Archive for اکتبر, 2007

قیصر امین پور

صبح هنگام است. از کلاس برگشته ام. همه وبلاگها به روز شده اند! (مثلا اینجا و اینجا و اینجا). همه نوشته اند از او. اویی که دیگر نیست. بی بی سی را که چک کردم دیدم آری. قیصر رفت.

از او یک دوبیتی همیشه در ذهن دارم. چراکه به خاطر مشکلات اخلاقی! از کتاب فارسیمان حذف شد. اما در من ماندگار و جاودان است. یک تصویر  هم در کنار این شعر دارم.  هنگامی که اولین بار قیصر را دیدم و از او خواستم که برایم بخواند:

من همسفر شراب  از زرد به سرخ
یا همره اضـطراب از زرد به سرخ
یکروز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

روحش شاد و یادش همیشگی.

Add comment اکتبر 30, 2007

اینشاالله درست میشه!

طرح اول:
قرار بود هر ده روز یه بار بنویسیم. اما نمیدونم چرا تازگیا زیاد حرفم میاد (به مزخرف بودنش کاری ندارم!). شایدم به این خاطر باشه که به قول محسن آدم وقتی ملزم میشه به نوشتن٬ دقتش در روز بیشتر میشه که بیشتر و بهتر ببینه. شاید سعی میکنه دنبال سوژه باشه. نمی دونم. اما خوب!

طرح دوم:
در زندگیم خیلی چیزای اساسی که اتفاق افتاده یه هویی نبوده. همه نشونه هاش رو دیدم. مثلا اگه خواستم برم کلاس طراحی٬ اول خواب دیدم که یه نقاش شدم. بعدش یه نفر  بهم یه سری مداد رنگی هدیه داده. بعدش رو دیوار خونمون یه اطلاعیه ثبت نام یه آموزشگاه چسبوندن. بعدش تو نونوایی با یه نفر آشنا شدم که هنرمند بوده. بعدش تابستون شده. بعدش مامانم به بابام گفته این بچه رو یه جایی ثبت نام کن که حوصلش سر نره. بعدش رفتم کلاس طراحی.
اینا رو گفتم که بگم یه سری موج مکزیکی شروع شده. یه چیزیه که درسته خیلی مشخصه که به کدوم سمت داره میره اما خیلی این بار عجیبه. یعنی نمیتونم دقیقا بگم که به اونجا که من فکر میکنم میرسه یا یه مسیر مستقیم نمیره که بشه پیش بینی کرد! خدا میدونه چی میخواد بشه! مثل زلزله میمونه که میدونی یه روزی میاد اما نمیدونی کی و چه جوری! کلا قابل پیش بینی نیست.

طرح سوم:
این دو نوجوان ما هم امروز همه دانشگاه رو دیدند. به قول خودشون دانشگاه خیلی خوبه و دیگه کسی بالا سرت نیست که بگه این خوبه اون بده. اما چرا آدماش یه جوری آدم رو نگاه میکنن؟ امشب تو خونه  برنامه آشنایی با خاورمیانه بود و به صورت مشخص ایران که امروزها  ظاهر اهمه بهش علاقه مند شده اند. خدا رو شکر راس امور کشور یه جارچی مفتی استخدام کردیم که به صورت جهانی ایران رو معروف کرده. من که زیاد سر در نمیارم اما از احسان خواستم که بیاد واسشون حرف بزنه. امشب دو ساعت گفتگویی صمیمی بود بین نوجوانان داستان و احسان. هرچند حرفا تکراری و واسه یه ایرانی آزار دهنده بود اما خوب چه میشه کرد؟ باید گفت و به زور خندید که اینشاالله درست میشه!

Add comment اکتبر 27, 2007

دلم برای نوجوانی تنگیده!

