Archive for فوریه, 2008
خودش میرود
مخم در تعطیلی به سر میبرد. بنای اندیشیدن ندارد. به بازیگوشی عادت کرده. تنها دوست دارد اینور و آنور رود. اگر هم گاهی هوای چندتا شدن در سر میپروراند من بیخبرم. آخر سالهاست که به گردش نرفته. تازه فیلش یاد هندوستان کرده. اصلا آدم سیاسیای نیست. مطرب است. میگوید مرا چه به اندیشه در کار دیگران. هرکه میخواهد برود هرجا میخواهد. یاری نمیکند چند سطری از خودم ثبت کنم. خور و خواب و خشم شده کارش. کسی علاجش را میداند؟ باور کنید از جهان آدمیت دیگر بیخبر است.
بیربط:
۱- کافی (نه به معنی بهاندازه، که به نوعی نوشیدنی خارجی اتلاق میشود) نوشیدن با رفیق در ساختمان متحده دانشجویان (خواستم Student Union Building را به فارسی برگردانم!) هم نعمتیست. امروز نویسنده درد دل از کافی عصرانه تا مطربی شبانه همراهمان بود.
۲- همه کنسرتهای موسیقی را چپاندهاند در همین چند هفته.
Add comment فوریه 29, 2008
گیجی
هرچه کردم فکر کنم، نشد. میخواستم نگذارم خندهدار شوم، اما شدم. ببخشید! خانهام کدام طرف است؟
Add comment فوریه 26, 2008
منتظرم
این فرهنگ انتظار را هنوز یاد نگرفتهام. هنوز وقتی منتظر چیزی هستم، دنبال روشهای احتمالاتی و یا روش بحرانیترین مسیر. اصلا قرار نیست که پیشبینی کنم، اما انگار در هر انتظاری نیاز است احساس کنی که این دیر شدن علت و معلولی دارد بسیار غمگین. حتی “دینگ”زدنهای یاهو مسنجر هم که رسیدن ایمیل نو را به آگاهی میرساند بدجوری میرود روی اعصاب وقتی در انتظار، بیفرهنگی.
بیربط: میهمان دارم. فردا. یعنی همین امروز. ساعت دوازده شب چند ساعتی است تمام شده.

Add comment فوریه 23, 2008
امشب
خاطرجمع شدم که کسی خواهد بود تا اگر در بیخبری مُردم، گریه کند و با تشریفات به خاکم بسپارد؛
تازه فهمیدم میرزا چقدر درست میگوید که دنیاهای خود را در تنهایی باید ساخت، در گوشهای کمنور و خلوت؛
امشب فهمیدم،خواندم، دیدم. آشفتم، خندیدم، گریستم.
و امشب عجب شبی بود. جای همگی خالی. امشب مرگ و زندگی باهم آمد. هردو جاودانه.
بیربط: چه راحت میشود همهچیز را از نو ساخت.
Add comment فوریه 20, 2008
فلهای
تا دیروز همینجا نگاهش را تا جایی که میشد در هرجا فرو میکرد،
امروز اما ناگهان میگوید، این زیباروی همسرم است.
و آن طفل معصوم با التماس نگاهش، دستش را به نشانه سلام به من میسپارد،
دستش را دوباره بر میگرداند زیر چادری که دیگر بر سر ندارد،
راستی این عشقهای سفارشی کیلویی چند است که میارزد از وطن وارد کنند؟
شاید از اینکه عربها وارد کنند بهتر باشد …
بیربطنوشت: به نظرم این جمله از کافکا جالب آمد که میگوید: “نوشتن، بیرون جهیدن است از صف مردگان”. اینجا را بخوانید.
Add comment فوریه 19, 2008
لطفا خودتان را ثبت کنید
این ذهن کنکاشگر آدم همهجا میرود؛ برخلاف خودش که این توانایی را ندارد. انسان را میگویم. آنقدر در پیچوخمهای مغزش میپیچد تا تمام اندوخته گلوکز را به فعالترین و خلاقترین آفرینشی که میتواند، ارتقا دهد. آنقدر میآفریند که آفریدگارش میآید و آفرین میگوید به آفرینش هستی. راز مانای انسان هرچند، در همان کورهراههای اندیشه و سلولهای شاید خاکستری که اصلا باینری نیستند، ناپیدا میماند.
خیال میکنم که افلاطونهای زیادی داشته و داریم. اما یکی خودش را ثبت میکند. یکی به ثبتاحوال وفادار است و دیگران را سهیم میکند. یکی دایره “خود بودن”ش را آنقدر کوچک اختیار میکند که همه سلولهای خاکستری را از دایره بیرون میراند. و همان یکیست که دیگران را با خودش میبرد به سرحد شکوه “بودن”.
