Archive for آگوست, 2007

عاقبتمون رو بخیر کن!

س:دوست داشتی جای کی بودی؟
ج: استاد امیرخانی (استاد خوشنويسي)
س:آرزوت؟
ج: عاقبت بخیر بشم.
ممنون از اینکه با مجله ….

وقتی مجتبی در مطلب آغازینش از عاقبت بخیری وبلاگ گفت برایش نوشتم که من هم میخواهم در اینباره بنویسم. او گفت که اميدوار است این دريچه عاقبت بخير گردد! (اینجا) اما وقتی آمدم شروع کنم یادم به اینها -که گوشه ای از پرسش و پاسخهاي خیلی کوتاه من با یک مجله داخلی دانشگاه است- افتاد٬ وقتی خیلی کوچکتر از الان بودم. میخواهم بگویم مصاحبه کردم؟ میخوام بگویم که آدم مهمی هستم؟ نه. چون آن مجله در همان شماره با هر ننه قمری مصاحبه کرده بود با سوالات یکسان. و همه را در یک صفحه چاپ کرده بود با فونت ریز. حتما پیش بینی کرده بودند که دانشجویان استفاده بهینه خواهند کرد چون سفره! همين. همين که هيچ ندارم بگویم. اما الان بعد از گذشت هشت سال یک بار دیگر به خودم این سوالات را جواب دادم:

س:دوست داشتی جای کی بودی؟
ج: فکر کنم خودم.
س:آرزوت؟
ج:میشه بهشت رو اینجا دید؟

بازهم گشتم در لابلای ذهنم دیدم وقتی “رضا رشیدپور” در برنامه “شب شیشه ای” از “ابراهیم حاتمی کیا” می پرسد نظرتان درباره “محسن مخملباف” چیست٬ میگّوید: “خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه”! البته روزنامه ایران در شماره ۱۹۰۵ در صفحه اجتماعیش هم خبری از هاشمی رفسنجانی منتشر کرده که گفته: “زنان پس از انقلاب عاقبت بخير شدند” (اینجا بخونید).
فکر میکنید آیا ارتباطی بین این حرفها هست؟ اصلا از خودم شروع کنم. شاید آرزوی من آن روزها چیزی بوده در مایه های ازدواج و در دستگاه شور (این همان بحث شیرینیست که به محض حضور در دانشگاه و آنهم خوابگاه مقابل روی شما قرار میگیرد. سال بالایی و پایینی هم نمی شناسد. همه در آن لحظه ابراز حضور و وجود صد در صدی دارند و باید نظری بدهند. بحث شیرین ازدواج هیچگاه از بین نمیرود بلکه از نسلی به نسل دیگر واگذار میشود و در نسل قدیمی تر با ویرایش جدیدتر بازتولید میشود). مصاحبه الان را هم ببینید. همان است با رنگ و بوی نگارشی متفاوت٬ “میشه بهشت رو اینجا دید؟”. یعنی این جمله همان معنی را میدهد. به نظرم میرسد که علی در هر دو مصاحبه میگوید “نمیدانم”. اما یک نمیدانم خوب. مثل اینکه به شما بگویند بین شکلات و آب نبات یکی را انتخاب کن و شما بگویید نمیدانم. اما با یک لبخند که حاکی از رضایت است. پس نوع گفتن هم مهم میشود. شاید موقعی که گفتم: “عاقبت بخیر شم” یک انگشتم در دهان بوده و به آسمان نگاه میکردم. حتما مثل کارتونها چشمهایم هم برق میزده. شاید یک ابر هم بالای سرم بوده که در آن یک چیزایی که به کسی مربوط نیست! نوشته شده بوده است. هر چه هست تصویر مشخصی ندارد. تجربه من با تجربه هاشمی البته خیلی شبیه به هم است. او هم میخواسته بگوید “زنان ما خیلی خوب شدند” اما تصویری در ذهن نیافته. چون هرچه گشته که یک نمونه بیابد که زنان پیشین نداشته اند و عاقبتشان از اینهای امروزی بدتر بوده نیافته و به ناچار دست به سوی این واژه افسانه ای دراز کرده و احتمالا همه حاضرین هم متوجه موضوع شده اند که منظور او همان انتخاب بین شکلات و آب نبات است.
ولی عاقبت بخیری مجتبی و حاتمی کیا از نوع دیگر است. کافیست یک نقاله بخرید به قیمت تعاونی (از همان فروشگاه رفاه یا شهروند کنونی که یک شعبه اش غارت شد). آن سوراخش را بگذارید روی نتیجه قبلی و چپگرد یکصد و هشتاد درجه بگردانید. این میشود نتیجه جدید. حالا نقاله را بردارید و نتیجه را بخوانید. نوشته: “میدانم”. یعنی اینبار مجتبی و حاتمی کیا میگویند میدانم و آنی را که میدانم نمیخواهم. به همین سادگی (این جمله ای است که خیلی تکرار میکنم. دوستش دارم)! پس از آنالیز ریاضی-تاریخی-خبری ما برای عاقبت بخیری دو معنی حاصل شد. یکی “شیرین” مثل همان زنان بعد از انقلاب و دیگری “ناشیرین” به مانند همان محسن مخملباف کذایی او هم بعد از انقلاب.
در همینجاست که به مسخرگی بحث خنده ام میگیرد که چه زبان شیرینی داریم. عباراتی داریم با معانی متناقض. تنها نمیدانم که زاده زبان فارسیت و یا زاده فرهنگ پیچیده گفتاری و رفتاری ایران و ایرانی. ایرانی ها گشته اند تا زبانی بیابند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و البته شاید هردو مورد!

Add comment آگوست 26, 2007

لابد این بار "قورت دادن وبلاگ نویسان"!

واژه­گونه غریب و نامانوس “فرار مغزها” را زیاد شنیده اید. ظاهر امر اینست که مغزها که روایتگر انسانهای نخبه ایرانیست فرار میکنند به جایی فراتر از ایران. اختراع کننده این ترکیب رمانتیک البته فراموش کرده که با این جمله قدرت جذب کننده بیرونی را هدف قرار نمیدهد. بلکه آنچه این ترجیع بند! به ذهن منعکس میکند (درست برخلاف خواسته مخترعش) قدرت خارق العاده نیروی پراکنش داخلی (نیرویی که آدمها و ایضا همه چیزها را به بیرون پرت میکند) است. مثل اینست که در یک جا انفجاری رخ دهد و همه از آنجا فرار کنند. برادر یا خواهر محترمی که برای اولین بار این به اصطلاح “فرار مغزها” را باب کرده نه الزاما که استحبابا هدفی جز آگاه کردن مردم شریف ایران نداشته و ندارد. او خواسته بگوید که مراقب مرزها باشید که زیادی ولنگ و وازند و این آدمهای نخبه که به هر علتی (عمدتا از بیکاری) به لب مرزها آمده اند این طرف مرز و آن طرف مرز را تشخیص نمی­دهد و بعضا خارج میشوند. اما بعدا برخی عناصر معلوم الحال آمدند و گفتند نه! این درست نیست. مغزهای ما خودشان فرار نمیکنند. بلکه این دشمن است که آنها را قورت میدهد. اما هرچه کردند دیگر نشد که به جای فرار مغزها بگویند قورت دادن مغزها. پس مجبور شدند همیشه بعد از فرارمغزها چندتا شعار حواله دشمن کنند که خدای ناکرده و زبانم لال کسی فکر بد نکند.

