Archive for ژانویه, 2008
نما
نمیدانم جامعه نیازمند چه تحولیست تا دانشجویش در سر کلاس و در مقابل استاد اینقدر آزاد باشد!

پینوشت: این عکس سر کلاس خانم معلم مهربون گرفته شده. البته موبایلم شارژ نداشت نشد بگیرم. بعدا فهمیدم که بهرنگ هم قضیه واسش جالب بوده و اون گرفته. ممنون بهرنگ جان!
Add comment ژانویه 31, 2008
گرما در سرما
چند روز است هوا خیلی سرد شده؛ حدود ۴۰ درجه زیر صفر. نمیدانم چگونه توضیح دهم که چشیدن این درجه حرارت چقدر التهاب دارد. نمیشود گفت. باید باشی تا ببینی که چگونه سرما، حتی رویای گرم بودن بازدمت را در ذهن تبدیل به قندیل میکند. محسن کمی در این مورد نوشته (اینجا) اما باز حق مطلب را ادا نمیکند. به هر حال هوا سرد است؛ کمی بیشتر از فراوان و انبوه و زیاد.
اما زیباست؛ تنوع میدهد به زندگیام و سردیش را گرم میکند. همین که اندیشه میکنی که امروز چه راهکاری در پیش گیری تا کمتر در معرض سرما باشی، تازگی میآورد. همین که همه رخت و لباسهایت را میگردی تا پشیمنهترین را بر تن کنی، شادیست. همین که همه تکنیکهای پیچاندن شالگردن به دور سر و گردن را مرور میکنی، هیجانآور است. و همین که وقتی در ایستگاه اتوبوس با همه آدمهای آنجا تنها یک حس مشترک داری و آن هم گریز از سرما، لذت بخش است.
و دیشب تعدادی از ما بودیم به دور هم تا رفتن یک دوست را از اینجا به غربتی دیگر جشن بگیریم. “البرز” که کمی یادآور دوران نوجوانیام است، دارد میرود؛ میرود به همانجا که دورتر است از اینجا؛ از اینجایی که دورتر است از وطن؛ و وطنی که خیلی دورتر است از “ایران”. از او نمیدانم چه تولید خواهد شد. نمیدانم بسان اساتید معظمی خواهد شد که فقط نام دانشگاهی را یدک میکشند و به تاراج و چپاول هر آنچه که در ذهن روزی اندیشه داشتنش را کردهاند، میپردازند. و یا چونان گوهری زینتبخش همانجایی میشود که به آن تعلق دارد. او اما بهترین است و میدانم که بهترین خواهد ماند. نمیدانم “صد تومانی” را که دیشب امضا کرد و به همه ما داد، در آن روز که دوباره ببینمش چقدر ارزش دارد و البرز چقدر در ارزشدار کردنش دخیل است.
و اما امروز که باز عزم محیط آکادمیک در سر داشتم، شال و کلاه کردم با همه زیباییهایش. در همان میانه خشم و خروش سرما، صدای نوکیایی صدابر (تلفن!) همراهم به در آمد که مرا بگیر. گرفتنش مستلزم در آوردن دست بود از دستکش و پایین کشیدن زیپ (کاپشن!) و فروبردن دست عریان در جیب درونی و بالابردن گوشه کلاه و نگه داشتن آن وسیله دیجیتال برای زمان مکالمه با همان دست عریان در همان سرما. چونان در زنگ خوردن ناز میکرد که هر انسان مریضالقلبی را به فکر وامیداشت که “بابا! بردار. شاید…”. بیرون آوردن دست از دستکش سرما را به مغز استخوانم رساند. الو … گرم شدم؛ “سلام مادرم” و پدرم هم بود با همه مهربانیش. فوران گرما بود در سرما.
پینوشت: مجتبیجان! وقتی اینجا هوا سرد میشود، ناخدآگاه به یاد تو میافتم که در سرمای صفر درجه “جمشیدیه” چگونه میلرزیدی و برخلاف همه ما شال و کلاه به راه میانداختی. اینجا اگر بودی چه میشد؟ در را که باز میکردی جان به جانآفرین…
Add comment ژانویه 30, 2008
پر شدم از سیاوش
آنقدر امشب طولانی بود که خودم را پر کردم از موسیقی. چند ماهی میشد که زمان، عادت موسیقی شنیدنم را فشار میداد (یعنی فشرده میکرد) و نمیگذاشت خوب موسیقی نوش کنم. اگرچه گروه موسیقی مایکل (به قول محسن گروه سرود دهکده) چند ساعتی از زمان هفتگیام را تسخیر میکند، اما به نظرم کافی نیست. بعضی ثانیهها به پرواز با موسیقی نیاز داریم. مهم نیست چه میگوشیم٬ مهم پرواز است؛ حتی اگر توهم باشد. منظورم استفاده از یک هدفن ردیف با کیفیت سونی! است؛ با صدایی که پرده (ی گوش) که هیچ، دیوار را هم در هم میکوبد. با پیانو “دلبر حکیم آوا” شروع شد. ”اردشیر روحانی” را هم دوره کردم و این بار خیلی زود رفتم سراغ پاپ.
انگار وقتی اینگونه موسیقی میگوشم، سنتیها از ذهنم دور میشوند. شاید این قرتیبازیها به موسیقی ایرانی نمیآید. اما خب. در موسیقی پاپ ایرانی سیاوش قمیشی به معنی آغاز و پایان است. با همو شروع کردم و با خودش به پایان بردم. به پایان نبردم. او مرا به پایان برد. از آغازم شروع کرد و به پایانم ختم کرد. شاید اغراق نباشد اگر بگویم من همه خاطرات ده سال آخرم را به یاد میآورم وقتی سیاوش میخواند. درست شبیه خدمات متقابل ایران و اسلام است(!). آنقدر که من به موسیقیاش خدمت کردهام، او نیز فضایی مجازی ساخته برای ثبت خاطراتم. یک فضای آنلاین که همیشه و از هر کجای این دنیای بزرگ قابل دسترسی است. مثل همین امشب که خاطرهاش در موسیقی سیاوش ثبت شد.
Add comment ژانویه 24, 2008
این راه
نمیدانم راهی که آغاز کردهام بهکجا میرسد؛ میدانم اما که پایانش آغاز کودکیم خواهد شد. برای همین خوشحالم! منتظرم این آغاز پایان یابد و دوباره شروع کنم. برای کودکیم لحظهشماری میکنم که قرار است باز بیاید. قرار است شانه بالا اندازم و بگویم نچ! بگویم من همینجا با بچهها بازی میکنم. شما بروید به راه خود. همینجا را به همهجا ترجیح میدهم. کی میرسد پس؟
Add comment ژانویه 21, 2008
شهرهامان
کنفرانس ژئوتکنیک کانادا که هر سال در یکی از شهرها برگزار میشود٬ امسال قرار است که در ادمونتون (همینجا) باشد. سایت کنفرانس را که مرور کردم، یادم آمد که در سالهای پیش با چه شوری آن را میدیدم و این بار نه چونان سالهای گذشته. علتش ساده است؛ یکی اینکه عنوان تحقیقم دیگر این نیست و مهمتر آنکه دیگر امتیاز زیادی برایم به همراه ندارد. شاید این بار فرصتی باشد برای دیدار بزرگان و اندیشمندان ایرانی در حاشیه کنفرانس. اما چیزی که فکرم را به خود مشغول داشته و دارد طراحی وبسایت (اینجا) است. نه از آن جهت که کار طراحی را نقد کنم، که چه بسا من هم جز این در سر ندارم. یک وبسایت ساده و بیحاشیه. طرح بالای صفحه را که ببینید اما، هیچ نشانی از ژئوتکنیک ندارد. انبوهی است از ساختمانهای سر به فلک کشیده که بیشتر بخش انتهایی ساختمان را نشان میدهد. قرار است ژئوتکنیک به مرز سازه و زمین ارتباط داشته باشد. پس منظور طراح این نبوده است. نظر طراح نمایش شهریست که میزبان کنفراس است. یعنی ادمونتون. پس این تصویر نمادی برای شهریست که در بین شهرهای دیگر یکی از قدیمیهاست؟ یعنی همه جلوههای شهر آیا به همین نوک برجهاست؟ که اگر اینگونه باشد طراح سخت در اشتباه است؛ چرا که با رقیبانی سرسخت چون ونکوور و تورنتو باید پیکار کند. این اشتباه طراح نیست. شاید اشتباه نسل ما و عصر ماست. برخواسته از فراموشی “انسان” در شهر است؛ شهرهای ما برای “انسان” ساخته نمی شوند. این انسان است ظاهرا، که برای شهر آموزش میبیند. وه که چه بی هویت میشویم هرچه که به پیش میرویم! پینوشت: نوشتن صحیح فارسی در رایانه کمی سخت است. اما بهتر آن است که صحیح بنویسیم. سید رضا شکراللهی 
زاده روشهایی را پیشنهاد کرده. آنها را اینجا بخوانید. این را قبلا هم گفته بودم اما دوباره گفتم که اتمام حجت باشد برای نویسندگان قدیم، جدید و دوستانی که میآیند و میخوانند.
Add comment ژانویه 19, 2008
طبقه بندی انسان
طبقه بندی کردن چیزها٬ کارها٬ آدمها٬ و هر چیزی که با آنها سر و کار داریم٬ بکارگیری آنها را راحت تر میکند. شاید این مساله عجیبی نباشد و همگی آن را در دستورکار خود قرار داده ایم. این موضوع در نگاه کلی باعث آرامش میشود چرا که در هر بار مراجعه مجدد٬ کافسیت الگوریتم طبقه بندی را مرور کنیم تا به اصل مورد نظر را در دسترس ببینیم. 
این را که نوشتم یادم آمد که طبقه بندی آدمها البته خیلی بیشتر از چیزهای دیگر پیچیده است. شما هیچگاه نمیتوانید آدمها را طبق آنچه هستند طبقه بندی کنید. شاید بتوان بر اساس جنبه ای از شخصیت یا اشتراکاتی انتصابی افراد را در گروه هایی جای داد٬ اما جنبه های شخصیت آدمها آنقدر متفاوت و ناشناخته است که شما را از پیگیری این هدف نا امید میکند. اگر چه که روزانه تعداد زیادی را می بینید که بر اساس همان روشهای ساده شما را سریعا طبقه بندی میکنند٬ شخصیتتان را پیش بینی میکنند و در تصمیم گیری های بعدی معیار تشخیص قرار می دهند. و این بی رحمانه ترین نگاه به انسان است. این کار٬ البته٬ یک حسن عمده دارد و همان هم باعث انتخاب روش به صورت کاملا پیش فرض میشود. حسن کار در این است که شما برای شناخت دیگران نیاز به تحقیق٬ کنجکاوی و هزینه زمان نیستید. انسانها المانهای مجازی میشوند و به آسانی در یکی از چارچوبهای شخصیتی قرار میگیرند.
یکی از بزرگترین آسیب های جوامع از دید جامعه شناسان علوم اجتماعی٬ کاهش تعاملات اجتماعی موثر در جامعه است. در جوامعی که به هر علت (نظیر کاهش زمان مفید افراد در جامعه به سبب همه عواقب مدرنیته٬ گریز حاکمان از بسترسازی مناسب برای رشد تعاملات اجتماعی به جهت ترس از رشد اندیشه مخالف و … ) دچار این بیماری شود٬ ارزشهای والای انسانی به سادگی جای خود را به مرزبندی های غیر انسانی و طبقه بندی ناشایسته می دهد. شکی نیست که جامعه امروز ایران دچار این بیماریست. علت هر چه باشد نتیجه اش زوال ارزش های واقعی و رشد ارزشهای کاذب خواهد بود. ارزشهایی که انسانها را در گروه ها و طبقات غیر واقعی قرار میدهد.
Add comment ژانویه 18, 2008
انعطاف پذیری دینی
“روشنفکری” از کلمات پر ایهامیست که به نظر میرسد همه جا نمی توان از آن بهره جست. هرچند در بسیاری موارد ساختار خود را از دست میدهد و به معنی شیک بودن چیزی بکار برده میشود. برای نمونه هنگامی که قرار است به کسی چند صفت و خصیصه خوب و مدرن نسبت دهیم بی تردید از این کلمه استفاده میکنیم. به خصوص برای کسانی که کمی معانی زندگی غربی را چشیده اند. برای آنها حتما صفت روشنفکر بکار برده میشود(!).
اما در مبانی فکری شرایط به گونه دیگریست. روشنفکری بر چارچوب های فکری و اعتقادی به معنی دگرگونه اندیشیدن است. نوع جدیدی اندیشه که یا قبلا وجود نداشته و یا با حضورش مخالفت میشده است روشنفکری را متجسم میکند. به نظرم دو نکته را باید مورد توجه قرار داد٬ یکی اینکه روشنفکری الزاما به معنی اندیشه برتر نیست٬ و دیگر آنکه در همه جا نمی توان روشنفکری کرد. این پدیده در جایی رخ میدهد که مجالی برای اندیشیدن متفاوت از آنچه بوده حاضر باشد و یا اینکه چندگونه اندیشیدن شبهه پایان آن اندیشه را به وجود نیاورده باشد. به دیگر سخن٬ اگر شرایط عامه و توافق اولیه اندیشه به نگاه کلی از بین برود دیگر روشنفکری چه مفهمومی به ذهن جاری میکند؟ شاید همان معنی ساختار شکسته ابتدایی.
در علوم دینی روشنفکری دینی تردیدهای زیادی به همراه دارد. در بسیاری موارد اندیشیدن مردود است. به این معنی در وحی منزل نمی توان دستکاری کرد٬ اما در جزئیاتی که در واقع بسیار هم جزئی هستند این اتفاق تقریبا پذیرفته شده است٬ اگر چه که بر سر همانها هم جنگ و دعوا فراوان است. چند روز پیش یکی از دوستان غیر هموطن از من پرسید که آیا من در دین خود “انعطاف پذیر”م؟ اگرچه مفهوم سوالش همان سنت شکنی و قانون شکنی دینی بود اما ناخواسته این سوال را برایم به وجود آورد که حتی با فرض حضور اندیشه در قانون شکنی های دینی که به روشنفکری دینی بیانجامد آیا ادعای روشنفکری امری شدنیست؟
Add comment ژانویه 16, 2008
خانم معلم
تا هفته پیش که این اتفاق افتاد٬ یادم نبود که وقتی معلم سال دوم دبستانم یه آقاهه شد من کلی شاکی شدم. رفتم خونه و کلی غر زدم که یعنی چی معلم آدم مرد باشه؟ مدرسه همه بچه ها رو بر اساس حروف الفبا تو دوتا کلاس چپونده بود. یکیش با یه معلم آقا و یکی خانم. و من که از همون بچگی به چشم چرونی در عروسی ها شهره بودم از بدشانسی با آقاهه افتادم. نق زدن های هفته اول بابام رو وادار کرد که کاری کنه. من اینجاش رو نفهمیدم چی شد و هیچ وقت هم فرصت نشده از بابام بپرسم که چرا بعد از حرف زدن با مدیر اونا تصمیم گرفتن جلو چشم بابام٬ مدیر و هر دو معلم از من بپرسن: “چرا میخوای از این کلاس به اون کلاس بری؟”. لابد تشخیص مصلحت نظام اداری اینو دیکته کرده. اما خب. این اتفاق افتاد و من هم با شهامت پریدم تو بغل خانم معلم و گفتم: “دوست دارم!”. و همین شد که منو بردن تو کلاسی که یه خانم معلم مهربون داشت. خانم “ملک”. البته به غیر از اینکه به هدفم رسیدم چند فایده دیگه هم داشت. تو اون کلاس مبصر شدم. و همه نمره هام تا آخر سال بیست شد. نمیدونم علتش درس خوندن من بود یا سوگلی شدنم در اون کلاس. اما هر چی بود اون تو بغل پریدن بی تاثیر نبود!

از اونجا به بعد همه معلم هام “خانم معلم بودن” تا سال اول راهنمایی که فقط معلم علوممون “خانم بحرینی” شد. کاش میشد مثل معجزه هزاره سوم همشون رو تک تک پیدا کرد و دستشون رو بوسید. امیدوارم هرجا هستن سالم و شاد باشن. بعد از اون دیگه ما رنگ خانم معلم ندیدیم تا هفته پیش.
درسته خیلی از اون آخرین خانم معلم که اتفاقا خیلی سخت گیر بود و مثل سگ ازش میترسیدیم میگذره٬ اما حس خانم معلم داشتن رو هنوز فراموش نکردم.
هفته پیش بود که دوباره خانم معلم دار شدم. همه میگن سخت گیره. میگن مو از ماست میکشه اما خانم معلمه. یعنی حس میکنی که هرچی بخواد ادای سخت گیری در بیاره نمیتونه حتی حسش رو هم منتقل کنه. سه جلسه رفتیم سر کلاسش. هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم چون دوباره خانم معلم دار شدم٬ ناراحتم چون دیگه ازم نمیپرسن که چرا میخوای بری کلاس خانم معلم!
Add comment ژانویه 12, 2008
رقبای تازه یافته
کند و کاوهای خاطره نویس ادمونتون (محسن) در وبگردی های روزانه و شبانه اش و کمی گوش به زنگ بودن خودم کشفیات جدیدی به دنبال داشت. نتایج این تحقیق که در وبلاگ محسن نیز قابل مشاهده است حاکیست که درست در همین نزدیکی بیخ گوش ما چند نفر دیگر هم هستند که دستی بر قلم دارند. بعضی حرفه ای تر و برخی کمتر حرفه ای. مهم اینست که می نویسند. بی تردید اختصاص این پست به آنها باعث تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه ادمونتونگ خواهد شد٬ انشاالله. آدمهای جدید ظاهرا از این قرارند: لنا در وبلاگ لنیوم٬ کیوان در وبلاگ درد دل، لیلی در وبلاگ لیلی در ادمونتون و علی در روزهای جوانی کلمات را به هم می بافند. امید است در سایه عنایات خاصه دوستان جمعمان پررنگ تر شود.
Add comment ژانویه 7, 2008
علی گرجی
پست قبلی هادی اونقدر سنگین بود که اجازه نمیداد هرچیزی رو بنویسم. هر چی دنبال سوژه می گشتم چیزی پیدا نمیکردم تا اینکه علی گرجی رو پیدا کردم. کی از علی بهتر؟

میگوید در مشهد چشم به جهان گشوده. در تهران بزرگ شده و الان هم که خارجی شده. کارش برقکاریه (مهندسی برق سابق!). سنش هنوز خیلی زیاد نشده. وقتی درسش تموم شه دکتر میشه. تو دانشگاهمون روی همه رو کم کرده از بس که کار داوطلبانه انجام میده. چندین مدال داره واسه همین کاراش. یعنی بهش گفتن: “حاجی! این مدال و جایزه ها رو بگیر بی خیال شو دیگه بابا!!”. هر جا بری رد پاش رو میبنی. بر خلاف بقیه که تو کار داوطلبانه دنبال کیف و ساک و آشنایی با بانوان خوش سیما و بروشور و … هستند٬ انگاری میره واسه خیرات مهربانی هاش. من که از کارش سر در نمیارم.
هر چیزی رو میتونه تحمل کنه. اصلا مهم نیست که دیدگاهت باهاش سازگاری داره یا نه. مهم نیست که باهاش مودب باشی یا نه. اون خودشه. و تو رو وادار میکنه که خودت باشی.
متخصص به راه انداختن کارناوال و راهپیمایی ضد جنگ٬ تور آشنایی اقوام مختلف با انواع خوردنی های دیگر ملل٬ کارشناس مسافرت دسته جمعی بالاتر از ۲۰ نفر. کاربلد در ساماندهی گروهی هرگونه مراسم شادی، و خدای ناکرده غم. آخر روابط عمومی. سوراخی نیست که سر نکشیده باشه.
امتیازات: خوش تیپ. موبایلش دیگه جا نداره از بس شماره تلفن دختر و پسر داره. بعید نیست در آینده نزدیک “ارکات” و “فیس بوک” از دستش شکایت کنن به خاطر داشتن رفیق بیش از حد در پروفایلش. مهربان. به حرفی که میزنه اعتقاد داره. شعار نمیده. خدای آمار. مشاور قبل و بعد از ازدواج. همه بهش میگن “التماس دعا!”. مسلمون درست و درمون.
مشکلات: هر کاری کنی نمیتونی عصبانیش کنی. نمیتونی خوبیش رو تلافی کنی. بین هر چند جمله ده پونزده بار با یه لهجه خفن حاشیه نشینان ساحل عاج میگه:”BUT”.
سایر مشخصات: مثل خودم یه دست بند سفید داره واسه حمایت از بدبخت بیچاره های جهان (منم از همین بشر یاد گرفتم). آشپز. به مخترع “fast food” گفته زکی! ناهارش سر کار با همه جزئیاتش همراهه. از پیاز گرفته تا سس هزار جزیره سالاد. وقتی به موبایلش زنگ میزنی اول یه خانم مودب خارجی جواب میده ولی وسط حرفاش خودش میپره وسط میگه:”علی گرجی”. همه باهاش عکس یادگاری دارن. موهاش از اون نوع سکسیه که دخترا میمیرن واسش مخصوصا وقتی ژل میزنه. توانایی انجام حرکات موزون در حین رانندگی (تو مسافرت ونکوور دیدم!). اصلا نمیشه دید که یه جا ثابت باشه. همش در جنب و جوشه. یه دوچرخه داره که بیست دلار خریده. مدیر کل! خوابگاه دانشجویان اینترنشنال.
حرف آخر با دختران: اگر واقعا فکر میکنید لیاقت این بزرگ مرد رو دارید لحظه ای درنگ نکنید. رو هوا هاپولیش میکننا! از ما گفتن.
Add comment ژانویه 5, 2008
