Archive for نوامبر, 2007

نشیب و فراز

نمیدانم از دو مطلبی که خواهم گفت کدام نشیب و کدام فراز است. گویا هر دو نشیب و فراز با هم دارند:

۱- مدتی بود از آن شُک های اساسی که گذشته و آینده ات را بهم پیوند میدهد تجربه نکرده بودم. شکهایی که خانه تکانی اساسی میدهد به مغز. از همان هایی که خلقتت را میپرسد. از چرایی بودنت و چرایی خواست به بودنت جویا میشوند. کمی پیش تر مجتبی و پیش تر از آن هادی و علی (علی٬ از آن فلفل هایی است که تا نخوری تندیش را حس نمیکنی) این شکها را کم و بیش پیش آورده اند. البته تولید شکهایی از این دست آدم بزرگ میخواهد. انرژی و فکر توامان. و امشب این اتفاق البته خفیف رخ داد. مسبب شوک این بار “مزدا و سحر” (در مورد این زوج خواهم نوشت). از بهانه های زندگی پرسیدند و شستند هرچه که فاصله بود میان تئوری و واقعیت. میان ایده آل و احتمال وقوع ایده آل. و شاید راهی باز شود برای خروج از بن بست.

۲- همه کسانی که در تصویر میبینید بانوان جوانی هستند که موهای نازنینشان را به تیغ پیرایشگر سپردند تا بهانه ای شوند هرچند کوچک برای جمع آوری کمکهای مردمی به سوی دنیای بدون “سرطان”. شکم همه شان سیر است اما آنها تنها شکم سیران جامعه نیستند. اینان شجاعت را افزون بر دیگران دارند و دیدگانی وسیع که تفاوت میان این دو دنیا را میبیند. چشمهایم متحیر ماند به دیدن شجاعتشان و به تصویر کشید چهره همه آنهایی را که اینگونه از دست داده بودم. یادم آورد تاسی مادرانی که در جوانی با فرزندانشان وداع گفتند… برایم پرشور بود و چه غمناک …

1 comment نوامبر 30, 2007

با علیرضا و داداشش

شمع های خونه علیرضا آدم رو به یاد هیچ جای دیگه نمی انداخت. انگار تا حالا شمع ندیده بودم. انگاری یه چیزایی تو اون شمع هاش داشت. یه رنگ یه طعم یه آرزو. رنگین کمون خونش بی نظیر بود. از سفید سفید تا سیاه سیاه. خنده های زیرکانه اما صمیمیش همه ما رو که دیشب مهمون مهربونیهاش بودیم به ذوق می آورد…

علیرضا یه آدم باحال و دوست داشتنی. یه آدم خوشرو و خوش سیما. و یک آدم خوش قلب و میهمان نواز و به شدت ایرانی … و مهمتر از همه یک آشپز چیره دست و هنرمند.

و البته رفیق بد! رفیقی که رفاقت باهاش معتادت میکنه. فقط طعم سوخت قلیونش نبود که آدم رو آلبالویی میکرد٬ که همه شور و طراوت و پژمردگیش میکشوندت به ورطه اعتیاد به دنیای قشنگش.

و ما همگی٬ دیشب٬ ترانه های مهربانی علیرضا رو در تک تک قابهای عکسی که نمی تونستی نگاهت رو ازشون برگردونی٬ در پشت همه خنده هامون پنهان کردیم.

هممون فکر میکردیم که مهمون علیرضاییم٬ اما علیرضا تنها میزبان چشم های ما نبود. داداش کوچولوش هم همه جا با ما بود. در همه قابهای آویخته و همه تصاویر پشت زمینه رایانه و دل بزرگ برادرش٬ علیرضا٬ که بزرگیش رو به رنگ نیلوفری لحظه به لحظه تا پایان مهمونی نقاشی کرد. کاش او هم بود. اویی که آرام خفته در افلاک. کاش بود و میدید که چگونه علیرضا ما را با او همسفر کرده در آبشار رنگارنگ مهر … هر دو شما را دوست دارم. ممنونم برای شب به یادماندنی که ساختید…

Add comment نوامبر 24, 2007

پاییز و بهار

چندین ده (ده ها) ”باور نابارور” دارم که هر چه بیشتر تلاش میکنم نمی شود “باور بارور”. انگار هرچه بیشتر میخواهیش کمتر می یابی. اگر بخواهیم برای هر کدام از چارچوبهایمان صفت ترکیبی بالا را استفاده کنیم٬ در جایگاه کلمه اول دو گزینه باور یا ناباور و برای کلمه دوم بارور یا نابارور می شود نوشت. جایگاه اول مربوط میشود به نفس اعتقاد به هر اصل و جایگاه دوم ویژه عمل به آن است. بنابراین چهار ترکیب وجود دارد. “باور بارور”٬ “باور نابارور”٬ “ناباور بارور” و “ناباور نابارور”. خلوص اولی و آخری از همه بالاتر است. چرا که همانگونه که اعتقاد داری عمل میکنی. سومی که اعتقادت را پنهان و بر خلافش رفتار میکنی ناجوانمردانه ترین است. و اما دسته دوم که دارم در موردش مینویسم مربوط به آن فرایندیست که با وجود  همه اعتقاد قلبی هنوز در تو رسوخ نکرده است.

دو نمونه که اکنون در خاطرم با چراغ نور بالا حرکت میکنند از این قرارند:

۱- اصلا این شعر حافظ از آن شعارهای همیشگی خود من است که: ”مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای / هر بهاری که به دنبال خزانی دارد”. آنقدر هم دوستش دارم که مدتی پیشتر کشیدمش بر کاغذ (اینجا). اما این پاییز و بهار همیشگی ست. همین دیشب بود که یک بهار و خزان کوچک دیگر را پشت سر گذاشتم. اگرچه کوچک اما دوباره یادآوریم کرد که “باور نابارور” دارم. تصویر را ببینید. همانجایی است که از آن کوچ کردم… اینجا روزی من حکمروا بودم و امروز …

 

۲- این یکی واقعا خجالت آور است. آنقدر که اگر کسی نمی خواند هم شرمم می آمد بنگارم. و آن در هنگام برخوردهای روزانه ام شکل میگیرد. با این قضیه به شدت مخالفم که به مانند آنچه تقریبا اتفاق می افتد هر فرد را با چند سوال و جواب کلیشه ای در گروه های پیش فرض ذهنیمان جای دهیم. درست است که آدمهای کلیشه ای زیادند و بیشتر موارد این راه حل مفید واقع می شود٬ اما این روش منجر به حذف همه غیر کلیشه ای هایی می شود که اتفاقا بهترین ها و ارزشمندترین ها هستند. در ذهنم این منطق فعال است که شخصیت انسانها را بر اساس خودشان باید ساخت نه ارزشهای پیش فرض و بعضا غلط٬ اما اصلا نمای خارجی این اعتقادم را نمی بینم. چند روز پیش که با دوست بزرگواری در حال گفتمان بودیم٬ به یکباره همه بزرگواریش با گفتن یک واقعیت از زندگیش در ذهنم آهسته اهسته محو شد. من ماندم زیر آواری که ذهنم جاریش کرده بود. او تنها گفت که “وضع مادیش خراب بوده است”. حتی نگفت: “محتاج به کمک” که گفت: “خانه مان در فلان جای بد شهر بوده و …”. خودتان حدس میزنید که این “باور نابارور” چه ناجوانمردانه ذهنم را به بازی گرفته و به رخم میکشد همه پوزخندهای پنهانیش را؟ ارزشهای اقتصادی هنوز یادآور “ادم حسابی” است و آدم حسابی یعنی “انسان والامقام”. یقین دارم که این در ذهنم ارزش نیست اما با تمام قوا حضوری فعال دارد.

Add comment نوامبر 20, 2007

سلام

به چی شاکی شدیم؟

چند روز پیش در “یوتیوب” یه چیز جالب دیدم (اینجا). دیدم که به همت خانه هنرمندان یک فیلم چند دقیقه ای تهیه شده که حدس میزنم قبل از نمایش هر فیلم تو سینماها نشون داده میشه (لطفا روشنم کنید). محتواش این بود که چند تا از بازیگران مطرح و کاربلد سینما به زبون ساده میگن که آقا حق کپی رایت سی دی فیلمهای ما چی میشه؟ کار جالب بود و آفرین گفتم بهشون. اما بعدش چندتا سوال واسم پیش اومد. اول اینکه درسته این قانون رو باید از یه جا شروع کرد به احترام گذاشتن. اما آیا اینجا نقطه شروعه؟ جایی که خیلی ها فکر میکنن دست اندرکارانش پولشون (بعد از فوتبالیستها) از پارو بالا میره. واسه این سوال از خودم پرسیدم خوب حالا مگه کسان دیگری این امکان و این تریبون و این پشتوانه مردمی رو دارن که بخوان دادشون رو بزنن؟ دیدم نه. پس جای شروع خوبی میتونه باشه. اما آیا همون بازیگر خودش چیزایی رو استفاده نمیکنه که حق کپی رایتش رو نمی پردازه؟ اگر این نقطه شروع خوبیه باید خوب هم شروعش کرد. باید همون بازیگر محترم تو خونش هرچیزی نظیر ویندوز ویستا مدل ۲۰۰۸ داره رو بریزه بیرون بعد بره پشت تریبون. آیا همه ما جرات این کار رو داریم و یا مرزبندی میکنیم که امروز چه چیزی رو باید احترام گذاشت و فردا چه چیزی رو؟

این جمله زیبا بود حیفم اومد ننویسمش:

 

It is dangerous to be right in matters on which the established authorities are wrong) .Voltaire (

 

قرار شد طعم موسیقی بدم!

این خبر رو هنوز خیلی نمیشه روش حساب کرد اما قراره تو یه گروه موسیقی اون ته مها یه جایی  بهم بدن که هر نیم ساعت یه بار یه جمله رو تکرار کنم. البته قول گرفتن که از میکروفن دور بشینم. اینم خوبه! بده؟ و این که شاید یک “تنبک” هم بگیرم و عشق دوران کودکی (که در فیلم های عروسی آشنایان ثبت شده!) رو یاد بگیرم. یاد بگیرم که چه جوری میشه عشقم رو بنوازم! شاید کنار درس خوندن٬ اینجوری خوندنم بد نباشه. اما تو حموم خوندن سرجاشه!

 

چرا دود دودکش زیاد برد نداره؟

یکی از دوستام (رضا) که شاید اون هم این حرفا رو بخونه، پیشنهاد داد که بهتره یک وبلاگ نویس سودی برای عموم هم داشته باشه. نمونه ی توی ذهنش یک وبلاگ بود، که کتابهای یک رشته خاص که در دسترس همه نیست رو آپلود میکنه تا بقیه هم استفاده کنن.

شاید ساده ترین جواب من این باشه که مگه میشه همه کارها عام المنفعه باشه؟ من که نوشتنم اول به این علته که نوشتن رو دوست دارم اما حرفه ایش رو بلد نیستم. و دومیش اینه که دوستام رو که زیاد نمیتونم ببینم نسبت به خودم و خودم رو نسبت به اونا به روز کنم. شاید یه جا واسه حضور غیاب. حالا با این فرضیات چه جوری میشه که دودکش رو عام المنفعه کرد؟ البته خوب شاید وبلاگ اساسا در تعریف هم با مساله عام المنفعه مشکل داشته باشه. اما نمیخوام محدود به تعریف بشم. کما اینکه ما یه تعریف جدید تو “نشیب وفراز” ارائه کردیم و بر اساس اون یک سال هم کار کردیم. نمیدونم هادی و مجتبی چه نظری دارن.

 

بالاخره من هم احمدی نژادی شدم!

منظورم اینه که ترکش بازی های سیاسی مملکتم یه جورایی به اتاق من هم رسید. علت زود رسیدنش به ما هم اینه که به شیطان بزرگ نزدیک تریم! دیروز خبر رسید که: “مشترک گرامی مکالمات بین المللی که تا دیروز میتوانستید صد ساعت در ماه ارتباط بین المللی داشته باشید! از امروز نام ایران عزیزتان از لیست کشورهای بین المللی خارج شده است. بنابراین شما همان صد ساعت را به هرجا میخواهید بزنگید به غیر از ایران. اگر میخواهید مکالمه با ایران داشته باشید باید از سیستم مخابرات ویژه استفاده کنید که طبعا هزینه چندین ده برابر سایر دول خواهد داشت.” / پایان خبر.

من خیلی خوشحالم که ایران اونقدر مهم شده که واسش همه چیز سوا درست میکنن و اسمشم خیلی باکلاسه “مخابرات ویژه”. فقط نمیدونم این رفیق اجنبی من چرا وقتی اینا رو به من میگفت کلی از سیاست های کشورش ابراز شرمندگی کرد. کلی هم ابراز همدردی. واقعا راسته که این اجنبی ها یه چیزیشون میشه ها!

 

 

و آخر اینکه…

در جریان جابجایی چند روز آینده در اتاق کارم، “اولین” دوست غیرهموطن رو دیگه هر روز نخواهم دید. یه بار از دستم واسه اینکه توی معرفیش به یکی دیگه از دوستام به جای “دوست” از “همکار” استفاده کرده بودم شاکی شد. واقعا خیلی سخته برام. مثل اینه که بگن از فردا دیگه نمیتونم صبح ها قبل از کلاس شیرموز بخورم. اما خب! حتما واسش دلتنگ میشم و مجبورم چند طبقه طی کنم که ببینمش!

Add comment نوامبر 12, 2007


خوراک

دسته‌ها

بایگانی

تقویم

نوامبر 2007
د س چ پ ج ش ی
« Oct   Dec »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات