سگلرز
شالم را توی خانه دور گردنم میپیچم. کاپشن را تا آخرین دکمه میبندم. کفش را تا آخرین سوراخ محکم میکنم و میزنم بیرون از خانه. در را قفل میکنم. کلید را توی جیب کیفم ول میکنم و دکمهی آسانسور را میزنم. حالا وقت دارم دستکشها را بپوشم. به طبقهی همکف که میرسم، ملت جلوی در یکییکی خودشان را آماده میکنند که بیرون بروند. من تقریبا آمادهام. از دور که نگاه کنی، فکر میکنی دارند خداحافظی میکنند تا بروند خط مقدم جبهه. شالم را کمی بالاتر میکشم که دهان و بینیم را هم بپوشاند. کلاهم را سر میکنم و با کلاه کاپشن کلهم را دوپوسته میکنم. در را باز میکنم و میروم بیرون. میروم توی بزرگترین یخچال طبیعیای که تا حالا دیدهام. فکر نمیکنم جایی از آدم باشد که یخ نزند. بخار از دهانم به مژهها میخورد و همانجا یخ میزند. چشمهایم را نمیتوانم زیاد باز و بسته کنم. هوا مثل سگ سرد است و ما برای یک هفته داریم سگلرز میزنیم! سرما جرات نمیدهد حتی یک لحظه هم به بدن برهنهی گلشیفته فکر کنیم.
از فشار رهایی نیست
توجه: این دستنوشته به شدت حاوی موارد شدیدی است. چاک و بسط ندارد. با چراغ روشن و با احتیاط عبور کنید. نامهایست که قرار بود بخشای از یک داستان باشد با چندین نویسنده. حالا که این اتفاق نیفتاده، از داخل گنجه درش میآورم و به مناسبت آغاز سال نو میلادی منتشرش میکنم. باشد که رستگار شویم.
———-
سالهای مدرسه که به آخرش میرسد، صبر نداری تا با کله بپری بیرون از همهچیز؛ از درس و معلم و استرس و بدبختی. از همهچیزش فرار میکنی. از بهزور کار کردن و جواب پسدادن. مخصوصن اگر جایی مدرسه بروی که همهچیزش زوری است. کمی صبر داشته باش! چی؟ لطفن به من نگو اینهایی که میگویم درست است یا نیست. بگذار اول گهم را بخورم.
قدرِمطلقِ دو مقدار زور زدن و زود آمدن یکی است. یعنی چه زور بزنی چه بهات زور بیاید در اصل ماجرا توفیری ندارد. نیوتنِ خدابیامرز این موضوع را سالها پیش از آنکه در سیبِ درخت پنهان شوی و سالها پیش از آنکه پدرت تو را از انگولکِ کِرم درختی نجات دهد، ثابت کرده بود. معلوم نبود اگر پدرت کمکت نمیکرد حالا حرفهای من بهدردت میخورد یا نه. معلوم هم نبود کس دیگری کمکت میکرد یا نه که اگر کسی نمیکرد من اینهمه لازم نبود خودم را جر بدهم.
به گمانم معدل زور به استعداد را که حساب کنی برای همه یکی درمیآید. منظورم از استعداد دو چیز است: درسی و پولی. کسای که مخش کار میکند و کسای که پولش سنگ را آب میکند، صاحب استعداد است. حالا حجمِ زور (مجموع فشار وارده منهای فشار آزاد شده) را اگر بر استعداد تقسیم کنیم، نتیجهاش یک عدد ثابتای میشود که اگر وقت کنم میروم و جایی به اسم خودم ثبتش میکنم. جای حساسِ قضیهای که توضیح دادم، «منها»ی آزادسازییِ فشار است که توی پرانتز نوشتمش. این «منها» یک سوپاپ است. کارش این است که فشار را برای استعدادهای پایینتر تنظیم میکند. فشار که زیاد میشود بعضیها تهشان ممکن است باد بدهد. این همان «منها»ییست که دارد کار آزادسازی را انجام میدهد.
این همه زرِ مفت نزدم که بگویم چهقدر به کجای کسای فشار آمده و یا کجای چه کسای فشارش تنظیم شده. میخواهم بگویم که آن سالهای نکبتِ درس خواندن را زیاد جدی نگیر. به عضوی حسابش نکن و برای بقیه بهخاطر حجم فشارت و یا خروجییِ بادت شاخ و شانه نکش. آن روزها آدم مدلش الاستیک است. زیر فشار مثل فنر عمل میکند و زیر کشش مثل کش تنبان پدر بیناموست. همینکه ولش کنی میرود سرجای اولش؛ شاد و خندان. ولی سالهای بعد از نکبتِ درس خواندن، روزگار «منها»ی تنظیم فشار را از تو خواهد گرفت؛ مقاومت الکی نکن. هرچه جلوتر میروی آن استعداد کذا و کذا هم ریده میشود بهش. چیزی که میماند فشار است. یک فرق دیگر هم دارد. فشار به صورت همهجانبه وارد نمیشود که اگر میشد بهتر بود. از هر جایی و عضوی جداگانه بدون هماهنگی وارد میشود. یعنی یک بارگزارییِ نامتقارن. همهی اینها به کنار. بعد از دوران نکبتِ درس خواندن، مدل رفتارییِ فنر و کشِ تنبانِ پدر بیناموست فقط در فشارهای پایین عمل میکند. در فشارهای بالا آدم دچار پارهگی میشود و هیچ موقع به جای اولش برنمیگردد. این داستان آنقدر ادامه دارد تا مجبورت کند ریقِ ابدییِ رحمت را سر بکشی و مثل گوساله بروی توی قبر. مقاومت الکی نکن. پارگیت که زیاد شد با زبان خوش خودت برو توی قبر. کاری نکن بهزور چالت کنند. تازه این اولش است. اگر فکر میکنی توی آن شرایط با آن همه کثافتکاری که بیرون مزارت کردی تحمل فشار قبر بدون آن «منها» آسان است کور خواندهای! اساسن کون آدم همینجا جر میخورد. از همین حالا توی گوش آنهایی که قرار است ارثیهات را چپاول کنند بخوان تا بهجای لگد زدن به قبر، به قبرت بشاشند. ترکیب شمیاییش باعث میشود تا لاشهت زودتر خوراک همانهایی شود که پدرت زمانی از دستشان نجاتت داده بود. به تلافییِ کار پدر بیناموست، دهنت را سرویس خواهند کرد. نکیر و منکر اگر آمدند توی گورت، کاری باشان نداشته باش. اوضاع را که ببینند خودشان بیخیال میشوند. چندتا فرم پرمیکنند و میروند. اگر احیانن سوالی پرسیدند بگو همه کس را قبول داری. در ضمن بگو که اسمهاشان را بروند عوض کنند. بگو دستکم ترجمهی فارسیش را به فرهنگستان پیشنهاد دهند. اگر آن دنیا فرصتای دست داد، بسط تئوری فشار در دنیاهای دیگر را هم برایت خوب باز میکنم که بفهمی از فشار رهایی نیست. دیدار به قیامت برادر!
خواب نوشینِ بامدادِ رحیل
حسرت انتخابواحدِ بیدردسر به دلمان ماند. آن چهار سال اول مهم بود که همهچیزش در ازدحام کاغذ و توی صفهای طولانی گذشت برای وارد کردن اطلاعات به رایانهی خانمهای دفتردار (به گمانم واحدِ آموزش). آن هم زیر بارش آفتابِ جنوب. تا جایی که یادم میآید بیشتر فعالیت آدمها در روزهای انتخابواحد به رقابت در درسهایی متمرکز میشد که همیشه ارائه نمیشدند؛ به ویژه برای آنهایی که درسها را قاتیپاتی یا با تاخیر پاس میکردند. برای بقیه تقریبن هیچ فرقی نمیکرد. چهارتا استاد از اینور و آنور به زور و التماس جور کرده بودند که در هشت روز هفته ممکن بود کلاس بهپا کنند؛ از صبح خروسخون تا بوق سگ. مجبور میشدی هر ساعتی که لازم بود خودت را در اختیار اساتید بگذاری. برای من دغدغهی اصلی ساعت کلاس بود. از کلاسهای دمِ صبح متنفر بودم. شاید اگر دانشگاهمان در شهر بزرگی بود، مشکل رفت و آمد را میشد به لیست مشکلات کلاس اول صبح اضافه کرد ولی برای ما که از خوابگاه تا ساختمان کلاسها (اسم رسمیش دقیقن «ساختمان کلاسها» بود!) یا هرجای دیگری در دانشگاه بیشتر از پنج دقیقه پیاده طول نمیکشید، بهانهی موجهای نبود. البته لیست بهانههای من یک المان بیشتر نداشت: «فراخییِ بخشای از دستگاه گوارش». از دلیل تاریخساز و سرنوشتسازِ بیولوژیکییِ همولایتی بودن با خواجه حافظ که بگذریم، «کولرِ اُجنرال»، شبزندهداری، رفیق ناباب، جریان همیشهگییِ چای حدفاصلِ لبها تا دستگاه اطفا حریق، جوانی و … از عوامل جنبی این ماجرا بودند (و ایضن همچنان هستند!)
گریزی نبود. نمیشد صبر کرد تا شاید فرجی شود. بهسان انسانهای اولیهی تاریخ به مرور یاد گرفتیم که نباید کلاس اول صبح را تنهایی برداشت. گروهی از آدمها که نزدیک به هم زندگی میکردند و با هم رفاقتی داشتند بهتر بود درسها را با هم بردارند تا بر مشکلات صبحگاهی غلبه کنند. یعنی یک فعالیت گروهی تنظیم شده برای بیدارشو صبحگاهی. قانونش ساده بود: هرکس زودتر بیدار شود باید بقیه را با کتک هم شده بیدار کند (چون ممکن بود طرف نیم ساعت پیش خوابیده باشد و روشهای بیدارکردن نرم را از بیخ از کار انداخته باشد). اینهایی که گفتم بیشتر به دردِ روزهای میانی ترم میخورد (روزهای آغازین در فرهنگ آموزشی «تق و لق» تلقی میشوند). کارکردِ بزرگ این همزیستییِ انگلی برای روزهای سخت پایانی طراحی شده بود: این قانون که میگفت اگر گروه بزرگی دیر برسد، یا کلاس برگزار نمیشود و یا هیچکس از ورودش به کلاس جلوگیری نمیکند. گروه میتواند هر غیبتای را بدون قید و شرط پاک کند. یک گروه بزرگ میتواند با هر بهانهای که دوست داشته باشد وارد کلاس شود. میتواند به همه بقبولاند که ماجرای دیر آمدن بههیچوجه شخصی نبوده است و دامنگیر همه شده. گروه معمولن یک سخنگو داشت که در مواردی مسوول توضحاتی نظیر اینها بود: قطع شدن آب خوابگاه، مسدود بودن راه انحرافی خوابگاه به دانشکده، بارش جوی و پرشدن جویهای منتهی به دانشگاه، آببردن پل عبوری جادهی برازجان-تنگ بوالحیات، کاهش نرخ مصرف خرما در سبد غذایی خانوار در استان، پویش منطقهای حمایت از عسلویه بزرگترین بندر انرژی خاورمیانه، رصد آسمان برای تکالیف درس کیهانشناسی، تحصن، مناجات دستهجمعی شبهای تعیین نشده در مفاتیحالجنان و …! سخنگوها معمولا از میان قدبلندترها انتخاب میشدند!

کولر گازی اجنرال - مرگ موقت مغزی تضمینی
راه حل بالا در یکی دو حالت اصلن خوب کار نمیکند. اول اینکه کلاسهای پردختر (پربانو؟) همیشه با تعداد بالای حاضرین تشکیل میشود. خانمها راس ساعت و شاید کمی قبل از زمان تعیین شده با تمامی امکانات مورد نظر در جلوترین ردیف ممکن با کمی پیشروی به سمت تخته و استاد اعلام حضور میکنند. حتی اگر پیشفرض عدم رقابت را بپذیریم، کمینهش این است که به همان تعداد (تناظر یکبهیک) میشود انتظار حضور آقایان را داشت. میماند گروه سوم از جمع آقایان و خانمها که در این شرایطِ خطرناک متوسل به ابزار گروهگرایی میشوند. تجربه نشان میدهد که اینها مصداق بارز آیهی شریفهی «خسر الدنیا و الاخره» در زمین هستند و اگر دیر بجنبند خذف پزشکی هم شاملشان نمیشود. نمونهی ویرانگر دیگر هنگامی مشاهده میشود که استاد مورد نظر، معنیگر اصطلاح «مادر آمرزیده!» یا بقیهی اصطلاحهای مادر یا عمهمحور باشد. در این حالت چنان چوبی در پاچه شخص فرو میرود که از هر شیشه نوشابهای بدتر و دردناکتر باشد. به همینخاطر اکیدن توصیه میشود که پیش از کپیبرداری از رویکرد گروهی ارائه شده، جوانب دردسرساز داستان را نیز درنظر داشته باشید. وگرنه کلن «توکل» کنید که خدا با متوکلین مهربان است.
شبزندهداری
وقتی نصفهشبی آدم خوابش نمیبرد چه راههایی وجود دارد؟ اولینش لابد همان شمردن نامحدود ستارگان به فارسی و یکی دو زبان دیگر است که البته من یکی دو زبان دیگر بلد نیستم. بازییِ «پرندهی عصبانی» و یا اون بازیای که یک سری چیز از بالا میاد و باید با چرخاندنشان جوری بچینی که با سقف نرسد. یکی هم در گوشییِ سابقم داشتم که یک گلوله از جایی ول میشد و تو با جابهجا کردن یک چیزی مثل چارپایه روی زمین هدایتش میکردی که به زمین نخورد و در ضمن یک سری آجر را باید خراب کنی. حالا! اینها مهم نیست. مهم اینست که امشب هیچ کدام از اینها جواب نداد. فکر کردم که یک سریال ببینم. مجموعهی «فرندز». باز خبری نشد. یعنی چشمانم خسته میشد ولی خوابم نمیبرد. سریال «چگونه مادرت را ملاقات کردم». یکی دو قسمتش را دیدم. دیگر چیزی نمانده که چک کنم. نور تلفن همراهم را به اطراف اتاق میتاباندم شاید چیزی توجهم را جلب کند و یک ورجه وورجهای انجام بدهیم. «فیسبوک» و «بیبیسی» که دیگر جواب نمیدهد. یکی دوتا از تاکهای «تد» را دیدم که یکی مربوط میشد به نحوهی بستهبندی و طراحییِ جعبههای کاندوم برای تشویق آدمها در کشورهای آفریقایی به کاهش میزان ایدز و بیماریهای مقاربتی و یکی هم که یک آقایی میگفت خانههایتان را کوچک و ساده و کموسیله بسازید تا آدم شادتری باشید و به محیط زیست خدمت کنید. ها! یکی دیگه هم کلن سعی میکرد به آدم یاد بده که هرچیزی رو از تو کجاتون میتونید دوست داشت باشید. بیشتر میگفت دوستداشتن از توی آدم میاد و زیاد به شکمش اشاره میکرد؛ یه چیزی تو این مایهها!
انتظار داشتم که یواش یواش صبح شود و آسمان روشن شود و خیابان شلوغ شود و آدمها بیایند توی خیابان و صدای ماشین جمعآوری زباله و کلن همین چیزهایی که بیشتر توی فیلمها دیدهایم. ولی اولین صدایی که شنیده میشود صدای شیر آب است. همهی آدمهای ساختمان ما انگار باهم راس ساعت معلوم قرار گذاشتهاند که جیش کنند و یا دوش بگیرند. شاید چون من اولین باریست که این ساعتها بیدارم تعجب کردهام. منزل شما هم اول صبح صدای آب توی لوله از صدای ماشینهای توی خیابان بیشتر است؟
کوچک منای؟!
دارم نگاه میکنم کجا ممکن است باشی. انگار گمت کرده باشم. نمیدانم. میتوانم حدس بزنم. شاید هم حدسم همان چیزیست که دوست دارم. یعنی دوست دارم که فکرم درست از آب در بیاید.
بویت نمیآید. شاید مال این باشد که اینجا بوی همه چیز با هم قاتی پاتی شده. زیاد عرق نریختهام اینجا. ریختهام اما زیاد نه. دمِ در آخر مگر چهقدر میشود عرق ریخت. یعنی نه اینکه نشود اما زیاد جور نشده. هرچه بو هست بوی عطر و ادکلن است شاید. کمی هم شهوت. کمی هم حسرت. بگذریم. اینهمه بو اینجا مال این است که آدمها دمِ در که میرسند یا دلشان نمیآید بروند و یا چیزی جا میگذارند. همیشهی خدا بوی گمشده میدهد. باید بدهم بنویسند «شلمچه». خیلیها هم دمِ در که میرسند حرف زدنشان گل میکند و یک ساعت دمِ در معطل میکنند. هی باید هیس هیس کنم که صدایشان زیاد دور نرود. مال این هم شاید باشد که وقتی تازه وارد میشوند از آخرین حمامشان و آخرین نظافتشان چیزی نگذشته. هنوز موهایشان خیس است؛ هنوز تنشان نمِ نرمکننده دارد. از همین در میآیند تو. این میشود که دمِ در سختترین جای دنیاست برای کنکاش. همهچیز هست و هیچ چیز نیست. مثل «امام زمان» میماند. هیچ وقت سعی نکن دمِ درِ جایی سرک بکشی. جز اینکه وهم برت دارد که خودش بود یا نه، هیچ چیز دستگیرت نمیشود. البته گاهی سرکای باید کشید. مرموز بودنش دوست داشتنیست. مخصوصن وقتی شبها چراغِ بالای در خانهشان را خاموش نگه میدارد تا سایهش به ته کوچه نرسد.
اینجا را اصلن نمیگردم. اینجا فقط یک بو هست. بوی من! بوی خودم و خودم. هزارتا بوی عجیب و غریب تو در تو دارد ولی همهش را خودِ خودم میفهمم و بس. اینجا جای من است. کسای را معمولن راه نمیدهم. معمولن. تو که خودت هم برخلاف بقیه تمایلای نشان ندادی. چه بهتر و خدا میداند که چه بهتر را به زور گفتم.
آن طرفتر توی پذیرایی چون زیاد نور میبارد بویی نمیماند که بخواهی کسای یا چیزی را پیدا کنی. خدا عمرش دهد. پنجرهی بزرگ رو به جنوب همین یک حسن را داشته باشد کافیست. گفتم جنوب یاد بوشهر افتادم که مملو از بو است. چشمم را ببندند و جایی از بوشهر ولم کنند میتوانم با احتمال بالای شصت هفتاد درصد بگویم کجام. بو میدهد ولی همهش انگار یک بو است. غلظتش ولی فرق میکند؛ شب باشد یا روز، ساحل باشی یا «بهمنی»؛ زیر کولر گازی باشی یا زیر خشمِ خورشید. همهش بوی خوبای دارد. بوی خودم. بوی خودمانی میدهد لامصب.
با نشیمن کاری ندارم. اینجا همه چیز معلوم است و همه هم میدانند. چیزی نیست که قایم کنم. این دست مبل با میز وسط و سه عسلیش در آمده خدایا صد و پنجاه یا دویست هزار تومان. یافت آباد را که بلدی. تا یادم میآید سه عسلیش به هم چسبیده بودند و یک بار هم شده از هم جداشان نکردهام. آن چند پیشدستی که با این ظرف میوهخوری وسطی سِت شده و آن چند کارد و چنگال همه را هدیه آوردهاند. یک تلویزیون کوچک هم آن کنار هست که دست نخورده. باکره باکره است.

میماند این دوتا اتاق. این یکی افتضاح است. یعنی زمانی بوده. اگر ببینی باور نمیکنی دربارهش اینطور حرف بزنم. اینجا همه چیز مرتب است. هیچکس اینجا سراسیمه و دستپاچه نیست. هیچکس اینجا جلوی دهان کسای را نگرفته. دیگر هیچکس اینجا جرات ندارد جوجه کباب کند. اگر تو باشی هیچ چیزی پیدا نمیکنی. ولی من همهش را میبینم. از وقتی که اینجا آمدهاند تا وقتی همهجا آنکادر شده. بوی لجن میدهد. کاش میشد عرق پاشید.
انگار درست حدس زدهام. توی این یکی اتاق خوابای. همینجایی که با بهشت هم نمیشود عوضش کرد. در لباس راهنمایی و نه رانندگی پیچ خوردهای و کوچکِ منای! تو کوچکِ منای؟!
همین هفتهها
همین هفتهها که از بیشتر آدمها بیخبرم، همین هفتهها که دیگر رنگ و بوی مدرسه را نمیبینم، همین هفتهها که کرور کرور آدم میمیرند تا دیکتاتوری را پایین بیاورند ولی نمیدانند حالا به بعد چه بلایی سرشان خواهد آمد، همین هفتهها که مردم گرسنگی میکشند و به درازییِ روزهای تابستان سفرهی سحر و افطار پهن میکنند، همین هفتهها که تنها دلخوشیم گپهای طولانی شبانه است و پیامکها و نامههای روزانه، همین هفتهها که درست رسیدهام به فردا، همین هفتهها که معاشرت با آدمها برایم سخت شده، همین هفتهها که رایانهی دانشگاه در خانهم است، همین هفتهها من سرکار رفتهام.
اگر هر روز خدا بیرون ناهار میخورم، اگر روزی چهار پنج وعده چای مینوشم، اگر روزی سه بار حساب بانکیم را چک میکنم، اگر برای صبح بیدارشدن بدبختی میکشم، اگر منتظر پنج عصر مینشینم، اگر با بیمهی درمانی پیش چشمپزشک میروم، اگر هوس سفر به آمریکای جنوبی میکنم، اگر با ایدهآلهای سالهای نهچندان دورم فاصلهی زیادی دارم، اگر چند شلوار پارچهای و چند پیراهن آستینبلند مردانه دارم، اگر وبلاگ نمینویسم، اگر کار داوطلبانه نمیکنم، اگر به فیسبوک سر نمیزنم، اگر در مسنجر روی خط نیستم، اگر عصرها چرت کوتاهی میزنم، اگر نمیدانم کی با کیست، مال این است که سر کار رفتهام.
یادداشتهای ایران
داشتم لابهلای پوشهها میگشتم که به دستنوشتههای آخرین سفرم به ایران رسیدم. حالا که چیزی اینجا نمینویسم بد نیست بخشی از آن را اینجا رها کنم. شاید توشهی آخرتمان شود.
1- برای سفر به مملکت نفتخیزمان یک ساعت در بین راهِ لندن/تهران در گرجستان توقف میکنیم. خیلی به ما خوش میگذرد. توی هواپیما نشستهایم علاف و بیکار. خلبان قول میدهد تا بهترین شرایط تهویه را مهیا کند. منظور از شرایط مناسب تهویه، افزودن مقادیری اکسیژن اضافه است به داخل کابین تا کسی در طول مدت سوختگیری دچار خفهگی نشود. لولهی پمپ بنزین را تا ته کردهاند توی هواپیمایمان، استفاده از سرویس بهداشتی در طول انتظار یک ساعته نشدنی است، و همهی امکانات صوتی تصویری هم غیرقابل دسترسیست. خیلی دوست داشتم هوا تاریک نبود تا از پنجره ببینم گرجستان چهطور جاییست. کمینهش این است که عقلش میرسد به دنیا شاخ نزند. خدا پدر این خانم دکتر کناری را بیامرزد که یاد خاطرات جوانیش میافتد و برایم از سالهای دور و دراز زندگیش به زور حرف میزند.
2- امروز روز سوم است. میرویم تا برای کامپیوترهای مفلوکِ خانه که قابلیت بهروزشدگی پاد ویروسشان از طریق اینترنت نشدنیست نرمافزار تهیه کنیم. یک مجموعه شامل هجده دیویدی میفروشند هجده هزار تومان. تقریبن همهی نرمافزارهای موجود در دنیا را شامل میشود. خدا عمرشان دهد!
3- چند سال پیش که آمده بودم، حرف هر مجلس و محفلی سیاستگذاری برای همهی امور کشور بود. مثلن میشنیدی که هر کس پیشنهادی در باب اصلاح امور در سیاست، اجتماع، اقتصاد،هوا فضا، علوم کامپیوتر و موبایل، ساختار قدرت، آزادی اندیشه و … داشت. حالا اما به برکت سیاست موثرِ هدفمند کردن یارانهها، کسی در اندیشهی پیشنهادهایی خارج از حیطهی تخصص خود نیست. مردم فقط در زمینهی نحوهی اختصاص مبالغ باقیمانده در کارتهای سوخت به دیگران و کسب درآمد حلال راهکارهایی ارائه میدهند. گروهی هم سرگرم بهینهسازی خرید و ذخیره قرصهای نان هستند. بنابراین نتیجه میگیریم که مردم حالشان خوب است و فعالیتهای اقتصادی خود را به صورت اختصاصی و از مجاری کاملن قانونی تعقیب میکنند.
4- ظاهرن جای آمار با استاندارد عوض شده است. همهجا عنوان میشود که ایران جایگاهی در حد استانداردهای جهانی در ارتباطات دارد. نمیدانم این حرفای که میزنم چهقدر درست باشد اما احتمالن باید عنوان کرد که آمار استفاده از تکنولوژی (شامل مخابرات و پیامک از راه دور و نزدیک، شبکه جهانی نت، انواع و اقسام تلویزیونهای فلت بالاتر از شصت اینچ، مدلهای مختلف پلیرصوتی تصویری، بورس کامل لپتاپ و نتبوک، شکلهای متنوع گوشی تلفن همراه اول و چندم، شانصد نوع دیش، رسیور و شبکههای فرهنگی لسآنجلسی-لندنی، و …) در ایران بهجز اینکه از همهجای دنیا به جز اعراب حاشیهی خلیج فارس بالاتر است، به همت متخصصین در آیندهای نزدیک به تنها سرگرمییِ مجاز مردم بزرگوار تبدیل خواهد شد. از همین رو مردم شریفپرور جهت آمادگی برای مواجهه با آیندهی درخشان، در حین همه نوع فعالیت روزانه و شبانه مبادرت به استفاده از تلفن همراه مینمایند. نامبردن از همهی مواردی که توانایی آحاد در استفاده از تلفن همراه در شرایط دشوار را نشان میدهد بعضن خلاف عفت همگانی و در مواردی سبب ناپایداری و هتک حرمت و جریحهدار شدن میشود.
5- هنوز چیزی نشده و کارم به هیچجا گیر نکرده، نزدیک است که با خانمای که در باجهی فروش بلیت کار میکند دعوایمان بشود.
6- ظاهرن در فرآیند رواج کاپیتالیسم با خود جرج کاپیتال (اگر او را به عنوان مبدع جریان کاپیتالیستی علم کنیم) رقابت میکنند و طولی نخواهد کشید که به اولین کاپیتالیستِ ضدِ آمریکایی بدل شویم. همهی ظاهر فعالیتهای اقتصادی دارد شبیه آنور میشود اما با ساختاری پاداقتصادی. یک چیزیست شبیه کاپیتالمارکس با رویکردی کمونی و غیر وبری!
7- بس که سینما و موسیقی آزاد است، سینماها فقط فیلمهای کمدی تهوعآور دارند و کابارهها موسیقی دسته چندم ساسیمانکنی. منظورم از کاباره هم لابد رستورانهای دور از شهر با موسیقی زنده و بطریهای سکسییِ آبجو صفردرصد است. نمونههای اعلاشان که در کیش یا جاهای مشابه یافت میشود در ساعتهای آخر شب با پارتیبازی و دمِ این و آن دیدن، تقلید صدای موسیقی زیرزمینی میکنند؛ البته محسن نامجو چون اپوزیسیون است منع شرعی دارد.