از امشب تا دو روز دیگر دو میهمان در خانه داریم: کوین و جوردن. آمده اند تا با دانشگاه آشنا شوند. میخواهند ببینند که کدام رشته را دوست دارند. از فردا صبح عازم کلاسهای دانشگاه خواهند شد تا حضور در کلاس دانشگاه را تجربه کنند. ببینند دانشگاه کجاست. استاد کیست و اصلا رشته چیست؟

شاید همه شناختشان از رشته های مورد علاقه شان در حد آشنایی پدر و مادرهاشان با برخی رشته ها و یا نیاز روز جامعه شان است. کوین که زیاد کتاب جامعه شناسی میخواند به همین رشته و یا رشته های مرتبط علاقه مند است و جوردن به کامپیوتر علاقه دارد. درست است که زیاد بین رشته ها تفاوت محسوسی نمی بینند اما به چیزی که در ذهن دارند علاقه مندند. کمی که با هم حرف میزنیم متوجه میشوم که هر دو فوق العاده باهوشند. و هزاران ماجرای دیگر که از فردا برای آنها و من آغاز خواهد شد. در دانشگاه٬ در رستوران٬ در شهر و در خانه.

امشب وقتی آنها را دیدم بدجوری دلم برای خودم تنگ شد. برای خودم وقتی کمی جوانتر بودم. اما بیشتر از آنکه  دلم تنگ شود دلم سوخت. دلم سوخت که همه فکر و ذکر من در آن دوران روشهای تندخوانی٬ سرعت عمل در کنکور٬ تست٬ جزوه آقای…٬ و همه مزخفاتی بود که روز به روز هم برای نسل های بعدی مزخرف تر از پیش تکرار میشود.

دلم سوخت که نوجوان هم میهنم باید مشتی اراجیف را یکباره در خاطره انگیزترین روزهای عمرش به مخش بسپارد و جوشهای غرورش نه از غرور که از توهم و استرس رخنمون کند. دلم سوخت که گلهای باغ وطنم هر سال یکی یکی در پشت دیوار قطور کنکور پرپر می شوند. دلم سوخت که باید از زندگی کناره گرفت تا بتوان برای آینده زندگی آرزو کرد. دلم سوخت. دلم سوخت و دلم سوخت.

Add comment اکتبر 26, 2007

مجازی تر شدم

از همه مجازی شدن ما مگر چقدر میگذرد؟ خیلی باشد ده سال. و این ده سال در مقایسه با هزاره ها زندگی حقیقی چهره به چهره شاید قابل صرفنظر کردن باشد. اما مشکل آنجاست که در دنیای مجازیی که ساخته ایم روز به روز “مجازی تر” میشویم. درست همانگونه که در آغاز دنیای حقیقی را بی خیال شدیم و زندگیمان را مجازی بنا کرديم. این بار در همان مجازیت داريم دچار دوبارگی و چندبارگی در مجازی شدن می شویم. حتی دیدارهای چهره به چهره مجازیمان هم دارد ویرایش های جدیدتر مجازی می یابد.

چند سالی میشود که برای دیدن مطالب مورد علاقه ام در این پهن دشت وب به سراغ تک تک وب سایتها و وبلاگهايي میروم که خواندني دارند. آدرس هر کدام را در نوار ابزار آدرس (ادرس بار) مرورگرم وارد میکنم. به سراغ همانهایی میروم که زمانی در دنیای غیرمجازی بودند و شاید اکنون در وب پررنگند. مدت زمانیست که نشانی دوستان٬ یاران٬ خوبان و همه دوست داشتنی ها را اینگونه دنبال میکنم. در سرزمینشان وارد میشوم و نگاه شان میکنم. اگر بی تحرکند و یا پرنشاط میبینم. دیگر خودم را به دیدار چهره به چهره مجازی عادت داده ام. 

مدتهاست که با خروجی(فیدر) های وبلاگها و سایتهای خبری آشنا هستم. اما ترجیج میدادم تا خودم شخصا به جاهاي مخلتف سرکشي کنم. ترجيح ميدادم اين خطير را به خروجي خوان (ريدر) نسپارم که ديدار روي مبارک مجازي دوستان را از دست ندهم. اما امشب با پاي خودم رفتم و يک خروجي خوان را به استخدام در آوردم.

