گزارشی از یک ملاقات
آگوست 15, 2006
دیشب مهمون داشتیم. دوست بابا و خانوادش. تقریبا 6 بعدازظهر بود که بابا زودتر از همیشه اومد خونه و گفت آقای مهندس اینا رو دعوت کرده. شانس آورد که واسه شام نمی خواستن بیان و الا مجبور بود شام رو هم مثل اون همه میوه و شیرینی از بیرون سفارش بده. طفلی هم کلی از حقوقش رو داده بود و هم باید نق نق مامانم رو که می گفت:”چرا بی خبر مهمون دعوت کردی؟ من آمادگیش رو ندارم! یه کلفت هم می گرفتی واسه مهمونیات!” تحمل کنه. واسه من که بد نشده بود. نون خامه ای گرفته بود این هوا. نارگیلی با یه اسلایس کیوی.
رفتم پیش مامانم:
- مامان شام چی داریم؟
- اه! تو هم که همش به فکر شیکمتی پسر. همین حالا کلی کولوچه خوردی.
- کولوچه که جای شامو نمی گیره.
- من که چیزی درست نکردم. مگه بابات میزاره آدم به زندگیش برسه. برو ازش پول بگیر سرکوچه یه چیزی کوفت کن دیگه.
از خونه که اومدم بیرون با پولی که بابا داده بود 3500 تومنی تو جیبم بود. می شد امشب رو عروسی گرفت. خواستم برم دنبال رضا که با هم باشیم اما گفتم شاید باباش پول نده آویزون من شه. بی خیالش شدم. سر کوچه که رسیدم پنچ شیش نفری تو صف بودن. اصلا حوصله نداشتم. پشت صندوق آقا مهدی نشسته بود. از دور انگشت اشاره رو بالا بردم وبی صدا گفتم “یه همبر”! مثل همیشه داد زد: “پسر برو تو آشپزخونه دیگه”. اینجوری می رفتم تو آشپزخونه هر چی میخواستم سفارش می دادم. کسی هم شاکی نمی شد. در آشپزخونه رو نیم باز کرده بودم که برم تو. دیدم بزرگ رو در نوشته: “ADSL شش ماهه”. یهو یادم اومد که کارت اینترنتم تموم شده. امشب هم که کار داشتم. باید اینترنت ردیف باشه. اومدم در رو ببندم که از تو یکی داد زد: “آقا از اینجا سفارش نمی گیریم.” متوجه نشده بود که منم. منم از خدا خواسته در رو بستم و یه راست رفتم دو مغازه پایین تر. هایپر مارکت آیلار. یه مغازه 2در 3 بر خلاف اسمش.
- سلام. یه کارت 10 ساعته لطفا.
- کارت تلفن یا اینترنت؟
- اینترنت. سرعتش خوب باشه.
- 10 ساعتمون تموم شده. 20 ساعته داریم 2500. 50 ساعته هم با تخفیف میشه…
با ماشین حساب ور رفت و گفت:” میشه 3350، 30 ساعت روزانه 20 ساعت شبانه”.
هر چی حساب کتاب کردم 50 ساعته به نفع بود اما شیکم صاب مرده رو چی کارش کنم؟
- همون 50 ساعته رو بدین لطفا. بفرمایید.
- بیا! چک کن بعدن پس نمی گیریما.
150تومن رو گرفتم و اومدم بیرون. یه نگاه به ساندویچی انداختم. آقا مهدی هنوز سرش شلوغ بود. نمی دونم چی کار می کنه که مغازش همیشه شلوغه. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت خونه حرکت کردم. یک ساعت بیشتر نمونده بود. باید یه جوری برنامه ریزی می کردم که ساعت 9 دو در کنم و تو اتاقم باشم.
خونه که رسیدم بابام داشت گلدونا رو آب می داد. مامانم هم جلو آینه بود. سرش رو بیگودی پیچیده بود.
- نیما! مامان اومدی؟ خوردی؟
- اره.
- واسه ما چی؟
- اوووه. مگه میشه با 2000 تومن هیات غذا داد؟ خودم هم روش گذاشتم.
مستقیم رفتم تو اتاق. یه نگاه به کامپیوتر کردم. سر حال بود. لنز وب کم رو تمیز کردم. یه جوری ستش کرده بودم که اگه هر کی میدید فکر میکرد خونمون بالاشهره. همه چیز آماده بود.
- نیما. کجایی؟
از اتاق اومدم بیرون. مامانم تو اتاق آرش بود. از وقتی که آرش رفته سربازی کمتر پیش اومده که بره اونجا. آخه نمی خواد جای خالیش رو ببینه.