8- تجربه سر کسی بلند داد زدن را نداشتیم که به یمن بوقهای مکرر یک بیچاره از خدا بیخبر نصیبمان شد.
ماری
خوب یادم میآید که جاناتان هرچه کرد نتوانست ماری را از رفتن منصرف کند. خیلی تلاش کرد. اما به نظرم تلاشش از همان اول هم بیفایده بود. اصلن مگر میشود به شیوهی دموکراتیک، یک احمق را سر عقل آورد. من که زیاد با ماری دوست نبودم. اگر بودم و به اندازهی جاناتان دلم برایش میسوخت ممکن بود خشونت هم به خرج بدهم. یک چک آبدار که میزدیش حساب کار دستش میآمد. شاید سر عقل نمیآمد اما ممکن بود بعدِ رفتن، کمی به ماجرایی که قرار است تجربه کند فکر کند. البته دست خودش هم زیاد نبود. چندین بار از جاناتان این را شنیده بودم که ماری مشکل تنفسی دارد اما هیچگاه دوست ندارد کسی متوجه شود. این را هم شنیده بودم که ماری اگر میداشت کسی را به تخمش هم حساب نمیکرد. چه حالا که خدا نصیبش نکرده بود، از همهی تخمداران عالم بدش میآمد. اینکه راضی شد با آن شاسکول بیخاصیت یک سفر دور دنیا را آغاز کند هم به نظرم برای همین بود. برای این بود که ثابت کند همهی تخمداران عالم باید بدوند تا به تخم این شاسکول برسند. اصلن میخواست بلند بلند به جاناتان حالی کند که هروقت مثل این شاسکول بیخاصیت خودت را برایم بدبخت کردی، ممکن است به جایی حسابت کنم. حیف که جاناتان هم با همهی تیزهوشیش نمیتوانست درک کند. لابد درک و هوش به هم ربطی ندارند. حالا سالها پس از آن روز طولانی، که جاناتان اغذیهفروشیش را با کارواش تاق زده و پیر و بیرمق دم در از ماشینها کرایه میگیرد، ماری بازگشته با به قول خودش یک دنیا خاطره و تجربه. انگار حالا بدجوری از تخم خوشش میآید، شاید نمیداند که آنِ جاناتان دیگر کار نمیکند. شاید هم چون این را میداند برگشته! دو تا دختر خوشکل دارد که نمیدانم مال کدام حرامزادهایست. مال هرکی هست، تولههای نون و آبداری درست کرده؛ رنگ رویشان خرج یکسال زندگی مشترک جاناتان و ماری را درخواهد آورد؛ یک شبه! اگر شبی نیمهشبی سارا زن درگذشتهی جاناتان به خوابم بیاید، چه جوابی دارم برایش؟ بگویم جاناتان در پیری با یک تخمدان همآغوش شد؟
مامان لاری
دیشب که داشتم در تب میسوختم، ناگاه خودم را جای مادربزرگم یافتم در بستر بیماری در واپسین روزهای حیات. یک سال و نیم میشد که ندیده بودمش. دیگر چیزی ازش نمانده بود به جز چند تکه پوست و استخوان. توانِ هیچ نداشت. نه تکان میخورد، نه ناله میکرد، و نه دیگر حتا چشمان بازش را میبست. به گمانم از آخرین باری که پرستار سرش را برگردانده بود تا ملاقات کنندهها را ببیند دیگر حرکتی نکرده بود. روبهرویش که ایستادم، مادرم در گوشش جار کشید که این که میبینی همان نوهت است که از بیرون ایران آمده. نمیشد بفهمی که بودنت را احساس کرده یا نه. داشت به خودش فشار میآورد تا کاری کند. این را از صدایی که سعی میکرد درآورد میشد حدس زد. سرم را روی گونهی داغش گذاشته بودم و بیاختیار اشک میریختم. چشمانش پر آب شد؛ نه آنقدر که جاری شود. این همهی تلاشش بود … همهی آنچه که از دستش برمیآمد … روز دیگر که برای خداحافظی رفتم دیگر چشمانش باز نبود. کارش با بیرون تمام شده بود، خودش را آماده میکرد. به هفته نکشید که از زحمت خودش و دیگران دست برداشت.
تنوع فرهنگی
سه تا از دوستان غیر ایرانیم تا دو هفتهی دیگر کلن از شهر ما میروند. این سه تا اولین دوستان کاناداییم بودند و در چهار سال گذشته کم و بیش به خانهی همدیگر رفت و آمد داشتیم. اینقدر دوست بودیم تا جزو اولین کسانی باشم که در بیشتر میهمانیها دعوتم کنند. منهای سال پیش که هرکدام درگیری خودش را داشت و کمتر وقت شد درست و حسابی با هم باشیم. یکی کارش جوری بود که نمیشد وقت بگذارد، یکی درس همهی وقتش را گرفته بود، یکی باردار شد و آخری هم لابد برنامهش به بقیه که بدجور گرفتار بودند نمیخورد. خلاصه امشب جلسه وداع دوستانی بود که هر کدامشان مال یک جای دنیا بودند. به خاطر همین، دوستان متفاوتی امشب دعوت بودند. من چندتاشان که از دید من با آدمهایی که هر روز میبینم متفاوت بودند را برایتان توصیف میکنم و به خودم یادآوری میکنم که گیرکردن در یک گروه فرهنگی خاص (منظورم جامعهی ایرانیست) آدم را از دیدن تنوع فرهنگی در دو سه قدمی خودش، محروم میکند! انتخاب اسمها به سلیقهی خودم است و هرآنچه که در همین چند ساعت دریافت کردهام را مینویسم. درست و غلطش را نمیدانم:
1- آقای توماس – سن حدود سی و چند سال، اکراینیالاصل، انگلیسی را روان اما با تهلهجه حرف میزند. نقاش. اول هیچکس را تحویل نگرفت. به عقیدهی من هنرمندان کمتر اجتماعیاند و نمیشود در آنِ واحد گفت «تحویل نگرفت». مدتی نگذشته بود که دوست داشت با همه حرف بزند و خوش و بش کند. یک تیشرت سفید که روش چهار تا مربع بود و توی هرکدام بخشی از یک گیتار کشیده بود به تن داشت. کاراکتری جذاب. موهای لخت بلند و روشن. صدای پر و پیمون تو مایهی پرویز پرستویی. استاد بازی با کلمه. اولش آدمها را کم نگاه میکرد ولی یواش یواش روش باز شد. حرفهاش و حرکاتش برای خانمهای دبیرستانی، دلنواز. دو سه تا هنرکده و دانشگاه نقاشی درس میداد. عاشق «ودکا» و «زن». خودخواه. اسم هر رستورانای در جمع برده میشد، کلی خاطره داشت تعریف کند. اگر خالی بسته باشد هم در کار خالیبندی حرفهای بود.
2- خانم کِیتی – سی ساله، و پرحرف. صاحب دو تا بچه. از همان دم در هنوز وارد نشده بود با نگاهش و زبانش و هرچی دم دست داشت با آدمها ارتباط برقرار میکرد. طراح و گرافیست که در دو سه سال گذشته به خاطر بچههاش تفریبن هیچ کاری در رابطه با کارش نکرده بود. تازگیها در روزهای شنبه (که اینجا تعطیل است) در یک کالج یک واحد تخصصی درس میدهد. هرچیزی در جمع بحث میشد با بقیه همراهی میکرد، ولو اینکه همه بفهمند در این زمینه اطلاعاتی ندارد. دو تا ماشین دارند در خانه که مدام اسمشان را فراموش میکرد. عاشق شراب. تا بیست سالگی در یک روستای سرد و دورافتاده زندگی میکرده. به خاطر شغل پدرش در ارتش، هزارجای دنیا رفته است. همهی دندانهایش را ارتودنسی کرده بود. فکر کنم اگر ایران بود، در آژانس هواپیمایی کار میکرد.
3- جاناتان (باب صداش میکنند) آدم سی و خوردهای ساله که همراه خانم بیست و شش سالهش، اِیمی، وارد میشوند. هر دو مؤدب و ساکت. نمیدانم شغل جاناتان چیست ولی اِیمی در یک فروشگاه موادغذایی کار میکند. وقتی وارد میشوند به همه سالم میکنند و خودشان را معرفی میکنند. حتی اگر کسی مثل آقای توماس هم بیآید که با کسی از اول حرفی نمیزند، برمیخیزند و با سلام خودشان را معرفی میکنند. فامیل هر دوتا شان یکیست. اینجا که رسم نیست کسی با خانواده وصلت کند. به من چه اصلن. صورت هر دوتا پر از کک و مک. در شهر سه چهار تا دوست بیشتر ندارند. خودشان اینجور میخواهند. نگاهشان مظلومانه و معصومانه است. یک ساعت مانده به نیمهشب خداحافظی میکنند تا بروند یک برنامهی جشن تولد. عاشق «شرابِ قرمز». همین. زود رفتند. فرصت نشد بیشتر تو نخشان بروم.
و کلی غذای سبک (اسنک) که روی میز است و این کاناداییها که از هفت به بعد چیز زیادی نمیخورند حرص آدم را در میآورند. مگر من چند بار میتوانم تنهایی بشقابم را پر کنم. زشته!