 

اما حکایت وبلاگ نویسی هم همین مسیر را در حال طی کردن است. یکی آمد و گفت که به حمدالله به یاری متخصصان ایرانی داخل کشور! “سرویس رایگان وبلاگ” توسط تعدادی از آدمهای زیاد! به صورت بسیار جالب و خوبی در همین اینترنت قرار دارد. اگرچه او نگفت که چون من به زبان فارسی علاقه وافر دارم از صفات غیرفنی استفاده میکنم، اما ما که فهمیدیم. او البته این را فراموش کرد که “همین اینترنت” که از دریچه مانیتور مونتاژ داخل با آرم “ساخت ایران” قابل دسترسی است در آن طرف دنیا ذخیره میشود. همینجا بود که همان متخصصان داخل یکهو این فراموشی را فهمیدند و گفتند که نخیر! همین برادران چشم بادامی هم عملیات ذخیره را انجام میدهند. آنها هم فراموش کردند که اگر صد و هشتاد درجه بچرخند برادران چشم بادامی را آنطرف دیگر دنیا می بینند. همین شد که روز به روز همین سرویس­ها به شغل شریف سرویس دادن و ایضا سرویس کردن ادامه دادند. بعضی وقتها هم که آنها نمی­رسیدند این کار را انجام دهند خدمات سرویسی توسط خود سرویس دهندگان اینترنت انجام میشد. یعنی به آدمهای بد که در اینترنت بودند سرویس متمایزی میدادند. بنابراین این شد که سنت حسنه سرویس فراگیر شد و مردمان فهمیدند که سرویس (چوب معلم سابق!) از گل بهتر است. حتی فهمیدند که آنقدر این سرویس ها گل هستند که گفتن از گل نازکتر بیرحمیست.

 

رقابت افتاد میان سرویس دهندگان که لابد لازمه پیشرفت و ارتقای سطح کمی و کیفیست. به دفعات سرویس دادن را به رخ سرویس گیرندگان میکشیدند که سرویس گیرنده عزیز، ما را با بقیه مقایسه کنید. ما با همه فرق داریم (بخوانید دعواهای میان سرویس دهندگان وبلاگ بر سر درستی و صحت آمار و ارقام از تعداد وبلاگهای ثبت شده و تعداد بازدیدهای روزانه).

 

اما اهالی امور سرویس در کوتاه مجالی که یافته بودند با آرامش جشن های سالگرد و ماهگرد و روزگرد را با اقتدار برگزار میکردند و آمار البته نجومی خود را بر جای جای حضار و احتمالا اهالی وبلاگستان حک مینمودند. به صورت کاملا اتفاقی در راه بازگشت از خانه یکی از آنها به یک فرافروشگاه (فروشگاه اینترنتی، کافی نت سابق) رفت و دید که در همان اینترنت سرویس بی سرویس. خب اتفاق است دیگر رخ میدهد. بعدا کاشف به عمل آمد که همان ذخیره گر ها سوخته اند (اینجا بخوانید). البته مهم این بود که این سوختن نه آن سوختن است. که بینی ذخیره گر ها که چشم دیدن این همه جلال و جبروت وبلاگستان فارسی را ندارد سوخته است و در این سوزش بخشی از وبلاگهای همان سرویسگر را سوزانیده است. خوب اتفاق است دیگر. پیش می آید. خیلی اتفاقی گروهی خرابکار اینترنتی (بخوانید هکر) در جای دیگری وقتی داشت بینیشان میسوخت باز ذخیره گر را دچار حریق کردند. اما این بار چون همه اهالی آن سرویس در راه منزلشان به  فرافروشگاهی برنخوردند متوجه نشدند و همین شد که اینبار سرویس به آسمان رفت (اینجا بخوانید). البته این کار یک مزیت داشت که دامنه همان سرویسگر بیش ازپیش ایرانی شده و از کام که یک واژه غربیست به آی آر که کاملا فارسیست و بر سنگ نبشته های تخت جمشید هم هست تغییر نام داده است. آدم میماند که چرا همه چیز خیلی اتفاقی اتفاق می افتد. چون یک سرویسگر دیگر هم داشت بینی ذخیره گرش میسوخت. او که خیلی اتفاقی در اتاق گپ در وبگاه ای خدا (بخوانید یاهو) بود بوی سوختگی را فهمید و سرویس را نجات داد (اینجا بخوانید).

