰ چوق اِخ کنید. ترکیب گروه مایکل است با تیم ایرانی “نجوا”.
۰۷- مجتبیجان! کاغذ و قلم آماده کردهام که برایت در همین روزها بنگارم. شاید در همین مجالس طرب گوشه خلوتی اگر پیدا کنم.
۰۸- و تلاش همه آنهایی که زیاد دیده نمیشوند، ایسایوای!
۰۹- امشب خیلی خوب بود. همه مهربان بودند، حتی آنهایی که به شدت مودیاند!! همه مثل این بودند:

۱۰- نصف آدمها بعداز سال تحویل چسبیده بودند به گوشی تلفن. دل آدم کباب میشود وقتی این چیزهای مهاجرت را میبیند. صدای این دختر را بشنوید.
۱۱- سفره هفتسین توکا را اینجا ببینید.
۱۲- پیام تبریک تعدادی از وبلاگنویسان حرفهای وبلاگستان فارسی را اینجا بشنوید.
۱۲+۱- سال نو مبارک + بوس!
Add comment مارس 20, 2008
سوتی دادم
خواستم برای کلی آدم کارت تبریک نوروزی آنلاین بفرستم. با همه وسواسی که در انتخاب ایمیل اشخاص و متن ایمیل انجام شد، آخر سر یادم رفت کارت رو پیوست کنم. اومدم پشت سرش یه ایمیل دیگه بفرستم که گند کار زیادی در نیاد، دیدم جناب یاهوی عزیز میگه: فعلا کار داریم، برو یه ساعت دیگه بیا. واسه همین اومدم اینجا!
بیربط:
بعضی وقتها سیاست از مستربین هم خندهدارتر میشه. توی همین چند دقیقه بعد از سوتی، دو تا مصاحبه با مزه خوندم. یکی مصاحبه این سه کلهپوک که هیچکدام حاضر نیستند پای از روی شانه مردم بیچارهشان بردارند. دیگری مصاحبه شهردار اسبق تهران است که خواندنیست. چقدر این آدم شیرین است. نمیگذارد کلام منعقد شود. کاری به خودش ندارم، با حاضر جوابیش حال میکنم.
Add comment مارس 16, 2008
گسسته نویسی
۱- تقریبا همیشه سعی میکنم ایمیلها را به موقع پاسخ دهم. مدتیست که بعضیهایشان دارند خاک میخورند. مثل ایمیل مجتبی و میثم. سعی میکنم بنویسم، اما کلمه نمیشوند که بسپارمشان به صفحه کلید. هنوز از لیست “در دستور کار” حذف نشدهاند. اینشاالله بهزودی.
۲- در دودکش دچار خودسانسوری عجیبی شدهام. تا میآیم بنویسم یاد چهره کسانی که در راس هرم قرار میگیرند میافتم. آن موقعها که خودمان سهتا فقط وبلاگمان را میخواندیم، هیچ هراسی نبود.
۳- بعضی مواقع که میخواهم درد دل کنم و از نام بردن آدمهای داستان نیز دوری کنم، دوستی کنجکاو و البته با ضریب هوشی بالا مثل محسن پیدا میشود که زود آدم را گیر بیاندازد. یعنی درد دل کوفتت میشود و حس بد “غیبت” نمیگذارد که دیگر راحت حرف بزنی و به قول معروف تنها اصل ماجرا را تعریف کنی. البته دلیل اصلی همان شعاع حرکتی و دایره محدود دوستان اطراف است. خیلی دوست دارم بروم یک جای شلوغ که کمی خودم را گم کنم در لابهلای آدمها. هنوز آنقدر دلم تنگ نشده که برگردم میدان هفت تیر و دو ساعت میان هایوهوی مردمی که چه بخواهی چه نخواهی لایشان گم میشوی منتظر تاکسی باشم. مردمی که مجبوری برای رسیدن به هدفت تا وسط خیابان با آنها پیشروی کنی. شاید یک کنسرت ”خرتوخر” بزرگ که کلی آدم جمع شدهاند و فرض بر این است که دارند میرقصند خوب باشد. آن وسطها اگر باشی و هیچکس هم نشناسدت، شنیدن یک چهچه شجریان البته با آیپاد خودت و تنها برای خودت چقدر میچسبد. مثل شنا در دریا! آنهایی که دریاییاند میدانند چه میگویم.
۴- وقتی در آستانه، یا در اصطکاک و یا حتی در انتهای تغییر فیریکی و متافیریکیای، اصلا انگار نمیشود دیگری که با تو بدون ذرهای اشتراک است را بپذیری. نمیدانم ضعف است یا واقعیت. هرچه هست باشد. دلم برای آن زمان که به هرکس، هر حرفی میزد میگفتم “تو هم راست میگویی” تنگ شده. باورم نمیشود، اما دلم برایش تنگیده به خدا؛ که همه را راضی نگه دارم؟ وقتی داری مدام فکر میکنی و کلمات نه تنها معنی که جهت هم دارند،دیگر نمیشود هر حرفی که میشنوی را بیخیالی طی کنی. همیشه جدی میمانی. مگر در خلوت.
۵- برای خواهرم!
Add comment مارس 15, 2008
ز کوی یاز میآید نسیم باد نوروزی
بوی بهار را با تمام قوا حس میکنم. حسابی میچسبد. بهویژه پس از یک خواب طولانی آخر هفته که تمام آنچه میخواهی و آن کسانی که دوست میداری را در آن دیده باشی. بهار دارد میآید …
با اینکه به واژه عربی “اظهر و منالشمس” است، اما نمیدانم چرا موقع عمل که میشود هیچکس آن را جدی نمیگیرد. این را که در سال نو، کینهها و دشمنیها را بیخیال شویم و به لوزالمعده مبارک حسابشان کنیم. شاید خیلی تکراری، خستهکننده و نامبارک باشد مرور مجددش، اما لطفا جدی بگیریم. الان یادم میافتد که خودم هم با بعضیها مشکل روحوضی دارم… ببینم چگونه میشود حلش کرد. امان از دست این باندبازیها که اگر با یکی در باند روبرو رفیق شوی، در باند اصلی جایگاهی نداری! این را چگونه حل کنم؟
چند ساعت پس از نگارش: سیر تحولات درونی و بیرونی دارد تمامیت مییابد. مجتبیجان!
Add comment مارس 8, 2008
فلسطین
شاید دیگر نامردی باشد که از فلسطین چیزی ننوشت. فلسطین یکپارچه در آتش است. نمیدانم چرا بوش و رایس هنوز معطل ماندهاند تا طرح مذاکرات خاورمیانه را در کاخ سفید حل کنند. امروز وزیر خارجه آمریکا، از مقامات فلسطینی و اسراییلی خواسته است تا مذاکرات خود را هرچه زودتر از سر بگیرند. چشم قربان، اطاعت میشود!

پینوشت: این کلیپ را ببینید.
Add comment مارس 4, 2008
تولدی که پایان ندارد
هنگامی میرسد که نمیدانی چرا چیزهایی که میبینی را باور نداری. نه باور داری و نه میتوانی تصور کنی که وقتی پس از یک احوال پرسی ساده با همخانهایات دوباره به اتاقت بازمیگردی، انبوهی از آدم ببینی با لبخند، دوربین، شمع و کیک که درس و زندگی و دانشگاه را ول کردهاند و یکهو بر روی تختت فرود آمدهاند و میخوانند «تولدت م …با… رک»؛ به ترتیب الفبای نام: احسان، محسن، مهدی و نوید. و سه نفر دیگر که آنجا ساکناند. اصلا آن لحظه که مجموعهای از ترس،شوک، قاتی کردن و بیخبری است به کنار؛ وقتی همه چیز برایت توضیح داده میشود، باز نمیدانی که چه بگویی. آن هم به زبانی که مادرجانت با آن تکلم نمیکند. فکر کنم فقط چند بار گفتم “تنکس” و یا عبارات مشابه. آخر چه میشود گفت. همین الانی که رفتهاند و دوباره اتاق خالیست باز بیکلمهام. شاید بگویم: ممنون از این همه صمیمیت و مهربانی.

فکر کنم چند روزی میشود که کم آوردهام. از همان موقع که سیل تلفنهای بینالمللی، داخلی، پست الکترونیک و پیامهای پرمحبت دوستان بر روی دیوارکوتاهم در کتابچهره (برگردان فیسبوک) و در دودکش به سوی من روانه میشد. دیروز آنقدر بین صفحات “جیاسلایب” (مربوط به مشق خانم معلم است)، “فیسبوک” و سرویسدهنده ایمیلام رفتوآمد کردم که داد رایانهام در آمد.
اینها را نوشتم که ثبت کرده باشم همه محبتهاتان را. شاید این تنها ابزار یک بلاگر باشد. و شاید اینها را نوشتم تا بهرخبکشم که چقدر دوست خوب دارم. همه را دوست دارم. تکتک.
پس از نگارش: این حادثه به زبان محسن.
Add comment مارس 3, 2008
روز قرمز
یک روز قرمز دارد تمام میشود. امروز از رنگ اصلیم به قرمز تغییر رنگ دادم، هنگامی که شرمنده یک خانواده کانادایی شدم. شانس آوردم رنگ اصلیم سفید نیست. روز تولدم را آنقدر اینها جدی گرفته بودند، که هیچموقع خیالش را نمیکردم. یکصد و پنجاه کیلومتر آمدند، چون نبودم منتظر ماندند. هدیه دادند، تبریک گفتند، شادی کردند و دوباره همه آن راه طولانی را بازگشتند. یعنی فقط برای من؟!!! یک شانس دیگر هم آوردم که تا دیدمشان گفتم امشب با “سام” داریم به یک کنسرت ایرانی میرویم، والا که قرمز بودنم تا بعد از شام در رستوران هم ادامه داشت. مغز بیچارهام تعجب کرده و در یک حلقه تکرار گیر افتاده. اصلا الگوریتمی برای حل مساله پیدا نمیکند. لطفا یکی نجاتش دهد.
پینوشت: شانس آوردید این موضوع جور شد تا بنگارم. داشتم دوباره به فکر یک پست که به آدمها گیر میدهد، میافتادم. نق میزنم زیاد. باید یک سر به وطن بزنم.
Add comment مارس 1, 2008
فقط پینوشت
۱- اطرافیانتان را خوب نگاه کنید. اگر همیشه بیحوصله و ناامیدند و یا آرزوهایشان به سقف خانه خودشان هم نمیرسد چه رسد به سقف آسمانها، شما هم مثل آنهایید. آش کشک خالته.
۲- پاسخ معادله ساده خطی درجه اول تک مجهولی با ده رقم اعشار شد ۳/۱. چه اصراری داری که من هم دوست داشتم همین بشود؟ مگر معادله کمکی هم نیاز بود؟
۳- از بچگیشان خندهام میگیرد؛ وقتی خیرهخیره در چشمانت میگویند شتر دیدی ندیدی. کودکان هم اینقدر بچه نیستند!
Add comment مارس 1, 2008