امشب سرعت “مجازي تر شدن” را به چشم ديدم. به چشم ديدم که چگونه در کنار شام، نام تک تک دوستانم را به گوگل ريدر مي سپردم تا به جاي من به آنها سر بزند و اگر حرف جديدي ندارند آنها را به حال خودشان رها کند. و اگر حرفي دارند به من پيغام دهد که فلاني زنده است. و آيا گوش شنوايي هست؟

نميخواستم بيشتر مجازي شوم اما زمان که هميشه تنگيش را احساس ميکنم اين مقاومت را در هم شکست. اگرچه قول دادم که خودم را به صفحه خروجي خوان محدود نکنم و از آن تنها براي اطلاع از به روزشدگي استفاده کنم. اين مجازي شدن دست کم مرا از ديدار آنهايي محروم ميکند که پيوسته به روز نميشوند. خداکند که همه دوستانم هميشه به روز باشند تا هم پوياييشان را لمس کنم و هم روي اين “مجازي تر” شدن و خروجي خوانم را کم کنم!

Add comment اکتبر 24, 2007

خونه ی نوید اینا!

“اینا” به معنی اینه که دیگه نوید تنها نیست. دیشب همه ما که به ترتیب ایفای نقش در تصویر مشاهده میکنید مهمون نویدجان و رعنا خانم بودیم. از راست به چپ با فاکتور گرفتن از آقا و خانم: رعنا٬ نوید٬ علی٬ مهدی٬ رضا٬ علیرضا و احسان. البته شاید نیاز باشه بعدا در مورد تک تکشون بنویسم اما چون شناخت هرکدومشون یه پروژه س میذارم واسه یه موقع دیگه.

من و احسان مثل بچه مثبتا سر ساعت شیش که تو دعوت نامه (یه صفحه از گوگل مپ که آدرس خونه نوید “اینا” روش پرینت شده بود به علاوه شماره زنگ خونه و مشخصات اتوبوس انتقال میهمانها! و محلی که باید زنگ اتوبوس رو به صدا در آورد که ایستگاه درست پیاده شیم.) نوشته شده بود اونجا بودیم. عروس و داماد هم که آماده به خدمت. از همون اول با انواع آشامیدنی و خوردنی جات شروع کردن به حمله. از میوه و شیرینی و چای و کلوچه و بستنی و… تا مرغ و زرشک پلو و سالاد اختراع نوید و اون چیه که لایه لایس؟ آهان لازانیا و کوکاکولا و ….. حوصله ندارم بقیش رو بگم!

دوستان با کلاس دیگر البته با چند ساعت تاخیر رسیدند و روی ما که مثل ندید بدیدها از همون اول مجلس زرتی پریده بودیم تو رو سفید کردن. واقعا اینجاس که آدم فرق آدمای کاردرست رو از بقیه تشخیص میده. البته فرصتی شد تا قبل از رسیدن مهمونا در مورد “اینا” شدن احسان هم صحبت بشه! در مورد هنر عکاسی و موسیقی (فلوت بود دیگه آره؟) عروس خانم هم کلی حرف زده شد. مخصوصا که “اینا” شدنشون از همین فلوت در اومده!

نتایج اخلاقی:
۱- نویدجان پیوندتان مبارک
۲- خداکنه ادم رفیقاش هی “اینا” بشن که بریم خونشون از گرسنگی در بیاییم.
۳- یکی از راه های “اینا” شدن رفتن به کلاس موسیقی! است.
۴- علیرضا هم به زودی قراره پاش لیز بخوره! آی بخندیم …
۵- اینقدر نباید آدم بچه مثبت باشه که سر ساعت بره مهمونی. بابا صاب خونه خسته میشه! 

Add comment اکتبر 21, 2007

تصاویر ماندگار و ماندگاری تصاویر

میروی. میپیمایی. بی توجه به آنهایی که بر تو میگذرند عبور میکنی. اصلا انگار اطرافت چیزی نیست. هیچ رابطه ای با پیرامونت نداری. میروی و میروی تا چیزی تو را بازدارد و بی شک اینگونه میشود. به جایی میرسی که فکر میکنی همه چیز در حال تکرار است. یک احساس ماندگار. فکر میکنی همه چیز آشناست و چشم بسته هم میشود رفت. اصلا فکر میکنی اگر چشمهایت را ببندی میتوانی جلوتر را ببینی.

روزها میگذرند. میگذرند و میروی. دوباره همان احساس پدیدار میشود. این بار اما هوشیارانه میکاوی که چرا و چه چیز این حس ماندگار را تحریک کرده که دوباره به تکرار افتاده. اینبار با چشمان بازتر. و یک تصویر بزرگ میبینی. یک تصویر از همانجایی که یک بار گذشتی و ندیدی. و این بار دیگرانی را هم میبینی که در تصویرند و تو نداریشان. و اما تو نیستی که ماندگارش کردی. همه آن دیگران که این تصویر را دارند و تو هم بی اختیار در آن.

 

همه تصاویر زندگیمان ماندگارند. اما کجا ثبتند؟ در خیابان؟ در دشت؟ در کوه؟ پیش دوستان؟ و … من میخواهم همه تصاویر را اینبار خودم بگیرم و خودم ماندگارش کنم تا دیگر مجبور نباشم هر روز تصادفی تصویر ببینم. میخواهم تصادف را کم کنم. میخواهم گواهینامه بگیرم. میخواهم خودم برانم و خودم هر وقت خواستم تصاویر را ورق بزنم. ببینم و ماندگار تصاویر زندگی را بازیابی کنم. و یا شاید همه را پشت سر هم بگذارم و بازآفرینی کنم. همه این خودخواهی را میخواهم!

Add comment اکتبر 19, 2007

بعضی وقتا که از خوبی خسته میشم!

پرده اول

نمیدونم تا حالا شده از خوبی و کلا چیزای خوب خسته بشین؟ من شدم. تازگی ها اینجوری شدم. شاید علتش اینه که هرچی آدم اطرافمه همه خوبن. آه! بابا یه کم بد باشین دیگه!

پرده دوم

دیشب کلی سر همخونه هام غر زدم. بهشون گفتم من میخوام بد باشم باید کی رو ببینم؟ (فرض رو بر این گذاشته بودم که من خوبم!! اونا هم چیزی نگفتن!). بهتشون زده بود. گفتن خب بد باش!… اما مگه میشه؟ مگه میشه وقتی همه اطرافت خوبن بد باشی؟ اصلا آدم رو ایزوله (فارسیش رو پیشنهاد بدین) کردن.

اولی در اومد گفت خوب ما کمکت میکنیم بد باشی. گفتم چه جوری؟ گفت مثلا من نقاشی بد واست میکشم٬ چندتا حرف بد هم بلدم که بهت یاد میدم. گفتم چندتا؟ همش رو تو ۱۰ ثانیه گفت. نزدیک بود بهش بگم پشمک! اینایی رو که تو میگی ما تو بچگی که مامان بازی میکردیم به مامانمون میگفتیم. اما نیاز به گفتن من نبود. خودش خجالت کشید و گفت نه! با اینا آدم بد نمیشه.

دومی در اومد گفت مثلا میخوای الکلی یا معتاد بشی؟ گفتم نه بابا! نه دیگه اینقدر هم بد. یه چیزی که آدم رو واسش نگیرن ببرن زندان! انگار یه کم مساله جا افتاده شد واسشون. گفتن خوب باید چند تا رفیق بد پیدا کنیم واست. آره این کلید حل مساله بود.