عجیب است واقعا. اصلا همه این قضایا به کنار. این بار باز خیلی اتفاقی چند سرویسگر ایرانی نما پیدا شدند که آمارشان را از خودشان در آورده اند که نشان میدهد بیشتر سرویس گیرندگان (بخوانید سرویس شدگان) ایرانی به دلایل مختلف یا تمایل دارند که سرویسگر غیر ایرانی داشته باشند و یا پیشقدم شده اند (برخی دلایل را اینجا و اینجا بخوانید). باز همان یکی که از اول آمد و حرف زد دوباره با ذکاوت همیشگی گفت که عقلش قبول نمیکند که اینها همه اتفاقی باشد. گفت احتمالا بلایی که نگذاشت بگوییم “قورت دادن مغزها” میخواهند دوباره بر سرمان بیاورند. ایشان با نشان دادن یک حرکت نمایشی خاطر نشان کرد که کور خواندید. او سپس پیشنهاد داد که زین پس اگر به صورت اتفاقی برای سرویسگران حادثه ای رخ داد و خیلی اتفاقی چند وبلاگ نویس رفتند در یک سرویگر دیگر ادامه دادند صدا را کلفت کنیم و این جمله را تکرارکنیم: “قورت دادن وبلاگ نویسان”. او همچنین از همه اهالی با فرهنگ و فرهنگ دوست و فرهنگ شیفته (بخوانید فرنگ رفته) خواست که همان شعارهای قبلی را اینبار برای حفظ آزادی بیان و دموکراسی آهسته با هم زمزمه کنند.

 

البته ناظران جهت جلوگیری از تکرار این حوادث مشابه تاریخی پیشاپیش موارد زیر را به فرهنگستان ادب و هنر پیشنهاد داده اند: آواز خوان قورتی٬ بازیگر قورتی٬ بازیکن ورزشی قورتی از همه رقم٬ کاریکاتوریست و طناز (بخوانید طنزپرداز) قورتی٬ و قس علی هذا …

 

پس از نگارش:

۱- شماره انداز وبلاگمان که یک سرویس دهنده فارسی دیگر دارد هم در همین مدت از کار افتاده است. خدا کند خیلی اتفاقی٬ اتفاقی برایش نیفتاده باشد!

۲- وبلاگ Underline در تازه‌ترين مطلب خود پاسخي را به نوشته بالا با عنوان ”وردپرس اجنبي نيست!” منتشر کرده است. در اينجا بخوانيد.  

Add comment آگوست 19, 2007

ما دیگه از کجا اومدیم؟

این پرسشی نیست که بقیه بخوان ازم بپرسن. این دقیقا همونیه که خودم سعی کردم به خودم جواب بدم. که اصلا چرا اینجام و چرا دارم مینویسم؟ حالا که دارم مینویسم چرا تو یه وبلاگ؟ اگه تو وبلاگ چرا با چار نفر دیگه (البته هنوز سه نفر بیشتر نیستیم)؟

خوب. اصلا دنیای اینترنت موقعی برام شروع شد که حمید (پسر عموم) واسم یه آی دی در یاهو ساخت. همون موقع که من هنوز فکر میکردم شرکت یاهو ایرانیه! بگذریم.

مجتبی حتما خوب یادشه که کی و کجا فکر ابتدایی سایت ”نشیب و فراز” رو ریختیم. سال ۱۳۸۴. فکر کنم ساعتش رو هم به خاطر داشته باشه. طولی نکشید (شش ماه) که به راهش انداختیم با کلی اراذل و اوباش دیگه از جمله هادی. البته یه کم بیشتر (تقریبا یک سال) هم طول کشید تا درش رو تخته مالیدیم. روز آخر دوازده نفر بودیم. سایت خوبی بود. یه مشکل عمده داشت که کلی باید زور میزدیم تا دوستان بنویسن. واسه من هم خیلی سخت بود نوشتن. چون کلاس نوشته های بقیه خیلی بالاتر از من بود. همون قدری که میتونست باعث رشد باشه، همونقدر هم میتونست دلزدگی بیاره. اما خوب. درمجموع شروع خوبی بود. نشیب و فراز وبلاگ نبود. یه جایی بین وبلاگ و رسانه جدی تعریفش کرده بودیم. تا حدودی موفق هم شدیم که در تعریف حرکت کنیم. در نشیب و فراز وبلاگ هم داشتیم. یه جا به نام “یادداشتهای خودمانی” که هیچ وقت توش ننوشتم.

یک سال پیش بود که یه وبلاگ راه انداختم. این بار تنها. اسمش رو گذاشتم “تو قیف”(یعنی داخل قیف). یه جایی بود که یه کم میخواستم داد بزنم. از دست آدما. از دست اونایی که منو همونجوری که دوست داشتن ترجمه میکردن و باعث میشد که شاخهامون به هم گیر کنه. خوب. حرفام رو زدم. و داشتم ادامه میدادم. اما این بحث لعنتی ثبت وبلاگ ها و سایتها باعث شد که همه چیز رو تعطیل کنیم. “توقیف” و “نشیب و فراز” همزمان بوی ارتحال ملکوتیشون به فضا بلند شد! (این رو هم بگم که “توقیف” اصلا نیازی به ثبت نداشت چون یه سرویس دهنده فارسی رایگان داشت. اما این قضیه اونقدر آدم رو کوچیک میکرد که دیگه حس نوشتن رو از آدم میگرفت.)

طولی نکشید که با یکی از اونایی که به وبلاگم سر میزدن یه وبلاگ دیگه راه انداختیم. ما با چند تا آدم پر جنب و جوش و پر انرژی دیگه که هیچ کدومشون رو نمیشناختم و ندیده یودم. اصلا فاصله مکانی هم همچین اجازه ای رو بهم نمیداد. “کوچه خاکستری” نتیجه این تلاش بود. آدمایی از جاهای مختلف ایران و بیرون ایران. از سن شانزده تا سی و چندساله. هر کی که می اومد اونجا به همین صورت با کوچه آشنا شده بود. تنها نقطه مشترک این بود که همه تجربه یه وبلاگ رو قبلا داشته باشن. دیگه کیفیت نوشتنشون مهم نبود. خیلی ها اومدن و دیر و زود رفتن. مجتبی و هادی هم یه جورایی منو میدیدن. این بار شش ماه طول کشید تا از خواسته هامون اونقدر فاصله بگیریم که دیگه نخوایم ادامه بدیم.

یک ماه هم نگذشته. اما هنوز میخوام بنویسم. تفاوت این بار با گذشته اینه که قراره جدی این کار رو ادامه بدم. شاید بهتره اینجوری بگم که نمیخوام ننویسم. بیشتر از خواست به نوشتن، با ننوشتن کنار نمیام.

هادی پیشقدم شد. من که از خدام بود و مجتبی هم اضافه شد. این بار اولین باریه که مجتبی بدون وسواس همراهی کرد.

همین. به همین سادگی بود که دود از وبلاگمون در اومد و قراره که بلغورکردنهای روزانه و شبانمون رو به هوا پرتاب کنه. نمی دونم دودکشمون کی رو نشونه میگیره؟ یه جوری تنظیم کردیم که نه به سمت عرب ست باشه و نه هاتبرد و نایلست و تل استار و ترکست رو نشونه بگیره. شاید دودش مستقیم بره بالا و اوزون رو سوراخ کنه. شاید بیاد سراغ آدمای دیگه. و شایدم یه چیزی تو گلوش گیر کنه و دود رو برگردونه و خودمون رو خفه کنه. نمیدونم. این رو میدونم که فعلا شروع کرده به دود کردن!

Add comment آگوست 12, 2007


خوراک

دسته

بایگانی

تقویم

آگوست 2007
د س چ پ ج ش ی
« Dec   Sep »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات