اینجا آسماناش خدا ندارد
سلام
- اینجا ایران است؛ همان مهد دلیران و بیشهی شیران. هنر نزد ساکنین اینجاست و بس!
- جاییست که تحمل شبکهی جهانی معلومالحال تپش از صدا و سیمایش به شدت آسانتر است.
- جایی که در صفهای طویل ناناش، تازهترین مسایلِ سیاسییِ روزِ منطقه و جهان به بحثِ آزاد گذاشته میشود.
- اینجا چند عدد با هم برابرند: سی، دو هزار و پانصد و یکهزار و چهارصد.
- در اینجا رسیدن به آرامش و صلح حرف اول را میزند. حالا اگر چند نفری هم بیجان شوند طوری نمیشود.
- در اینجا برای محافظت از چشمانات باید با عینک جوشکاری روزنامه بخوانی. برای رسانههای صوتی تصویری هم باید مراقب گوشها بود. پنبه اکیدن توصیه میشود.
- اینجا بنیاد (بنیان؟) خانوادهها از بتنآرمه است. این را از کتاب معارفمان نقل کردم. وسیلهی ارزیابیاش هنوز اختراع نشده.
- اینجا دختران با حلقه به دنیا میآیند. بینی سربالاشان البته مادرزادی نیست؛ زحمتِ پدرانشان است.
- اینجا رعایت حقوق دیگران با ترسویی هممعنیست.
- اینجا همانجاییست که قبلن اعلام کردیم از آن پسرها نداریم؛ لطفن با چهار قلم آرایش و احیانن پاکسازی بخش زیرین ابرو کسی را زیر سوال نبردید.
- اینجا همه در مسابقهاند برای رسیدن به نفر بغل دستی و چهبسا چندین هزارتای کناری. اینجا دیوانگیست اگر با خودت مسابقه بدهی.
- اینجا زنانِ چادری هم ماتیک سرخِ گل اناری میمالند.
- اینجا همه علامهاند و بالغ بر چندصد جلد کتاب نوشتهاند. تعداد کتابهای کتابخانهشان اما به دهتا نمیرسد. به گمانم به ویرایش کاغذییِ دانشنامهی ویکیپدیا دسترسی دارند یا با سرعت بالا از شبکهی جهانی وب استفاده میکنند.
- مردمانِ اینجا آنقدر شادند که به طور متوسط هر دقیقه یک پیامک طنز تولید می کنند. گویا برای تعادل غم و شادی بهتازگی ارسالهایشان کنترل میشود. پلیس پیامک دارند.
- اینجا آدمها وقتی توی مصاحبهی مطبوعاتی میروند هول میشوند (یا هولشان میدهند؟) و مزخرف تفت میدهند.
- اینجا همه میهنپرستند؛ از تلویزیوناش معلوم است که روزی صد بار آهنگِ عشقبازی با وطن پخش میکند.
- همهچیز انگار خوب است …
- و چون مرد برای رفع دلتنگیهایش گریه نمیکند، مجبوری صبحها به بهانهی خرید نانِ داغ قدم بزنی.
- آسمان اینجا هم آبیست فقط نمیدانی چرا زود از دست خدا شاکی میشوی. مگر خدا در آسمان نیست؟
3 comments ژوئن 29, 2009
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانونشکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
5 comments ژوئن 26, 2009
آب مایع حیات است – خداوند سبحان
حالا چند روزی میشود که کارمان شده نگاه به ایران از دریچهی کوچک مانیتور. دستمان که نمیرسد. کارمان شده لینکگذاشتن در فیسبوک، مرور انواع و اقسام وبسایتهای خبری و گوش دادن به حرفهایی که نه میشود قسم خورد راست است و نه به شایعه بودناش شک نکرد. دیگر خیلی که بخواهیم تکان بخوریم، میشود تجمع صد تا دویست نفری و سردادن یار دبستانی. از این بدتر هم نمیشود که به بهانهی کنفرانس برای یک هفته تبعید شوی به شهری در کشوری که به شدت در آرامش است؛ و دور بمانی حتی ازهمان جمع بیست سی نفره که با هم چشمهایشان را میدوزند به عکسها، اسلایدها و کلیپها. میشود این، که در هتل بنشینی و هیچ کاری از دستت برنیاید و فقط غصه بخوری که چه بلایی دارد به سر ایران و هموطن میآید. بهترینهای دنیا را هم اگر بهات بدهند کوفتات میشود وقتی در سالن شیک کنفرانس با لباس اتوکرده و کراوات قدم میزنی در حالی که مانیتورهای بزرگ، نود درصد اخبارشان را به حوادث ایران اختصاص دادهاند. زهرمارت میشود وقتی هر ثانیه یک پیامک دریافت میکنی که بدتر شدن اوضاع را گزارش میدهد. حالت بد میشود وقتی کنار پنجره نشستهای و داری به آقا و خانم همسایه که سگشان را در آغوش دارند نگاه میکنی. روزگارت تیره میشود وقتی تلفنی با کسی در ایران صحبت میکنی اما خیال میکنی با بیسیمچی عملیات خیبر داری حرف میزنی. پس کی میشود که همه بدانند «آب» جزو عناصر اولیهی حیات است و نه یکی از اجزای دموکراسی نوین؟
8 comments ژوئن 15, 2009
دارم پخته میشوم
خب. حالا تورنتو هستم و دارم تلاش میکنم تا متوجه شوم از کدام ناحیه دارم به پختگی میرسم. زیاد اهل سفر نیستم اما تا حالا هرچه سفر پیش آمده یا پیشنهاد شده را رد نکردهام. پس باید تاثیرش جایی مشخص شود. نه؟ حالا اگر به چیزی برخوردم که حاکی از پختگی یا سوختگی باشد خبر میکنم!
الف) آقا! هرگونه دارویی که به شما پیشنهادِ معجزه میکند را فراموش کنید.
یک روز قبل از اینکه به اینجا بیایم مریض شدم؛ بد! رفتم فروشگاه و اولین دارویی که نوشته بود «شفا در بیست و چهار ساعت» را خریدم. از قورت دادن دوتا کپسول با هم یک ساعت نگذشته بود که تب کلن از بین رفت. درد و ریزش هم نابود شد. اما عوضاش یک آدم سالم که حافظهاش کار نمیکند به جامعه تحویل داده شد. به دانشگاه که رسیدم هرچه نگاه میکردم به مانیتور نمیدانستم چهطور فلان کارِ ساده را انجام دهم. یعنی میدانستم اما آنقدر در ذهنام پیچیده به نظر میرسید که بیخیالاش میشدم. مثل این که قرصها انرژی نهفته سلولییِ بدن را صرف نابود کردن موقت ویروسها کرده باشند و الان در کار رتق و فتق امور جاریهی بدن کم آورده باشد. فرودگاه که رفته بودم احساس میکردم دارم خواب میبینم؛ از بس همهچیز با توهم همراه بود. حالا هم که اینجا آمدهام آثار بیماری برطرف که نشده هیچ، خیلی هم تخیلیتر شده! سر سخنرانی امروز یک مولکول آب هم نداشتم که دهانم را تر نگه دارم!
ب) آقا! صدای استریو خیلی کیف میده!
مثل این آدمهای [...] که [...] بعد از پرواز، جفت گوشهایم کیپ شد! یعنی دچار گرفتگی شد. کلی با سمت چپی ور رفتم تا توانستم به راهاش بیاندازم اما دومی هشت ساعت زمان برد تا راهاش را به روی عبور و مرور هوای اطراف باز کند. و منِ بیچاره که باید در همین هشت ساعت برای چند تا آدم یک چیزهایی را توضیح میدادم به بدبختی (غلط کردن) افتادم. فقط صدا را از یک طرف میشنیدم و نمیشد به سمت راستیها گفت شما بلندتر صحبت کنید. مجبور بودم از هر دلقکبازی که شده برای اینکه حرفشان را تکرار کنند استفاده کنم! وقتی ساعت دوازده شب مشکل فنی برطرف شد متوجه شدم صدای استریو چهقدر میچسبد ها! لطفن مراقب سلامتی گوش و مجرای شنوایی باشید! اکیدن توصیه میشود با جویدن آدامس، خمیازه کشیدن و کمپرس کردن گوش خودتان را مسخره نکنید! خودش باز میشود.