اما تازه این اول دعوا بود. گفتن چند تا شرط داره! گفتم چی؟ گفتن اینا:
۱- هیچ کدومشون حق ندارن بیان تو خونه
۲- هر وقت مثل اونا شدی از خونه پرتت میکنیم بیرون!
۳- اصلا طاقت نداریم تو رو با اونا ببینیم. بنابراین قرارات رو باید یه جایی که ما رد نمیشیم بزاری!

تا اومد چهارمی رو بگه پریدم تو حرفش که بابا دست خوش! نه رفیق پیدا کن و نه این شرطا رو بزار. اومدم به حالت قهر زمین رو ترک کنم که دیدم یکیشون گفت اگه بری تا صبح هم گریه کنی نمیتونیم کاری واست انجام بدیم. این شد که ترسیدم که ۳-۰ به نفع اونا بشه. گفتم نه! من؟ قهر؟ خواب دیدین خیره. من تا صبح هم که شده همتون رو به گریه میندازم!

شرط چهارمی رو دیگه بیخیال شدن. یکیشون گفت: خوب! من دو تا رفیق دارم که به دردت میخورن! اسماشون رو گفت. اما اینم گفت که اونا هم مثل توان. میخوان بد باشن. اما فقط خودشون رو مسخره کردن. یعنی ادا در میارن که بدن. ساعت ۹ شب که شد مامانشون که اسمشون رو صدا زد اگه که خواب نباشن هم جواب نمیدن که نشون بدن خوابن.

باز داشتم جوش میاوردم. ما رو باش با کیا رفتیم پیک نیک! گفتم عزیز من! من میخوام واقعا بد باشم. نمیدونم چندمیشون بود که به اون یکی گفت یافتم! دیدم در مورد یکی که خیلی خفنه بحث میکنن. مثلا میگفتن اونی که پارسال اتاق استادش رفته بود و یه ماده رنگی ریخته بود تو جیب استاد که باعث مضحکه شده بود. و چند تا نمونه دیگه که همش مردم آزاری بود. راستش یه کم ترسیدم که پیشنهاد بدن! این شد که جفت پا رفتم تو بحث که نه! اون آدم مريضي روحي داره. به اين آدم نميگن بد! ميگن آدم بيمار که بايد معالجه بشه.

هم خودم احساس کردم و هم بقيه که دارم کم ميارم. يهو همشون با هم خنديدن! گفتم چي شد؟ گفتن ابله! آخه تو که اينکاره نيستي چرا ميخواي بد باشي، تو که حتي نميتوني اين کاراي ساده رو انجام بدي… تازه دوزاريم افتاد که اصلا همچين کسي وجود نداشته و اينا منو فيلم کردن. مجبور شدم که منم باهاشون بخندم و بگم بابا اصلا از اولش الکي بود. همتون سرکار بودين! اما اونقدر اين شاخ و شونه کشيدن ضايع بود که انگار همه با هم بهم ميگفتن بچه قرتي! يه وقت جيش بوس لالات دير نشه ها!

پرده سوم

اين پرده سوم نوشتن نداشت. اما خواستم اداي مجتبي رو در بيارم که از تکنيکهاي جديد ادبي واسه حرفاش استفاده ميکنه. راستش هنوز راه حل مفيدي پيدا نکردم. از رفقا هم که کلا نا اميد شدم. اما مطمئنم که آدم به بدي هم نياز داره. البته اين به اون معني نيست که سرتا پا خوبيم. فقط دنبال چند تا آدم بد بامرام ميگردم! فکر ميکنم اگر اين رفقا رو آدم بدست بياره شايد بتونه خوبتر هم باشه. ادب از که آموختي؟ از آدماي ناجور! اينه! اگه سراغ دارین معرفی کنید جایزه بگیرید.

پی نوشت: تصویر بالا اصلا به معنی بی احترامی به زندان و زندانی نیست. چون خیلی ها هستند که یا تو زندان کار میکنن و یا بیخودی میندازنشون زندان. پیشاپیش ازشون عذرخواهی میشه.

Add comment اکتبر 14, 2007

سیرتی نیک صورتش با شما

نیک سیر است. خودش میگوید. روز اول به همراه سه نفر دیگر که هیچ کدام به هیچ کدام دیگر ارتباط معنایی و خطی و غیر خطی نداشتند در برابر دیدگان اینجانب فرود آمد. یک سخنگو هم داشت که قرار بود او را معرفی کند اما سخنگو نمیدانم چه شد که دودر نمود و او را با بقیه که هر کدام برای امر خیری! آمده بودند تنها گذاشت و من بی خبر از همه جا با دهانی که بازشدگیش به متر می رسید به همه زل زده بودم و آنها نیز ایضا به من.

پس از کلی “من و من” و من کیم و اینجا کجاست تازه دوزاری تا شده جیرینگی به صدا در آمد که این میهمان ناخوانده همان نیک سیر است و به روایتی محسن. و بعد از چند هفته که از آغاز سال تحصیلی (نه اونی که با تاخیر در دانشگاه تهران برگزار شد!) گذشته فیل حضرتش هوای هندوستان نموده و بر این سرد زمین نازل شده و عدل در حوزه استحفاظی ما قصد اقامت دارد.

مینوسد به شدت محسوس. البته خواندن حرفهایش برای کسانی که بیماری قلبی و قبلی دارند توصیه نمیشود. چرا که اگر از مشکل بنویسد دل هر آدمی را سر سیخ کباب میکند و اگر از خوشی هایش بخواهد بگوید گویی سوار بر … شده ای! (از همون ماشینهایی که تو شهربازی هست و وقتی سوارش میشی قلبت رو میاره تو دهنت. اگه اسمش رو یادتونه کامنت بذارین).

به هر حال این نیکو سیر ما که در تصویر تمثال مبارکش را به همراه مقادیری موی زاید بر اطراف لب و لوچه و به خیال خودش پرفسور ریش! مشاهده میکنید وبلاگی دارد که با خودش درد دل میکند و هی هر روز می نگارد. اگر فرصت گریه شدید و یا خنده خرکی (با عرض پوزش! البته پوز خودش!) دارید به اینجا بروید. التماس دعا دارد طفلک!

Add comment اکتبر 9, 2007

بهاری خرم است ای دل کجایی؟

یادم به همه آن حرفهایی می افتد که دیگرانی که چندین دهه عمر گرانمایه در دنیا تاخته و باخته اند به یاران دیگر که ارقام البسه پاره شده شان به انگشتان دست نمیرسد با اکراه و بی میلی منتقل میکنند که عجب روزگاری بود. بس زیبا بود و پرندگان خوش الحان. بس کوتاه بود و بی همتا شیرین. و اکنون روزگاریست بی رحم و بی طعم. بی رنگ و بی رمق. بی مقدار و بی جاذبه.
و شاید “خیار درختی” زنده ترین و ملموس ترین نمونه برای انتقال مطلب و ادراک خردسالان. خیاری که همه مشخصات یک خیار با طراوت و خوش لعاب را دارد اما خالی از طعم مسخ کننده خیار. وه که چه دلنشین است آن خیار قلمی خوش قافیه (و شایدخوش قیافه) که مزین کننده هر سفره است و ویژه میهمانهای گرانقدر و بزرگ مقدار.

“بهاری خرم است ای دل کجایی؟” دقیقا. دقیقا همان خیار درختیست. طراوت و خرمی را دارد اما خالی از حضور قلب و شعفی بی پایان.

و اکنون منم و این رنگارنگی و این بی کلمه گی. جای خالیش را خود تو پر کن!

پی نوشت: مغلطه و ملقمه بالا مخلطه کلام نیست که همه من است. گوش هوش دار.

Add comment اکتبر 2, 2007


خوراک

دسته

بایگانی

تقویم

اکتبر 2007
د س چ پ ج ش ی
« Sep   Nov »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات