Archive for آوریل, 2006
هر صد متر دو نفر کافیست
لحظهای را میجستم که بیابم افتخار به وطن و ایرانی بودن چگونه در پشت زمینه ذهنم شکل گرفته است. چیزی مشخص به جز سرود ملی و چند شعر در کتابهای فارسی دبستان تا دبیرستان نظرم را جلب نمیکرد. اما نه. کمی هم از لشکرکشیهای پادشاهان هخامنشی و تا همین اواخر نادرشاه افشار. براستی غرورآفرین است. نه فقط برای گسترش ایران، که برای شهامت و دلیری و زیرکی ایرانیان و یا دفاع از ایران. به این مجموعه رشادتهای ایرانیان در جبهههای عراق را هم میتوان افزود که خیلی نزدیک است. اما مگر ما به تنهایی در کل تاریخ و پهنای جهان از خود دفاع کرده و یا جنگیدهایم؟ شاید این وظیفه هر ملت باشد و مگر نه اینست که هر جنگ مشکلات و مصیبتهای خاص خود را دارد و چه بسا شرش بیشتر از نفعش باشد؟
اما هر چه هست در همین تاریخ نهفته شده. نمیتوانم این را کتمان کنم که کلاس درس تاریخ همیشه با غمها و شادیهایی از ایران همراه بود. اگرچه برخورد حفظی با آن ما را از الفت و صمیمیت تصاعدی بازمیداشت اما چیز دیگری بود. به ویژه وقتی که ایران در آرامش بود و مردمان در زندگی اندیشمندانهتر وارد میشدند. همانجا که شخصیتهایی غیرجنگی متولد میشدند و ایران به برتری غیرنظامی میرسید. شاید نام بردن از آنها کار سختی باشد اما امیرکبیر را نمیتوان نادیده گرفت.
در شعر و شاعری و اختراع و اکتشاف هم کم نداریم. از قرن چهارم هجری میسرودهایم تا الان. از کشف الکل و کتاب حکمت و قانون داریم تا همین جشنوارههای اخیر خوارزمی که دنیایی نوآوری دارد. تازه، المپیادهای کامپيوتر و ریاضی و شیمی. اما اینها در جاهای دیگر دنیا هم هست. پس اینها کافی نیست.
در کوچه و بازار هم مردم برخی مواقع کلی ایران ایران میکنند. تعصبشان آنقدر شدید است که حتی اسلام هم مصونیت ندارد.”جشن مهرگان و نوروز را داشتیم. ما 2500 سال پیش قانون داشتیم. تخت جمشید و … داشتیم. اولین قانون بشر را داشتیم… و هزار داشتیم دیگر”. کارت پستال، نمیدانم فارسیش چیست، اما پر است از همین داشتنها و نه، داریمها. شاید نمیدانیم که ایران شکفته از بارورسازی خرده فرهنگها و کلان اندیشههای داخلی و خارجی که شهد اندیشه را در کالبد صمیمی اما اصیل آن تزریق کرده و هيچ گاه آفت بیگانه را در کنارش رشد نداده است. چرا که تخت جمشید را ایرانیان خواستند و با خارجیان ساختند. خاک ایران به خودی خود چنین هوشمند است یا هوشمندی از آن کسانیست که آن را معنی میکنند؟
****
در ترافیک گیر کردهایم. جلوتر در جاده تصادف شده است. در ماشین همه عصبی اند. پوست نازنین صورتشان را پر کردهاند از خطوط موازی. هر ماشینی میکوشد تا از کنار دیگری و یا جای آن جلوتر حرکت کند. گویی حق تقدم ویژه سرنشینان مریخ است. من هم ناراحت و پژمرده به انتقال پایم از پدال گاز به ترمز و بالعکس ادامه میدهم. هرچند شیطنتم میخواهد مجبورم کند که از شانه خاکی کنار جاده در آن، سی چهل ماشین را یکی کنم اما تلاش زیادی دارم تا در خط خود ادامه دهم. فکر میکنم سرنشینان هم با من هم عقیدهاند. پیکان سبز رنگ را از آینه عقب ميپایم. هیچ چیز جز سر سلطان جنگل ممکن نیست وادارش کند که بین ماشینها ویراژ بدهد و جلو بزند. خوب لابد جایی از دنیا سر شیر نیاز دارند. پشت ما که میرسد چون جا کم است از آسفالت خارج میشود و باگرد و خاک به کنارما میآید. همه ایستاده اند. منتظر فرصت است تا ما را هم پشت سر بگذارد. اگر کمی اینطرف تر بیاید آینه بغلم را میتواند به مواد اولیه اش تفکیک و سپس با عبور از روی آن تجزیه کند. از ترس شیشه را پایین میآورم.
-آقا شما بفرمایید جلو. من منتظر میمانم.
حوصله اش را ندارم. منتظرم تا برود. ماشینهای جلویی حرکت کردهاند. این را ماشینهای پشتی با بوق به بیکران ها هم اعلام میکنند. اما مثل اینکه راننده جوان پیکان فهمیده من خیلی هم از سر بزرگواری منتظر نیستم. حتما توی دلش میگوید “خودتی”. از لبخندش معلوم است. مثل آن خانوم محترم که اثر یک نقاش شهیر است. حوصلهام را سر برد. اه.
جوری گاز میدهم که برای توقف مجبورم چارچنگولی ترمز و کلاچ و ترمز دستی و هر چیزی که به ایستادن مربوط است را بکشم و یا فشاردهم. همه داخل ماشین نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکنند. پیکان هم آمده پشت ماشین آرام گرفته است. هیچ چیزی غیر از بینظمی حالم را نگرفته است. از دور یک پلیس و او هم جوان را میبینم که مشغول بازیهای معمول ترافیک است. “تو از این طرف و تو از آن طرف”. طفلکی بین آن همه ماشین گیج زده است. ماشینها هم یکی در میان حرفش را بر در کوزه گذاردهاند و ممکن است به هنگام تشنگی از آن سیراب شوند. به او که میرسم فکر میکنم که مرجع تمام تقصیرات است. مشتی ستاره و موارد مربوطه روی دوش و کول و سینه دارد اما نمیدانم که چه درجهایست.
-سلام جناب سروان
انگار در گوشش یک من پنبه که از محصولات شمال ایران است و در ساخت لحاف ایرانی به وفور به کار میرود تپانده باشند. شاید هم سمعک باشد. معلوم است سلام برایش تکراری شده است.
- دکتر! واقعا پلیس تو این وضع گل کاشته ها!
فکر کنم اگه با ملات ساروج که مخلوطی از آب و سیمان و شن و ماسه و آهک است هم گوشش را پر کرده باشند این جمله را نمیتواند بی پاسخ بگذارد.
-همینه دیگه. اینجا ایرانه. من و تو هم ایرانی.
طرف واقعا پلیس بود. چون همه نقاط بدنم را مثل رگبار سوراخ سوراخ کرد. درست مثل آرنولد! توقع هر جوابی داشتم غیر همین. شاید حرف من این جواب رو نیاز داشت. اما اسم ایران و ایرانی که اومد انگار به تمام جوابهای توی ذهنم پاسخ داده بود. شیشه رو بالا میکشم. همه با عصبانیت من را محکوم میکنند که کدام انسان عاقل برای خارش سرش به پلیس مراجعه میکند؟ و من این بار مطمئنم که به مکان درستی انتقاد کردهام. میگویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. هرچند که آن بیچاره عدو نبود. “اینجا ایرانه. من و تو هم ایرانی”. من و او یک نقطه اشتراک داشتیم. هر دو وفادار به قانون و البته منتقد به آن. اگر چه که مورد بی مهری قرار گرفته بودیم. اما حتما ما دو تا تنها نبودیم. هر 100 متر یک پلیس بود و لابد به ازای هر پلیس یکی مثل من که بوی قرمه سبزی از سرش به آسمان است.
درونم ترافیک تاریخ است. کلاس تاریخ ایران. یک لحظه تاریخ و انسان و کلاس و امیرکبیر و قائم مقام فراهانی که روزی دو بار خیابانش را میپیمایم و همه و همه ساکن میشوند. شهریست شلوغ و بی انتها و تاریک. اما هر 100 متر دو نفر و شاید بیشتر نورافشانی میکنند. نورشان فضای تاریک را یواش یواش روشن میکند. اصلا انگار هیچ وقت تاریک نبوده است. وه چه بهشتیست این ایران زمین. خیابانهایش آذین بندی شده با دو گلدسته که هر کدام سهم خود را در پهندشت ایران به رخ ایرانیان میکشد. به ایران افتخار کنیم یا ایرانی باشیم؟
2 comments آوریل 15, 2006
