خوش‌بختانه فعلن نیازی به مردن ندارم

داشتم طول خیابان 109 را قدم می‌زدم که تصمیم گرفتم برای کاهش عصبانیت‌م کمی از مسیر را بازگردم و آب‌هویج بستنی بخرم. وارد مغازه که شدم از دور قفسه‌ی خالی آب‌هویج را دیدم و دیگر خرید بستنی به تنهایی با آن اشتیاق اولیه مرحم مناسب‌ای نبود. همین شد که یک بطری آب انبه خریدم و دوباره راه افتادم به سمت خانه. نگاه به ساعتم کردم و نگاهی به ساعت حرکت اتوبوس که چه‌قدر باید منتظر باشم. دیدم نمی‌ارزد. فوق‌ش سه چهار دقیقه دیرتر می‌رسیدم. تصمیم گرفتم پیاده گز کنم.

فکر می‌کنم که اگر آغوش‌ای که درش آرام بگیری و ویا وبلاگ‌ای که درش هوار بکشی نداشته باشی، باید بری بمیری! خوش‌بختانه من فعلن نیازی به مردن ندارم. دارم با خودم این شعر کلاسیک که بعضی وقت‌ها به هزار تا شعر نو می‌ارزد را زمزمه می‌کنم:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم —— به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او —— نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم —— نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست —— جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو—— چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل —— ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید —— کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

خانه که رسیدم،‌ یک‌راست آمدم سراغ کامپیوتر تا این چند سطر را بنویسم. ساعت مچی دارد 12 بار زنگ می‌زند و هشدار می‌دهد که دیگر بیش از این نمی‌ارزد خودت را به آب و آتش بزنی. تا خدا چه خواهد! اگر خواستید شعر را این‌جا بشنوید.

2 comments نوامبر 17, 2009

اَبَرباور

تذکر: مطلب پایین به غرایز غیرانسانی نویسنده به شدت آلوده است.

این کلمه‌ی من‌در‌آوردی دو تا بخش دارد؛ یکی «اَبَر» و دیگری «باور». شاید انگلیسی‌ش بشود “Super Confidence”  که به باور خودم بازهم چیزی که می‌خواهم بگویم نیست. حالا چرا این همه مهمل دارم می‌بافم؟

آدم زورش می‌گیرد از دست این آدم‌های الکی خودباور که جز صَرف‌کردنِ کلمه‌ی «باور» کاری ندارند بکنند. یعنی خودشان را الکی باور دارند و تا جا دارد هِی به باورشان اضافه می‌کنند. بعضی وقت‌ها که جایی نمانده هم اضافه می‌کنند و درست به همین خاطر است که وارد فاز «سوپر» یا «فوق اشباع» می‌شوند که در این‌جا به اختصار «ابر» خوانده شده است. این کار البته به خودی خود مشکل‌ای تولید نمی‌کند. فقط وقتی کار به جایی می‌رسد که برای اثبات خودباوری‌شان مجبورند که با آقای ایکس (بخوانید: من) رقابت کنند، هم زندگیِ خوش بر خودشان حرام می‌کنند و هم باعث دیگر آزاری می‌شوند.

مثلن تو یک ماشین بنز هستی و حال می‌کنی با سرعت 60 کیلومتر بر ساعت حرکت کنی (بدون نشان دادن علامت شست). ممکن است دوست داشته باشی آرام برانی تا «بنز بودن‌»ت را به رخ بدبخت بی‌چاره‌ها بکشی. در خیابان البته کلی ماشین دیگر هم هست که هر کسی بسته به توان‌ش و توازن فکری‌ش سرعت و فرم حرکت‌ش را در چارچوب مقررات جاده‌ای تعیین کرده است. خوب معلوم است که اگر ماشین پیکان‌ای اراده کند (بخوانید به سلامت ماشین‌ش باور داشته باشد) می‌تواند با سرعت بالاتر از 60 بتازد و ماشین شیک مذکور را پشت سر بگذارد. این خودباوری تا این‌جاش خوب است و همه هم راضی‌اند ان‌شاالله. هم بنز و هم بقیه‌ی ماشین‌ها. اما در نظر بگیرید که راننده‌ی پیکان با شعار «با باور خود پشت استکبار را به لرزه در می‌آوریم»، «استعدادِ تنها کافی نیست»، «من تا حالا …»، «من با بزرگتر از تو …»، «من …»، و «من …» بخواهد موی دماغ‌تان شود. چه‌کار می‌کنید؟ باز فرض کنید که سودی در سازش هم نصیب‌تان نشود -برخلاف آمریکا که دارد نصیب‌ش می‌شود. چه کاری می‌ماند جز این‌که بیایی بیرون و آرام فریاد بکشی: «آخه جوجه! من که یه فوت کنم …» و هم‌زمان زیر پا له‌ش کنی؟ لطفن اگر چیزی به ذهن‌تان می‌رسد پیش‌نهاد دهید چون دارد یواش یواش شر می‌شود. البته مطمئن باشید نمی‌کشم‌‌ش؛ فقط  از مصاحبت با من محروم خواهد شد.

ممکن است پس از خواندن مطلب بالا فکر کنید که خیلی از دست کسی ناراحتم. اشتباه می‌کنید! من از کسی شاکی نیستم، فقط دارم تلاش می‌کنم که با آرامش بیش‌تری زندگی کنم. یعنی تا جایی که از دستم بر می‌‌آید سعی می‌کنم آدم‌های اطراف‌م را انتخاب کنم تا کسی نتواند خودش را بر من تحمیل کند. راضی‌ام از خودم!

3 comments اکتبر 27, 2009

اخطار

بدین وسیله به اطلاع همه‌ی کسانی که این‌جا در این ستون کناری به‌ وبلاگ‌شان لینک داده‌ام می‌رساند که نام مبارک‌شان در آستانه‌ی حذف قرار دارد. البته این اخطار شامل کسان‌ای می‌شود که در سه ماه آخر هیچ مطلب‌ای در وبلاگ‌شان دیده نشده است. علت ماجرا هم ساده است؛ من که خودم از«گوگل ریدر» می‌خوانم‌تان که نه دیتابیس‌ش پر می‌شود و نه مزاحم من است. این که یک نفر وارد این وبلاگ شود و هرچه لینک فشار می‌دهد هیچ خبری از صاحب‌ش نباشد خوبیت ندارد. بنابراین تا زمانی که پست بعدی را می‌نویسم وقت دارید که آپدیت کنید، والا حساب‌تان با کرام‌الکاتبین است.

وتقوالله

1 comment اکتبر 27, 2009

خانه نشینی

درست سر ظهری بعد از این‌که آقای دوستِ عزیز امتحان رانندگی را قبول می‌شود‌ می‌رسم به خانه و شروع می‌کنم به مرتب کردن کامپیوترم از داخل‌ش! یعنی توش را کمی از فایل‌های اضافه و آهنگ‌های مستهجن پاک می‌کنم و مشتی رسیدِ خریدهای هفتگی را در فایل اکسل ماهیانه وارد می‌کنم. دکمه‌ی سه‌شاخه‌ی زیگما را فشار می‌دهم و جمع پول‌های خرج شده را تا امروز در ماه اکتبر مشاهده می‌کنم. سبدِ سفیدِ مستطیلی شکل را با لباس‌های کثیف پر می‌کنم، می‌برم‌ش طبقه‌ی منهای یک و در لباس‌شویی خالی‌شان می‌کنم. مایع لباس‌شویی را به اندازه‌ی یک پیمانه در درگاه خودش می‌ریزم،‌ دگمه‌ی آب گرم و شروع را فشار می‌دهم و دوباره بر‌می‌گردم طبفه‌ی مثبتِ یک. یک‌ ساعت دیگر باید دوباره برگردم و لباس‌ها را از لباس‌شویی به خشک‌کن منتقل کنم. «دوست خوب‌م» تلفن می‌کند و دعوت می‌شوم تا اگر در دانش‌گاه هستم برای صرف ناهار بروم همراه‌شان باشم. اما من الان در خانه‌ام. در یک روز وسط هفته و در یک ساعتِ وسطِ روز دارم کارهای وسطِ پایانِ هفته را انجام می‌دهم. دی‌روز استادِ چشم‌‌‌آبی‌م را در کم‌تر از ده دقیقه سرِپا ملاقات کرده‌ام و ایشان ختم همه‌ی کارهایی که تا به امروز کرده‌ام را اعلام کرده است؛ حالا وظیفه‌م شده نوشتنِ یک متن بیست سی صفحه‌ای که کلِ حرف‌ش این است که چه غلطی کرده‌ام و در آینده چه چیزهایی دیگری باید اضافه بر این‌ها بخورم! لابد برای همین است که در خانه‌‌ام و دارم وبلاگ‌م را به‌روز می‌کنم.

درباره هوا سرد شده است و مردم دارند می‌روند در لانه‌هایشان. یعنی کلِ برنامه‌ی آدم‌ها به اجبار می‌آید زیر سقف؛ اول هفته که می‌شود اطلاعیه‌ی «دورِ هم باشیم» به هر روش و حیله‌ای که شده از طریق شبکه‌های اجتماعی آن‌لاین،‌ آف‌لاین، و نیمه‌لاین به گوش‌تان می‌رسد و کل زمان آخر هفته را از پیش رزرو می‌کند. خطوط تلفن همراه و پیامک را هم اضافه کنید. عناوین مجالس تقریبا این‌هاست: «دل‌مون تنگ شده»، «دل‌مون گرفته»، «تولد»، «مناسبت‌های کانادایی»، «پارتی اتوبوسی»، «پارتی خودمونی»، «قابلمه پارتی: خودتون غذا بیارین»، «فلان رستوران تازه باز شده»، «مناسبت‌های مفرح ایرانی: که از قلب تاریخ یک‌هو شکوفه زده‌اند»، «مامان بابام اومدن،‌ بیاین خونمون»، «فلانی داره می‌ره،‌ بیاین باش خدافظی کنیم»، «فلانی برگشته،‌ بیاین به‌ش سلام کنیم»، «فیلم ببینیم: هزار نفر هم‌زمان فیلم رو آنالیز می‌کنن»، «فلان‌جا غذاش فلان روز ارزونه با الکل»، «انواع و اقسام سوپرایز پارتی با هزار جور برنامه‌های قبل و بعدش»، «فارغ‌التحصیلی»، «جلسات متعدد برای سفرهای پیشِ ‌رو»، «بیاین ببینیم کی با کیه؟ (=غیبت پارتی)» و مدل‌های دیگری که هر روز جدیدتر هم می‌شود. همه‌ی این‌ها مدل‌های اجتماعی‌اند البته. مدل‌های شخصی‌ش هم به همین اندازه وجود دارد که به خاطر کم‌بودِ ظرفیت(!) از نظرتان نمی‌گذرد.

کاهوهایی که دی‌شب خریده‌ام هنوز مانده که باید شسته شوند و بعدش احتمالن لباس‌ها آماده‌اند تا به خشک‌کن بروند. ناهار از دی‌روز باقی مانده؛ و اگر پلک‌ها بعد از غذا سنگین نشوند ممکن است بشود امروز کاری هم از پیش برد.

3 comments اکتبر 15, 2009

خودتان را گول نزنید

حالا وقت‌هایی می‌شود که وبلاگ‌م تنها جایی‌ست که به‌م آرامش می‌دهد و بخش‌ای از فضای فراموش شده‌ی روزانه‌م را به من بازمی‌گرداند. یک ماه ونیم‌ای می‌شود که ننوشته‌ام؛ درست‌ش این است که این‌جا ننوشته‌ام. جاهای دیگر فراوان نوشته‌ام. زمانی فکر می‌کردم که این‌ نوشته‌ها را می‌شود با همه به اشتراک گذاشت اما پای عمل که رسید نشدنی بود. یعنی نوشته‌های خصوصی‌م دارد بیش‌تر از آن‌هایی می‌شود که انتشارشان در وبلاگ بلامانع است.

امروز خودم را در خانه محبوس کردم که بتوانم خیر سرم این چند کار معوقه‌ی ماه گذشته را به سرانجام برسانم. البته روش درمان کاملن رضایت‌بخش است. انگار روحیه‌ی آدمِ شبِ‌امتحانی را نمی‌شود عوض کرد. باید حتمن زور بالای سر آدم باشد تا کارها خوب پیش برود. فکر کنم همه‌چیز خوب باشد. دارم از تمام کارهای داوطلبانه‌ای که به شدت درگیرش بوده‌ام انصراف می‌دهم. گنده‌ترین‌ش همین «رادیو شمال 53» است. از «کلابِ عکاسی» و احتمالن «دی‌جی»گری هم بیرون خواهم آمد. کلن کارهای بزرگی نیستند. اما نیاز است که برای برنامه‌ریزی‌یِ این سالِ به اصطلاح آخر فعلن در کار نباشند.

فعلن همین‌قدر باشد تا به جمع‌بندی ذهنی که رسیدم خبرتان ‌کنم.

پی‌نوشت: بعد از دو سال که از کلاس «اسکیت روی یخ» جا می‌ماندم امسال توفیق شد که ثبت‌نام کنم بلکه بشود با دو تا تیغه‌ی نازک روی یخ لیز خورد.

5 comments سپتامبر 30, 2009

خدا کند که شاداب بماند

این عکس فقط یک تبلیغ است. هنرمند گرافیست‌ش و صاحب ایده‌ش باید آدم خلاقی بوده باشد. این تبلیغ دارد می‌گوید که اگر از قفل‌های تولیدی ما استفاده کنید هیچ‌کس حتی خدا (به تعبیری) هم نمی‌تواند آن‌را باز کند (لینک منبع). اصلن این عکس به چیزی که می‌خواهم بگویم بی‌ربط است ولی چون دیدن این تصویر باعث شد به‌ش فکر کنم آن را آوردم!

ufo-masterlock

آقا! یکی از دوستان‌م که دوستی یک‌طرفه‌ای باهم داریم (یعنی من هواش را دارم و او بی‌اعتناست) دارد در گه دست‌وپا می‌زند و بوی تعفن‌ش هم به هوا بلند است. نه من دوست دارم این‌جوری ببینم‌ش و نه او دوست دارد منجلاب‌ای که ساخته را از دور تماشا کند. شاید هم عادت کرده باشد. من تنها کاری که می‌توانم بکنم این بوده که از خدای خودم که خیلی پاک‌تر و منزه‌تر از آنِ اوست بخواهم کمک‌ش کند؛ از من دیگر هیچ چیزی نمی‌پذیرد. این عکس را که دیدم گفتم نکند یک قفل به این هوا بسته یا بسته‌اند به پای‌ش که نمی‌تواند بیرون بیاید. ترسیدم که نکند بعدن به خودم لعنت بفرستم که چرا نرفتم قفل پای‌ش را چک کنم.

13 comments آگوست 14, 2009

وِل‌نامه

آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد همین‌جوری چندتا جمله‌ی قصار ول بدهد بیرون. اما نمی‌داند کجا!‌ یعنی نمی‌داند کجا ثبت‌‌ش کند! مدتی می‌رفتم در سایت محترم فیس‌بوک ول می‌دادم ولی حالا فیس‌بوک برای ایرانی‌ها شده «بالاتربنِ» دوم! هرکی هرچی لینکِ مربوط به «این به آن فحش داد» پیدا می‌کند را می‌گذارد آن‌جا تا همه از وخامت اوضاع مطلع شوند! اگر از صبح تا شب هم پای‌ش بنشینی چهار تا مقاله‌ی تحلیلی‌ لابه‌لای اخبار بالا نمی‌آید؛‌ به لحاظ بار اطلاعاتی به‌نظرم به صفرِ مطلق میل می‌کند. البته با همه‌ی این حرف‌ها و نق‌زدن‌ها هنوز اولین کار پس از چک‌کردنِ ایمیل (رایانامه) و مسنجر (پیام‌بر) همین وب‌سایت معلوم‌الحال فیس‌بوک است. اندر احوالات دیگران مروری می‌کنیم و احتمالن چهارتا فحشِ جدید یاد می‌گیریم و اخبار پارگی بعضی جوارح هم‌وطنان‌مان را می‌خوانیم. این‌که فلانی امروز در فلان‌جا به فلان شخصیت سیاسی بد و بی‌راه گفت و یا این‌که فلانی در موردِ مقعد همسایه‌ش هم اعتراف کرد. خب ناگفته نماند که این بازتاب شبکه‌های اجتماعی خودمان هم هست. یعنی در واقعیت هم همین است. اما اصلن هیچ‌کدام از این بهانه‌ها کمک‌ای به من نمی‌کند! من الان می‌خواهم یک جمله‌ی قصار درکنم به این شرح:

بسمه‌تعالی

آقای خداوند! من شب را با هیچ چیزی معاوضه نمی‌کنم حتی با شما دوست عزیز! لطفن گشایش‌های شبانه‌ی ما را افزون بدار!

والسلام علیکم و رحمه‌الله
بیست و دوم شعبان المبارکِ سال سی بعد از هزار و چهارصد

1 comment آگوست 14, 2009

کی فکرش رو می‌کرد؟

1- اول از همه بگویم که با کلی بدبختی در یک اتاق سرد نشستم و همه‌ی جزوه‌هایی که پنج شش ماه پیش پرینت گرفته بودم تا تکلیف نوع نگارش‌م در وبلاگ را نهایی کنم خواندم. این صفحه را اگر ببینید متوجه می‌شوید که خدایی‌ش نشسته‌ام کار و تحقیقِ علمی کرده‌ام [آیکونِ نیش‌‌خند!]؛ هرچند آخرش باز یک کار من‌در‌آوردی شد ولی هرچه باشد قانونِ بد از بی‌قانونی به‌تر است. همین مملکت خودمان را ببینید. اگر این قانونِ مثلن اساسی‌یِ نیم‌بند اجرا می‌شد کسی خیال عوض‌کردنِ قانون هم به ‌سرش نمی‌زد چه برسد به انقلاب رنگین! می‌خواهم ازتان بخواهم تا همه‌ش را بخوانید و اگر چیز زشتی درش می‌بینید همان زیر صفحه مرقوم بفرمایید.

2- در مدتی که در ایران بودم و به خودم، به آدم‌های دور و برم و به جامعه و کشورم فکر می‌کردم به ذهن‌م رسید تا دست به نگارش یک کتاب بزنم. البته هنوز زیاد به‌ش فکر نکرده‌ام اما مطمئن‌ام که باید با یک کتابِ معمولی فرق داشته باشد. مثلن قرار نیست که یک رمان،‌ یک کار تحقیقاتی و یا یک اثر هنری خلق کنم. ممکن است این کتاب مجموعه‌ای از تصاویر به همراه توضیحات مربوطه و یا شعر باشد و یا حتی ضمیمه‌ی موسیقی هم داشته باشد. این کتاب البته قرار است چیزی را روایت کند و آن نحوه‌ی اتمام پروژه‌ای‌ست به نام «سالِ سی». چون الان در ایران نیستم و فضای دور و برم غربی‌ست، قهرمان داستان یکی‌ست به نام Mr. Freeman. این آقا مدیر اجرایی پروژه‌ای‌ست که سی سال پیش کلید خورده و الان قرار است به بهره‌برداری برسد. داستان از زنده‌گی‌ش روایت می‌کند و چون کارش با زنده‌گی‌ش گره خورده،‌ پیش‌رفت پروژه در روزانه‌ا‌ش کاملن مشهود است. آخرِ داستان را اصلن در ذهن ندارم اما اگر یک مهلت یک‌ساله برای اتمام نگارش کتاب در نظر بگیرم،‌ تا آن‌موقع به یک توافق اصولی با خودم می‌رسم. خنده‌دار این‌جاست که وقتی فکر این کار داشت توی مخ‌م رژه می‌رفت اولین کاری که می‌شد بکنم را کردم؛ طراحی جلد کتاب. این‌جا ببینید! شما چیزی به ذهن‌تان نمی‌رسد؟

پی‌نوشت: واقعن کی فکرش رو می‌کرد؟

5 comments آگوست 13, 2009

جهت انبساط افکار عمومی

پارسال که برای اولین‌بار سوارِ هواپیمایی‌یِ «طیران‌الخلیج» شدم یک ترجمه‌ی شیک از انگلیسی به عربی پشت صندلی‌ دیدم که مقادیری باعثِ انبساط خاطر می‌شد. اما برای هر‌کسی تعریف می‌کردم باورش نمی‌شد. این پستِ مریم جرقه‌ی عکس‌برداری از ماجرا بود. خودتان ببینید:

under_seat

پی‌نوشت: یک چیزِ عجیب‌تر هم دیدم که نشد ازش عکس بگیرم. نقشه‌ای که روی مانیتورِ اصلی داشت مسیر حرکت هواپیما را نشان می‌داد، به خیلجِ‌فارس که رسید نوشت: «Persian Gulf». حالا این را مقایسه کنید با نام شرکت هواپیمایی که «Gulf Air» است.

5 comments آگوست 7, 2009

قاتی پاتی از سفر به ایران

در مدتی که در ایران بودم و دسترسی به اینترنت محدود بود و یا اصلن وجود نداشت و به‌جز این اصلن نمی‌توانستم وارد بخش مدیریت وبلاگ‌ام شوم دوباره شروع کردم به استفاده از کاغذ و حالا که نگاه می‌کنم کلی تولیدات داشته‌ام. امروز که  به‌واسطه‌ی به‌هم ریختن سیستم خواب کله‌ی سحر بیدار شدم وقت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تایپ بخش کوچکی از نوشته‌هایم. درست است فضای رخوت در ایران و قوی‌تر از آن در جامعه‌ی مجازی حاکم است و انگار کسی قصد نوشتن چیزی به‌جز مسایل سیاسی را ندارد، اما زندگی‌یِ من در جریان است و فقط محدود به جنبشِ‌سبز نمی‌شود. به قول «سولوژن»: گیریم ننویسم! آیا دنیا جای به‌تری می‌شود؟

خرد کردنِ پیاز قبل از رفتن! (سه‌شنبه 4 آگوست)

چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه است و نشسته‌ام در پیرا‌یش‌گاهِ مردانه که به اصطلاح خط بیندازم. مردانه‌اش را به‌قصد گفتم تا بگویم خیلی از پسرها این‌جا با پیرایش‌گاه مردانه کارشان راه نمی‌افتد. کارگرانِ مغازه برای جلب مشتری (=من) ابتدا سی‌دی‌یِ «جومونگ» به زبان اصلی بدون سانسور گذاشتند اما انگار خودشان فهمیدند که من این‌کاره نیستم! حساب‌اش را بکنید که کل عملیات خط-اندازی پنج شش دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد! این‌ها صد‌جور سی‌دی را زیر و رو کردند و آخر سر پرسیدند شما خودتان پیش‌نهاد بدهید! من هم از همه‌جا بی‌خبر گفتم «سیاوش قمیشی». عدل برداشتند توی همین چند دقیقه که تو بودم این را پخش کردند:

توی خونمون به ما ميگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
ديگه حتی صاحب اون خونه نيستيم
بيرون خونه ميگن ما تروريستيم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ويزای بهشت بريديم از هم
حالا تو برزخ بدبينی اسيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم
نميتونيم ريشمونو پس بگيريم

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اينو رو پيشونيمون نوشتن
كه سفر تقدير ماست واسه هميشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه
ما همينيم جنگل بدون ريشه

دعای آغاز پروژه (سه‌شنبه 4 آگوست)

درباره‌ی پروژه‌ای که می‌خواهم از همین الان آغازش کنم بعدن خواهم نوشت. اما در ابتدای‌اش می‌خواهم چند دعا کنم:

خداوندا!

پدر و مادرم را طول عمر باعزت و پرسلامت عنایت فرما!
خواهر و برادرم را در زندگی‌شان پیروز و سربلند بدار!

برای خودم این‌ها لطفن: سلامت و عزت نفس، دوستان بزرگ‌اندیشه و روح متعالی و یک‌چیز که نمی‌دانم چیست اما دوست دارم داشته باشم: وسعت نگاه!

در ضمن: خواهران و برادران کوچک‌مغز و آن‌هایی که جزو بلاهای طبیعی محسوب می‌شوند را یا دک‌شان کن و یا مرا از جمع‌شان دلیت بفرما! کشورم را از شر پلیدان و فتنه‌انگیزان دور بدار! تفکرِ صلح‌جویانه و بی‌تعصب را در کله‌ی پوکِ موجوداتِ کره‌ زمین که عمدتن از نسل آدم ابوالبشرند جاسازی بفرما!

تویی که رحمن و رحیمی …

تنها ماندم! (یک‌شنبه 2 آگوست)

ابطحی با آن چهره‌ی بخت‌برگشته و دستان لرزان در رسانه‌ی ملی برای‌ام یک پیام بیش‌تر نداشت: آدم قرار است تنها بماند تا ابد! تنهایی آدمی انتها ندارد حتی ابد هم انتهایش نیست. تنها ماندم!

متافیزیک، از نوعِ بچه‌پررو (شنبه 1 آگوست)

وقتی از دست خدا شاکی می‌شوم،‌ انگشتم را بالا می‌برم و مثل بچه‌ای که با بزرگ‌ترش درشتی می‌کند حرف‌ام را به‌اش می‌زنم! آن‌وقت با کمی اخم و پررویی خداحافظی می‌کنم. این مدل برخورد جواب داده! لااقل برای من. قبلن وقتی شاکی می‌شدم برای‌اش نامه می‌نوشتم و چون آدرس پستی‌اش را نداشتم، انبار می‌کردم در کامپیوتر. حالا مدتی می‌شود که با این متد جدید فورن جواب می‌گیرم؛ نمونه‌اش همین دی‌شب. اسم این را گذاشته‌ام متافیزیک. یک متافیزیکِ من‌درآوردی که منطق‌اش زور است و تهدید. متافیزیکِ دی‌شب آن‌قدر تعجب‌آور بود که خودم هم باورم نمی‌شد به این‌ سرعت پاسخی دریافت کنم. آقای خداوند! دمت گرم! لطفن اگر می‌شود بقیه‌اش را هم خودت مراقبت کن. قول می‌دهم دیگر سرت داد نکشم …

ایده‌آل‌نگری‌یِ خارج‌نشینان

در این مدتی که در ایران هستم، هم اخبارِ تهوع‌آورِ رسانه‌ی ملی را (به‌زور) می‌بینم، و هم بی‌بی‌سی و وبلاگ‌هایی که قبلن می‌خواندم را مطالعه می‌کنم. البته به فیس‌بوک دسترسی ندارم و نمی‌دانم در فضای اجتماعی‌یِ مجازی چه می‌گذرد. هرچه که بر تعداد روزهایی که این‌جا هستم اضافه می‌شود و درک‌ام از آن‌چه در میان مردم در جریان است بیش‌تر می‌شود، به همان اندازه به این اعتقاد نزدیک‌تر می‌شوم که جریانات فکری‌یِ ایرانیانِ خارج‌نشین چه‌قدر ایده‌آل‌گرایانه است؛ البته این خیلی خوب است و به‌نظرم باید همین‌جور باشد. چرا که کسانی که مقیم خارج‌اند و عملن با زندگی داخل ایران با همه‌ی مشخصه‌های اجتماعی و سنتی خودش درگیر نیستند راه‌ای به‌جز این‌ ندارند مگر این‌‌که خلاء عدم درک شرایطِ (و نه اخبارِ) روز را به‌گونه‌ای پرکنند.

حرف‌ام دقیقن همین‌جاست. ارتباطات کنونی که بیش‌تر متکی بر وب و دستاورد‌های جانبی‌یِ آن است امکانِ دسترسی‌یِ آسان به اخبارِ ریز و درشت را مهیا کرده است. من هنوز بعضی کلیپ‌ها و ویدئوهای ایام انتخابات و بحران پس از آن را که این‌جا بین گوشی‌های هم‌راه به عنوان کلیپ داغ رد و بدل می‌شود می‌بینم اما برای‌ام قدیمی‌ست. یعنی من که در همان زمان به اینترنت دسترسی نامحدود و پرسرعت داشته‌ام اخبار را با شتاب خیره‌کننده‌ای دریافت کرده‌ام. اما شرایط حاکم بر مردم، طرز نگاهِ آن‌ها در تعامل با بحران، نیازهای روزِ اکثریت جامعه، توان و ظرفیت فکریِ روشن‌فکران و مخالفان آن‌ها و مهم‌تر از همه خطرپذیری‌یِ جامعه‌ی بحران‌زده و زیرخط فقرِ ایران چیزهایی‌ست که هنوز وب و سایر رسانه‌ها نتوانسته‌اند در انعکاس‌‌اش توفیق‌ای داشته باشند. این ضعف البته بخشی‌ به ماهیت وب برمی‌گردد، بخشی به پیچیدگی‌های جامعه‌ی سنتی-تکنولوژی‌زده‌ی ایران و بخشی دیگر به محدودیت‌های اعمالی‌یِ آگاهانه‌ی حاکمان بر دسترسی به اطلاعات.

این را دارم می‌گویم که خارج‌نشینانِ عزیز یا باید به‌گونه‌ای تلاش کنند تا ترسیمی واقعی از فضای داخل ایران داشته باشند و یا بپذیرند که ایده‌آل‌بینی‌شان تنها به طرحِ نظراتِ کلی و تئوری‌های جامعه‌داری منجر می‌شود که نیازمند بازبینی برای تبدیل به روش‌هایی عملی‌تر خواهد بود. این نکته را نیز نباید از یاد برد که بردارِ برآیند ایرانیان دور از ایران، مشی روشن‌فکری دارد و ذاتن با میانگین برداری‌یِ جامعه‌ی ایران (که به پای‌تخت محدود نمی‌شود) هم‌سو نیست. [...]

دوره‌ی آخرالزمان

یکی از سوالاتی که این‌جا پیوسته از من پرسیده می‌شود این است: «آیا واقعن کشورهای غربی فلج شده‌اند و در آستانه‌ی سقوط‌ند؟» به این هم دقت کرده‌ام که پرسش‌گران از رده و صنف خاصی نیستند و تقریبن همه‌جور آدمی را شامل می‌شوند. این‌که چرا مردم این‌همه به این مساله حساس شده‌اند یک پاسخ بیش‌تر ندارد؛ تبلیغات رسانه‌ی ملی در دوره‌ی انسداد ارتباطات و نا‌آگاهی‌یِ لایه‌های اصلی‌یِ جامعه از اصول بدیهی‌یِ اداره‌ی کشور و وظایف حاکمان. تولید چنین سوالی در ذهن جامعه در واقع پاسخی‌ست به پرسشِ «چرا وضع‌مان روز‌به‌روز دارد بدتر می‌شود؟»

حاکمان از این هم فراتر رفته‌اند و مصادیق نیروهای کفر و حکومت صالحان در آخرالزمان (=عصر امروز به تعبیر خودشان) را به صراحت تبیین کرده‌اند؛ آن‌که در آستانه‌ی سقوط است از کفار و آن‌که روز‌به‌روز بر قدرت‌اش (ظلم‌اش؟) افزوده می‌شود و خیال مدیریت جهان‌ را دارد از صالحان! به‌گمانِ من عمده‌ی افراد در جامعه‌یِ ایرانی با همه‌ی ظلمی که برشان رفته است و می‌رود، هنوز در برابر چنین پارادوکسی مکث می‌کنند. یعنی کاملن مخ‌شان در آستانه‌ی ورشکستگی قرار می‌گیرد. انگار هنوز نمی‌شود از برآیند جامعه انتظار داشت که فاصله‌ی بین «وهم»، «باورِ دینی» و «مردم‌فریبی» را تشخیص دهد.

پی‌نوشت: به‌خاطر کمک به نظریه‌پردازان دوره‌ی آخرالزمان، بنده هم می‌خواهم یک نمونه اضافه کنم شاید به‌کارشان بیاید: دیدن روی حاجی که از سفر مکه بازگشته مثل دیدنِ خودِ حجرالاسود است. شتاب در ملاقات با حجاج در روایات اکیدن توصیه شده و اصلن به وضوح عنوان شده که در همان ساعات و روزهای اول به دیدن حاجی بروید. این را مقایسه کنید با شرایط کنونی که به واسطه‌ی شیوع بیماری‌یِ آنفلونزای خوکی از مرزهای عربستان، دیدار با حجاج تا یک هفته قدغن است. یعنی عملن مردم از حاجی فراری‌اند! شما چطور فکر می‌کنید؟ اصلن همین گرد و غباری که از سرزمین وحی آمده و خواهر و مادر برایِ ایران فلک‌زده باقی نگذاشته آیا دلیل دیگری نیست؟ آیا چیزی نزدیک نیست؟ ها؟ ها؟

رکود در بازی BrickBreaker

این بازی تنها بازی‌یِ تلفنِ همراهِ این‌جانب می‌باشد که پس از یک سال که از خرید آن می‌گذرد تازه با آن آشنا شده‌ام. علت آشنایی هم برمی‌گردد به تغییرات آب و هوایی! آب و هوای شیراز به‌گونه‌ای‌ست که یک ساعتِ تمام از هنگام بیدار شدن تا خروج از رخت‌خواب طول می‌کشد و در این مدت استفاده از وسایل سرگرم‌کننده نظیر همین بازی و یا کنترلِ تلویزیون، ماهواره، دی‌وی‌دی و آلات دیگر لهو و لعب به‌شدت توصیه می‌شود. به اطلاع می‌رساند که این‌جانب روزانه چندین‌هزار عدد رکورد قبلی که در اختیار خودم است را جابه‌جا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم نکند آقایان سعدی و حافظ از همین یک‌ساعت‌ها جهت سرایش شعر استفاده می‌کرده‌اند؛ چرا که به‌یقین از این تکنولوژی‌ها در آن‌ زمان خبری نبوده است. پایانِ خبر٪

پیامک  (پنج‌شنبه 30 جولای)

مادرم این جا نشسته و دارد برای خواهرم پیامک می فرستد. می پرسد: «بی» راBi  بنویسم یا Be؟ با کمی شیطنت که مثلن این چه سوالی‌ست می‌پرسد می‌گویم خب معلوم است Bi. می‌گوید از کجا معلوم است؟ می‌گوید شما (منظورش آدم‌های خارج‌نشین است) مگر فعل To Be ندارید؟ مگر آن را «تو بی» تلفظ نمی‌کنید؟ دهان‌ام به اندازه‌ی غارِ علی‌صدر باز می‌ماند و هم‌راه‌ش مقادیری صدای «مَع»! پاسخ‌ می‌دهم شرمنده! یاد آن سالی می‌افتم که به همه گیر می‌دادم و آخر سر مادربزرگِ مادرم حالی از ما گرفته بود. خدا رحمت‌اش کند! هنگام پیاده شدن از ماشین به من گفت تا مراقب «جوق» باشم! من درست با همین لحن مسخره پاسخ داده بودم که حتمن منظورتان «جوب» است و مادربزرگ با لحن آرامی گفته بود که البته اصل کلمه «جوی» است.

پی‌نوشت: شش ماهی می‌شود که قرار است بنشینم و نحوه‌ی نگارشِ فارسی در وبلاگ‌ام را قاعده‌مند کنم اما فرصت‌اش نشده (به‌تر است بگویم تنبلی کرده‌ام).

در پیتزا فروشی (سه‌شنبه 28 جولای)

بزنم به تخته! هر سال که به شیراز می‌آیم لیست بلندبالایی از رستوران‌های جدید به قدیمی‌ها اضافه می‌شود. مخصوصن آن‌هایی که در باغچه‌های خوش آب و هوا به مشتریان‌شان سرویس می‌دهند. اما متاسفانه امشب به اتفاق رفیق‌مان به هر کجا سرک می‌کشیدیم تا سرِ ماشین را کج کنیم، به دو علتِ عمده که یکی مبارک است و دیگری نامبارک از ورود به رستوران بازمی‌ماندیم؛ خیر سرمان زود راه افتاده بودیم تا بتوانیم گزارش کاملی از اتفاقات یک سالی که هم‌دیگر را ندیده بودیم تقدیم یک‌دیگر کنیم.

در حالت اول پنج شش جوان رعنا جلو باغ صف کشیده بودند. کت و شلوارهای‌شان به‌گونه‌ای بود که به محض پرتاب نور ماشین بازتابیده می‌شد و ناگفته پیدا بود که رستوران برای مجلس عروسی (=دامادی) رزرو شده است. جالب این‌جا است که به علت بازارگردی‌های چند هفته‌ی اخیر برای خرید کراوات،‌ پاپیون و قطعات وابسته، سریعن مزنه‌ی اولیه‌ای از قیمت سری کامل لباس جوانان نامبرده در ذهن این‌جانب شکل می‌گرفت. حتی می‌شد حدس زد از کجا خریداری شده. می‌شد حدس زد که یارو ست آماده‌ی بازار را ابتیاع کرده یا خودش صاحب سبک بوده و هماهنگی بین اجزا را انجام داده. به هر حال امیدواریم همه‌ی عزیزان، چه آن‌ها که دمِ در کشیک می‌دادند تا مبادا کسی بی‌مورد (مثل ما یا نیروهای امنیتی!) وارد باغ شود و چه عروس و داماد خوش‌بخت شوند.

اما در حالت دوم خیلی مودبانه از شما درخواست می‌شد که وارد باغ نشوید! چرا؟ چون خانواده (=ناموس مردم) نشسته و باغ را جایی برای مجردان و حتی متاهلانی مثل رفیقِ بنده که اموال‌شان را به هم‌راه ندارند نیست. خب احتمالن اگر خوش‌بینانه بخواهیم بنگریم باید بگوییم شهری و رسمی.

از این انشا نتیجه می‌گیریم که آدم از همان اول باید عقل‌اش برسد و به پیتزا فروشی محل که پاتوق همه‌چیز غیر از ناموس مردم است برود. نتیجه‌ی جنبی این انشا ممکن است این نیز باشد که آدم‌هایی که می‌خواهند مجردی با هم گپ بزنند غلط می‌کنند بروند جایی که ناموس مردم نشسته! بروند کافی شاپ که ناموس مردم دو تا دو روبه‌روی هم نشسته و اموال هرکسی معلوم است و قاتی پاتی نمی‌شود. البته می‌شود این نتیجه‌ی سوم را هم گرفت که اگر عقل در کله‌ی ما بود یک فروند بچه‌ی غیرممیز را هم‌راه خود می‌بردیم تا ورود برای‌مان آزاد باشد. نگارنده در این‌جا به نتیجه‌ی چهارم هم می‌رسد که می‌گوید خانم‌هایی که بدون حلقه با مقادیر شونصد قلم آرایش در ساعات آرام شبانه‌روز در خیابان‌های کم‌رفت و آمد دست یک کودک خردسال را گرفته‌اند دو حالت برای‌شان می‌شود تصور کرد؛ یکی این‌که به مهدکودک می‌روند تا از طرف اولیای کودک در جلسه‌ی انجمن اولیا و مربیان شرکت کنند و دیگر این‌که با خردسال محترم به رستوران می‌روند تا راه‌شان دهند که در هر دو حالت نگارنده از صمیم قلب برای‌شان آرزوی کام‌یابی دارد.

به یک تعبیرکننده‌ی خواب نیازمندیم! (‌شنبه 25 جولای)

یکی دو هفته پیش از آن‌که عازم ایران شوم، نوع خواب‌هایم به‌کلی تغییر یافته بود و به مسایلی مربوط می‌شد که قرار بود در مدت اقامت‌ام در ایران اتفاق بیفتد یا‌ ملاقات با کسانی بود که دوست داشتم ببینم. زبان خواب‌ها عمومن فارسی بود و اشتیاق سفر را دو چندان می‌کرد. تا این‌جای‌اش نیاز به تعبیر ندارد.

اما از همان روز اول که به ایران رسیده‌ام ژانر خواب‌ها «تخیلی» شده. بار اول خواب دیدم که در یک درگیری‌یِ خیابانی (از نوع بازی‌‌های کامپیوتری هالیوودی) قرار گرفته‌ام و با یک اسلحه‌ی پیش‌رفته باید جان عده‌ای از فامیل را نجات دهم؛ زبانِ خواب اما انگلیسی بود و مجبور بودم در حین نبرد با خیلی‌ها انگلیسی حرف بزنم. این روند ادامه داشت تا این‌که بعد از دو هفته کاملن ایرانیزه شد. زبان فارسی شد، درگیری‌ها در لابه‌لای ماشین‌هایی که در ترافیک گیر افتاده‌اند رخ می‌داد و هوا هم به‌شدت گرم بود. مثلن یک بار خواب دیدم که با یک راننده‌ی اتوبوسِ شرکت واحد درگیر شده‌ام؛ یارو را پایین کشیدم و تا می‌خورد زدم. اما دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم وقتی زیر مشت و لگد مسافران له شدم. یادم رفت بگویم که در هیچ کدام از خواب‌ها علت درگیری معلوم نیست. انگار از وسط حادثه خواب شروع می‌شود و مطالباتی در حین دعوا وجود ندارد به‌جز لت و پار کردن هم‌دیگر. در تازه‌ترین خوابی که دی‌شب دیدم، حادثه‌ای شبیه به کوی دانش‌گاه در حال وقوع بود. من در آزمایش‌گاهِ دانش‌گاه بودم که دانش‌گاه به محاصره درآمد. ما چند نفری که در آزمایش‌گاه مشغول بودیم مجبور شدیم شب را همان‌جا بخوابیم و شب‌هنگام حادثه‌ی ورودِ لباس شخصی‌ها و درگیری اتفاق افتاد. این‌ بار برخلاف سایر خواب‌ها از همان اول ترس داشتم و به هیچ سلاحی هم مسلح نبودم. فکر کنم اگر برای انجام فریضه‌ی ناهار، ساعت 12 ظهر از فرط گرسنگی از خواب بیدار نشده‌ بودم احتمالن جزو شهدای آن واقعه به‌حساب می‌‌‌آمدم. خدا رحم کند …

این اخلاقیاتِ صاحب‌مرده‌ی بی‌پدر (جمعه 17 جولای)

پرداختن به موضوع بی‌تعریفِ (یا پر‌تعریفِ) اخلاق و نظام‌های فردی و اجتماعی‌یِ وابسته به آن خیلی سخت است. شاید هم من از پس‌اش برنمی‌آیم یا تا حالا به‌اش کاری نداشته‌ام. اما وقتی از دست کسانی که دادِ اخلاق سرمی‌دهند لکن قواعدش را نمی‌دانند و اصولن با ماهیت چنین تعاملی آشنایی ندارند به این‌جای‌ات (یا آن‌جای‌ات) می‌رسد، هیچ راه‌ای برایت باقی نمی‌ماند به‌جز فریاد. چه در درون‌ات هوار بکشی و چه رودررو؛ نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.

[...]

دوستِ عزیز! شما که محتویاتِ جمجمه‌ی مبارک را جز جهتِ رتق و فتقِ امورِ خور و خواب و خشم (شهوت‌اش بخورد بر سرت!) استفاده نمی‌کنی، غلط می‌کنی دم از اخلاق می‌زنی! فکر می‌کنی حالا که چهارتا قاعده گذاشته‌ای به نام «حلال و حرام» و همان خور و خواب و خشم (شهوت‌اش دوباره بخورد بر سرت!) را برده‌ای زیرمجموعه‌اش، دیگر شده‌ای اسطوره‌ی اخلاق؟ لطفن یک نگاه به سلول‌های خاکستری‌یِ کله‌ی پوک‌ات بیانداز! بیچاره‌ها بس که میان دستوری که به اعضا و جوارح‌ات می‌فرستند با آن‌چه عملی می‌شود تناقض دیده‌اند حاضرند رنگ‌شان را با رنگِ (و چه‌بسا شخصِ) چغندرِ قند معاوضه کنند. اصلن من‌ کاری به این هم ندارم که درصد استفاده‌ از پتانسیل فکری‌ات چه‌اندازه است. اشکالی هم ندارد! قرار نیست همه مخ‌شان سالم باشد. فقط جانِ جدت از ما [...]!

[...]

آقاجان! قصد جسارت به روح‌ات را ندارم. اصلن نمی‌دانم به روح اعتقاد داری یا نه. فقط یادت باشد وقتی خواستی پاسخ‌ام را بگویی که به روح اعتقاد داری یا نه، از کتاب‌های اخلاق چهارسال دبیرستان و ویرایش‌های رنگی‌یِ دانش‌گاهی‌اش چیزی برای‌ام باز‌خوانی نکنی. حتمن می‌دانی که من چند سالی می‌شود که به‌جز خور و خواب و خشم (شهوت‌ام بخورد برسرت!) چندتا دشنام را هم پیوسته تمرین می‌کنم. خواستم دست‌کم خودت را آماده کنی، لطفن!

1 comment جولای 15, 2009

Previous Posts


خوراک

دسته

بایگانی

تقویم

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

RSS DelGraph

RSS رادیو شمال53

دوستانِ غیرمجازی

وبلاگ‌نویسان تنبل‌

اطلاعات