ج) چه حالی میدهد این تورنتو! یک شهر است که هم زیباست و هم نشانههای «خر تو خری» درش وجود دارد. هم ترافیک دارد و هم برج. هم آدمهای شیکپوش هم بدبخت کنار خیابان. احساس میکنی که در دنیایی با همهی آدمهای ممکن داری قدم میزنی. همین «سیان تور» که اصلن هم قشنگییِ بالای برج میلادِ خودمان را ندارد؛ این هم به شهر میآید. مثلن نشانهی پیشرفت تکنولوژی ساختشان است. فقط یک چیزش مزخرف است. شهر روح ندارد. مثل تهران است مقابل شیراز که همه چیز دارد اما «آن» ندارد.
تذکر: آقا! یه شبه یک شهر به این بزرگی و به این معروفی را برای آنکه فقط چیزی در وبلاگتان نوشته باشید آنالیز و قضاوت نکنید. بگذارید اول گرفتگیيِ گوشتان حل شود بعدن هم میشود در مورد شهر نظر داد.
د) همین!
6 comments می 13, 2009
میشود سه بار گریست
هوا بهمانند پشم بز بدبوست؛ بهسانِ بوی گندِ عرق بدن زنان در کافهای که روزهای چهارشنبه به مشتریاناش مییِ ارزان میفروشد؛ به مشتریانی که حاضرند شورمستی را با چند دلار معاوضه کنند. هوا بهشدت تلخ است؛ به تلخییِ بادامی که گند میزند به مزهی همهی بادامهای دیگر. میشود از دوازده تا چهارِ صبح دوبار بازی کرد و تا چهارِ بعدازظهر سه بار گریست. میشود سه بار گریست برای تمام بیچارگانِ عالم از روز اول تا روز آخر، اگر باشد. میشود با بدبختی همهشان نالید؛ برای همهی آنها که توان برخاستن ندارند. و من گریستم سه بار. دوبار قبل از طراوت و یک بار بعدِ یک پیتزای خانگی. برای «شیر» که تفاوت داشت با هرچه از قبل روی زمین بوده و خواسته که باشد. برای «دگمه» که باز شد اما چه فایده؟ و برای لباس «راه راه». آری میشود هنوز گریست. گریست و گریست و نو شد! و خانه بیگمان آنجاست که خانواده باشد.
11 comments می 5, 2009
دو ماه است که خوبِ خوب هستم
ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش، صبحانه (!) و خط شمارهی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده میشدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم زد. پیاده شدم و خیابان 109 را پیاده به سمت شمال ادامه دادم. حالا یک سینی با محتویات «جانک فود» و یک تختهی گیرهدار قدیمی که فکر کنم پنج شش سالی باشد دارماش را روبرویم گذاشتهام. روی میزهای دیگر 2 تا خانم جوان در یک گوشه، یک آقای جوان با موهای طلایییِ بلند درگوشهای دیگر و دوتا «رد نک» در جای دیگر جا خوش کردهاند. دلم میخواهد بنویسم اما هیچ کاغذ سفیدی وجود ندارد. مجبور میشوم پشت یکی از کاغذهایی بنویسم که مثلن پرینت گرفتهام تا سر فرصت بخوانم. یک مقاله بود با این عنوان: «فلسفهی دوگانگییِ حیات». فکر کنم زمانی دانلودش کردهام که کنجکاویام گل کرده بود. همان موقع که تقریبن همهی دروس فلسفهی دانشگاههای مجازی را آنلاین دنبال میکردم. احساس کردم خیلی بیخودی ژست گرفتهام. مثل این خبرنگارها. طولی نکشید که دیدم تقریبن همه رفتهاند. نصف ساندویچام را خورده بودم با کمی سیب زمینی سرخ کرده. نوشتهام اینگونه آغاز میشد :«الان شش ماه از آخرین باری که به اینجا آمدم میگذرد. دفعهی پیش ساعت شش عصر بود و اینبار چهار بعداز ظهر. دفعهی پیش فردایش جلسهی رادیو داشتیم و اینبار دیروزش در جلسه گذشته است …». داشتم فکر میکردم که مثلن کِی بود. یادم نیامد.
پنج شش سال پیش که از این تخته برای تمرین خوشنویسی استفاده میکردم، یک لایه چرم رویاش کشیده بودم که هنوز هم هست اما کارایی ندارد. بلندش که کردم دیدم همهی کاغذهایی که شش ماه پیش در همین مکان نوشته بودم زیر لایهی چرمی قایم شدهاند. کنارش نوشته بودم «چهارده نوامبر 2008» و با انگشت مقداری سس قرمز را به نشانهی امضا رویاش نشانهگذاری کرده بودم. و این شد که نشستم دوباره همهی آن متنای که برای دوستانام نوشته بودم را خواندم. و چهقدر تفاوت احساس کردم میان همان شش ماه پیش که میگوییم چه زود میگذرد و الان. برای من اصلن به سرعت نگذشته. قضیه سخت و آسانی یا تلخی و شیرینی نیست. داستان این است که اتفاقات زیادی افتاده و اصلن نمیشود گفت زود گذشت. آنقدر هست که میشود روز به روزش را روی کاغذ آورد.
نیم ساعتی درگیر این ژست خبرنگاری و یا این کاراکتر آدمهای بیخودِ رمانهای خارجی بودم. فکر کنم ساعت پنج بود که با یک لیوان «هات چاکلت» وارد آفیس شدم.
××××
ساعت دو که شد دیگر دوست نداشتم ادامه دهم. کارم به انتهای یک بخش رسیده بود و اگر کار جدیدی را شروع میکردم تا خود صبح طول میکشید. کاپشنام را از کیفام در آوردم و پوشیدم. کامپیوتر را که آمدم «شات داون» کنم یادم آمد که محتویات «آیپادم» قدیمی شده و برای امشب چیز جدید میخواهم.
××××
یک «فرنچ وانیلا» با یک «مافین» از «تیم هورتونز» خریدم اما دوباره مسیر را به سمت شمال بازگشتم تا از بالای خیابان 109 راه خانه را به سمت جنوب پیاده گز کنم. ساعت 3 شده بود. به جز چند چراغ چشمکزن و سوسوی چراغهای قورباغهای کنار خیابان، تا آنجا که چشمام کار میکرد در خیابان 109 چیزی دیده نمیشد.
××××
هیچ صدایی نمیآید به جز صدای موسیقی در هوای نسبتن شرجی که از باران چند ساعت پیش طراوات گرفته. اولین باری بود که دوست نداشتم خانهام اینقدر نزدیک باشد به دانشگاه. دوست داشتم تا آخر شهر را با خاطرههای نهفته در نت به نتِ این شعرها و آهنگها پیاده میرفتم.
پینوشت: آقا/خانم محترم! من خوب خوبام. اصلن دوماه میشود که شادِ شادم. لطفن هیچکس غصهی مرا نخورد. ممنون! درضمن به سرم زده که زودتر از موعد به ایران بروم. کسی هست که منتظرم باشد آیا؟
8 comments آوریل 21, 2009
بهار به اینجا هم رسید
چند دقیقه بیشتر وقت ندارم برای نوشتن؛ اتوبوس را از دست خواهم داد. فقط میخواهم بگویم که پنجرهها را باز کردهام و دارم به صدای شادمانی و بازیِ بچههایی گوش میدهم که بعد از یک زمستان طولانی اجازه پیدا کردهاند فضای بیرون از خانه را هم برای بازی انتخاب کنند. درست است که هنوز کلاه بهسر دارند اما دیگر برف مزاحمشان نیست. انگار بهار به اینجا هم رسیده! دیگر میشود بهار را باور کرد.
3 comments آوریل 8, 2009
دو تا تجربهی سخت
دو تا تجربهی سخت داشتم در هفتهای که گذشت:
1- اولی مربوط میشود به انجام وظیفه پشت سیستم صوتی در یک میهمانی نوروزی. بخش اول برنامه که انتخاب و پخش موسیقی متناسب با فضای برنامه و سلیقهی خودم بود کاری نداشت. اما بخشی که مخاطب قرار است بسته به نوع موسیقی مورد علاقهاش لذت ببرد از هرکاری که فکرش را بکنی سختتر است. در نظر بگیرید در یک جمع چهارصد نفره از گروه سنی همزه تا یایِ آخر چسبان موسیقی مورد علاقهشان را به تو سفارش بدهند. میشود یک آشی که هیچچیزش به قاعده نیست: در لیست پخش اینها دیده میشوند: ویگن، موسیقی محلی کردی، ساسی مانکن، آرش، فتانه، پوران، علیرضا افتخاری و … بعضیها هم چیزی میخواهند که نمیتوانند توضیحاش بدهند؛ مثلن خانمی میگوید: موسیقی شاد میخواهد که بپر بپر نداشته باشد (منظورش احتمالن موسیقی غیر تکنوست) قدیمی هم نباشد و خانوادهاش آشنا به موسیقیاش باشند. در خانوادهاش از نوهی هشتساله که تقاضای آهنگ بیست از کامران هومن دارد دیده میشود تا نوجوان 18 ساله که آهنگ مورد علاقهاش راک است و خودش که نمیداند چه میخواهد. خلاصهی کلام! کار سختی بود.
2- تجربهی دوم: خرس! یک شو زنده در دانشگاه برگزار شد که شرکتکنندگان تواناییهای خود را در زمینههای مختلف به نمایش میگذاشتند و به رای داوران، به سه نفر یا گروه برتر جایزه میدادند. جایزهی نفر سوم آی پاد شافل، نفر دوم نانو و نفر اول آیپاد تاچ بود. گروه داوری شامل یک دیجی، یک نوازنده و یک آهنگساز همگی معروف از شهر بود، بهعلاوهی من! البته به من نگفته بودند که حق رای من برابر با بقیه است، اما وقتی برنامه شروع شد این اتفاق افتاد. و عجب کار سختی بود. آدمها یکی یکی بالا میرفتند و همهی تلاششان را میکردند که کار خوبی انجام دهند. یکی آواز میخواند، یکی مینواخت، یکی حرکت آکروباتیک میکرد، یکی میرقصید و … و آخرش زل میزد در چشمانت و منتظر امتیازش بود که هرکدام از ما باید اعلام میکرد! خب! سخت بود دیگر و کاری هم نمیشد کرد. یکی یکی امتیازها را دادیم تا رسید به نقطهی پایانی! امتیاز نفر اول و دوم مساوی شد و ما دوباره باید رای میدادیم که چه کسی اول و چه کسی دوم! سه نفر اول رای دادند: دو رای به یک سیاه پوست که قدرت صدای محشری داشت و یک رای به یک سفیدپوست که اجرایاش پرمهارت بود و آهنگساز برنامهاش هم بود. همه منتظر بودند تا من رای آن سیاه پوست را به سه برسانم و همینطور هم شد! ولی قضاوت کار سختیست. مخصوصن وقتی یک لباس عروسک خرس که نماد دانشگاه است را پوشیده باشی و و در آن تو شرشر عرق بریزی.
خلاصه: انتخاب آهنگ و انتخاب بین خوب و خوبتر بهشدت سخت است.
12 comments مارس 28, 2009
نوروز 88
1- سلام!
2- عیدتان مبارک!
3- میبینید که! اصلن وقت ندارم. این یک هفته همهاش فشار کاری و درسی بوده و الان هم چند دقیقهای بیشتر فرصت نوشتن ندارم. البته امسال زیاد اجتماعی نبودم و ترجیح دادم پیش از سال تحویل در جمع دوستانهی چندنفری باشم تا در یک جشن بزرگ صد نفری که بچهها زحمت کشیده بودند و در دانشگاه بهراه انداختند. امیدوارم همگی چه آنهایی که در جمعهای کوچک جشن گرفتند و چه آنها که به میهمانی بزرگ رفتهاند و یا میروند سال میمونی داشته باشند! به نوبهی خودم از اینکه موقع سال تحویل خواب بودم و ساعت پنج صبح پا نشدم عذرخواهی میکنم!
4- فعلن چیزی روی اعصاب اینجانب پیادهروی نمیکند! لطفن نگران نباشید چون اگر چیزی یا کسی بخواهد اینکار ناپسند را انجام دهد، قلم پایش شکسته و خرد خواهد شد.
5- چهقدر خوب است آنهایی که عارشان میشد با ما رفاقت کنند حالا به واسطهی خروجمان از کشور و احتمالن عدم رعایت اصلاحات برای تغییر الگوی مصرف از داخل ایران نامهی فدایت شوم میفرستند و جای پاسخ سلام حالا تبریک نوروزی میدهند! آدم چهقدر ابله آخر؟
6- روی پیتزایتان حتمن پیاز، کلم براکلی و قطعات آناناس بچینید! قول میدهم خوشمزه شود.
7- این آخری را حالا شاید بعدن هم بیشتر بنویسم. اما آیا ما ایرانیها هستیم که برای شادی دستهجمعی در جمعهای بالای 70 نفر بیبرنامهایم و یا اصولن این کار پیچیدهایست؟ تا حالا شده ما یک جشن دستهجمعی داشته باشیم؟ من بهجز ریختن به خیابان بعد بازیهای فوتبال ملی چیزی به ذهنام نمیرسد! شاید چهارشنبه سوری هم باشد. اما آیا بهجز خرابی چیزی به همراه دارد؟
5 comments مارس 21, 2009
خوابهای من
خوابهایم را میتوانم در دو دستهی عمده جای دهم؛ اولی آنهایی که به دوستداشتنیهایام میپردازند. رویاها، آرزوها، مکانها و زمانهایی که دوست دارم درش باشم، آدمهایی که دوستشان دارم و کلن هر چیزی که باهاشان حال میکنم. اینها را معمولن در بهترین حالت و بهترین فضایی که میتوانم تجسم کنم میبینم و حتمن وقتی متوجه میشوم که هرچه دیدهام در خواب بوده، غمگین میشوم و تلاش میکنم در شبهای بعدی ادامهی سریال را دنبال کنم اگر دنبالهدار باشند. پس اینها ذاتشان خواستنیست اما وقت برخاستن از خواب آدم را پشیمان میکند از بیداری!
دستهی دوم در عوض در تقابل با گروه اول قرار دارد؛ خوابهایی که شامل چیزهایی میشود که در بیداری ازشان فرار میکنم و یا برایام آزاردهنده هستند. نمونهاش زیاد است. آدمهایی که وقتی در کنارشان هستم با شتابدهندههای انرژی منفی مسابقه میدهند. جاهایی که بوی تعفن میدهد و هر ترکیبی از موارد حالبههمزن. اینها البته همیشه در ذات بد نیستند. نصف این بدها که در بدترین وضع ممکن در خواب با آنها مواجه میشوم ممکن است ناشی از گرههای روحی، ناپایداریهای شخصیتی و یا تجربههای بد گذشته باشد. برخاستن از خوابهایی از نوع دوم همیشه دلچسب است. اما مرا قانع نمیکند که همه چیز را فراموش کنم و بیخیال خوابام شوم. تلاش میکنم که علتاش را بیابم در روزانهام و یا درون خودم. در خودِ خودم.
دیشب خواب دیدم که با فلانی دعوایام شده. بهاش گفتم که اگر دیگر از این حرفها بزنی عصبانی میشوم و داشتم عصبانی میشدم. آنقدر فشارم بالا بود که انگار خون از بینیام روانه شد. آمده بود بر بالینام! میگفت آخر آستانهی تحملات را پیدا کردم! نامرد نمیکرد از پوزخندهای همیشگیاش کم کند! فقط و فقط عذاب میکشیدم!
حالا دارم فکر میکنم که چهکار کنم. این آدم روزانه دارد روی اعصابام پیادهروی میکند و من در رودربایستی روز اولای که خیلی لیبرال عمل کردهام و آستانهی تحملام را چسبیده به آسمان نشان دادهام دارم له میشوم! «باید کاری کرد»! دیگر در خواب هم ولام نمیکند …
8 comments مارس 16, 2009