لایههای درون اگرچه برایمان خیلی سری است، اما شک ندارم همان اندازه سریست که سریبودنش بیمعنیست. شاید خیلی افلاطونها منتظر لبریز شدن خودشان نشستهاند تا افزونه خود را به ثبت خودکار برسانند. شاید خود را به اندازهای دوست دارند که ثبت خود را محوشدنشان معنی میکنند.
لطفا خودتان را ثبت کنید. من یکی نه آنهمه فسفر دارم که به اندازه همهتان بسوزانم، و نه آنقدر گلوکز که ساعتها بنشینم تا اندیشهتان را از کلام خلوتهامان کاوش کنم. به هرکدامتان نیاز دارم. لطفا خودتان را یکجایی و یکجوری ثبت کنید که راحت بشود دانلودتان کرد. مهم نیست کجا ثبت میکنید. حاضرم برای دانلودش هزینه کنم. نمیخواهد حتما مجانی باشد. کارت اعتباری دارم.
پینوشت:
۱- سیمین بهبهانی در سالمرگ فروغ فرخزاد مطلبی دارد (اینجا). خواندنیست.
۲- داش کیوان، امروز یک سال دیگر را هم تمام کرد. خوشحالم که در وب دانلودش میکنم و وقتی باهمیم انگار چندسال است میشناسمش.
۳- یکی دیگر هم اینجا پیدا کردیم. یاسین در مازوخیزم محاسباتی.
Add comment فوریه 17, 2008
خطوط امنیتی
لطفا تکلیف خودتان را لااقل با من روشن کنید. از قبل بگویید چند خط قرمز از نوع خطوط امنیتی دارید و هرکدام کجا عمل میکند. امان از دست آدمها که هرجا و با هرکس یک نوع تعریف از حوزه حریم شخصی دارند. مرا یاد کابلهای کلفت اداره مخابرات میاندازد که در هر کابل هزار سیم دیگر وجود دارد و هرکدام با یک روکش رنگی محافظت میشود (وقتی بچهتر بودم با همین سیمهای اضافی تیرکمون میساختیم و گنجیشک آش و لاش میکردیم).
میگوید این را که به تو گفتم قرار نبود به دیگری بگویی. میگویم از کجا میدانستم؟ میگوید آخر من بار اول است او را میدیدم. میگویم که همینها را بار اولی که مرا دیده بودی برایم تعریف کردی. میگوید تو با دیگران فرق داری. میگویم چه فرقی؟ میگوید نمیدانم اما احساس کردم خودت میفهمی که اینها را همه نباید بدانند. میگویم خودت هم دلیلش را نمیدانی، من کف دستم هیچ بویی نمیداد…
آقا جان من! یک خط با هر رنگی که دوست دارید دور خودتان بکشید تا آدم بداند در کدام لایه از هزارتوی داخلی یا بیرونیتان قرار دارد و با چه کسانی همگروه است. هرجور راحتید زندگی کنید ولی از دیگران نخواهید کشفتان کنند. من فقط کمی لایههای مدل بور در شیمی را به یاد دارم و همان کابل کلفت شرکت مخابرات سر کوچهمان. اما با هیچ الگوریتمی که هم ساده باشد و هم نتایج قابل استنادی تولید کند نتوانستم از همین دوتا به لایههای آدمهای بزرگ(!) و پیچیدهی اطرافم دست یابم. بنابراین مرا از کشف و اختراع معاف کنید که هم سخت کمهوشم و هم بیسیاست. هرچه دارید را برایم به صورت فلوچارت که نیازمند هیچ ریسک و هیچ تابع تصادفی نیست رسم کنید.
لطفا مرا همانگونه که دوست دارید، دوست نداشته باشید. آنگونه که هستم دوست بدارید! امان از دست شما آدم بزرگها!
پینوشت از سهراب سپهری:
من همیشه فکر کردهام روزی خواهد رسید که من قرار بگیرم،
سرجایم باشم و آنوقت خواهم توانست روشن باشم،
دقیق باشم،
و بستگی خودم را با دوستان به آن نهایت بینظیر و کمیاب برسانم
Add comment فوریه 12, 2008
با وحید و مژده
پس از چند ساعت رانندگی در شهر و هم کلامی با دوستانی نیکوسرشت، میهمان میزبانان مهربانی شدم که مرا به صرف شام دعوت کرده بودند. دو دوست که در انتظار رسیدن بهارند تا دوتا بودنشان را در زادگاهشان به شادی بنشینند. امشب میهمان همین دو بودم با غذایی که ویژه تدارک دیده بودند برایم. بهانهای شد کوتاه اما دلچسب برای دیدار دوتایی که خیلی دوستداشتنیاند. نمیخواستم اینجا را محلی برای گزارشات روزانه و پیامهای شخصی کنم، اما وحید و مژده آنقدر خوبند که نمیشد ننوشت.
Add comment فوریه 10, 2008