- مامان اینجا چی می خوای؟
- بیا ببین داداشت بیل بیلش رو کجا گذاشته؟
- بیل بیل چیه دیگه؟
- همونی که باهاش آهنگ گوش می ده. رفیقش امشب میاد میگیره. مثل اینکه شبا موقع نگهبانی یواشکی گوش می کنه. خدا خیرشون نده. ببین بچمو به چه روزی انداختن!
- مامان MP3 Playerش دست منه. الان میارمش.
- گفتش تو سوراخ کامپیوترشه.
- آره راست گفته. از USB جداش کردم.
- خراب نشه مامان؟
- نه بابا. آخه شما که از کامپیوتر سر در نمیارین. سالمه. بیا گوش کن. DJ Aligator !
- اه خاموش کن سرم رفت. آرش گفت دوستش حدود 9 میاد میگیردش. دستت باشه. من مهمونا اومدن هی نخوام بلندشما.
حال حرف زدن نداشتم. شکمم داشت قار و قور میکرد. یواشکی رفتم سراغ یخچال. نون خامه ای ها داشتن چشمک می زدن. اگه از روش بر می داشتم ضایع بود. از وسطش یکی کشیدم بیرون. اصلا معلوم نبود وسطش خالی شده. کاش اینجا بود و میدید به خاطرش چه مصیبتی دارم میکشم. صاف گذاشتمش تو دهنم. در یخچال رو که بستم چپکی رفتم تو هوا. مامانم گوش چپم رو داشت می کشید.
- میگم شیکمت سوراخه نگو نه! مگه تو الان ساندویچ نخوردی؟ یه کاری میکنی که اگه کسی ندونه فکر میکنه تو این خونه هیچی گیرت نمیاد بخوری. هر چی آرش بیچارم آروم بود این یکی جاش تلافی کرده.
- مامان تو رو خدا ول کن. غلط کردم.
خواستم بگم که نخوردم اما دور دهنم پر از خامه بود. البته مامانم خیلی محکم نمی کشه. دلش نمیاد. آخرین بار آقای جلیلی معلم حرفه و فن یه جوری کشید که فکر کردم دیگه گوش ندارم. اونم حق داشت. بند کفشش رو از زیر نیمکت بسته بودم به میز. کم مونده بود با مخ پهن شه رو زمین.
بابام رو دیدم داره شیرجه میره به سمت آیفون.
- کیه؟ بله! شمایید آقای مهندس؟ بفرمایید طبقه 4. دگمه 3 آسانسور رو بزنید. یه طبقه رو زحمت بکشید از پله ها بیایید.
همگی صف کشیدیم جلو در. صدای در آسانسور از طبقه 3 که اومد پریدم از لابلای پله ها نگاه کردم. یه کله دیدم که برق می زد. مثل اینکه بابا میگرده چار تا مثل خودش پیدا میکنه. بابامه دیگه.
- سلام اقای مهندس. بفرمایید. قدم رنجه کردید. منت گذاشتید. خانمم و نیما پسرم.
خواستم بگم بابا حالا مگه این طرف کیه که اینجوری دولا و راس میشی. بعدا فهمیدم که آقا از اون بساز بفروشای تیره. اگه امسال سعی کنم و شانس بیارم قبول شم باهاش از لحاظ سطح تحصیلات عالیه همتراز میشم! خونشون هم طبقه آخره یه برج. مثل اینکه خونشون اسم هم داره. فکر کنم اسمش رو گذاشتن پن هاس.. پنت هاوس.. اصلا چه می دونم…
از اون ور مامانم همچون لبخند می زد که انگار نه انگار از اومدنشون ناراضی بوده.
مهندس با خانمش و با اون دختره بی ریختش وارد شدن. دختره انگاری که از خرطوم فیل سر خورده تو طبقه 3 و یه طبقه هم با کلی افاده اومده بالا. منم اون کفشای مسخره پام بود صد بار تو پله زمین می خوردم. نمی دونم چی جوری خودش رو بالا رسونده بود. لباساش هم که اونقده از چار طرف کش اومده بود که همه منتظر انفجارش بودن. کاش منفجر می شد. نه! فکر بد نمی کنم!
همگی رفتیم تو پذیرایی نشستیم. هنوز هوای تو مبل کامل خارج نشده بود که با صدای مامان مجبور شدم پاشم.
- مامان جون بیا باهام تو آشپزخونه کارت دارم…
حرفاش تموم نشده بود که خانم مهندس جفت پا اومد تو حرفاش
- آقا نیما کلاس چندمن؟
اصلا به تو چه که کلاس چندمم. مگه کسی ازت پرسید که چرا ماتیکت اینقده سیاهه؟ یا اقای مهندس از این رنگ خوشش میاد یا مد روزه. دومی البته احتمالش بیشتره.
- پسرم کلاس سوم راهنمایی. می خواد مهندس کامپیوتر شه. عشقشه و کامپیوتر.
خواستم بگم مادر من. آخه کی گفته عشق من کامپیوتره؟ عشقه من… . مامانم ادامه داد: ” داداشم میگه اگه خوب درس بخونه و تو کنکور حقش رو نخورن یه چیزی میشه. میخوام بزارمش فنی حرفه ای. میگن اونجا زودتر مهندس می شن. نمی دونید خانم. شبا تا دیر وقت با کامپیوتر در حال مطالعس. تازه نصب هم می کنه. هیچ موقع نشده که واسه کسی نصب بکنه و ناراضی باشه. همه همسایه ها واسه نصب میان پیشش. نمی دونم دقیقا چی کار می کنه اما کارش تو کامپیوتر تکه”. صد بار به مامانم گفتم نگو نصب. فکر میکنن در و پنجره نصب میکنم. البته ویندوز هم همینه دیگه! همین جوری که منو داشت میکشید تو بغلش و سرم رو می بوسید گفت: ” خدا رو شکر از بچه شانس آوردم.” من که اون لحظه تو بغل مامان بودم اما حس کردم داره به بابام داره نگاه می کنه.
خانم مهندس گفت: “ای خانم! این میترای من 2 ساله که داره کنکور میده. البته نه اینکه قبول نشه ها. نمی خوام بفرستمش شهرستان. حیفه. پارسال چند جا قبول شد. کاردانی علوم تربیتی نمی دونم کجا بود اما طرفای استان فارس بود. خودش میگه فقط پزشکی تهران. اما مگه میزارن. اونقده حق کشیه. هر سال سوالا لو میره. اینا ضرر میکنن دیگه. البته مهم نیس. مهندس میگه اگه امسال نشد میفرستمش دانشگاه اکسفرد تو دبی.”
پشت سر مامانم حرکت می کردم. اون چای تعارف می کرد. منم نون خامه ای. یه بار مامان می گفت بفرمایید یه بار هم من. البته مامانم 100 بار دیگه هم میگفت. تا بر نمی داشتن بی خیال نمی شد. به دختره که رسیدم گفتم:”بفرمایید”. اونقده دور و بر چشماش و مژه هاش چیز مالیده بود که تا اومد نگام کنه ده پونزده بار پلک زد. نون خامه ای رو که دید چشماش برق زد. اومد همون گنده وسطی رو برداره که یهو افتاد تو همون سوراخی که سر یخچال درست کرده بودم. کلی حال کردم. اینجوری که شد گفت:”نه، مرسی. من امشب نباید شیرینی گروه چرب بخورم. …” باز خانم مهندس پرید تو حرفش گفت:” میترا یه رژیم غذایی بلژیکی گرفته که به سلامت اندام سوم کمک میکنه. دکتر …”
این بار صدای زنگ آیفون بود که صحبت همه رو قطع کرد. ظرف شیرینی رو دادم بابام. رفتم به سمت آیفون.
- بله؟
- سلام. من دوست آرشم. منزل آقای ایرانی اینجاس؟
- بله بفرمایید. نه! الان میام. الان میارم.
بیل بیل رو برداشتم برم که دیدم مامان با یه ظرف پر از شیرینی و میوه داره میاد.
- اون سره کیسه رو بگیر تا بریزمشون توش. بده بهش بگو با آرش دوتایی بخورین.
دم در که رسیدم یه کبریت کچل دیدم. بیچاره شده بود نی قلیون. کچل هم کرده بود دیگه بدتر.
- سلام. شما همونی نیستید که با آرش می رفتیم استخر؟
- سلام. آره. تو نیمایی؟ چقدر بزرگ شدی. ماشالا.
- مرسی. بفرمایید. این بی…. این Mp3 player. این رو هم با آرش بخورین. مامانم داد.
- دستشون درد نکنه. کاری نداری؟
- نه. فقط به آرش بگو دوست دارم کله کچلت رو ببینم. همه ژل هات اینجا خشک شدن.
- باشه میگم. خدافظ
- به سلامت.
اوه. ساعت 8:50 بود. دیگه آفتابی نشدم. رفتم تو اتاق. قبل از اینکه روکشش رو بردارم کامپیوتر رو روشن کردم. کارت 50 ساعته رو برداشتم. یهو یادم اومد که هنوز از قبلی یه ربعی مونده. اما واسه احتیاط بهتر بود یه اکانت جدید بسازم. پنجرش رو که باز کردم مامانم هم در زد هم وارد شد. اون دختره هم همراش بود.
- مامان نیما. میترا خانم میخواد تو اینترنت یه سوال بپرسه از دانشگاه. مربوط به کنکورشه. کارش واجبه.
میترا همینجور که به کارت زل زده بود گفت:
- آقا نیما، شما اینترنت دارین؟ یکی از دوستام یه فایل سوالات کنکور قراره بفرسته. اگه ممکنه می خوام چک میل کنم ببینم رسیده یا نه.
- آره. اما …
- زیاد طول نمی کشه.
پنجره اکانت رو بستم. چاره ای نبود. گفتم بفرمایید. خواستم بگم آخه دختر عاقل. حالا اومدیم و من اینترنت نداشتم. چی کار می کردی؟ دیگه نمیشد کاریش کرد. دوشاخه تلفن رو به پریز زدم. صدای مودم که در اومد با مامان از اتاق اومدیم بیرون. به مامان یه اخم کردم. اونم با یه اخم دیگه جواب داد. حرف دل جفتمون یکی بود. همینجور که با کارت بازی می کردم نگاهم افتاد به اتاق آرش.
رفتم تو. چراغ رو روشن نکردم که دیگه مزاحم پیداش نشه. باید کامپیوتر رو جابجا می کردم. چون آرش کابل اینترنت رو قایم کرده بود. با هر مصیبتی که بود کامپیوتر رو با میزش کشیدم وسط اتاق. چند بار پام رفت زیر میز. اشکم در اومد اما صدام رو نمی تونستم در بیارم. از اون میترسیدم که هر لحظه مامانم سر برسه. تو یه چشم بهم زدن کامپیوتر رو راه انداختم. سیم تلفن رو مجبور بودم تو هوا نگه دارم. چون خیلی کوتاه بود. اگه دستم می لرزید سیم پاره میشد یا از جاش در می اومد. خودم هم یادم نیست اما از وقتی که Id رو تو مسنجر وارد کردم چراغش روشن بود. Mi_love_2000. روش کلیک کردم.
- سلام مهربونم.
- سلام. کجایی؟
- Sorry. دیر شد. کامپیوترم بالا نمی اومد. منتظرما. امشب دیگه وقتشه. هستی خوشکل؟
- می دونم. اما به خدا نمی شه. هر کاری کردم بابام نگذاشت که تو خونه تنها بمونم. امشب رو بی خیال شو. فردا شب حتما وب میدم. الانم خیلی وقت ندارم. باید برم.
- آخه اینجوری که نمی شه. می دونی من امشب به خاطر تو چی کشیدم. اگه ویس داشتم حتما صدای نالش رو میشنیدی!
- چی میگی. نمی فهمم. پس قرارمون باشه فردا شب ساعت 9.
دو ماهی میشد که رو مخش داشتم کار میکردم. دختر خوبیه. یه سال از من بزرگتره. اشکالی که نداره. مهم تفاهمه. نمی دونم چزا اما می دونم که خیلی دوسش دارم. نمی دونم امشب چرا اینجوری شد. ضد حال اساسی بود.
- صبر کن. کجا با این عجله؟
-الو؟
- رفتی؟
- دل منو چی؟ نمیبریش؟
-الو؟
نه. واقعا رفته بود. آه سردی کشیدم. اصلا نمی خواستم از اتاق بیرون برم. اما گوشم رو دوست داشتم. با بی رقبتی میز رو کشیدم سر جاش. ماس مالی کردم دیگه. بیرون که اومدم دیدم میترا داره دم در اتاق با کیفش ور میره.
- میترا خانم. چک کردید.
- آره. مرسی. فایل رو فرستاده بود. تا دانلود کردم طول کشید. ببخشید.
نمیدونم اون لحظه چرا مهربون شده بودم.
- خواهش می کنم. می خواید بزنم واستون رو سی دی؟
- ممنونم. مرسی. ریختم روی فلش.
نمی دونم کی خوابم برده بود. چراغا خاموش بود. گرمم شده بود. بیدار شدم که آب بخورم. میز رو ندیدم. محکم خوردم بهش. گفتم عشق من اینم اضافه کن به بدبختیای امروز. میزارم پای دوستیمون. با ضربه من مانیتور روشن شد. خانم یادشون رفته بود بعد از استفاده کامپیتر رو خاموش کنن. منم که اونموقع حواس نداشتم . صفحه که واضح شد دیدم مسنجر هم تو صفحس. گفتم ای دختره ی خنگ. اگه می دونستم می خوای مسنجرت رو چک کنی عمرا می گذاشتم از کامپیوترم استفاده کنی. کار واجب دارم!
به سرم زد هکش کنم که دیگه حالیش شه. الکی نیست به من میگن نیما! Idش رو که از تو regedit خوندم انگار آب یخ رو سرم ریختن. اون خود احمقش بود. Mi_love_2000.
Entry Filed under: دستنوشتهها در«نشیب و فراز». .
1 Comment Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1. TehranDVD | مارس 31, 2009 at 8:43 ق.ظ
جالب بود….
مرسی